تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

این‌جا فکه؛ قلب سوزان جنوب و قرینه‌ی کربلای حسین(ع)

در هوای سرد زمستانی جنوب، خورشید آرام‌آرام از پشت تپه‌ها به‌سوی قلب آسمان در حرکت بود و در آن صبح دل‌انگیز زمستانی در منطقه‌ی دشت‌عباس، اردوگاه را در میان سروصدای بچه‌های گردان که با نزدیک شدن زمان عملیات به تکاپو افتاده بودند، به تماشا نشسته بود. همین چند ساعت پیش بود که در مراسم نماز صبح و پس از آن صبحگاه، فرماندهان نوید عملیات را دادند و بعد از آن گویی جشنی در پیش باشد، هرکس به کاری سرگرم شد. یکی پوتین‌ها را واکس می‌زد، دیگری سلاحش را روغن‌کاری می‌کرد و عده‌ای در گوشه‌ای دور از بقیه، صورت بر خاک گذاشته و با معبود خود، گرم عشق‌بازی بودند. برخی وصیتنامه‌هایشان را بازنویسی می‌کردند و اردوگاه در شمیم عملیات غرق شده بود. آن‌چه بیش از همه، بچه‌ها را به شور آورده بود، وعده‌ی دیدار با فرمانده‌ی لشکر، «مهدی باکری» بود. روز به‌سرعت در حال تمام شدن بود و صف‌های طولانی بچه‌ها جلوی حمام‌های صحرایی برای غسل شهادت، روحیه‌ی بالای بسیجی‌ها برای عملیات را نوید می‌داد.

                                    برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

شام سبکی دادند تا سنگینی‌اش موجب رخوت تن نشود. پس از نماز جماعت، بچه‌های گردان در تاریکی شب، به ستون روبه‌روی فرمانده لشکر ایستادند و با شعف شعار «صلّ علی محمد، فرمانده لشکر آمد» را سر دادند. پس از شنیدن صوت ملکوتی قرآن، مردی با قامتی بلند و استخوانی و چهره‌ای نورانی و خندان، با حجب و حیایی دیدنی پشت تریبون رفت. برق چشم‌هایش دیده‌هایمان را می‌نواخت. مهدی با نام خدا آغاز و با سلام بر سالار شهیدان، شمرده‌شمرده شروع به سخن گفتن کرد. از میان گفته‌های آن روز فرمانده، این در خاطرم مانده که می‌گفت: «شما به جبهه آمده‌اید، چون تکلیف بود و امر حضرت امام، لذا شکست و پیروزی برای ما معنایی جز عمل به تکلیف ندارد؛ بنابراین شما، ای شیران غرنده‌ی اسلام و ای خط‌شکنان و سربازان بی‌نام و نشان شیعه، به پیش بتازید که تحت هر شرایطی، شما پیروزید. شما امروز آماده‌اید که راه بسته شده‌ی کربلا را بازگشایید...

و اما توصیه‌ی من به شما بسیجیان عاشق این است که از خدا بخواهید تا پیش از اتمام جنگ به شهادت برسید؛ چون در صورت زنده ماندن، ماندن سخت خواهد بود. آنان که می‌مانند، بایستی زینبی بمانند که می‌دانیم بسیار سخت خواهد بود... از منظر نگاه من جامانده‌های بعد از جنگ سه گروه خواهند بود. گروه اول، کسانی‌اند که می‌گویند، روزگاری که جنگ بود، ما هم رفتیم و جنگیدیم و قسمتمان این بود که بمانیم و چون به تکلیفمان عمل کردیم، بر ما دِینی نیست و امروز باید به فکر دنیایمان هم باشیم؛ لذا غرق در سودای عشق با دنیا و تجملات آن، از مسیر عشق خارج می‌شوند، بی‌آن‌که ذره‌ای احساس پشیمانی کنند و البته زیان می‌کنند و بر گذشته‌ی شیرین خود پرده‌ای سیاه می‌افکنند.

گروه دوم، جامانده‌هایی که در کوران زندگی مادی، وقتی خود را از دنیاداران و ثروتمندان عقب‌تر می‌بینند، بر خود نهیب می‌زنند که ای دل غافل! ما بی‌خودی رفتیم و جنگیدیم و عده‌ای دیگر در شهر مانده و بار خود را بسته‌اند. کاش ما هم جبهه نرفته بودیم و صد البته جبهه رفتن خود را می‌پوشانند و از اعلام آن شرم می‌کنند؛ چراکه با گروه دنیادوستان بُر خورده و در مسیری مقابل و ضد مسیر گذشته‌ی خویش گام برمی‌دارند؛ لذا اینان بسیار زیان‌کارترند.

گروه سوم، اینان که تعدادشان بسیار کم‌تر از دو گروه قبلی است، بر مسیر خود محکم و استوار می‌مانند، اما در غربت سهمگین و تنهایی خویش ناچارند گوشه‌ی عزلت گیرند یا در مقابل باطل بایستند و امان از غربت و تنهایی. کسی را نخواهند یافت که درددل کنند. همواره روزی هزار مرتبه حسرت شهید نشدنشان را می‌خورند، گویی عهد صدراسلام است و علی(ع) بین اندک یاران خود چون میثم تمار و... در خلوت نخلستان سر درون چاه می‌کند تا از بی‌وفایی مردمان دمی فراغ یابد؛ پس از خداوند بخواهید شما و ما را در درد غربت و تنهایی نیازماید و ما را هم به شهادت برساند. از خداوند بخواهید تا آخرین روزهای جنگ به شما قدرت ایستادگی و مبارزه با ستم و استکبار را که اینک در مجنونی دیوانه و ددمنش به نام صدام متجلی شده، مرحمت کند و در دقایق پایانی جنگ و جبهه و پیش از بسته شدن درهای ملکوتی بهشت، شهادت را نصیبتان کند که در این‌صورت بی‌گمان شما سعادتمند و عاقبت‌به‌خیر خواهید شد. چه چیزی از این بهتر سراغ دارید که در نوجوانی و جوانی در جنگ و جهاد بودن و در آخر شهادت در راه خدا؟ این بهترین و کامل‌ترین نوع حیات آدمی است.»

حرف‌های آقامهدی اشک را از چشمانمان جاری کرد. آن روز، غربت امروز را دیدیم، اما با رگ و پوست نچشیدیم؛ وگرنه تقلا می‌کردیم که نمانیم و برویم. اکنون، شب و روزمان را به یاد و خاطر هم‌سنگرانمان می‌گذرانیم و حسرت نرفتن و جاماندن از قافله‌ی یاران و هم‌سنگران را می‌خوریم.

بعد از این حرف‌ها، آقامهدی نوید عملیات را داد و ناگهان سیلی از بسیجی‌ها به‌سویش هجوم بردند. مهدی در میان عاشقان خود بود و به فرماندهانی که می‌خواستند او را از بچه‌ها جدا کنند و مانع این عشق‌بازی شوند، عتاب کرد و گفت: «من خادم این‌ها هستم، من بدون این بسیجی‌ها هیچم. منِ باکری روزی هزار مرتبه خدا را شاکرم که مرا در بین این بسیجی‌ها و با این جوانان پاک و مطهر قرار داده و با آنان هستم تا آخرین دم حیاتم.»

من در این لحظه‌ها در کنار برادر، یار و معاون مهدی، «حمید باکری» بودم و باهم گرم صحبت بودیم. حمید از من خواست شعری برای همه بخوانم، اما من حیفم می‌آمد که زمان شیرینِ بودن با این دو برادر آسمانی را با شعر خواندن از دست بدهم؛ به خاطر همین زیر بار نرفتم که ناگهان مهدی که روزی مرا با شهید «بهمن نجفی» و «اکبر حاجی‌پور»، معاون و فرمانده‌ی تیپ «عمار» از لشکر «حضرت رسول(ص)» دیده و به اسم می‌شناخت، از میان جمعیت به‌سمت ما آمد و با شوخی و خنده گفت: «همه ساکت باشند که شاعر لشکرمان را گیر انداختیم و او باید برای ما شعر بخواند.»

اصرار مهدی باعث شد من غزل مولانا را بخوانم.

«روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود

به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم

مرغ باغ...»

غزل را که تا آخر خواندم، بعد از تعریف و تمجید، دو برادر از من خواستند که شعری از خودم برایشان بخوانم و من هم غزلی را که آن روزها تازه سروده بودم، خواندم.

«هر‌های که افتاد از آن هوی تو افتاد

دل شاد که اندر خم ابروی تو افتاد

این فتنه که از دوش در این میکده برخاست

از آینه‌ی آن رخ دلجوی تو افتاد

پیری به در آمد ز خرابات که محراب

در فتنه‌ی آن میکده از بوی تو افتاد

یاری که چو دیوانه هراسان غمت بود

خوش باد که در سلسله‌ی موی تو افتاد

آن دل که عطش داشت ز سودای فراقت

سرگشته سحر در طلب جوی تو افتاد

از دست من آن باده که لغزید و بیفتاد

هنگام طواف سر گیسوی تو افتاد

تا سایه‌ی ابروی تو در منظر جان شد

شوریده شد و دربه‌در کوی تو افتاد»

همین غزل کافی بود تا باکری‌ها تمجید از من را دقایقی طولانی رها نکنند؛ به‌ویژه مهدی که تکرار می‌کرد:

«از دست من آن باده که لغزید و بیفتاد

هنگام طواف سر گیسوی تو افتاد»

و مدام می‌گفت: «پسر تو چه سرودی؟ به‌راستی که تو خود یک‌پا مولانایی.»

آن غروب به‌یادماندنی هنوز برایم عطر تازگی دارد و یادآوری آن ثانیه‌ها، سرشگ دیدگانم را جاری می‌سازد. لحظه‌های پیش از عملیات را با روبوسی آن دو به پایان رساندیم. حمید آرام در گوشم گفت: «برادر نجفی از ما خواسته بود تو را از گردان خط‌شکن‌ها دور کنیم، اما تو رضایت ندادی؛ پس مراقب خودت باش و اگر شهید شدی، ما را هم بطلب.»

افسوس که آن دو فرشته به‌گونه‌ای به پرواز درآمدند که حتی از پلکان عروجشان هم نشانی نماند. حمید در هفتم اسفند 62، کنار پل طلاییه، پس از مقاومت جانانه‌ی چند شبانه‌روز از شروع عملیات «خیبر»، به دیدار معشوق شتافت و پیکرش همان جا مفقود شد. مهدی هم که در فراق برادرش می‌سوخت و دم برنمی‌آورد، سرانجام در اسفند 63، در عملیات «بدر» آسمانی شد. به‌دستور فرماندهان ارشد جنگ، او را که در کنار دجله از ناحیه‌ی سر مجروح شده بود، با قایقی به عقب منتقل کردند که خمپاره‌ای، قایق را درهم شکست و جنازه‌ی مهدی را برای همیشه در اعماق آب‌ها مدفون کرد تا عاشقانش در حسرت شمیمی از مزارش به انتظار بنشینند.

شب تازه سایه‌ی تار خود را گسترده بود که ماشین‌های آیفا آمدند. با آمدن آن‌ها شور و شعف بچه‌ها به اوج خود رسید. گروهان‌ها به ترتیب دسته‌ها سوار شدند و آیفاها با فاصله از هم به راه افتادند. با نزدیک شدن به پشت خط مقدم، بارش خمپاره‌ها باریدن گرفت. با رسیدن به قرارگاه تاکتیکی، بچه‌ها به‌سرعت پیاده شدند و با فاصله از هم در پشت خاکریز جای گرفتند. نزدیک نیمه‌شب بود که فرماندهان ستون ما دستور حرکت دادند. از خاکریز گذشتیم و پیش رفتیم، غافل از این‌که دشمن با هم‌کاری ستون پنجم، از حمله‌ی ما خبر دارد و در کمین‌های فراوان و پشت‌سرهم، به انتظارمان نشسته است. آتش توپخانه‌ی دشمن به‌شدت کم شده بود و شک همه را برانگیخته بود؛ حتی من به یکی از بچه‌ها گفتم: عقب‌تر که بودیم، بارش توپ و خمپاره زیاد بود، امّا الآن دریغ از منور و دوشکا و...»

در همین احوال یکی از بچه‌ها که برای رفع حاجت از ستون جا مانده و گم شده بود، با سر و صدا خود را رساند. فرمانده که از تأخیر او عصبانی شده بود، به وی تندی کرد و ناگهان سروصدای تعدادی عراقی که ظاهرا برای اسارت پیش می‌آمدند، به گوش رسید. تا به نزدیکی ما رسیدند، ناگهان آتش رگبار دوشکا از پشت سر و روبه‌رو بلند شد. نگو که ما در محاصره‌ی کامل دشمنیم و آن‌ها از غروب در انتظار ما هستند.

ما در حال عبور از مسیر باز شده در قلب میدان مین بودیم که درگیری آغاز شد. خط کمین اصلی دشمن، پس از میدان مین بود. رگبار کالیبر و دوشکاهای بعثی‌ها هم‌سطح زمین بود. از هرسویی آتش آهن‌پاره‌ها امانمان را بریده بودند. رگبار دو لول ضدهوایی هم به جای هواپیما به جنگ نیروهای پیاده‌ی اسلام آمده بودند. توپ‌های ضد هوایی 23 اهدایی شوروی در نبردی نابرابر با خط‌شکنان، مدام در حال آتش بودند. تیرهای بزرگ ضدهوایی که اکنون ضدنفر شده بودند، به هرکس که می‌خورد، نصف بدنش را با خود می‌بردند. نعره‌ی مستانه‌ی مردان با سماع عاشقانه‌شان در میان طوفانی از هجمه‌ی انواع سلاح‌های سبک و سنگین دشمن و هم‌زمان با یورش تانک‌های مجهز به آخرین تکنولوژی نظامی غرب، منظر عشقی را به تصویر کشیده بودند، به‌یاد‌ماندنی. آسمان غرق در نور انواع منورهای دشمن؛ به‌ویژه منورهای خوشه‌ای بود که تا سطح زمین ریزش می‌کردند و اگر ذره‌ای از آن برتن کسی می‌افتاد، تا مغز استخوانش را می‌سوزاند. همان هم شد؛ چند تن از بچه‌ها که تراشه‌ها و خوشه‌های منورها به بدنشان می‌خورد، فریاد سوختم‌سوختمشان از نهادشان تا فلک می‌رسید. با عبور زرهی دشمن از خط کمین، تقابل انسان و آهن دیدنی و هم‌آوردی مرد با مرگ دیدنی‌تر شد. شکارچیان تانک به‌صورت پراکنده برای مصاف با آنان می‌شتافتند و مانند عاشقی که گویا لحظه‌ی وصالشان از ورای سال‌ها غربت و فراق رسیده است، در سوی قتلگاه فکه به‌سوی آسمان پرواز می‌کردند. آن‌قدر چهرهشان نورانی و درخشان شده بود که به چشم باطن نیازی نبود؛ اگر دقیق می‌شدی، رفتنشان را حتم می‌شمردی.

صدای الله‌اکبر بچه‌ها با صوت‌های زیبای یا حسین(ع)، یا مهدی(عج) و یا زهرا(س)یشان در هم آمیخته بود و خوف از مرگ در هم‌آوردی شیربچه‌ی‌های بسیجی، در سیمای وحشت‌زده‌ی عراقی‌ها متجلی شده بود.

از شرح ماجرای آن معرکه‌ی شیدایی همین بس که دشمن با وجود اطلاع دقیق از زمان و مکان عملیات ما، سرآسیمه و دستپاچه به هر سویی آتش می‌افکند و کار به جایی رسید که خمپاره‌های 60 و 120 و توپ‌هایشان با کاتیوهاشان خودی و غیرخودی را به کام مرگ می‌کشاند. در میان هجوم بی‌امان تیرها و توپ‌ها خود را از میدان مین به داخل کانال باریک و تنگی کشاندیم. مسلخ پروانه‌های عاشق، ساعتی بعد امانتدار بدن‌های پاره‌پاره و بی‌جان شیران مرد بود تا امروز اگر من و تو گاهی فراموش کردیم حقیقت اسطوره‌های کربلای فکه را، استخوان‌های شکسته و پوسیدهشان در تفحص شهدا جلوه‌نمایی کنند و فضای مه گرفته و مسموم شهر را به شمیمی از بوی گلوله و خون و عشق معطر کنند.

تاریکی کم‌کم رخت بربست و آفتاب بر سینه‌ی آسمان تکیه زد. سرمای سوزان زمستانی جنوب در شب به گرمای طاقت‌فرسای کویری رنگ عوض کرد. رمل‌های فکه سر ناسازگاری داشتند و داغ و سوزان شده بودند، انگارنه‌انگار که همین چند ساعت پیش، آوای سوز و سرما سر داده بودند. به دستور ارشد گروه، جیره‌ی خشک را تقسیم‌بندی کرده و آب را به جرعه می‌نوشیدیم. غروب که رسید، دوباره شیپور جنگ نواخته شد و دشت پر شد از پیکرهای پاره‌پاره‌ی بسیجی‌هاو حوضچه‌های خون کوچک و بزرگ که در سطح فکه جلوه‌نمایی می‌کردند و تابلویی زیبا از شاهکار خلقت را به نمایش می‌گذاشتند؛ «فَتَبارکَ الّذی اَحسَنُ الخالِقین.»

شب تعدادی از عراقی‌ها به قصد نزدیک شدن به کانال، درگیری شدیدی را آغاز کردند و باز برخی از انتخاب شده‌ها به معراج پرگشودند. نردبان شهادت تا دو روز بعد، هم‌چنان علم شده بود. روز دوم آب تمام شد و روایت شیرین عطش آغاز شد. چندتایمان از کانال خارج و در میان بدن‌های مطهر شهدا و کشته‌های دشمن برای جمع‌آوری قمقمه‌هایشان پراکنده شدیم. دشمن تا متوجه جست‌وجوی ما شد، هم‌چون نیاکان خود، یزید، ابن‌زیاد، عمرسعد و شمر، با آتش خمپاره‌های 60 و دوشکا برخی را که آب و قمقمه‌ای جسته بودند، به شهادت رساند و تعدادی از قمقمه‌ها را نیز با تیرهای تک‌تیرانداز خود سوراخ نمود. آب، این گوهر قیمتی هم، چنان در برابر دیدگانمان در دل رمل‌ها فرو می‌رفت که انگار آب بر لب‌های مردان حرام است.

این‌جا بود که عزیزی نقل کربلا کرد و عاشورا. از آب گفت و از لب‌های خشک رقیه‌(س) سه‌ساله. از آب گفت و گلوی نازنین و دریده‌ی سرباز شش‌ماهه حسین(ع) و بالاخره گفت: «آیا فکه کربلا نیست و حال که زمان وصال رسیده، آیا نیکوتر نیست که هم‌چون مولایمان حسین(ع) با لب‌های تشنه و حنجری خشک و به‌هم‌چسبیده به دیدار معبود و معشوق خود برویم؟ آیا عاشقی که لب‌ها از حریم آب بیرون کرده با آن‌که در آخرین ثانیه‌های فراق، تاب تشنگی برنیاورده و جان مادی را سیراب نموده است، جایگاهشان یک‌سان است؟ آیا لب‌تشنه و جگرسوخته و صورت‌گداخته، مقرّب‌تر نیست؟ بی شک چنین است.»

و همان‌دم قمقمه به‌سویی افکند و هیبت مردانه‌اش را برافراشت و نعره زد:

«السّلامُ علیکَ یا اباعبدالله و علی الرواح الّتی...»

و به نجوا عاشقانه زمزمه کرد: «قربان لب تشنه‌ات، حسین(ع)جان!»

و به‌سوی دشمن آتش افکند. در همان لحظه سفیر عشق در ردای تیر کالیبری بر پیشانی‌اش بوسه زد و چشمه‌ای از خون بر رمل‌ها جاری کرد. بچه‌ها آن‌چنان مصمّم شده بودند که جرعه‌های باقی‌مانده‌ی آب خود را به مجروحانی که در پشت تپه‌ای رملی جای گرفته بودند، دادند. وقتی برای بردن جیره‌ی آب و غذا برای مجروحان رفتم، مجروحی را دیدم که از شدت عطش، به‌سختی نفس می‌کشید. دیگری با اشاره‌ی دست صدایم کرد. پیش رفتم. خواست چیزی بگوید، پوست لب‌های پایین و بالایش به‌هم چسبیدند و پاره شدند. حال مجروح دیگر بهتر از او نبود. تا آمدم جرعه‌ای آب به لب‌هایش برسانم، شربت شهادت نوشید. به تعدادی از مجروحان هرچه اصرار کردیم که آبی بر لب‌ها بزنند، سر باز زدند و گفتند: «مجروحان دیگر از ما واجب‌ترند.»

زمانی که به یکی از مجروحان که از پهلو زخمی شده بود، نزدیک شدم، با اشاره و بریده‌بریده گفت: «تو را به جان مادرم قسم می‌دهم، حال خوش من را خراب نکن.»

یکی از مجروجان که گلویش ترکش خورده بود و خون از شکاف حنجرش فوران می‌کرد، با چشمان پر اشک گفت: «تیر سه‌شعبه‌ی حرمله، حنجر علی‌اصغر(ع) را درید و من هم می‌خواهم مثل مولایم به دیدارش بروم؛ فقط افسوس که نیزه‌ای نیست که سرم را بر آن بزنند. ای کاش این بدن هرگز به خانه برنگردد.»

و زمانی نگذشت که گلوله‌ی توپی بر فرق سرش فرود آمد و او را با چند تن دیگر به عرش دوست پرواز داد، همان‌گونه که حسرتش را داشتند.

دیدن این صحنه‌ها اشکم را سرازیر کرده بود که ناگهان صدای بی‌سیم درآمد. فرمانده‌ی تیپ، حمید باکری از آن‌سوی بی‌سیم جویای وضعیت منطقه بود و گفت: «شما از هدف دور شده‌اید و در محاصره‌ی شدید دشمن قرار دارید. راهی برای رساندن مهمات و آذوقه به شما وجود ندارد؛ سعی کنید هرجور شده، خود را به عقب بکشید.»

فرماندهی بین ما نبود؛ برای همین بی‌سیمچی گفته‌های او را تکرار کرد تا همه بشنوند و تصمیمی بگیرند. گوشی را از دست بی‌سیمچی گرفتم و گفتم: «آخر فرمانده! ما چه‌طور به عقب برگردیم، در‌حالی‌که بدن‌های رفقایمان در وسط صحرا تکه‌تکه و بی‌کفن مانده است؟»

گفت: «یک نشانی بده ببینم کجایید.»

گفتم: «دقیق‌تر این‌که ما در کربلاییم. این‌جا فکّه، قلب سوزان جنوب و قرینه‌ی کربلای حسین است.»

صدای ناله و گریه‌ی محجوبانه‌ای از آن‌طرف بی‌سیم به گوشم رسید که زیر لب به خود نهیب می‌زد: «کاش من هم آن‌جا بودم...»

با صدای شنی تانک‌ها به خود آمدم و فریاد زدم: «تانک‌ها آمدند.»

و گوشی بی‌سیم را به گوشه‌ای پرت کردم و همراه بچه‌ها آر.پی.جی به‌دست، به استقبال تانک‌ها رفتم. گرم در پیکار با غول‌های آهنی بودم که موج گلوله‌ی توپی که در چند قدمی‌ام به زمین نشست، مرا به آسمان بلند کرد و چند متر آن‌طرف‌تر بی‌جان، داخل سنگر تانکی انداخت.

وقتی چشم باز کردم، دیدم در درمانگاه «عاشورا» - که برادران ارتشی دایر کرده بودند - روی تختی دراز کشیده‌ام و شهیدان «بهمن نجفی» و «علی‌اکبر حاجی‌پور»، نگران بالای سرم ایستاده‌اند. همان موقع شهید حمید باکری خود را رساند، پیشانی‌ام را بوسید و گفت: «خسته نباشی مرد...»

هنوز که هنوز است، بیش‌تر شهدایی که در جریان تفحص، از خاک بیرون می‌آیند، برای منطقه‌ی فکه و عملیات مقدماتی «والفجر» در زمستان 61 هستند.

امیر عابدی

منبع: ماهنامه امتداد شماره 73




طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: شهید، شهید و شهادت، شهدا، جبهه، جبهه و جنگ، فکه، والفجر مقدماتی، تفحص، عاشورا، شهیدان، شهید حمید باکری، شهید مهدی باکری، تانک، بی سیمچی، سنگر، کربلای ایران، پرواز، حضرت علی اصغر (ع)، امام حسین (ع)، مهمات، دشمن، ارتش، تیر سه شعبه، حرمله، آر.پی.جی، موج انفجار، سفیر عشق، بوسه عاشقانه، حضرت رقیه (س)، شیپور جنگ، قتلگاه، یا حسین(ع)، یا زهرا(س)، یا مهدی(عج)، عطش، قمقمه های خالی، بدنهای مطهر شهدا، پیکرهای مطهر شهدا، نجوای عاشقانه، مسلخ عشق، پروانه های عاشق، کانال، رملهای فکه، عاشقی، توپ، خمپاره، دوشکا، شب عملیات، بسیجی، روزهای جنگ، نماز صبح، عشقبازی، نماز جماعت، تفحص شهدا، عملیات خیبر، عملیات بدر، میدان مین، منور، منور خوشه ای، غسل شهادت، وصیتنامه شهدا، فرماندهان جنگ، شوروی، خاکریز، ستون پنجم، طلائیه، طلاییه، تیپ عمار، حضرت رسول (ص)، مولانا، مولوی، ضد هوایی، سماع عاشقانه، اسارت، غزل مولانا، منطقه عملیاتی فکه، ترکش و خون، رمل، خاکهای رملی،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic