تاریخ : شنبه 6 مهر 1392 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

زندگی در بطنِ ماهـی می دهـد

چوب را چون اژدهایی می كند

 

هست را از نیست می آرد عیان

از جـبـل خلـقِ بـقـر آرد نشان

 

از عصا بس چشمه‌ها گردد روان

در پی قهرش چو قارونی نهان

 

سال ها بگذشت و جسمش در كمال

جـــان او افـــزود و آمـــد در تــعـــال

 

چونكه بیرون شد ز قصر و آن حصار

آمـد اندر شهر، بی حصن و سوار

 

دیــد مـردی از نــژاد قـبـطـیــان

در نزاع سخت چون دیوانگان

 

آن دگر سو مرد سبطی در جـدال

در فضا بانگ و غریو قیل و قال

 

بود سبـطـی یـار مـوسـی در مـرام

وان دگر سو قبطیِ گسترده دام

 

چون كه سبطی دید موسی را به راه

زان سـتـم بگـرفـت موسـی را پناه

 

راند قبطـی را چو موسی از میان

بر زمین افتاد زان مشت گران

 

كشته شد آن مرد و موسی در فرار

از دل و جان رفت موسی را قرار

 

كشتن قبـطـی هـمـان نـفـس دنـی است

اینچنین نفسی سزا خود مردنی است

 

كُشت موسی نفس و آمد سوی راه

خویشِ خود بنهـاد و بگـزیـد او اله

 

مـات و حـیـران مـقـصـد صـحـرا گـرفـت

همچو سیمرغ ره سوی عنقا گرفت

 

پر كشید او سوی صحرا‌های جان

آنچنان صحـرا كه نـایـد بر زبان

 

تـن به قبـطـی داد و جـان را وارهیـد

رفت و جان را جانب جانان كشید

 

در شب تـاریـک و بـیـم و دشـت تـار

زان سفر ها می رود تا وصل یار

 

 
 



طبقه بندی: داستان منظوم حضرت موسی (ع)،
برچسب ها: داستان منظوم زندگی حضرت موسی (ع)، داستان زندگی حضرت موسی (ع) به شعر، کاخ، مادر حضرت موسی (ع)، شیر، بانگ شادی، بندگی، قصر، جبل، قارون، اژدها، ماهی، قبطیان، سبطیان، سیمرغ، عنقا، وصل یار،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic