«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت دوم»

ظهر جمعه بود. وارد منطقه‌ای شدیم كه سرشار از عشق و ایثار بود.

منطقه‌ای به‌نام اروندكنار؛ با اون نیزارها، در كنار اون رود وحشیِ بی‌قرار.

اروندرود؛ رودی وحشی با جزر و مدی هولناك، با دو مسیر متفاوت، با عمقی وحشت‌ناك!

از هر طرف محاصره شدیم،محاصره‌ی صداهایی كه هم دل‌خراش بود، هم دل‌نشین! حتماً می‌گی مگه میشه هم دل‌نشین باشن و هم دل‌خراش!

اون صداها چی بودن؟

                              برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

امّا اون صداهای دل‌خراش؛ گلوله‌ی توپ، رگبار مسلسل، گلوله‌ی تیر و خمپاره و... كه تموم فضای اون‌جارو پر كرده بود.

اگه چشم سَرِت‌رو می‌بستی، همه‌ی اون صحنه‌ها و لحظه‌هارو با چشم دلت می‌دیدی!

دل‌خراش بود چون یاد اون‌هایی می‌افتادم كه از یاد خیلی‌ها رفتن، كسی سراغشون‌رو نمی‌گیره؛ تنها و غریب! بعضی‌هاشون با خاطرات‌شون زندگی می‌كنن، امّا؛ چی بگم؛ بعضی‌دیگه‌رو؛ نه كسی ازشون یاد می‌‌كنه و نه خاطره‌ای به یادشون میاد كه با اون زندگی كنن! تنهای، تنهای، تنها... .

 

خداوكیلی چقدر به یادشونی؟ چندبار  دیدن‌شون رفتی؟

خودت ببین و قضاوت كن!

ببین تا حالا یادشون كردی؟

سراغشون رفتی؟

اصلاً جانباز‌ به كی می‌گن؟ بهش فكركردی؟

 

باورمی‌كنی خیلی‌هاشون با زخم‌های زیادی كه توی بدن‌شون بود، حتّی با دست قطع شده، یا پای قطع شده هرطور بود باز هم به جبهه می‌رفتند؟ تا ما روی پای خودمون بایستیم و دست‌مون‌رو به طرف هركسی دراز نكنیم!

نمی‌دونم منظور حرفم‌رو فهمیدی یا نه؟

دل‌نشین بودن، چون‌كه بینِ اون نیزارها، در كنار اون رود وحشیِ بی‌قرار!

حس می‌كردی با اون‌هایی كه دل‌هاشون مثل آب، صاف و زلال بود، هم‌نفس و هم‌صدا شدی؛ با اون‌ها می‌گی، «الله‌اكبر» و لرزه به دلِ كسانی میندازی كه دل‌هاشون، تیره و تار، از هر سیاهی، سیاه‌ترِ...!

عكسش‌رو دیده بودم. دیده بودم چطور عاشقونه با خدا راز و نیاز می‌كنن،

یكی نشسته و قرآن می‌خونه،

یكی ایستاده و نماز می‌خونه،

یكی به سجده رفته و دعا می‌كنه.

 

دلم می‌خواست از نزدیك اون‌ پل‌رو ببینم. وقتی رفتیم روی پل؛ یه‌كم جلوتر چشمم بهش افتاد؛ همون عكس بود، نصبش كرده بودن اون‌جا. حس می‌كردم همون لحظه، خودشون هم هستن؛ بدجوری دلم می‌خواست دوركعت نماز باحال بخونم، امّا لحظه‌ای‌ هم مجال ایستادن ندادن.

 

از روی پل كه رد شدیم، رفتیم كنار اون رود بی‌وفا؛ خیره شده بودم. من دلِ این‌كه به آب بزنم‌رو ندارم، اما نمی‌دونم چه دلِ نترسی داشتن كه به عشق وصال یار ترس‌رو شرمنده‌ی خودشون كردن و دل به دریازدن!

 

توی روایات‌مون داریم: هركسی‌كه توی آب شهید بشه، اجر دو تا شهیدرو داره. جنگ در آب، اون‌هم توی دل شب، توی رود خروشان اروندرود، زیر آتیش سنگینی‌ كه روی سرت می‌ریزه! غوّاص به همون‌هایی می‌گفتن كه خودشون‌رو به آب و آتیش می‌زدن و غرقِ در آب می‌شدن؛ و بعد از خاموش شدن آتیش دشمن بود كه آب، غرقِ در خون اون‌ها می‌شد!

شب عملیات والفجر هشت، شبی بود كه باید خودت‌رو به آب و آتیش می‌زدی!

نمی‌دونم اون‌ها چه دلِ نترسی داشتن كه به عشق وصال یار ترس‌رو شرمنده‌ی خودشون كردن و دل به دریازدن!

 

دیدم عدّه‌ای بی‌قرار، دور هم جمع شدن و دارن به صدای یه یار سفر كرده گوش می‌دن. نمی‌دونم تا حالا وصیّت‌نامه‌ی شهدا‌رو خوندی؛ ببینی چی گفتن و چی خواستن یا نه؟ قبل از شهادت، صداشون‌رو؛ و بعد از شهادت‌، دست‌نوشته‌شون‌رو خوندم، ولی نه همه‌ی اون‌ها‌رو، فقط بعضی‌یاشون‌.

 

منم رفتم نشستم. ساده‌ی، ساده حرف می‌زد. از حرف‌هاش می‌فهمیدی وجودش پاكِ، پاك، روحش، خاكیِ، خاكی؛ می‌دونست فردا شب این روحِ خاكی و بی‌ریاش، اوج می‌گیره به آسمون میره و شهید میشه؛ دل تو دلش نبود، ذوق زده بود، خوش‌به‌حالش، می‌دونست رفتنیه. بهش گفتم تو ‌رو به خدا دعا كن لایق بشم و منم رفتنم مثل تو باشه. هر چند مثل اون‌ها بودن و رفتن، خیلی سخته، باید از همه‌ چیزت بگذری، از همه‌ چیز.

«پایان قسمت دوم»

ادامه دارد.....

 




طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، شب عملیات، عملیات والفجر 8، وصیتنامه شهدا، شوق وصال، عشق وصال، سجده، نماز، قرآن، اروندکنار، اروند رود، راز و نیاز با خدا، عاشقانه، عشق، ایثار، عشق و ایثار، گلوله توپ، خمپاره، گلوله تیر، زندگی، سفر، خدا،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات