تاریخ : دوشنبه 13 خرداد 1392 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آرمیتا رضایی نژاد

یكی بود،یكی نبود،زیر گنبد كبود
دختر قصه ی ما ،آرمیتا نشسته بود

دفتر نقاشی شو روی پاش گذاشته بود
اشكی از چشاش چكید ،بغض اون شكسته بود

عكس باباشو كشید:عینكی روی چشاش
پیرهنش سبز و قشنگ؛اینم از رنگ موهاش

خودشو كشید توی آغوش گرم بابا
گیسوهاش بلندن و شده مثل پریا

"باباجون یادش بخیر شبای حضور تو
حالا كار من شده،شب به شب مرور تو

مگه بم قول ندادی،كه میریم امام رضا
تنهامون گذاشتی و ،رفتی تو پیش خدا؟

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

قرار ما این نبود ،كه مامان تنها بشه
اشك توی چشم مامان دائما پیدا بشه"

عكس بابا رو گرفت توی آغوش خودش
قربون باباش می رفت،"بابا داریوش"خودش

"آرمیتای ناز من ،من همش پیش شمام
سرتو بالا بگیر، زل بزن توی چشام

تو مگه قرار نشد گوش به حرف من بدی
بازی و شادی كنی ، مامانو غصه ندی؟"

باباجون ببخش منو،آرمیتافدای تو
همه ی نقاشیام،بابایی برای تو

خواب دیدم دوباره كه،موهامو ناز می كنی
دستای مردونتو رو به من باز می كنی

عكس تو توی خونه،همیشه روبرومه
دیدن دوباره ی ،خنده هات آرزومه

تو توی بهشتی و دل من به این خوشه
مطمئنم كه خدا دشمناتو می كشه...

شعر: رضا احسانی

منبع: وبسایت شهید داریوش رضایی نژاد




طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا، شعر و ادبیات، آرمیتا رضایی نژاد،
برچسب ها: آرمیتا، ‌شهید داریوش رضایی نژاد، بهشتی، آغوش گرم بابا، شادی، بازی، خنده، غصه، آرزو، امام رضا (ع)، شعر برای آرمیتا، دفتر نقاشی،
دنبالک ها: وبسایت شهید داریوش رضایی نژاد،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic