تاریخ : شنبه 29 تیر 1392 | 08:12 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

حکایت بهلول و الاغش

می گویند روزی مردی گندم بار الاغ خود کرد و به در خانهء بهلول که رسید، پای الاغ لنگید و الاغ زمین خورد و بار بر زمین ماند. مرد در خانهء بهلول را زد و از او خواست که الاغش را به امانت به او واگذارد تا بار بر زمین نماند. بهلول با خود عهد کرده بود که الاغ خود را به کسی به امانت ندهد. چون پیش تر خیانت دیده بود در امانت، یا بر فرض از الاغش بار زیاد کشیده بودند. گفت: الاغ ندارم

و در همان لحظه صدای عر عر الاغش از طویله آمد.

مرد گفت: صدای عرعر الاغت را مگر نمی شنوی که چنین دروغ می گویی؟

بهلول گفت: رفیق! ما پنجاه سال است که همدیگر را می شناسیم. تو به حرف من گوش نمی دهی. به صدای عر عر الاغم گوش می دهی احمق!

 

منبع: سرباز ولایت




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان بهلول و الاغ، دروغ، خیانت در امانت، عهد، داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایت پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات