تاریخ : یکشنبه 19 شهریور 1391 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«بِسْمِ اللهِ الْرَّحْمَنِ الْرَّحِیم»

« معرفت النفس »

«جلسة چهارم/ قسمت اول»

موضوع این جلسه:

نکتة سوم معرفت الانفس:

«تن محل ظهور اراده های نفس است.»

«تن به طور کامل در قبضة نفس  و تحت تاثیر حالات نفس است.»

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

«قیمت حقیقی انسان»

یکی از رسم و رسوماتی که در بین بازیکن های فوتبال هست این است که خودشان را به باشگاه ها و تیم های دیگر می فروشند. هر بازیکنی یک قیمتی روی خودش می گذارد. قیمت انسان چقدر است؟ آدمها چقدر می ارزند؟ یک کسی که می زند یک کسی را می کشد حدودا نود میلیون دیه باید بدهد یا در ایام ماه های حرام صد و بیست و هفت میلیون باید بدهد.  آیا این قیمت انسان است؟ این قیمتی که گذاشته اند چی است؟ می گویند به خاطر اینکه شما حق حیات را از کسی گرفتی یا جلوی پیشرفت علمی کسی را گرفتی، یا حق ازدواج و ایجاد نسل را از یک نفر گرفتی بنابراین شما باید این مبلغ پول را بپردازی. و الا این سه چهار لیتری که در بدن آدمها است چه توی بدن یک گدا و چه توی بدن یک آیت الله این سه چهار لیتر خون هست. این خون مگر چقدر می ارزد؟ انصاف هم خوب چیزی است! صد و بیست و هفت میلیون برای چهار لیتر خون؟! این پول مال خون نیست بلکه برای گرفتن حق حیات از آدمها است. اما خداوند متعال می فرماید که ما برای شما غیر از این قانون دیه ای که قاضی و دادگاه مشخص می کند یک دیه ای هم من خدا گذاشته ام. دیه ای که خدا گذاشته این است که قدر و اندازة شما به اندازة بهشت است.

                              خویشتن نشناخت مسکین آدمی           از فضونی آمد و شد در کمی

        خویشتن را آدمی ارزان فروخت           بود اطلس خویش را بر دلو دوخت

 

قیمت آدمی به اندازة بهشت است. یک رسمی هست در بین بازاری ها به اسم «مزایده» که یک کالایی را می گذارند وسط و هر کسی که بیشتری مبلغ را پیشنهاد بدهد آن کالا را به او می دهند. شما این نفس خودتان را گذاشته اید وسط برای مزایده. حالا خدا می گوید هر کسی یک قیمتی را برای شما پیشنهاد می کند بهایی که منِ خدا به تو پیشنهاد می کند این است:

 

«إن الله أشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنه»

من در برابر قیمت تو بهشت را پیشنهاد می کنم. معرفت النفس از همین باب است. یعنی انسان بواسطة شناخت خودش قدر خودش را می داند. یکی از نتایج خیلی مهم معرفت النفس در جاهایی که تدریس شده این است که عدة زیادی می فهمند که یک عمری را به بطالت گذرانده اند. و واقعا این مسئله برایشان خوب روشن می شود که قیمت حقیقی انسان چقدر است. خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کنید می ارزید. بعضی ها خودشان را کم می فروشند. به اندازة قیمت یک حیوان. قرآن در آیة 22 انفال می فرماید که: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابَّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ»

«قطعا بدترین جنبندگان نزد خدا كران و لالانى‏اند كه نمى‏اندیشند»

 

بدترین جنبندگان و انسانها کسانی هستند که اهل تعقل نیستند. چشم و گوش قلبشان بسته است و به عبارتی دیگر خودش را گم کرده و نمی شناسد. این آدمها از حیوانها هم بدترند. «أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»

 گفتیم که معرفت النفس یک معرفت تجربی است و نه استدلالی و این تجربه بالاتر از استدلال عقلی است. مثال می زنیم. الان در این فضایی که شما نشسته اید نور است. درست است؟ حالا شما نور را به من نشان بدهید! می توانید نشان بدهید؟ این که شما نشان می دهید مهتابی است می خواهم که نور را در این فضا به من نشان بدهید! نمی توانید نشان بدهید. با این که نور هست اما نمی توانید به من نشان بدهید و بگویید این نور است. در صورتی که الان شما این موبایل را راحت می توانید به من نشان بدهید. اگر فضای این اتاق را کاملا تاریک کنند شما هیچ چیزی را نمی توانید ببینید. بعد وقتی که فضا روشن می شود همه چیز را می بینید. وقتی که فضای اتاق روشن شد اول نور را می بینید و بعد اشیاء اطراف خودتان را می بینید منتهی از بس که نور پیداست و روشن است کسی آن را نمی بیند. خدا هم همین طور است. همه دنبال خدا می گردند. می گویند که خدا هست یا نیست. طرف شک می کند. در صورتی که وجود و حضور خداوند در این عالم بسیار روشن است. «الله نور الاسماوات والارض» خداوند خودش را به نور تشبیه می کند. همان طور که نور را از شدت حضورش نمی بینیم خدا را هم از شدت حضورش نمی بینیم. حضرت موسی (ع) به خداوند گفت «رب ارنی انظر الیک» خدایا خودت را به من نشان بده. در جواب موسی (ع) خداوند عرض کرد: «لن ترانی» تو نمی توانی من را ببینی. یک شاعری این داستان را به صورت شعر در آورده است.

 

چو رسی به طور سینا «أَرِنی» مگو و بگذر            که نیارزد این تمنا به جواب «لَنْ تَرانی»

 

می گوید موسی (ع) چرا وقتی رفتی به کوی طور به خدا گفتی که خودت را به من نشان بده؟ این آرزوی تو نمی ارزید که خدا با گفتن «لن ترانی» تو را سبک کرد. یک شاعر دیگر این داستان را طور دیگری می گوید:

چو رسی به طور سینا «أَرِنی» بگو و نگذر    که بیارزد این تمنا به جواب «لَنْ تَرانی»

 

یعنی وقتی به کوه طور رفتی اتفاقا شروع کن با خدا حرف بزن. این آرزو و درخواست تو ارزش این را دارد که خدا با تو سخن بگوید و هم کلام خدا بشوی. اگر یک خودکار دست یکی از شماها باشد و من سوال کنم که چی توی دستتان است چه جوابی می دهد؟ می گوید خودکار توی دستم است! حرف دیگری هم می زند؟ نه دیگر. اما وقتی خدا به حضرت موسی (ع) گفت «ما تلک بیمینک یا موسی» چی در دست تو است؟ حضرت موسی (ع) یک عصا در دستشان بود. باید می گفت «هی عصای» عصا در دستم است. اما موسی فقط این را نگفت و ادامه داد«هِیَ عَصَایَ أَتَوَكَّأُ عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِی وَلِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَى » همینطور شروع کرد با خدا حرف زدن. چرا؟ چون سخن گفتن با معشوق را همه دوست دارند. یک شاعر دیگر اینطور می گوید:

أَرِنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد    تو که با منی همیشه چه «أَرِنْ» چه «لَنْ تَرانی»

 

خدایا تو از بس که پیدا هستی، پنهانی. تو دائم با من هستی. در طول زندگی ام از کودکی تا وقتی که من را در قبر می گذاری و بعد در برزخ و قیامت همیشه با من هستی. لازم نیست که من تو را با چشم سرم ببینم. انشاء الله خداوند در این ماه رمضان به ما عنایت بکند که بتوانیم با چشم قلبمان خداوند متعال را دریافت بکنیم با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد.

 

«مروری بر مطالب گذشته»

در نکتة اول وجود «نفس» ثابت شد. و این که همة ادراکات ما مربوط به «نفس» است. و اینکه حقیقت انسان «نفس» انسان است. مولوی یک شعر قشنگی دارد می گوید یک مرغی بود که داشت پرواز می کرد و سایه اش افتاده بود روی زمین و یک صیادی داشت دنبال سایة این مرغ می دوید که سایة این مرغ را شکار کند.

                                      مرغ در بالا پران و سایه اش           می رود پران چون مرغ‌ وش

                                      ابلهی صیاد آن سایه شود               می دود چندان که بی مایه شود

                                      بی خبر کین سایة مرغ هواست        بی خبر که اصل این سایه کجاست

 

در اینجا مولوی «نفس» را به آن مرغی که دارد آن بالا پرواز می کند تشبیه کرده و سایه اش را به «تن». یعنی مردم ما در این دنیا دارند دنبال جسم خودشان می روند در صورتی که حقیقت انسان «نفس» اوست. اگر کسی نفس خودش را شناخت می فهمد که مرغ واقعی یک جای دیگر است.

گوهری در میان این سنگ است              یوسفی در میان این چاه است

پس این کوه قرص خورشید است           پشت این ابر زهره و ماه است

 

در نکتة دوم گفتیم که «روح» یا «نفس» یا «من» یا «قلب» انسان که حقیقت اوست فوق زمان و مکان است. یا بی زمان و مکان است. به عبارتی دیگر، زمان و مکان برای او بی معنا است. الان من از شما سوال می کنم که کجا تشریف دارید؟ اگر نکتة دوم را خوب یاد گرفته باشید باید بگویید در تمام مراتب هستی حضور دارد. در عین اینکه مکان و زمان برای ما معنا ندارد.

 

قرآن می فرماید «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل السافلین» انسان را در احسن وجه خلق کردیم و سپس به پست ترین مرتبة وجود نزول دادیم. یعنی همنشین جماد شد. مراتب وجود را دقت کنید اینگونه است:

 

«واجب الوجوب» «انسان کامل» «ملائکه» «انسان ناقص» «جن»  «حیوان»  «نبات» «جماد»

ما از بالاترین مرتبه یعنی «انسان کامل» به جماد نزول کردیم. حالا جای ما کجاست؟ در تمام مراتب هستی. یعنی همة اینجاها حضور داریم. علت این که خودمان را در این مکان (که هستیم) فرض می کنیم این است که تمام توجه نفس به جسم است.

ماجرای پیدا کردن عروس

این داستان را آیت الله بهجت نقل می کنند: که شب عروسیِ یک دختر خانمی آمدند در خانة آقای بهجت و گفتند عروس خانم گم شده! و همة مهمانها آمده اند و دارد آبروریزی می شود. آیت الله بهجت هم یک تأملی کردند و فرمودند عروس خانم دارند کنار حرم حضرت معصومه (س) زیارت می کنند. چطور می شود که یک عالمی آن طرف را می بیند؟ به این دلیل که اولیای خدا توجهاتشان به تعلقات دنیایی بسیار کم است لذا قدرت این را دارند که سیر بکنند (به مکانهای دیگر)

«نکتة سوم معرفت النفس»

این کارهایی که می گویم همه انجام بدهند که کلاس حالت تجربی پیدا بکند. همگی دستهایتان را مشت بکنید. حالا دستهایتان را مثل بال هواپیما باز کنید. بیاورید پایین. به احترام امام زمان (عج) یک لحظه بیاستید. حالا بیایید جلوتر. بفرمایید بنشینید.

 

سوال: آن وقتی که دستتان را مشت کردید کی بود که مشت کرد؟ «من» (قبلا گفتیم که بحث ما تجربی است و باید در وجود خودتتان آن را پیدا کنید، هر چند ممکن است در کنار آن هم استدلال عقلی هم بیاوریم. اما اصل کار تجربی است) تا آن روایت «من عرف نفسه فقد عرف ربه» را خوب بفهمیم. معرفت به نفس یا عرفان به نفس پیدا کردن تعقلی نیست. اگر قرار شد نفس باشد، مگر نفس در قالب جسم نیست؟ اگر نفس در قالب جسم باشد یعنی خودتی. و خودت را باید بشناسی. «من عرف نفسه» یعنی خودت را تجربه کن. بعد خدا را خوب می شناسی.

من می گوییم کی دست را مشت کرد یا باز کرد؟ می گوییم «من». دقت کنید! پس نفس شما اراده کرد و این اراده در جسم ظهور کرد. می گوییم اراده های نفس در جسم ظهور می کند. در نکتة سوم دو چیز را می خواهیم ثابت کنیم:

اول) تن محل ظهور اراده های نفس است.

دوم) «تن به طور کامل در قبضة نفس  و تحت تاثیر حالات نفس است.»

 آن وقتی که دستتان را مشت کردید آیا دست شما مقابله کرد؟ جلوی ارادة شما ایستاد؟ یا تا اراده کردید آن هم اطاعت کرد؟ (این مطالب بعد از پذیرفتن نکتة اول است، اگر کسی نکتة اول را قبول ندارد اینجا ننشیند. اگر کسی هنوز در نکتة اول اشکال دارد حتما بعد از جلسه بپرسد چون این مطالب بعد از پذیرش این مطلب است که انسان یک حقیقتی دارد به نام «نفس») 

نکتة سوم و نهم معرفت النفس (که بعدا توضیح خواهیم داد) از کلیدی ترین و کاربردی ترین مباحث معرفت النفس در دنیای ما است.

برای روشن شدن نکتة سوم چند تا مثال می زنیم. اول قسمت دومِ نکتة سوم را می گوییم. قسمت دوم این بود که تن به طور کامل در قبضة من است.

 

پایان قسمت اول جلسه چهارم

حجت الاسلام والمسلمین میرلوحی (از شاگردان استاد اصغر طاهرزاده)

برای مطالعه بیشتر می توانید به کتاب «خویشتن پنهان» اثر «استاد اصغر طاهرزاده» مراجعه نمایید.

کاری از مجموعه فرهنگی و علمی سفیران بصیر علوی خمینی شهر




طبقه بندی: معرفت النفس (استاد اصغر طاهرزاده)،
برچسب ها: معرفت النفس، استاد اصغر طاهرزاده، مجموعه فرهنگی سفیران بصیر علوی، روح، اراده، انسان، حالات نفس، امام زمان (عج)، عرفان، آیت الله بهجت، حضرت معصومه (س)، انسان کامل، ملائکه، واجب الوجود، مراتب هستی، حقیقت انسان، پرواز، نفس، قرآن، قیامت، برزخ، شب عروسی، حضرت موسی (ع)، کوه طور، خون، فوتبال، مزایده، شعر، فضا، نور، معرفت، موبایل، زندگی،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات