تاریخ : چهارشنبه 14 فروردین 1392 | 01:07 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

می دانستم با خدا نسبتی داری

دخترکی بود کوچک و یتیم با لباسانی فرسوده . در جوار مغازه ای نشسته بود . گذشت زمان طاقتش را در هم شکنید و وی را بر زمین انداخت . دخترک هم همچون بالشتی زمین را در اغوش گرفت ولی درد گرسنگی وی حتی اجازه ی اندک خوابی را به دخترک نداد . دل دخترک شکست و بر خود پیچید و مدام یا خدا یا خدا میگفت . ناگهان دستی لطیف او را بلند کرد و در آغوشش گرفت و برایش غذایی خرید و پیراهن خود را رویش انداخت و رفت . دخترک سراسیمه به جلویش رفت و گفت خانم شما کی هستید؟

گفت من بنده ی خدایم.

 

گفت : می دانستم که نسبتی با خدا داری.

 

                    

 

 ***************

مطمئنا در کوچه و خیابان از این دست کودکان دیده ایم ! آیا شده قبل از آنکه آنان از ما کمک بخواهند ما به کمک آنها بشتابیم ؟ کودکی که در کنار بساط ترازوی خویش کار میکند ! وزن معرفت آدمها را میسنجد و طلب رزق و روزی از خدای خود می کند




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایت پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، دخترک یتیم، آغوش، بنده خدا، زمین، طلب رزق و روزی، معرفت آدمها، غذا، می دانستم با خدا نسبتی داری،
دنبالک ها: نکته نیوز،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات