«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت هفتم»

به استاد طاهرزاده گفتم: می‌خوام برم سفر برای دیدن اون عزیزهای‌ سفر كرده، بهم گفتند‌: خوش‌به‌حالتون خوب جایی دارین می‌رین. گفتم: استاد، من اوّلین بارمه كه دارم می‌رم، شما بگین اون‌جا رفتم چی‌كار كنم؟ بهم گفتند: فقط معاشقه. گفتم: غیرِ اون چی‌كار كنم؟ بازم گفتند: فقط معاشقه!  گفتم: چه دعایی‌رو بخونم بهتره؟ گفتند: اگه تونستی مناجات شعبانیه. گفتم: از حال‌و هوای اون‌جا برام بگین؛ گفتند: وقتی پا گذاشتم به‌ یكی از اون سرزمین‌های مقدّس، خودم‌رو توی كربلا می‌دیدم. حس‌اش عجیب و وصفش نگفتنی!

 

                                      برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

می‌دونی از كدوم سرزمین‌ مقدّس حرف می‌زدند؟ اسم این سرزمین مقدّس «هویزه» بود.

 

انتظار كشیدن خیلی سخت بود ولی كاریش نمی‌شد كرد؛ باید منتظر می‌موندم تا برسیم و بالاخره انتظار به‌سر اومد. یه سؤال ذهنم‌رو مشغول كرده بود. دقیقاً از روزی كه استاد طاهرزاده بهم گفته بودند این‌جا مثل كربلا می‌مونه دلم می‌خواست كسی‌رو پیدا می‌كردم تا برام بگه چرا، چرا این‌جا بوی كربلا میاد؟ چشمم افتاد به دو تا از پاسدارهای اون‌جا؛ سریع رفتم. بهشون كه رسیدم مونده بودم از كدومشون بپرسم؛ بالاخره رفتم جلو و سؤالم‌رو پرسیدم. یكی‌شون نمی‌خواست جواب بده، گفت: این‌جا یه‌سری از جوون‌ها‌رو قتل‌عام كردن. گفتم: فقط همین! اون‌یكی انگار دلش به‌حالم سوخت و گفت: بیا تا برات بگم. همین‌طوركه می‌گفت، اون صحنه‌ها جلو چشمم می‌اومد؛ زمین اون‌جارو غرق در خون می‌دیدم!

 

اون لعنتی‌...!

یعنی واقعاً یكی از اون‌ها بود؟ یا جایگزین و شبیه‌شون؟

آیا از همون‌هایی بود كه توی اون لحظه‌های دردناك، بدن‌های نیمه‌جون‌رو له كردن؟!

      هرچی بیش‌تر نگاهش می‌كردم تنفّرم بیشتر می‌شد. وقتی توی ذهنم مجسّم ‌كردم، می‌خواستم   دیوونه بشم؛ یعنی بی‌رحمی تا این حد!

 

     وقتی اسم تانك‌رو می‌شنوم، یا وقتی‌كه می‌بینم؛ به یاد شهید «حسین فهمیده» می‌افتم كه چطور با سن كمی كه داشته شجاعت به خرج می‌ده و خودش‌رو زیر تانك می‌اندازه و جونش‌رو فدای دین و اسلام می‌كنه.

 

صدای آشنایی می‌اومد كه خیلی دوستش داشتم.  صدا از یه نمایشگاه بود. صدای رهبر محبوب و عزیزم‌رو گذاشته بودن كه به فضای نمایشگاه معنویّت خاصّی بخشیده بود. صدای دل‌نشینِ حضرت‌  آیت‌الله خامنه‌‌ای (حفظه‌الله)

 

برای اوّلین‌‌بار در طول اون سفر از سرِ ذوغ خندیدم، می‌دونی چرا؟

آخه یه كاریكاتوریستِ باسلیقه، كاریكاتورهایی كشیده بود از بعضی از این جنایت‌كارهای بی‌رحم، كه واقعاً دیدنی بود!

 

یكی از اون جنایت‌كارهایی كه حتماً همه‌ی شما اون‌رو می‌شناسید؛ یكی از نامردهای روزگار!  خدارو شكر كه به درك واصل شد. صدام ‌حسین (لعنت‌الله‌علیه)

از نمایشگاه اومدم بیرون، دوباره غم سنگینی بر دلم نشست. بی‌اختیار با خودم خلوت كرده بودم. خودم‌رو تنهای، تنها می‌دیدم. نه می‌خواستم كسی باهام حرف بزنه، نه با كسی حرف بزنم. دلم می‌خواست با كسی درددل كنم، ولی نه با اون‌هایی كه دور و برم بودن.

من‌رو كشید سمت خودش؛ همونی كه می‌خواستم باهاش درددل كنم!

 

همشون دور هم بودن. سرگردون بودم، نمی‌دونستم چی‌كار كنم. دیدم دور هر كدوم‌شون چند تایی‌ نشستن؛ نمی‌تونستم توی جمعشون بنشینم، دلم می‌خواست تنهای، تنها باشم. همین‌طور كه راه می‌رفتم و دنبال یه جای خالی و خلوت می‌گشتم، دیدم دور و برش كسی ننشسته، اونم مثل من تنهای، تنها بود؛ به دلم افتاد بهم میگه بنشین، منم نشستم كنارش.

 

شب تولّد محبوبم بود و یكی از فرزندان عزیزش.  كسی كه آرزو دارم یه شب هم كه شده بیاد به خوابم و صورت زیباش‌رو ببینم. از بچّه‌گی بدجور مهرش به دلم نشسته بود. شنیده بودم اگه نمازی‌رو كه به اسم خودشه بخونیم و ازش بخوایم، به خواب‌مون میاد؛ امّا من كه لیاقت دیدنش‌رو ندارم، می‌ترسم آخرش هم این آرزو‌ رو به گور ببرم.

 

هر وقت اون قضیّه یادم میاد؛ تنفّر همه‌ی وجودم‌رو می‌گیره، دلم آتیش می‌گیره و می‌گم ای‌كاش بودم و با دست‌هام اون یهودی‌رو خفه‌ می‌كردم. یهودیِ نامردی كه هر روز به محبوبم جسارت می‌كرده و وقتی چند روزی پیداش نمی‌شه، محبوبم سراغش‌رو می‌گیره و می‌فهمه اون یهودی بیمار شده، به عیادتش می‌ره؛ این مرد خدا عجب دلِ بزرگی داشته! از دشمنش‌هم دل‌جویی می‌كنه! گفتم دل‌جویی؛ دل‌جوی منم، اسمش، هم‌اسم محبوبم بود. دل‌جویی كه اجازه داده بود باهاش درددل كنم و اونم از من دل‌جویی كنه.

نام محبوبم محمّد بود و نام دل‌جویم هم محمّد!

 

محبوبم؛ محمّد، محمّدِ نبی، محمّد رسول‌الله، پیامبر خدا(ص).

 

دل‌جویم؛ محمّد، نام خانوادگی: دل‌جو. دانش‌جوی رشته‌ی...، (1) شهیدی عاشورایی!

 

من نسبت به این اسم حس عجیبی دارم نمی‌دونم چرا؟ چرا توی اون شب قشنگ باهاش آشنا شدم و حكمتش چی بود؟

اوّل برادر، و بعد خواهر فرمانده‌شون شروع به صحبت كردند. در مورد رشادت‌ها و فداكاری‌های برادرشون حرف می‌زدند.

 

می‌دونی فرمانده‌ی جوونِ، مؤمن و معتقدشون كی بود؟ بگذار از حرف‌های قشنگش برات بگم، ببین چه دلنشینه!

 

«امروز روزی است كه همه باید آماده‌ی نبرد باشیم، همه باید در انتظار فرمان امام باشیم، همه باید رسالت‌های مكتبی‌رو دقیقاً به‌عهده بگیریم، و به‌دوش بگیریم؛ ما ادامه دهنده‌ی راه شهدا هستیم. شهدا شاهدند برما، شهدا ناظرند برما، شهدا در انتظار عمل ما هستند، در انتظار فداكاری ما هستند. اسلام خون می‌خواهد، اسلام مكتبی است كه همواره با نبرد با ظالم و نبرد با طاقوت در طول تاریخ؛ در مقابل تمامی یزیدان ایستاده است. و این ما هستیم، سربازان اسلام؛ باید روحیه‌ی سلحشوری و مقاومت در همه‌ی ما رشد كند.»

 

با خودم گفتم، وقتی فرمانده‌‌ای این‌قدر در عقیده و ایمانش راسخ باشه، معلومه جوون‌هایی كه میان، دوروبرش‌رو می‌گیرن مثل خودش با یقین و اعتقاد كامل حاضرند برای دفاع از خاك وطن و ناموس‌شون جون‌شون‌رو فدا كنن، در بدترین شرایط! درست مثل ارباب‌شون كه برای دفاع از دین خدا از همه‌چیزش گذشت و حتّی ناموسش‌رو به صحنه آورد تا توی تاریخ ثبت بشه، در اون روز و در اون سرزمین بلا؛ چه عزیزانی به خاك و خون كشیده شدن؛ ثابت كردن، حفظ دین حقُّ، اثبات حقّانیّت حقّ؛ اون‌قدر ارزش داره كه به خاطرش باید از جان و مال  هرچی كه داری بگذری!

 

اون فدایی‌‌ها، فانیِ در معشوق بودن و مثل ارباب‌‌شون، منتظر رسیدن به وصال یار!

تو بگو اگه بدونی چندلحظه‌ی دیگه، سرت رو دامنِ محبوبِ و تو رو به وصال یار می‌رسونه، و تنها شرطش اینه‌كه درد و زجر طاقت‌فرسایی‌رو تحمّل كنی؛ حاضر به قبول كردنش نیستی؟!

 

هویزه و مقبره‌ی شهدایش، آرامگاه سیّد حسین علم ‌الهدی و دانش‌جویان همرزمش است.

 

روی قبرهارو كه می‌خونی می‌بینی اكثرشون نوجوون هستن و دانش‌جو. پرس‌و‌جو كه می‌كنی، می‌گن: اجسادشون‌رو بعد از هفده‌ماه، از زیر آوار بیرون كشیدن؛ درحالی‌كه خانواده‌هاشون هم از سرنوشت اون‌ها بی‌خبر بودن.

 

و اون جوون‌ها به همراه فرمانده‌ی دلیرشون از اون سالار بی‌نظیر، درس عشق و ایثار گرفتن و هرچی داشتن فدا كردن. نه آبی بود و نه غذایی!

 

خواهرش می‌گفت: از صبح تا عصر، فقط یك كمپوت میوه داشتن و حدود هفتاد نفر عاشق لب‌تشنه؛ اون‌ها هم لب تشنه جان دادن و شهید شدن و بدن مطهّرشون‌ در زیر تانك‌ها له شد تا جاودانه گردد... .

 

این‌جا بود كه شبیه اون واقعه‌ی دردناك و غم‌انگیز ولی لذت‌بخش تكرار شد؛ واقعه‌ی روز عاشورا!

چرا لذت‌بخش؟ مگه می‌شه غرق‌ِ در خون باشی، تشنگی امانت‌رو بریده باشه، با بدنی نیمه‌‌جون زیر چرخ غول‌پیكری سنگین، لِه بشی؛ امّا لذت ببری!

 

لذّت می‌بردند چرا كه اون فدایی‌‌ها، فانیِ در معشوق بودن و مثل ارباب‌‌شون، منتظر رسیدن به وصال یار؛ این‌ها از مسیر عشق حسینی، سیر الهی كردن. این ظهور عشق و محبّت به حق است؛ این است اصل اساسی نهضت امام حسین(ع) در كربلا.

 

گوش دل را یك نفس این‌سو بدار                                تا بگویم با تو از اسرار یار

 

مگه نه این‌كه انسان، سالك الی‌الله است و مقصدش ذات مقدّس حقِّ؛ پس باید برای لقای حق، رنگ خدایی بگیره، آرزوی شهادت، یعنی فانی‌ِ در معشوق بودن و رنگ خدایی گرفتن.

 

رنگ خدایی گرفتن، شهادت، و در آخر به وصال یار رسیدن، بدون واسطه‌ی فیض نمیشه، و این واسطه كسی نیست جز امام معصوم، و وصال یار، نیلِ به ساحت قدسی حق است.

هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؟

 

ای آدم‌ها! من برای حفظ اسلام و هدایت جامعه، تا این‌جا آمده‌ام. بهترین زندگی كردن، عاشقانه بندگی‌كردن است حتّی با شهادت!

 

یك زمانیست عاشورا و یك مكانیست كربلا، و یك انسانیست به‌نام امام‌حسین(ع)، سالار شهیدان عالم.. این انسان یعنی چه؟ یعنی بنده‌ای كه تمام وجودش «سربلندی در امتحان» است؛ «نامیست ز من باقی و باقی همه دوست».

 

«كُلُّ یَوْمٍ عاشُورا»، هر روز شَرَیان و جریانِ عشق خدا در قلب انسان‌هایی است كه حسینی‌اند.

«وَ كَلُّ اَرْضٍ كَربَلا»، هر زمینی زمینه‌ی ظهور بندگی است.

زنده باد اون‌هایی‌كه تونستن به حسین اقتدا كنن. حسینی كسی است كه با عشق الهی، جونش‌رو برای اسلام و تموم وجودش‌رو هدایت جامعه قرار بده.

 

همین‌طور كه نشسته بودم كنارش، یه دوستی نشست كنارم. سلام كردم و بهش گفتم: نمی‌دونم چرا به دلم افتاد بنشینم این‌جا! همشون مثل هم هستن، امّا نمی‌دونم چرا فقط می‌خوام با اون حرف بزنم؟! فكر می‌كنی چی جوابم داد؟ گفت: منم سال قبل كه برای اوّلین‌بار اومده بودم این‌جا؛ یكی‌شون من‌رو برد پیش خودش! از اون‌روز تا حالا دلم پیشش امانته، ولی حالا كه بعدِ یه سال اومدم؛ نمی‌تونم برم بنشینم كنارش؛ دیگه باید برم منتظرم هستن، بعداً برو سلامم‌رو بهش برسونُ، بگو خیلی دلم می‌خواست بیام كنارت ولی نشد!

 

با خودم گفتم، شاید خطایی كرده یا... نمی‌دونم؛ نمی‌دونم چرا نتونسته بود حتّی برای یه لحظه‌هم كه شده...!

 

یه چیزرو خوب فهمیدم و اون این بود كه: هر كدوم‌شون به نحوی دل یكی ‌رو می‌برن. حتّی این قضیّیه برای یكی از همسفرهام هم اتفاق افتاده بود. و حالا منم یكی از اون‌ها بودم!

 

نگذاشتند شب‌رو تا صبح كنارشون بمونیم. فردا صبح، موقع اذان بود كه در رو باز كردن. رفتم وضو گرفتم و سر از پا نشناخته رفتم تو؛ تا رسیدم بالای سرش سلام كردم. وقت نبود باهاش حرف بزنم، باید به نماز جماعت می‌رسیدم.

 

بعد از نمازصبح، مفاتیحی‌رو برداشتم و اومدم نشستم. دنبال مناجات‌ شعبانیه می‌گشتم كه دیدم شروع كردن به مداحی كردن، با امام‌ زمان(عج) درددل می‌كردن. منم با اون‌ها همنوا شدم، سرم‌رو گذاشتم روی مزارش؛ چه بوی عطری می‌داد! 

                                                               

عیدی كه قبل از اومدن به اون‌جا داده بودنم نشونش دادم و گفتم از تو هم عیدی می‌خوام.  ازش خواستم برام دعا كنه، ازش خواستم از خدا بخواد توفیقی بهم بده تا بتونم یه‌ذرّه‌هم كه شده برای اون‌ها كاری انجام بدم، خدمتی بكنم، تا حداقل روز قیامت بیش‌از این شرمندشون نباشم هرچند؛ هركاری هم كه بكنم باز ‌هم نمی‌تونم توروی اون‌ها سربلند كنم؛ مگه كم گناه كردم، مگه كم  خطا رفتم!

 

مداحی كه تموم شد، بلافاصله كسی شروع كرد دعای عهدرو بخونه؛ صدای خیلی قشنگی داشت. آخرای دعا بود كه اومدن دنبالم، گفتن باید بریم همه پای اتوبوس منتظرن. دعا تموم شد؛ امّا نمی‌تونستم بلند بشم، نمی‌تونستم ازش جدا بشم، بدجور وابسته‌ شده بودم؛ اوّلی‌رو با چهره‌ی قشنگ و خندونش  می‌شناختم؛ و وقتی اون هدیه‌ی با ارزش‌رو بهم داد... و این دومی... مگه می‌شد كسی‌رو كه خیلی وقت بود دنبالش می‌گشتی و حالا پیداش كرده بودی؛ زود ازش جدا بشی و بری!

 

تا برسم به در ورودی و برم بیرون، همین‌طور سرم‌رو بر می‌گردوندم و نگاهش می‌كردم...

«پایان قسمت هفتم»

ادامه دارد.....

 

پی نوشت:

1) استاد اصغر طاهرزاده، از اساتید به نام شهرستان اصفهان می باشند. ایشان صاحب چهل جلد کتاب در مباحث مختلف اسلام شناسی و مهدویت و غرب شناسی، انسان شناسی و .... می باشند. برای آشنایی بیشتر با ایشان به سایت «لب المیزان» مراجعه کنید.

2)       «محمد دلجو» نام یکی از شهدای هویزه است. که مزارش در گلزار شهدای هویزه در کنار سایر همرزمان شهیدش قرار دارد.




طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، شهدای گمنام، استاد طاهرزاده، استاد اصغر طاهرزاده، هویزه، کربلای هویزه، شهدای هویزه، یادمان هویزه، شهید سید حسین علم الهدی، شهید علم الهدی، شهید محمد دلجو، روز قیامت، امام زمان (عج)، دعای عهد، نماز، نماز صبح، مناجات شعبانیه، انسان سالک، سالک الی الله، عاشقانه، عشق، رنگ خدا، وصال یار، سالار شهیدان، عشق حسینی، عشق الهی، امام حسین (ع)، کربلا، عاشق، جامعه، درس عشق و ایثار، محمد رسول الله (ص)، عاشورا، بندگی، وطن، ناموس، اسلام، خون، روز عاشورا، آرزو،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic