«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت ششم»

می‌گفتن: خاكش متبرّكه!

راه كه می‌‌رفتم حس خوبی نداشتم، با‌ این‌كه پابرهنه بودم انگار پا روشون می‌گذاشتم. هم می‌خواستم برم، هم‌ این‌كه نمی‌تونستم برم. درست مثل این بود كه... چرا بگم مثل این بود كه، واقعاً همین‌طور بود!

 

تو بگو؛ اگه بهت می‌گفتن، اگه می‌خوای روی تموم این خاك‌ها راه بری، یه چیزی‌رو باید بدونی؛ تموم كسانی‌رو كه خیلی برات عزیزن و دوست‌شون داری این‌جا زیر این خاك‌ها هستن. هر جا پا بگذاری انگار روی تك، تكِ اون‌ها پا گذشتی! و تو كه هم دلت می‌خواد بری و هم توان رفتن نداری. تو بگو جای من بودی چی كار می‌كردی؟

وجب،به‌ وجبِ اون با گوشتُ، پوستُ، خونِ یه سری از آدم‌هایی كه دیگه طاقت موندن نداشتن، یكی شده! باید می‌رفتن،

باید این تن خاكی‌رو می‌گذاشتن توی همین خاك بمونهُ، بپوسه. این‌رو می‌خواستن چه‌كار؟ اصل‌كاری روح‌ پاك‌شون بود كه رفت، اون‌جایی‌كه باید می‌رفت!

دوست داشتم تموم خاكش‌رو لمس كنم. شنیده بودم این خاك این‌قدر ارزش داره كه ارزش طلا پیش اون هیچی نیست و به خاطر همین بود كه اسمش‌رو گذاشته بودن... حالا می‌فهمیدم چرا اسمش شده بود...

چون فهمیدم به قول بعضی‌یا طلاییه عجب طلاییه!

 

اولین جایی‌كه چشمم بهش خورد، یه زیارت‌گاه بود، یه حرم؛ حرمِ شهدای گمنام.

 

جایی نبود كه بریم و شهدای گمنام نداشته باشه!

 

آخرین جا هم، جایی بود كه دور تا دورشو قرآن چیده بودن و هر كی می‌خواست می‌رفت می‌نشست و قرآن می‌خوند. رفتم نشستم، خوندم و هدیه كردم.

 

یه برگه بهم دادن، نوشته بود:

ختم یك دوره كلام ‌الله ‌مجید جهت سلامتی و فرج آقا امام زمان (عج) و پیروزی اسلام در جهان كه ثواب قرائت صفحه‌ی... نصیب شما شده است.

 

گوشه، گوشه‌ی اون‌جا جمعی نشسته بودن، نوحه‌خونی می‌كردن، بعضی‌شون زیارت عاشورا می‌خوندنُ، با ‌هم گریه می‌كردن، بعضی‌یا هم تو خلوت خودشون بودن.

 

چشمم افتاد به یه دَكَل كه واژگون شده بود. كنجكاو شدم برم ببینم. یه جای گودی بود؛ همه ‌جا پر از تركش بود امّا توی اون گودیُ، اطرافش تركش‌های بزرگُ، كوچیك خیلی دیده می‌شد. پرسیدم این‌جا، جای خاصّیه؟ یكی بهم گفت:

این‌جا، همون‌ جایی‌كه دست اون سفر كرده قطع شد!

«شهید حاج‌حسین خرازی»

 

اومدم بنشینم دیدم یه چیزی از زیر خاك زده بیرون، خاك‌ها‌رو زدم كنار؛ نشستم، تو دست‌هام بود و فقط نگاهش می‌كردم. راه‌ رفتن روی اون خاك‌ها برام سخت‌تر شده بود. از اون موقع بود كه حال عادی نداشتم، ظاهرم این رو نشون نمی‌داد، چون هیچ‌كس از ظاهرم پی به راز درونم نمی‌بره، همیشه همین‌طور هستم.

 

طوری گرفته بودمش توی دستم كه حتّی یه ذرّه از خاكش نریزه. رفتم نشستم كنار اون‌هایی كه زیارت عاشورا می‌خوندن، همین‌طور كه خیره، خیره نگاهش می‌كردم و اون بسیجی روضه می‌خوند، رفتم تو حال و هوای با بوی یاس!

 

شاید اگه به كسی می‌گفتم جدّی نمی‌گرفت، مهّم نبود؛ مهّم این بود كه یقین داشتم این یه هدیه(1) است، یه عیدی! شاید باورش برای خودمم خیلی سخت بود، امّا وقتی چیزی به دلم می‌افتاد و به یقین می‌رسیدم، به چیز دیگه‌ای فكر نمی‌كردم.

 

بعداً كه به استاد طاهرزاده گفتم؛ ازش پرسیدم آیا این هدیه، همون چیزیه كه فكرش‌رو می‌كنم یا این‌كه نه؛ همش وهم و خیاله؟ فقط گفتند: به هر كسی نشونش نده و برای تبرّك نگهش‌دار. گفتم: یعنی باور كنم كه...! گفتند من كه دارم بهت می‌گم... گفتم: میشه وصیّت كنم وقتی توی قبرم گذاشتن، همراهم دفن كنن. گفتند: چرا نمیشه؛ این كاررو بكن.

 

استاد طاهرزاده كم كسی نیستند؛ یه عالمِ عارفِ، كه هر حرفی‌رو بدون حكمت و یقین نمی‌زنند. من فقط به دو، سه نفر نشونش داده بودم، اون‌هم قبل از این‌كه به استاد بگم.

 

وضوخانه خیلی شلوغ بود، آب یا كم بود یا قطع می‌شد، به نماز جماعت نرسیدم. وضو كه گرفتم خواستم برم نمازم‌رو بخونم كه گفتن زود بیا می‌خواهیم ناهار بخوریم و بریم. رفتم كنار سیم‌خاردارها نماز بخونم دیدم سر راهِ، یه جای دیگه‌رو پیدا كردم. بعدِ نماز، اصلاً دلم نمی‌خواست از اون‌جا برم، ولی چاره‌ای نداشتم، اگه نمی‌رفتم نگرانم می‌شدند. رفتم، گفتن: برین توی این پناه‌گاه تا ناهاررو بیارن. گفتم: تقریباً چقدر طول می كشه ناهار برسه؟ گفتن: حدود ربع ساعت دیگه، خیلی خوش‌حال شدم.

برگشتم، رفتم نشستم كنار سیم‌خاردارها، اشك توی چشمام جمع شده بود. دلم نمی‌خواست این فرصت كم‌رو از دست بدم، امّا... ساعتم‌رو كه نگاه كردم دیدم از ربع‌ساعت گذشته و باید برم.

 

وقتی رسیدم دمِ در پناه‌گاه، پرسیدم: غذا هنوز نیامده؟ گفتن: نه الان می‌رسه. یكی از خانم‌هایی كه از همسفرهام بود نشسته بود كنار پناه‌گاه، بهش گفتم اگه ناهار اومد سهم من‌رو بگذار كنار بعداً توی اتوبوس میام می‌خورم، اگه‌هم نشد طوری نیست. دلم هیچی نمی‌خواست، فقط می‌خواستم برگردم؛ دوباره برگشتم.

 

رفتم تا رسیدم به اون دكل واژگون شده، نشستم همون‌جایی كه عیدیم‌رو گرفته بودم. خاك‌هارو كنار می‌زدم و دنبال بقیّه‌اش می‌گشتم! حال خودم‌رو نمی‌‌فهمیدم. یه‌دفعه به‌خودم اومدم دیدم بیش‌از نیم ساعت گذشته، سریع بلند شدم، حتماً ناهاررو خوردن و منتظرم هستن.

 

یه قدم می‌رفتم جلو، دو قدم برمی‌گشتم عقب؛ صدایی نمی‌شنیدم، ولی انگار یكی می‌گفت: دیرت شده باید بری، یكی می‌گفت برگرد كجا می‌خوای بری؟! درست مثل كسی‌كه سر دو راهی مونده باشه و ندونه بمونه یا بره!

 

برای بار سوم رفتم، هنوز ناهار نرسیده بود! گفتن برین توی پناه‌گاه الان می‌رسه. با دل‌خوری رفتم تو. نمی‌دونم چقدر وقت گذشت، با خودم گفتم غذا می‌خوام چی‌كار كنم. بلند شدم و زدم بیرون. رفتم روی یكی از خاك‌ریزها، شروع كردم به رفتن. به آخرش كه رسیدم، از همون مسیر برگشتم. نشستم روی خاك‌ریز، نزدیك پناه‌گاه بود. بدجوری به هم ریخته بودم.

 

تنها كاری كه می‌تونستم بكنم این بود كه حرف‌های نگفته‌ام‌رو براشون بنویسم. نوشتم و انداختم توی آب.

 

چرا هر سه‌باری كه رفتم و اومدم كلّی وقتم تلف شد؛ همین‌طور دلهره‌ داشتم وقت كم نیارم و برعكس بیشتر وقت از دست می‌دادم؟ تا می‌رفتم با خودم خلوت كنم و با اون خاكِ خونین درددل، اضطراب می‌گرفتم كه نكنه همسفرهام معطّل من بشن و منم شرمندشون.

 

آخه چرا؟!

این‌چه رسم مهمون‌نوازیه كه مهمون همش مضطرب باشه؟!

 

از طرفی زیارت دل‌چسبی بود و از طرفی به دلم نچسبید. تا می‌اومدم باهاشون اُخت بشم، بیرون می‌شدم، تا می‌رفتم بیرون، دوباره می‌بُردنم!

 

خوب كه فكرهام‌رو كردم فهمیدم اون چیزی‌رو كه باید می‌فهمیدم!

حالا دیگه وقت ندارید و وقت تنگه؟!

مگه ما با اون‌ها چه فرقی داریم؟!

حالا این‌‌جاكه وقت اضافه بهتون دادیم چه‌قدر استفاده كردین؟

ما همه‌گیمون با هم شمارو به این‌جا دعوت كردیم،. چرا دست رد به دعوت اون‌ها زدید؟

وقت اضافه‌ای كه ما این‌جا بهتون دادیم، سهم‌ِتون بود ولی نه برای این‌جا، بلكه اون‌جایی كه گفتین وقت تنگه باید بریم! چون به موقع از سهم‌ِتون استفاده نكردین این‌جا هم اون لذّتی كه باید می‌بردید، نبرید!

 

« اشتباه نمی‌كنم؛ باور دارم، این حرف دل شهدای طلائیه بود. فرق بین شهدای گمنام عملیات رمضان با شهدای دیگه چی بود؟! واقعاً كه این شهدا؛ هم گمنامند و هم غریب! »

«پایان قسمت ششم»

ادامه دارد.....

پی نوشت:

1)       راوی و نویسنده این خاطرات در طلائیه یک تکه از لباس شهید را پیدا کرده است. که پس از نشان دادن به بچه های تفحص آن را تایید می کنند و راوی از آن به عنوان هدیه‌ی شهدا یاد میکنه.




طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، شهدای گمنام، طلائیه، یادمان طلاییه، یادمان طلائیه، طلاییه، شهدای گمنام عملیات رمضان، شهدای طلائیه، شهدای طلاییه، خاکریز، پناهگاه، نماز جماعت، وضو، مدرسه، امام زمان (عج)، استاد اصغر طاهرزاده، استاد طاهرزاده، کلام الله مجید، قرآن کریم، دکل، زیارت عاشورا، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات