تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 02:11 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«سلام مامان قهرمانم!»

میدونی... حالا كه روز تولدته، من و آبجی می‌خواستیم قشنگ‌ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی‌دونستیم چی بخریم. دخترخاله می‌گفت برات یه دست كامل لوازم آرایش بخریم... می‌گفت اگه مامانت آرایش كنه، زخمای روی صورتش كمتر معلوم می‌شه... می‌گفت: زشته یه معلم با سر و صورت زخمی سر كلاس بره... می‌گفت: شاگرداش می‌فهمند شوهرش...

می‌دونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزا نمی‌خری...آخه همش رو می‌دی پول دارو و بیمارستان بابا... بابا هم كه تو رو كتك می‌زنه... فحش می‌ده... حرف‌هایی می‌زنه كه ما نمی‌فهمیم...فقط می‌بینیم و گریه می كنیم.

               برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

من و آبجی خوب می‌فهمیم كه وقتی بابا موجی می‌شه، تو دستای ما رو می‌گیری و می‌بری تو اتاق دیگه... بعد می‌ری تا بابا كتكت بزنه و موهای قشنگتو بكشه... من و اون خوب می‌دونیم چرا این كارو می‌كنه. آخه اگه تو نری جلو بابا، اون خودشو می‌زنه...دست خودش نیست... تو هم چون بابا رو خیلی دوست داری نمی‌خوایی بابا خودشو بزنه... به قول خودت یه ذره از سهم فداكاری‌هاش رو می‌دی... از تركشای توی بدنش... از موجی شدنش... از... ما می‌فهمیم كه وقتی بابا آروم می‌شه، سرش رو می‌گیره و چقدر گریه می‌كنه... وقتی می‌فهمه چكار كرده، ناراحت می‌شه... دستت رو می‌بوسه... تو هم گریه می‌كنی... من و آبجی صدای گریة تو و بابا رو می‌شنویم.

مامان جون، مامان خوب و قهرمانم، پس سهم ما چی می‌شه؟ ما هم می‌خوایم مثل تو و بابا قهرمان باشیم... می‌خوایم روز تولدت، پول‌هامون رو بدیم به تو تا برای بابا دوا بخری... فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو كتك بزنه...

مامان جون.

«احمد اكرمی»

«به نقل از ماهنامه امتداد»




طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: خاطره از دفاع مقدس، داستان دفاع مقدس، داستان جبهه و جنگ، ترکش، لوازم ارایش، حکایت جبهه و جنگ، خاطره از جانباز شیمیایی، داستان از جانباز شیمیایی، موج انفجار،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات