تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«به او اعتماد کن»

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود. او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:

«ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟»

او پاسخ داد:«بله»

خدمتکار پرسید:....

مشاهده در ادامه مطلب

«آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟»

ارباب دوباره پاسخ داد:«بله»

خدمتکار گفت:

«پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟»

 

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...

منبع: داستانک




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: اعتماد، اضطراب و دلواپسی، ایمان، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic