تاریخ : شنبه 26 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

sparrow.jpg

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .


فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد .

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
"
با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .

" گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت: « ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی ».

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

 

خدا گفت: « و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. »

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.




طبقه بندی: داستانک، کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی،
برچسب ها: داستان گنجشک و خدا، ملکوت خدا، محبت خدا، بلاها، دشمنی با خدا، لانه گنجشک، فرشتگان، عرش خدا، مار، کلام، آرامگاه، خستگی، درخت دنیا، سرپناه، لب، سکوت، قلب، خواب، داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایت پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی،
دنبالک ها: منصوره معتمدی،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات