تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392 | 02:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

 

ای بُرده انتظارت، تو انتظار مایی

در سرزمین جان ها، تو تک سوار مایی

 

تو شاه ملک جانی، پیدایی و نهانی

ما غافلان خاک و تو بی قرار مایی

 

تو ظاهری و حاضر، مائیم و دیدۀ تار

ما در غبار جان ها، تو آشکار مایی

 

سلطان بی بدیلی، تو نوحی و خلیلی

ما آتش خردسوز، نوری به نار مایی

 

ای نورِ نور جان ها، درمان درد و غم ها

در شهر غربت و غم تو غمگسار مایی

 

مائیم و این خماری، نه باده و قراری

جامی ز نور پر کن، شور و شرار مایی

 

مشاهده در ادامه مطلب 

بی باده مانده جان ها، ساقی چرا نهانی؟

گویا چو دام و صیاد اندر شکار مایی

 

ای شه نظر به ما کن، ما را ز "خود" رها کن

ما را بگیر از این خود، تو شهسوار مایی

 

ما تشنگان جامت، افتاده ایم به دامت

ای جانِ جان هستی، تو در کنار مایی

 

ای شاه دلنوازان، تو رحمتی چو باران

بر دشت تشنۀ جان، تو چون بهار مایی

 

در تیرگی ظلمت تو چلچراغ حُسنی

بر دور باطل شب قطب و مدار مایی

 

ای آینۀ دو عالم، جاه و جلال خاتم

شاهد غلام کویت، لیل و نهار مایی

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: امام زمان (عج)، شعر و ادبیات،
برچسب ها: شعردرباره‌امام‌زمان(عج) انتظار شعرانتظار، شعردرباره‌انتظار، غم شهرغربت غمگسار، شاه، سرزمین‌جان ساقی صیاد، شکار خماری جان‌جان، جان‌هستی بهار،
دنبالک ها: جمال حق،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات