«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت سوم»

شنیده بودم امّا ندیده بودم؛ اكثر در و دیوارهای شهر سوراخ‌،سوراخ بودن!

تقریباً بعد از ظهر جمعه بود كه رسیدیم. گفتند: از اتوبوس بیایید پایین، می‌خوایم بریم موزه‌ی شهررو ببینیم. اومدم و با بقیّه راه افتادم.

 

وقتی رسیدم دمِ درِ ورودی، چشمم كه به اون ساختمون افتاد، می‌گفتن موقعی كه به‌دست عراقی‌ها افتاد، شده بود مركز فرماندهی‌شون. دلم می‌خواست بنشینم و فقط نگاه كنم. هر وقت می‌بَرنت یه موزه‌رو ببینی، تا وارد می‌شی یه ساختمون‌رو می‌بینی كه خیلی شیك و به قول بعضی‌یا باكلاسه!  اما ساختمونی كه من می‌دیدم خیلی فرق داشت؛ این‌قدر جای‌ تیر و تركش داشت كه می‌گفتی حالاست كه بریزه روی سرت؛ جای سالم كم می‌دیدی. با اون آدمك‌هایی كه گذاشته بودن دمِ هر پنجره‌ای، فكر می‌كردی تورو نشونه گرفتن و هرآنه كه یه تیر خلاصی بزنن بهت.

گفتم بعضی‌یا وقتی می‌رن یه موزه‌ای‌رو ببینن بعد كه میان می‌گن خیلی باكلاس بود. می‌خوام بگم موزه‌ای كه منم دیدم كلاس داشت، اما نه از اون كلاس‌ها؛ اون‌جا كلاس درس بود و درد! كه ماها هیچ‌وقت اون درس‌هارو نخوندیم و اون دردهارو نكشیدیم! نه فقط اون‌جا، تموم اون شهر موزه‌ی درس و درد بود. مردم شهر، توی اون كلاس، درس‌هارو با خون می‌نوشتن و با درد به‌جون می‌خریدن و یاد می‌گرفتن؛ تا ما هم یاد بگیریم! «باید یاد بگیریم؛ ولی یادمون رفته كه باید یاد بگیریم؛ چرا یادمون رفته كه باید یاد بگیریم»؟!

 

رفتم توی ساختمون، هرجاش‌ كه می‌رفتم یادگاری‌های اون زمان‌رو می‌دیدم، تلخ و دردناك. به یكیشون كه رسیدم می‌خواستم خیره،خیره نگاه كنم و گریه كنم. روی اون دیوار یه قاب عكس بود، تعجّب كردم و تو فكر بودم كه، یعنی چی؟

 

دوتا عروسك كه از زیر پاهاشون خون سرازیر شده بود! دیدم راوی و چند‌تای دیگه اومدن و ایستادن. راوی گفت: این عروسك‌ها مال اون دوتا بچّه‌هاست. خوب كه دقّت كردم دیدم دوتا بچّه‌ی كوچولو، خون‌آلود و خاك‌آلود، لابه‌لای خرابه‌هایی كه روی سرشون خراب شده بود، آرومِ، آروم خوابیدن!      

 

آخربار وقتی كه خواستم بیام بیرون، دیدم تهِ یه راه‌رو یه چیزی شبیه سنگر ساختن، منم رفتم. رفتم نماز حاجت خوندم، یادم نیست برای چه حاجتی اما هر چی بود دلم نمی‌خواست از اون‌جا بیام بیرون.

 

از وقتی كه سوار اتوبوس شدیم تا موقعی كه از شهر خارج شدیم، چشم از در و دیوار خونه‌ها برنمی‌داشتم، حس می‌كردم شهر توی محاصره است. یاد موقعی افتادم كه می‌گفتن هر جای شهر كه نگاه می‌كردی خراب و ویرون بود. خرابه بود و خرابه؛

 

خیلی از ساختمون‌ها ریخته بود پایین؛

مدرسه‌ها تعطیل بود و توی كلاس‌ها فقط  نیم‌كت‌های شكسته می‌دیدی‌؛

توی خونه‌ها اثری از زندگی نمی‌دیدی،

خون توی خیابون‌ها راه افتاده بود؛ بعضی جاها هم خون‌های ریخته شده، همون‌طور كه جاری شده بودن، خشكیده بودن و جای پای خیلی‌ از غریبه‌ها روی اون‌ها مونده بود. غریبه‌هارو بیرون كردن، ولی حالا؛ جای پای خیلی از خودی‌ها روی اون‌هاست! بدون این‌كه بفهمند خودشون‌رو به نفهمی زدن؛ خون عزیزامون‌رو زیر پا گذاشتن و انگارنه‌انگار!

 

راستی اگه من اون‌روز این‌جا بودم چی‌كار می‌كردم؟! یعنی توی اون روزهای دردناك كه همه‌جا بوی خون گرفته بود و هرجا پا می‌گذاشتی خون‌ بود و خون! «مردم؛ زن‌ها، بچّه‌ها، چه حالی داشتن؟ كجا پناه می‌گرفتن؟ به كی پناه می‌بردن»؟!

می‌دونی مردم كدوم شهررو می‌گم؟

می‌دونی اسم اون شهررو چی گذاشته بودن؟!

اسم اون شهر خرم‌شهر بود؛ ولی تبدیل شده بود به خونین‌شهر!

«پایان قسمت سوم»

ادامه دارد.....




طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، خرمشهر، خونین شهر، خون، زندگی، مدرسه، نیمکت، سنگر، نماز، نماز حاجت، عروسک، قاب عکس، یادگاری های جنگ، یادگار جنگ، عراق، موزه خرمشهر، موزه دفاع مقدس خرمشهر، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات