«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت نهم»

جادِّه و اشك مهیّاست بیا تا برویم

كربلا منتظره ماست بیا تا برویم

ایستاده‌ست به تفسیر قیامت خورشید

آن‌سوی واقعه پیداست بیا تا برویم

كربلا منتظره ماست، بیا تا برویم

خاك در خون خدا می‌شكفد، می‌بالد

آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم

كربلا منتظره ماست، بیا تا برویم

تیغ در معركه می‌افتد و برمی‌خیزد

رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم

كربلا منتظره ماست، بیا تا برویم

دستِ عباس به خون‌خواهی آب آمده است

آتش معركه برپاست بیا تا برویم

كربلا منتظره ماست، بیا تا برویم

كاش، ای‌كاش كه دنیای عطش می‌فهمید

آب مهریّه‌ی زهراست بیا تا برویم

كربلا منتظره ماست، بیا تا برویم

                              برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

غیرِ صدای دلنشین و محزون آهنگران، چیز دیگه‌ای نمی‌شنیدم!  این‌جا یه كربلای دیگه بود؛ كربلای اوّلی بوی خون می‌داد؛ كربلای دومی بوی عطش!

 

یادته، كربلای اوّلی كه گفتم كجا بود؟ حتماً یادته؛ هویزه؛ امّا كربلای دومی، فكه!

 

فكه، روایت سرزمینیه كه رمل‌های اون، پیكر خونین خیلی از عزیزامون‌رو به‌ آغوش كشیده و در خودش مدفون كرده؛ بعد از سه روز مقاومت، بدون آب و غذا و سرانجام قتل‌عام!

 

حرف دلش‌رو می‌زنم؛ «هرچه جلوتر می‌رفتیم، رمل‌های نرم انس عجیبی با‌ آدمی پیدا می‌كردند».

 می‌دونی حرف دل چه كسی‌رو زدم؟

 

رسیدیم به جایی كه یه عاشق دلباخته، بعد از چندین سال به آرزوش رسیده بود؛ پر كشیده و رفته بود. می‌دونی كجا رفته؟ برات می‌گم، خودش نشونی‌اش‌رو داده!

یكی از فرمانده‌ها توی خاطراتش گفته بود: خیلی دلم می‌خواست این عاشق دلباخته‌رو قبل از پركشیدنش ببینم، ولی نشد تا این‌كه پركشید و رفت!

 

یه‌بار كه با همین كاروان‌ها اومدم مناطق، موندیم، مستقر شدیم و شب‌رو همون‌جا خوابیدیم. اومد توی خوابم! باهاش حرف زدم، درددل‌هام‌رو كردم. بهش گفتم خیلی دوست داشتم قبل از رفتنت برای یه‌بار هم كه شده می‌دیدمت امّا توفیق پیدا نكردم. بهم گفت نگران نباش، فردا ساعت هشت صبح بیا سر پل كرخه منتظرتم!

فردا صبح كه از خواب بیدار شدم یاد خوابم افتادم، گفتم فقط یه خواب بوده، آخه اون‌كه دیگه زنده نیست! با این حال گفتم، حالا می‌رم سر قراری كه توی خواب باهام گذاشت ببینیم چی‌ می‌شه؛ بلند شدم رفتم سر قرار، نیم‌ساعتی دیرتر رسیدم؛ دیدم خبری نیست داشتم مطمئن می‌شدم كه خوابُ، خیال بوده، دیدم سربازی كه اون اطراف نگهبانی می‌داد اومد نزدیك من و گفت: آقا شما منتظر كسی هستید؟ گفتم آره، با یكی از رفقا قرار داشتیم. گفت: چه شكلی بود؟ براش توصیف كردم؛ موهاش جوگندمی، محاسنش این شكلی بود، عینكش این‌طوری بود... . گفت: عجب! رفیقت كه می‌گی اومد تا ساعت هشت منتظرت شد، نیومدی؛ وقتی كه داشت می‌رفت، اومد پیشم و بهم گفت: یه‌ كسی میاد با این اسم و این قیافه، بهش بگو؛ رفیقت اومد، منتظرت بود، دیر كردی نیومدی، كار داشت رفت؛ و با انگشتش یه‌ چیزی برات كنار این پل نوشت. رفتم دیدم نوشته،

 فلانی آمدیم نبودی؛ وعده‌ی ما بهشت!

«سیّد مرتضی آوینی» (1)

 

حالا فهمیدی كجا رفته؟

اون‌ها زنده‌اند، این ماییم كه مرده‌ایم!

 

سیّد شهیدان اهل قلم، جلوتر از ما آمده بود روایت فتح بسازد، خودش روایت شد؛ روایت ایستادگی!

ایستادم دو ركعت نماز خوندم. راه افتادیم، حال غریبی داشتم.

 

به جایی رسیدیم كه چندگوشه‌ی اون جمعی نشسته بودن و راوی‌ها براشون حرف می‌زدن، صداشون‌رو نمی‌شنیدم.

 

به ما هم گفتن: بنشینید تا هم زیارت عاشورا بخونیم و هم راوی براتون قصّه‌ی غصّه‌های این‌جارو بگه.

اون می‌گفت و من خاك‌هارو كنار می‌زدم تا سردی زیرش‌رو لمس كنم. اشك توی چشمام جمع شده بود، سرم‌رو روی خاك گذاشتم، روی خاك، داغِ، داغ، امّا زیر اون سردِ، سرد!

 

انگار روز‌، روزِ عاشورا بود. تصوّر  اون روز غیر ممكنه؛ هیچ‌كس نمی‌تونه لحظه ‌لحظه‌های دردناك روز عاشورا‌رو درك كنه، مگر مولای غریب‌مون حضرت‌مهدی(عج).

 

تنها صحنه‌هایی كه از جلوی چشمم می‌گذشتن، «بوی سیب» (2) بود، «آوای محزون» (3)، «ذبح عظیم» (4)، و با «بوی یاس»! (5)

 

«هیچ صحنه‌ای به اندازه‌ی كربلا قدرت به حضور بردن ندارد و به همین‌جهت هیچ صحنه‌ای به اندازه‌ی كربلا قدرت جاری كردن اشك نخواهد داشت.»

«استاد طاهرزاده»

 

خدا بهم توفیق داده طی چند سال گذشته توی چند نمایش مذهبی كه در مورد روز عاشورا و مظلومیت حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) بود، خادمه‌ی حقیرِ حضرت باشم. شاید به كمك عدّه‌ای از دوستان كه اون‌ها هم خودشون‌رو خادم و خادمه‌ی امام‌حسین‌(ع) می‌‌دونن، یه‌ذرّه از صحنه‌های تلخ و دردناك ‌كربلا‌رو به نمایش در بیاریم، هرچند محالِ بتونیم. هیچوقت نمیشه حقیقت اون وقایع ‌رو به نمایش در بیاریم و یا به تصویر بكشیم. و هركاری هم بكنیم فقط برای تسلّی روح خودمونِ؛ ما كجا و كربلا كجا!

 

در رویارویی با حقیقت كربلا، اشك از چشم انسان جاری می‌شود. و این است كه گفته می‌شود كربلا و حسین(ع) عامل انكشاف حقیقت‌اند، و گلوی مبارك حسین(ع) محل ظهور آن حقیقت، و پیامبر(ص) و فاطمه‌ (س) چنین گلویی‌ را می‌بوسند، تا از این ظاهر به آن باطن منتقل شوند و در مواجهه با حقیقت كربلا است كه اشك می‌ریزند، زیرا كه كربلا یك حقیقت متعالی است و ظهور امروزین آن نور جهت رفع ظلمات است.

 «استاد طاهرزاده»

 

   حقیقت را به هر دوری ظهوری است                      ز اسمی بر جهان افتاده نوری است

 

ای كاش پیام حقیقی امام‌حسین(ع‌) را بفهمیم و به آن عمل كنیم.

 

«بوی سیب، لحظه‌ی شهادت امام بود، لحظه‌ی كه عطراگین شد فضای كربلا، با بوی سیب بهشتی!»

 

« آوای محزون بود، ناله‌ی دل‌خراش كودكی بود كه در عطشی جان‌سوز دست و پا می‌زد؛ ولی كسی نه می‌شنید و نه كسی می‌دید!

 بر روی دستان پدری مهربان و دردكشیده‌، كودكی می‌دیدی بی‌حال و بی‌رمق؛ باید می‌دیدی كه  آبی در گلوی خشكش ریخته می‌شود؛ ولی ای وای!  این، این خون است كه از زیر آن گلو ریخته می‌شود؟!

به چه جرمی؟ به جرم فرزند امام معصوم بودن و حقانیت حق؟!

یعنی این‌قدر حقّ یرای آن‌ها تلخ بود كه حاضر بودند حتّی...!

بی‌رحمی تا این حدّ؟!

مگه علی‌اصغر امام حسین‌(ع) شش‌ماه بیشترش بود؟»

 

«ذبح عظیم، ذبح اسماعیل بود به دست ابراهیم، ولی این فقط یك امتحان بود، زیرا كه ذبحی عظیم‌تر مقرّر شده بود!»

ای ابراهیم دست نگه‌دار!

«إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْبَلَؤُا الْمُبیِنُ»، «وَ فَدَیْنَهُ بِذِبْحٍ عَظیِمٍ»

«این ابتلا همان امتحانی است كه روشن می‌كند»، «و بر او ذبح بزرگی فدا ساختیم»

سوره‌ی صافات، آیه‌ی (106)، (107)

و كربلا  قتلگاه حسین(ع) شد، و قتلگاه جایی بود كه آن ذبح عظیم به انجام رسید.

 فدای سر بریده‌ات یاحسین!

 

«با بوی یاس، از تولد عباس، تا سقّا شدن عباس، تا فدا شدن عباس!» 

انگار كه روز عاشورا بود و صدای العطش بچّه‌های امام حسین(ع)‌رو می‌شنیدی؛ انگار كه شرمندگی عباس‌رو می‌دیدی كه روی برگشتن به خیمه‌هارو نداشت.

 

«آب مهریّه‌ی زهراست؛ كاش، ای كاش كه دنیای ععطش می‌فهمید!»

 

می‌گفت: عطش امانشون‌رو بریده بود، به این فكر می‌كردم كه اون طفلان معصوم و بی‌گناه چطور شدّت تشنگی‌رو توی اون گرمای طاقت‌فرستا تحمّل كردن؟! با دست‌های كوچولوشون خاك‌هارو عقب زده و لباس‌شون‌رو بالامی‌زدن؛ شكم‌هاشون‌رو روی اون رَمل‌ها می‌گذاشتن تا با سردی زیر اون رنج تشنگی  را كم‌تر حس كنند. می‌گفتن: بابا، عمو، عمّه؛ آب می‌خوایم،

جگرمون از تشنگی می‌سوزه، حتّی یه قطره آب هم پیدا نمی‌شه!

به یاد عطش اون‌ها، تحمّل تشنگی براشون راحت‌تر می‌شد.

می‌دونی از خدا فقط چی می‌خواستند؟ تحمّل اون عطش و فدا شدن، تشنه‌لب.

 

خوش‌به‌حالشون؛ با لب‌تشنه چشم دنیایی‌شون بسته شد؛ امّا وقتی چشم دل‌شون‌رو باز كردن، به دست سرور تشنه‌لبان سیراب شدن و عطش دنیا و سختی‌هاش  از یادشون رفت.

 

گفتن: وقت تنگه و اجازه ندادن زیارت عاشورا بخونیم. تشنه‌ام شده بود.

یه‌دونه آب‌سردكن گذاشته بودن اون‌جا، نباید می‌خوردم؛ با خودم گفتم این بی‌انصافیه، چرا این‌رو گذاشتن این‌جا؟!

 

جایی‌كه باید تشنگی‌رو در همون حدّ كم حس می‌كردی؛ جایی كه با تموم وجود مزه‌ی عطش‌‌رو چشیده بودن! ولی وقتی دیدم چندتا بچّه دارن می‌رن سراغ آب‌سردكن، آب بخورن از فكری كه كرده بودم پشیمون شدم. ما بزرگ‌ترها سراپا گناهیم و باید لااقل كمی به خودمون سختی بدیم؛ این بچّه‌ها چه گناهی دارن!

 

خیره شده بودم و به قطره‌های آبی كه روی زمین می‌ریخت‌ نگاه می‌كردم و با بغضی كه در گلو داشتم، توی ذهنم مرور می‌كردم؛

 

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستیم؛

آب را جیره‌بندی كرده‌ایم؛

نان را جیره‌بندی كرده‌ایم؛

عطش همه را هلاك كرده است؛

همه را جز شهدا، كه حالا كنار هم در انتهای كانال خوابیده‌اند. دیگر شهدا تشنه نیستند!

فدای لب تشنه‌ات، پسر فاطمه(س)...

 

«آخرین برگ از دست‌نوشته‌ی یكی از شهدای گردان حنظله»

 

هیچی نمی‌فهمیدم؛ فقط می‌رفتم.

یه‌جایی بهمون گفت: بایستید، كف پاهاتون‌رو بگذارید روی اون قسمتی از رمل‌ها كه جای ردّه‌پا نداره، اون‌جایی‌كه آفتاب مستقیم روی اون می‌تابه و هنوز داغه؛ كفِ‌ پام‌رو گذاشتم داغِ، داغ بود؛ كمی اون‌طرف‌تر گذاشتم باز هم داغِ، داغ بود؛ گفت: این داغی در برابر داغیِ اون موقع هیچی نیست، اون موقع هوا خیلی گرم‌تر از حالا بوده، بالاتر از چهل درجه!

 

كاروان می‌رفت و من نمی‌تونستم قدم از قدم بردارم. یه جایی نشستم روی زمین، سجده كردم و فقط گریه می‌كردم.

همسفرم دستم‌رو گرفت و بلندم كرد، نمی‌دونم، نگاهش نكردم، شاید اونم گریه می‌كرد؛ می‌رفتم و گریه می‌كردم. وقتی كه گفتم چه آرزویی دارم، بهم گفت: اون‌ها كارهایی كرده بودن كه لایق شدن و همین‌طوری نمیشه. باید نماز می‌خوندم تا كمی آروم بگیرم. توی نماز هم گریه می‌كردم. توی قنوت نمازم، خودمونی و به زبون خودم با خدا حرف می‌زدم. بهش گفتم: می‌خوام براشون كاری بكنم؛ می‌خوام كاری كنم كه توی خاطره‌ها زنده بمونن، می‌خوام دِیْنَم‌رو ادا كنم، توفیق پیدا كنم و منم لایق بشم!

 

دیگه داشتم به آخراش می‌رسیدم، همه رفته بودن؛ دوباره نشستم. خداحافظی خیلی سخت بود ولی چی‌كار می‌شد كرد؛ تا بود؛ هرجا می‌رفتیم می‌گفتن: وقت نیست و باید بریم، یه جای دیگه‌ام دعوتین. حالا دیگه، هم وقت تموم شده بود و هم مهمونی؛ وقت اضافی‌ای وجود نداشت. نماز ظهر و عصر‌رو خوندیم و رفتیم، ولی چه رفتنی؛ رفتن با غم سنگینی كه تموم وجودم‌رو گرفته بود. بی‌معرفت اومده بودم و بامعرفت می‌رفتم؛ یعنی بامعرفت می‌مونم تا بازم دعوتم ‌كنن؟! یا دوباره غرقِ این دنیای فانی، معرفتی كه هدیه گرفتم‌رو به باد فنا می‌دم و...

 

یه‌كم از خاكش‌رو برداشته بودم. مثل تربت كربلا، بوی خوشی داشت و به آدم آرامش می‌داد.

خاكی با بوی یاس!

اگه چشم دلت بینا بود، می‌دیدی؛ جای پای یاس كبود علی را!

«پایان قسمت نهم»

ادامه دارد.....

 

پی نوشت ها:

1)       این روایت را شهید ابوالفظل ضابط نقل کرده اند.

2)       2 و 3 و 4 و 5 نام چهار نمایش مذهبی مرتبط با حادثه عاشورا است که نویسنده این خاطرات در آنها به عنوان بازیگر و طراح لباس نقش آفرینی کرده است.




طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، دفاع مقدس، هفته دفاع مقدس، کربلا، تربت کربلا، شهید ابوالفضل ضابط، نماز، نماز ظهر، معرفت، آرامش، بوی یاس، با بوی یاس، ذبح عظیم، آوای محزون، قنوت نماز، گریه، گردان حنظله، کانال، تشنگی، زیارت عاشورا، عطش، امام حسین 0ع)، اباالفضل العباس، ساقی، حضرت ابراهیم (ع)، حضرت اسماعیل (ع)، قتلگاه، علی اصغر (ع)، اشک، روز عاشورا، حقیقت کربلا، بوی سیب، روایت فتح، شهید سید مرتضی اوینی، سید شهیدان اهل قلم، عاشق، حضرت مهدی (عج)، صادق آهنگران، آهنگران، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic