«به‌نام یگانه‌محبوب دل‌های پاك و بی‌‌آلایش»

«از با بوی یاس (1)، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت اول»

نمی‌شناختم، هنوز نشناخته‌ام، نخواهم شناخت!

چهارده نور الهی‌‌رو نمی‌شناختم!، اون معصومین‌رو هنوز نشناخته‌ام!، اهل‌البیت(ع)، امام‌حسین(ع) و فرزندان پاك و مطهّرش، تا‌ آخرین اون‌هارو، حجت خدا، غریب و تنها، قائم منتظر، مهدی موعود، صاحب‌الزمان(عج)‌؛ نخواهم شناخت!

 

هر دفعه‌ عكسش‌رو می‌بینم، لبخند قشنگش كه زبان‌زدِ همه‌ی هم‌رَزم‌هاشِ بِهم آرامش می‌ده، می‌دونی در مورد كی حرف می‌زنم؟ هَمونی كه همه شیفته‌ی مَرامش بودن.

 

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

اون كه در كودكی با صدای كودكانه‌اش مكبّر می‌شد و از دیدن اون همه مردم كه با صدای زیباش به سجده می‌رفتن، قلبش تند، تند می‌زد... .

 

اونی‌كه می‌گفت: ما لشكر امام‌ حسینیم، حسین‌وار هم باید بجنگیم. صبر پیشه كنید كه دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم. سهل‌انگاری و سستی در اعمال عبادی تأثیر نامطلوبی در پیروزی‌ها دارد. من علاقمندم كه با بی‌آلایشی تمام، همیشه در میان بسیجی‌ها باشم و به درددل آن‌ها برسم. از مردم می‌خواهم كه پشتیبان ولایت‌فقیه باشند، راه شهدای ما راه حقّ است.

 

اون كسی‌كه در روز جمعه، هشتم اسفندماه، هزار و سیصد و شصت‌و ‌پنج، با شكافی در سینه، قلبی كه پاره شده بود و لبخندی پر از درد!، افتاده بود روی خاك تشنه‌ای كه حریصانه خون گرم جسم و وجود پاكش‌رو می‌مكید، و به وصال یار رسید؛ اون كسی كه برای این وصال، بیست‌و ‌نه‌ سال راه آمده بود!

او كه ماندگار جبه‌ها شد...

 

موج انفجار مثل ضربه‌ی دستی سنگین اون‌رو پرت كرده بود روی تَلی از خاك و هنوز عضلاتش لرزش بی‌اختیار داشت و پاها به فرمانش نبودن. گرد و خاك كه فرو نشست، با اون هیاهویی كه توی سرش بود، صدای جیغ تیز و برّنده‌ای‌رو تشخیص داد. شعله‌ای بود كه می‌دوید!

 

بلند شد و دوید. پاهاش مثل دو تكه سرب سنگین بودن. رسید و خودش‌رو روی اون انداخت؛ می‌خواست با بدنش شعله‌هارو خاموش كنه، چاره‌ی دیگه‌ای نداشت. مرد سوخته‌رو توی بغلش گرفت، روی خاك غلطید؛ آتیش خاموش شد. دستش‌رو روی شاهرگ مرد گذاشت، زنده بود؛ فریاد زد: «بیایید كمك؛ این زنده‌ست!»

 

هیچ صدایی نیومد. چند قدم دورتر بالای خاك‌ریز، نگاهش افتاد... «وای جواد...!»

حركت بی‌اراده‌ی پاهاش، خاك‌رو می‌خراشید و دست‌هاش چیزی‌رو تو هوا چنگ می‌زد!

از سینه‌ی خاك‌ریز بالا رفت. تعادلش‌رو از دست داد و زمین خورد، هنوز گیج انفجار بود، دوباره بلند شد. به جواد كه رسید تنش پر بود از زخم‌ و خون؛ چفیه‌اش‌رو از گردن باز كرد، باید براش كاری می‌كرد و به‌جایی می‌رسوندش.

 

رفت تا ماشینی كه باهاش اومده بودن‌رو پیدا كنه، ولی دید از ماشین یه‌ مُشت آهن سوخته بیشتر نمونده. توی آهن‌پاره‌ها‌ی ماشینِ سوخته، حجم سیاهی دیده می‌شد، گفت: «كاظم!»

كاظم‌رو چند ساعت قبل پشت فرمون ماشین دیده بود؛ فهمید خودشه، امّا خیلی دیر شده بود.

كنار ماشین، حاج‌هدایت افتاده بود، توان فریاد زدن نداشت‌، لب‌ها و زبونش خشك شده بودن.

صدرا! یعنی كجاست؟ حاج‌هدایت دستش‌رو گرفته بود و آورده بود كنار ماشین‌. گفته بود: «آقاصدرای ما با شما كار داره ولی روش نمی‌شه بیاد جلو، وقتی اومد جلو گفت: این نامه‌رو مادرم براتون نوشته‌ست...».

 

دلشوره‌ی عجیبی به جونش افتاد. با هراس ماشین‌رو دور زد، یه‌كم دورتر صدرارو شناخت.

به صورت رو خاك‌ها افتاده بود.

 هرطور بود خودش‌رو به اون رسوند. از رو خاك بلندش كرد و صورتش‌رو از خاكِ خون‌‌آلود پاك كرد، صدرا بود؛ با صدایی كه روی هر كلمه می‌شكست، گفت: «این یكی دیگه نه؛ این امانت بود، مادرش اون‌رو  امانت دستم سپرده بود...». بغض كرده بود، گفت: «خیلی جوونه؛ اون هنوز...»

 

سر صدرارو بغل گرفت. صدرا نگاهش می‌كرد، خواست یه چیزی بگه، امّا از لابلای دندون‌های شكسته‌ش خون جوشید و به سرفه افتاد.

دیگه حال خودش‌رو نمی‌فهمید؛ شروع كرد به دویدن. ماشین گِل‌مالی شده‌ای دید، داد زد: «این‌جا مجروح داریم!»

 

نفس‌، نفس می‌زد، به ماشین كه رسید دررو باز كرد، راننده از ماشین افتاد پایین، تموم كرده بود. خواست پشت فرمون بنشینه امّا بی‌فایده بود، مگه می‌تونست بچّه‌هارو تنهایی «با یه‌دست بلند كنه...!»، توی ماشین جا بده! پس دوباره بلند شد و توی جادّه‌ی خالی دوید...

 

وسط جادّه ایستاد تا راه ماشینی‌رو كه از دور می‌اومد سد كنه. راننده ترمز كرد و با عصبانیّت گفت: «چرا راه‌رو بسته‌ای؟!»

«مجروح داریم، بیا كمك!»

راننده گفت: «من مأموریت دارم، صبر كن تا حمل مجروح بیاد» دنده‌رو جا زد تا حركت كنه. چیزی تو وجودش زبانه كشید، شاید خشم! با صدایی كه سعی می‌كرد كنترلش كنه، با دندون‌های به‌هم فشرده‌ گفت: «دارن می‌میرن، می‌فهمی؟»

راننده بی‌حوصله گفت: كار من واجب‌تره»

طاقت نیاورد. «با تنها دستش» یقه‌ی راننده‌رو گرفت و با چنان شدّتی كشید جلو كه سرش از پنجره‌ی ماشین بیرون اومد!

 

«من حسین خرازی‌ام، فرمانده‌ی لشكر امام‌حسین(ع) و فعلاً برای من، هیچ‌كاری واجب‌تر از جابه‌جا كردن این مجروحین بدحال نیست، فهمیدی؟»    

«اولین‌بار بود كه خودش‌رو معرّفی می‌كرد، همیشه‌ بین بسیجی‌ها گمنام بود، نمی‌‌خواست كسی بفهمه كیه و چه سِمتی داره؛ ولی این‌دفعه به‌خاطر نجات جون همرزم‌هاش باید...».

به كمك راننده مجروحین‌رو توی ماشین گذاشتند و ماشین حركت كرد.

برگشت؛ رفت بالای سر حاج‌هدایت. با خودش می‌‌گفت:

«چرا من؟ چرا فقط من زنده موندم؟ چرا هنوز سالمم؟! تو به هیچ دردی نمی‌خوری حسین خرازی، تو... گریه می‌كرد و می‌گفت».  

 

با بوی یاس، از تولّد تا شهادتش بود. دستش‌، مَشك آبش، چكمه‌ی رزمش‌، تیر سه‌شعبه‌‌اش، آب سقّا‌یی‌اش، باغچه‌ی گل یاس مادرش، هَمَش‌رو به من سپرده بودن؛ ولی دریغ از یه ذرّه لیاقت كه من نداشتم!

سقّای تشنه‌لبان‌رو كه خوب می‌شناسی؟

بعد از تولدش، امّ‌البنین همسر علی(ع)، عباسش‌رو بغل گرفت، روی دستاش گذاشت و برد بالای سر حسین(ع). اون‌رو دور سر حسین(ع) می‌گردوند و می‌گفت: عباسم؛ سرور خودت‌رو بشناس، عباسم؛ كعبه‌ی خودت‌رو بشناس!

 

نام نمایش: بابوی یاس،

موضوع: از تولد عباس، تا سقّا شدن عباس، تا فدا شدن عباس! 

ساخت ماكت و شبیه: ...؛ هَمَش‌رو به من سپرده بودن، ولی دریغ از یه ذرّه لیاقت كه من نداشتم!

همون اول كار گم‌شده‌ای داشتم، گفتم ای خدا:

اُفَوِّضُ اَمْری اِلَی‌الله اِنَّ‌‌اللهَ بَصِیرٌ بِاالْعِبَاد 

من تمام امورم را به خدا واگذار می‌كنم، بدرستی‌كه خداوند بصیر و بینا و آگاه بر بنده‌گان است.

اللّهُمَّ‌الرْزُقْنِی صَبْراً جَمِیلا فِی‌الطّاعَة والْمَعْصِیَة

خداوندا روزی‌ام كن صبری زیبا در اطاعت و گناه

این اذكار همیشه بِهم آرامشی می‌ده عجیب و عجیب‌تر از اون صبری دلنشین! 

 

آخرِ كار گوشه‌ی خلوتی كه جای هر شبم بود می‌نشستم. عَلَم یه طرفم، مَشك طرف دیگَم، اون دست هم... ؛ یه شب گریه می‌كردم و یه شب مات و مبهوت فقط نگاهشون می‌كردم.

وقتی تصویر دستِ از بازو قطع شده‌ی اباالفضل‌العباس توی ذهنم نقش می‌بست؛ وقتی می‌دیدم شبیه اباالفضل‌العباس اون‌قدر قشنگ نقش‌آفرینی می‌كنه؛ وقتی می‌دیدم اَشقیا با چه بی‌رحمی دودستش‌رو قطع می‌كنن، تیر به چشم نازنینش می‌زنن، عمودِ آهنین بر فرق مباركش می‌زنن؛ اون‌وقت بود كه بیشتر می‌سوختم، انگار كه روز عاشورا بود و صدای العطش بچّه‌های امام حسین(ع)‌رو می‌شنیدی؛ انگار كه شرمندگی عباس‌رو می‌دیدی كه روی برگشتن به خیمه‌هارو نداشت. توی خلوت دلت، صدای امام‌رو می‌شنیدی كه می‌گفت: برادرم عباس؛ صدای عباس‌رو می‌شنیدی كه می‌گفت: مادرم زهرا؛ و حضرت زهرا(س)رو می‌دیدی كه اومده و می‌گه: فرزندم اباالفضل! اون‌وقت بود كه گم‌شده‌ام یادم می‌رفت. گم‌شده‌ای كه پیدا شد و چندین پیام داشت؛ حتّی تا طلائیه! مهّم‌ترین پیامش این بود كه خلقت هر موجودی حكمتی داره عجیب! مثل پرنده‌ای كه مأمور رسوندنِ خیلی از حرف‌های خداست ولی حیف نمی‌فهمیم، خودم‌رو می‌گم من یكی كه نمی‌فهمم!                                    

دخیل یا اباالفضل‌العباس

 

نه‌روز مونده بود تا عید، چقدر دلم می‌خواست سال‌تحویل اونجا باشم، پیش اون‌هایی كه یه روزی عاشق خدا شدن و خدا رو هم عاشق خودشون كردن. می‌دونی كجارو می‌گم؟ از كیا حرف می‌زنم؟

 

جبهه‌؛ حتماً خیلی اسمش‌رو شنیدی؛ ولی نمی‌دونم چقدر بهش فكر كردی؟ دلم می‌خواست روز اوّل عید‌ روی زمینی بنشینم كه صدها شهید،  لحظه‌ی سال‌تحویل؛ غرق در خاك و خون می‌شدن و سال نوشون شروع نشده تموم می‌شد!

 

یادش بخیر روز پنج‌شنبه، 22/12/1387. می‌دونی چه روزی بود؟ روز بزرگداشت شهدا. صبح راه افتادیم، مقصدمون سرزمین عشق بود و صفا. چند سال بود دلم لك زده بود برای دیدن و‌ رفتن. شب شده بود كه رسیدیم به اولین میعادگاه عاشقان؛ می‌دونی كجا‌رو می‌گم؟

 

دوكوهه السّلام ای خانه‌ی عشق

سلام ما به تو می‌خانه‌ی عشق

دوكوهه منزل و مأوای عشّاق

دگر خالی شدی از جای عشّاق

 

نزدیك جایی‌كه نشستیم شام بخوریم دیدم یه چیزی مثل جایگاه ساختن، پرسیدم این‌جا كجاست؟ گفتن: جایگاه یه سردار رشیده! گفتم كدوم سردار؟

گفتن: چشمای قشنگی داشت.

همسرش میگه: چشم‌های محمّدم، هیچ‌وقت به گناه باز نشد؛ می‌دیدم نیمه‌شب‌ها چطور از این چشم‌ها اشك می‌ریزه؛ بهش می‌گفتم: مطمئنم وقتی شهید می‌شی، خدا این چشم‌های پاكت‌رو برمی‌داره و می‌بره برای خودش.

 بعد از شام رفتیم توی یه حسینیه، حس خوبی بهم دست داده بود. بعد كه نمازم‌رو خوندم و اومدم بیرون،  فهمیدم حسینیه هم به ‌نامشه؛ كسی‌كه مجنون‌وار به سوی معشوق خودش پركشیده بود.

می‌دونی نام حسینیه چیه و كیه صاحب اون چشمای قشنگ؟

گفتن: این‌جا جایگاهِ سردار شهید، حسینیّه‌ی شهید؛ حاج محمّد ابراهیم همّت؛ صاحب اون چشم‌های قشنگ و بی‌گناهِ، كه خدا عاشق چشم‌هاش شد و برد پیش خودش!

 

دوكوهه با صفا بودی و زیبا

چرا حالا شدی تنهای‌، تنها

دوكوهه؛ آن حسینیّه‌ی همّت

دگر پرگشته است، از خاك غربت

 

صدای دعای كمیل می‌اومد، آخه اون‌شب، شب جمعه بود. دیدم چندتا عاشق دل‌سوخته نشستند دور چندتا معشوق؛ پرسیدم این‌ها كی‌اند؟ جواب دادند: نمی‌دونیم، فقط می‌‌دونیم یه روزی عاشق شدن، پر كشیدن، با چشم دل گریان، در هجر یار بیمار، با نام او گمنام! منم نشستم، با اون‌ها حرف زدم، گفتم خوش‌به‌حالتون؛ چی داشتم بگم؟!

 

بلند شدم؛ كمی اون‌طرف‌تر جایی‌رو دیدم، به دلم افتاد برم ببینم چه خبره، وقتی رفتم پرسیدم این‌جا كجاست؟ گفت: برو خودت می‌فهمی. دوستم بود، قبل از من رفته‌ بود و دیده بود. وقتی رفتم تو غمی نشست به دلم، بغض كردم، اشك تو چشم‌هام جمع شد. خونه‌ای فقیرونه با در و دیوارهای كاه‌گِلی. انگاركه صدای‌ گریه‌ و مناجاتِ دو مظلومِ دل‌شكسته‌ و پهلوشكسته، فضای اون‌جارو پركرده بود؛ امّا این مناجات به گوش هیچ‌كس نمی‌رسید، هیچ‌وقت نرسیده بود، و هنوز هم نرسیده؛ من كه چیزی نشنیدم! چرا؟!

 

خونه‌ی علیِ دل‌شكسته بود و زهرای پهلوشكسته. گریه و مناجاتِ علی، فاطمه، حسن، حسین و زینب بود؛ ولی شنیده نمی‌شد! می‌دونی چرا؟ چون‌كه فقط با گوش دل می‌تونستی بشنوی؛ امّا وقتی دل‌ از گناه و معصیّت سیاه بشه؛ گوش دل هم بسته می‌شه!

به دری نزدیك ‌شدم، بغضم تركید، خدایا این درِ خونه‌ی كیه؟ اون كیه پشتِ درِ؟ صدای ناله میاد!... .

درِ نیم‌سوخته، در خونه‌ی حضرت‌ علی‌علیه‌السّلام بود؛ و ناله‌ای كه از پشت در شنیده می‌شد سوز دل فاطمه‌زهرا سلام‌الله بود. به پهلو روی زمین افتاده بود، با زخمی توی سینه و بدنی غرق در خون! كمك می‌خواست؛ از پدر بزرگوارش پیامبر‌ خدا صلوات ‌الله ‌علیه، از شوهرش مولا علی‌ علیه‌السّلام، از پسرش مهدی (عجّل ‌الله‌ تعالی ‌فرجه ‌الشریف.)        

 

بازهم نه دیدم و نه شنیدم! زهرای مطهّر و خونین‌رو ندیدم چون چشمم آلوده به گناه بود؛ صدای مظلوم و ناله‌ی دل‌سوزش‌رو نشنیدم چون‌كه گوشم هم؛...

بعید می‌دونم كسی دیگه هم دیده و شنیده باشه؛ هنوز هم مظلومند و مظلومه!

نمی‌تونستم بمونم، باید دل می‌كندم و می‌رفتم.

         

بازم رفتم جلو، رسیدم به جایی كه در‌ و‌ دیوار پر بود از یادگاری‌های عشق، خون و صفا؛ از اون‌هایی كه جونشون‌رو فدای خون ریخته‌ی سالارشون كردن...!

اون‌ها كی بودن! خون ریخته‌ی كدوم سالاررو می‌گم؟

شهید به كی می‌گن؟ به همون‌هایی‌كه جون‌شون‌رو فدای خون ریخته‌ی سرور و سالارشون اباعبدالله‌الحسین(ع) كردن.

وقتی از اون‌جا اومدم بیرون حال غریبی داشتم، بهمون گفتن وقت رفتنه؛ باید می‌رفتیم، تازه داشتم با اون‌جا انس می‌گرفتم، راه افتادیم.

«پایان قسمت اول»

ادامه دارد.....

   پی نوشت ها

1)       با «بوی یاس» عنوان یک نمایش مذهبی است با موضوع تولد تا شهادت حضرت اباالفضل العباس (ع) که نویسنده این متن، در این نمایش نقش حضرت رباب (ع) را بازی می کرده و طراحی دکور و لباس هم با خود او بوده.

 




طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، اباعبدالله الحسین (ع)، امام حسین (ع)، شهید حاج حسین خرازی، حاج حسین خرازی، لشکر 14 امام حسین (ع)، لشگر 14 امام حسین (ع)، دوکوهه، پادگان دوکوهه، گناه، زهرای مطهر، حضرت زهرا (س)، حضرت فاطمه زهرا (س)، مولا علی (ع)، حضرت مهدی (عج)، سالار شهیدان، حضرت علی (ع)، غرق خون، امام حسن (ع)، حضرت زینب (س)، زهرای پهلو شکسته، در نیم سوخته، پهلوی شکسته، عاشق، معشوق، عاشق و معشوق، شهید حاج محمد ابراهیم همت، شهید حاج ابراهیم همت، شهید همت، حسینه شهید همت، حسینه شهید حاج ابراهیم همت، میعادگاه عاشقان، میعادگاه عشاق، بزرگداشت شهدا، سال تحویل، طلائیه، طلاییه، اباالفضل العباس، بسیج، چفیه، اهل البیت (ع)، مهدی صاحب الزمان (عج)، عطش، عباس بن علی (ع)، دخیل یا اباالفضل،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات