تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 11:09 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«نامه ای به پدر جانبازم»

بابایی، سلام:

 

خوبی بابا؟

 

خیلی وقته حالت‌رو نپرسیدم. آخه همیشه تو خونه می‌بینمت. همیشه هم سالم می‌بینمت. برای همین حالت‌رو نپرسیدم. ببخش بابا، این‌قدر دور و برم شلوغ شده كه وقتی اسپری‌های رنگارنگت رو جلوی دهانت می‌گیری، صدای فِس فِسش لابه‌لای صدای هدفونی كه توی گوشمه گم میشه، تصویرش بین انعكاس مانیتور و تلوزیون از بین می‌ره و من هیچ‌وقت از تو نمی‌پرسم «حالت چطوره بابایی؟»

 

بابایی، می‌دونی كی‌ها یادت می‌افتم؟ بعضی شبا، وقتی بعد از شب‌زنده داری‌هام پای كامپیوتر كه چشام داره از قرمزی می‌سوزه، وقتی می‌خوام بخوابم، سكوت رو صدای خس‌خسِ سینه‌هات می‌شكنه و من یادم می‌افته باید در اتاقم رو ببندم تا بتونم راحت بخوابم.

                         برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

آره بابا، فرار می‌كنم ... تو دنیای من لباس خاكی، چفیه، شیمیایی، مین والمری، و ... غریبه‌اند. تو دنیای من، هیچ‌كس به فكر بقیه نیست و... تو دنیای من، از دنیای تو فقط یه چیز باقی مونده: سهمیه‌ی دانشگاه.

 

تُف به این دنیا بابایی، تف به این دنیا كه من و تو رو از هم جدا كرده، تف به من كه هرچی خواستم مثل تو باشم نتونستم، هرچی خواستم به دوستام بگم بابام به خاطر شماها جنگیده نتونستم، هرچی خواستم خودم رو بندازم تو بغلت و زارزار گریه كنم نتونستم. هر چی خواستم بیام پیشت تا برام از جبهه بگی نتونستم، اون‌قدر دور و برم شلوغ شده كه كم‌كم داره یادم می‌ره بابام، همون‌كه شبا سینه‌اش خس‌خس می‌كنه، برا ما جنگیده، برا ما كه الان داریم تو این مملكت با خیال راحت زندگی می‌كنیم، با خیال راحت درس می‌خونیم، با خیال راحت پارك می‌ریم، برا این‌كه خیالمون راحت باشه جنگیده، برا من، برا دوستام، برا همه، اما...

 

بابایی، ببخش.

ببخش كه من اینقدر بدم، پسرتم، ولی بویی از تو نبردم، از مرامت، معرفتت، از خودگذشتگی‌ات؛ هیچی نمی‌دانم، من كه پسرتم اینم، از بقیه چه توقعی داری؟

 

بابا، نذار خاطراتت بین من و تو فاصله بندازه، دست منم بگیر، بیا شبا با هم بریم میدونِ مین تا معبر باز كنیم، بیا شبا با هم نماز شب بخونیم، بابا هر وقت خواستی تو دلت بلندبلند بگی «كربلا منتظر ماست بیا تا برویم...» من رو هم صدا كن... بابایی، بیا شبا با هم به یاد رفقات گریه كنیم.

 

بابایی، اگه یه زمانی ابرمردِ قصه‌ی جًوونا، كسی كه تو خواب می‌دیدنش و الگوشون بود، امام بود، شهید همّت بود، باكری بود و... امروز ما خواب فلان بازیگر و بهمان فوتبالیست رو می‌بینیم، بابایی، با همهِ دوستات با هم جمع بشین، نذارین فراموش بشین. نرید تو غار تنهایی خودتون و بقیّه رو از نعمت وجودتون محروم بذارین؛ نذارین بچّه‌‌های ما نفهمن جنگ چی بوده، چرا روی مین می‌رفتن، چرا شهید می‌شدند و ... نذارین تصوّرشون از جنگ فلان بازیِ ‌كامپیوتری بشه و نفهمند زندگی‌شون مدیون شماهاست؛ نه كماندوی بازی!

 

بابایی حالت چطوره؟ اگه از این به بعد اسپری خواستی بگو خودم برات بیارم، اگه شبا بیدار بودم و خس‌خسِ سینه‌ات رو شنیدم، درِ اتاقم رو باز می‌ذارم تا با لالاییِ قشنگش بخوابم، امّا تو هم به من قول كه دست منو بگیری آخه من باید امتداد تو باشم.

 

محمدحیدری،16ساله،دوم دبیرستان    

منبع: ماهنامه امتداد




طبقه بندی: جانبازان،
برچسب ها: جانباز، جانباز شیمیایی، مشکلات جانبازان، کامپیوتر، تلوزیون، مین والمری، چفیه، لباس خاکی، سهمیه دانشگاه، کربلا، جبهه و جنگ، شهید و شهادت، فوتبال، جنگ، جبهه، دفاع مقدس، داستان کوتاه دفاع مقدس، شب زنده داری،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات