تاریخ : جمعه 29 آذر 1392 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

یادش بخیر!!!

مشاهده در ادامه مطلب

چند روزپیش یه صحنه هایی تو خیابونای تهران دیدم که خیلی به هم ریختم و ذهنم رو مشغول کرد و امروز صبح که داشتم میرفتم سر کار بی اختیار تو ذهن خودم شروع کردم به مقایسه الان با قدیما و دیدم خدایی اصلا  اون موقع هامون با الان قابل قیاس نیست و اون زمان کجا و الان کجا؟؟؟

 

خلاصه، تو این شلوغیه فکر و درگیری  و مشغلۀ زیاد، خودمو زدم به بی خیالی و گفتم یه کم به یادِ قدیما با خاطراتِ گذشته خوش بگذرونم و به قول خودمون با چند تا یادش بخیر، بریم به دوران بچگیمون و با گذشتمون خوش باشیم ...

 

ناخودآگاه ذهنم رفت به اون زمانها که هفته رو طی میکردیم به امید اینکه جمعه بیاد و همۀ فک و فامیل دور هم جمع شیم و مادرم و بقیه خانوما به پخت و پز سرگرم شن و آقایونم به گپ صمیمانه و رفیقانشون بپردازن و من و برو بچم که بازیهای بچه گونه خودمون.

 

یادش بخیر بازیهامونم باصفا بود، بیا تفنگ بازی، بیا بجنگیم، همیشه برای ایرانی و عراقی شدن بحث داشتیم، .... من میشم ایرانی و تو بشو صدام، ...نه اول تو، ...نه دیگه، تو رو خدا اول تو ..... یادش بخیر، آخر سر، یه بار ما میشدیم عراقی و یه بار اونا میشدن عراقی و ما ایرانی، اما جالب بود که وقتی هر کدوم عراقی میشدیم هیچ وقت دوست نداشتیم که پیروز بشیم و زود خودمونو به کشتن میدادیم و یا اسیر میشدیم، آخه اون زمانا با اون عقل کوچیک و بچگیمون رو مملکتمون غیرت داشتیم و به ایرانی بودنمون میبالیدیم، اغراق نمیکنم اما فکر کنم به اندازه همون بچه رزمنده ها که جونشونو کف دست میذاشتن و میرفتن تا برا دفاع از ایران عزیز بجنگند، ما هم همون قدر غیرت و جرأت داشتیم اما خب سنمون خیلی کم بود، بگذریم....

 

 

اَاَاَاَاَاَاَاَ.... یادش بخیر، یاد بقیه بازیهامون افتادم، هفت سنگ، گرگم به هوا، اَلَک دُلَک، گل یا پوچ، لِی لِی، فوتبال بی غل و غش (یادش بخیر یکیمون میشد صادق ورمرزیار یکی میشد فرشاد پیوس، یکی میشد سید مهدی ابطحی و .....البته کی بودن و کی شدن مهم نبود، مهم این بود که هیچ کدومه اینا که اسم بردم نه مدل مو داشتن، نه فشن میکردن و نه اهل هزار جور کارای دیگه، فقط خیلی باصفا بودن، مثل کریم باوی که یه پاش تو جبهه بود و یه پاش تو زمینِ فوتبال) یادش بخیر...

 

خب رسیدیم به ظهر جمعه؛

 

 

بچه ها ساعت دو شد، بدو که کارتون شروع شد، حاج زنبور عسل، علی بابا و سندباد، بِل و سپاستین، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، گوریل انگوری، یوگی و دوستاش، پرفسور بالتازار، زبل خان، بنل یا بنر، بامزی، ای کی یو سان، حنا دختری در مزرعه، خانواده دکتر ارنست، جیمبو، قصه های مجید، علی کوچولو و ....

 

عجب صفایی و صمیمیتی بود بین آدما، اصلا انگار غم و غصه ای وجود نداشت، انگار آدما هیچ مشکلی نداشتن، انگار نه انگار که این همه درد و غم داشتیم و هر لحظه ممکن بود یه بمب و موشکی رو سرمون خراب شه، یادمه وقتی میدوئیدیم بریم تو پناهگاه، مردامون اول بچه ها و زنارو میفرستادن و بعد به هم کمک میکردن و کسی برای زودتر فرار کردن، غیرت و صفا و معرفتشو زیر پانمیذاشت، یادش بخیر...

 

 

یادش بخیر، وقتی یه شهید میامد تو محله هامون، انگار که همه مادر و پدرای محله خودمون و چندتا محله اونورترمونم، مادر و پدر این شهید بودن و انگار که این شهیدِ عزیز، بزرگِ یه مملکت بود (که البته و صد البته بزرگترین مقامها و افتخارات میهن ما همین شهدا بودن و بس) که این خِیل جمعیت برای تشییع پیکر مبارکشان میامد.

 

یادش بخیر، همیشه بوی ایثار و ایمان و شهادت و تقوا تو شهر استشمام میشد و نه بویی از دو رنگی بود و نه بویی از بی مرامی و بی معرفتی و نه بویی از بی تقوایی...

 

یادش بخیر، اونوقتا چقدر خودمونی بودیم، وقتی جا نونیِ خونه خالی شده بود، یا پیاز و سیب زمینی تموم شده بود، انقدر صفا بین دَر و همسایه بود که به جای اینکه زنگ بزنیم سوپر محلمون، فوری میرفتیم دَرِ خونه همسایه و خیلی بی ریا و بدون هیچ خجالتی از همسایه نون و پیاز، سیب زمینی میگرفتیم، آخه بین آدما انقدر فاصله نبود، یادمه چند تا همسایه و چند تا کوچه اونورتر هرکی بود و نبود میشناختیم، مثل الان نبود که ندونی همسایه دیوار به دیوارت کیه و کی نیست...یادش بخیر

 

یادش بخیر،اون زمانا چادر حرمت داشت و کسی خجالت نمیکشید که چادر سرش کنه، کسی به چادر مادرامون نمیخندید و کوچیک و بزرگمون، همه رو مثل ناموس خودمون میدونستیم، چشم بد نبود، اگه یه نفرهم استثناءاً با مانتو و مقنعه بود، کسی نگاهش خیره نمیشد به اون یه نفر، مردامون وقتی میخواستن خانومای غریبه رو صدا بزنن کلمه مقدس خواهر یا مادر رو بکار میبردن نه مثل الان که: خانومی، عزیزم،............رو به کار میبرن (ببخشید، نمیتونم باقیه الفاظی رو که الان آقایون، نسبت به خانمها بکار میبرن رو بنویسم)

 

اون موقعا اگه یه خانوم تو خیابون بود کلی ماشین وای میستاد تا خدمت کنه و ناموسش رو تا مقصد برسونه و اینطور نبود که ماشینای مختلف وایسن و تیکه، بارِ ناموسامون کنن!!!

غیرت تو مردامون موج میزد، چشم مردامون پر بود از جذبه و حیا، دل مردامون پر بود از صفا و ایمان، دستاشون دست کار و زحمت بود، پاهاشون همیشه استوار و تو مسیر خیر بود، اگه بعضی مردامون تو جبهه از میهن دفاع میکردن در عوض عده ای از مردامون که تو جبهه نبودن، تو شهرا از ناموسامون مراقبت میکردن. یادش بخیر

 

یادش بخیر، دخترا و خانومای اون موقع خودشون بودن و هزار جور رنگ و لعاب به خودشون نمیدادن و ساده و بی شیله پیله بودن، موهای بلند و بِلوند و رنگارنگ و مانتوهای کوتاه و شلوارای تنگی نبود تا جوونامون رو از راه به در کُنه. چِلّۀ تابستونم که بود چادر از سرِ زنامون نمی افتاد. آخه حیا تو زنامون موج میزد و ارزش والای خودشون رو درک میکردن، میدونستن که گوهر، هر چی با ارزش تر باشه بیشتر ازش باید محافظت کرد و میدونستن که خیلی گرانبهاتر از گوهرند و برا همین خودشون رو از دست سارقان حجب و حیا و از نگاه بد مخفی میکردن تا نکنه خدای نکرده گوهر گرانبهاشون از دست بره...یادش بخیر

 

یادش بخیر اگه تصادف میشد بجای اینکه پیاده شیم و بهم دیگه بد و بیراه بگیم، از هم دلجویی میکردیم و عذر خواهی میکردیم،... یادش بخیر اون زمانا بزرگامونم فحش بد بلد نبوده و مثل الان نبود که بچه هامون یه فحشایی بدن که ما بزرگا تا حالا نشنیدیم، آخه اون زمانا فحش دادن مثل الان کلاس نبود و مثل حالا نبود که هر چی بیشتر و بدتر فحش بدی با کلاس تر باشی؛

 

یادش بخیر اون زمان باباهامون اگه میخواستن سیگار بکشن تو هزار پستو قایم میشدن و یواشکی میکشیدن تا کسی نبینه و مثل الان نبود که بچه 10 ساله با افتخار سیگار بذاره رو لباش و زندگیشو دود کنه بره!!!

 

یادش بخیر اونوقتا مسافرت رفتنمون هم با صفا بود، هر کی هر چی داشت رو میپیچید تو ملافه و مینداخت رو باربندِ ماشین و یا علی مدد، مثل الان نبود که بگن باربند مال آدمای خر  و بی کلاسه، همه با هم ندار بودن...

 

اگه گوشه خیابونامون کسی به مشکل میخورد به جای اینکه خودمون رو بزنیم به اون راه و برای فرار از هم سبقت بگیریم، برای کمک از همدیگه سبقت میگرفتیم و کمکِ هموطنمون میکردیم؛یادش بخیر قهر و دعواهامون خیلی طولانی نبود و خاله و دایی و عمه ها و عمو هامون رو زود به زود میدیدیم و کینه تو دلامون جا خوش نمیکرد و زود از دل فراریش میدادیم...

 

یادش بخیر، موقع اذان که میشد مسجد محلمون پر میشد از آدمای با صفا و بی ریا، کسی برای پست و مقام و وام و دو دهنه مغازۀ بزرگتر و ریا پا به مسجد نمیذاشت...

 

یادش بخیر، حاجی شدن و کربلایی شدن سخت بود و مکه و کربلا رفتنا کم بود اما اگه بود با اخلاص بود و حاجی ها و کربلایی هامون به معنای واقعی حاجی و کربلایی بودن و اینطوری نبود که سالی چندبار برن کربلا و هر سال برن مکه و بعد حق الناس رو رعایت نکنن، یا اینکه از درد و غم اطرافیاشون بی خبر باشن...

 

یادش بخیر، مهمونیای سر زده عجب صفایی داشت، انگار که تمام دنیارو بهمون داده باشن خوشحال میشدیم و انقدر بی ریا بود این رفت و اومدا که نگو و نپرس، کسی نمیگفت یه بار من اومدم پس یه بارم تو باید بیای!!!

 

یادش بخیر مدل موهای هممون یه جور بود و موهامون مثل دِلامون یکی بود و نه مدل فشن بود و نه تن تنی و نه تیفوسی و نه .....و نه هزار و یک مدل موی مختلف و موهامون بجای اینکه سیخ بشه و سرشو بالا بگیره همیشه رو سرمون خوابیده بود و و سر به زیر بود و  نصف روز وقتمون برای موهامون تلف نمیشد؛

 

یادش بخیر اون موقعا لباسا رو یه جوری میدوختن که زیر شلواری و شکم و کمر مردامون رو بپوشونه و مثل الان نبود که طرف مارک زیر شلواریشم پیدا باشه، البته شاید تقصیر آدما نیست و شاید این لباسها و شلواران که آب رفتن و کوتاه شدن!!! شاید تقصیر از چشم ماهاست که این صحنه ها رو میبینه و یا شایدم بنده خداها حواسشون نیست!!! البته شاید!!!

 

 

یادش بخیر وقتی میرفتیم بیرون یه بازی داشتیم که هر کدوم یه ماشین رو انتخاب میکردیم و بعد ماشینای انتخاب شدمون رو که تو خیابون میدیدم میشمردیم و هر کی ماشین انتخاب شدش بیشتر بود برنده میشد و جالب بود که همیشه پیکان رو جزو مسابقه وارد نمیکردیم، آخه همه پیکان داشتن و ماشینا یه شکل بود و کسی با مدل ماشینش دل یه سری رو آب نمیکرد و کسی هم با مدلای به روز پُز نمیداد...

 

یادش بخیر اون زمانای نه چندان دور دکترامون اول درمان میکردن و بعد با تعارف پول میگرفتن، نه اینکه اول پول و سرمایه یه خانواده رو بگیرن و بعد هم خیلی بی وجدان جنازه تحویل بدن!!! (البته جسارت نباشه به پزشکای محترم مملکت)

 

 

یادش بخیر، تلویزیونمون هم صفای خاصی داشت، سریال آینه، سربداران، هزاردستان،... آتقی و علی تو سریال آینه عبرت، یادش بخیر یکشنبه ها و برنامه دیدنیها با صدای زیبای جلال مقامی، مسابقه نام ها و نشانه ها، مسابقه هفته که با مرحوم منوچهر نوذری صفای خاصی داشت، یادش بخیر روایت فتح شهید آوینی که همیشه یادآور بچه رزمنده های با صفا بود و یادش بخیر درسهایی از قرآن آقای قرائتی و یادش بخیر..

 

یادش بخیر و بخیر و بخیر

 

البته با این یادش بخیرها نه میشه زندگی کرد و نه میشه گذشته رو برگردوند اما میشه با یادآوری یه سری خاطرات خوش، ذهنِ خستۀ الان رو زنده کرد و برخی از ارزشهای از دست رفته رو دوباره بدست آورد، حداقلش اینکه میشه تو این دنیای فانی و تو این دنیای وانفسا که چهره خیلیها رو غم و افسردگی گرفته خوش بود و خوش گذروند؛

اینها رو نگفتم که بگم نسبت به امروز خیلی بدبینم؛ نه!!! برعکس،

اینها رو گفتم که یادآور شم که میشه تو بدترین شرایط (مثل شرایط سخت جنگ و تحریم زمان جنگ) هم خوب زندگی کرد و میشه تو دوره ای که همه چی داره پیشرفت میکنه ماهم غیرت و حیا و ایمان و صفا و صمیمیت و ارزشهامون رو رشد بدیم و این رابطه معکوسی که بین پیشرفت علم و انسانیت بوجود اومده رو به یه رابطه مستقیم تبدیل کنیم تا با رشد جامعه و رسیدن به علم، انسانیت هم رشد پیدا کنه و به عمل برسیم.

خدایی این نوشته ها فقط و فقط دلتنگیه دلم بود برای چند لحظه و قصد بدبینی به جامعه رو نداشتم، چون، آدمای خوب هم، بسیار زیادند و انسانهایی که انسانیت تو وجودشون موج میزنه بسیار هستند،اما بعنوان یه ایرانی دوست دارم همه جامعه ام پر بشه ازاین آدمای با معرفت و بی ریا.

قصد جسارت به اقشار مختلف جامعه رو هم نداشتم و فقط درد دل بود وگرنه دوستدار همه هموطنان عزیزم هستم و خدای نکرده کسی برداشت بدی نکنه و هر نظر و نقدی هم که دارید، از جان و دل پذیرا هستم. یاحق

منبع متن: مسافر




طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا، مباحث حجاب، نماز، کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی، سینما و تلویزیون، ورزشی،
برچسب ها: چادر مادر مانتوومقنعه ناموس، شهید شهدا تشییع‌پیکرشهدا تشییع‌پیکرشهید پدرشهید مادرشهید ایثار شهادت تقوا ایمان، حاج زنبور عسل علی‌باباوسندباد بِل‌و سپاستین پلنگ‌صورتی پسرشجاع خانوم‌کوچولو گوریل‌انگوری یوگی‌ودوستاش پرفسوربالتازار زبل‌خان بنل‌یابنر بامزی ای‌کی‌یوسان حنادختری‌در‌مزرعه خانواده‌دکترارنست جیمبو قصه‌های‌مجید، جبهه ایران‌وعراق غیرت‌مردان، شلوار‌تنگ دختر سیگار مسجد اذان کربلا مکه، اخلاص مدل‌فشن مدل‌لباس پیکان شکم زیرشلواری، سریال‌آینه سربداران هزاردستان سریال‌آینه‌عبرت جلال‌مقامی مسابقه‌هفته مرحوم‌منوچهرنوذری روایت‌فتح شهیدآوینی درسهایی‌ازقرآن‌آقای‌قرائتی تحریم حیا معرفت انسانیت،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic