«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت آخر»

جنگ كه شروع شد تا موقعی كه تموم بشه، همین‌طور بی‌قرار جبهه بودم. دلم می‌خواست منم می‌تونستم برم. با این كه سن و سالم كم بود، از همون موقع عاشق جبهه و شهادت بودم. نمی‌دونم چرا؟

 

هروقت عكس‌هاشون‌رو می‌بینم، تازه می‌فهمم كه هیچی نمی‌فهمم.

جبهه، حال و هوای جبهه، گرما و سرمای طاقت‌فرسای اون‌جا، بی‌خوابی، بی‌آبی، بی‌غذایی، جنگ با كمترین امكانات ولی عاشقانه!

 

                                 برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

جنگ سختی‌های خاص خودش‌رو داره، تحمّل اون‌همه سختی كار هركسی نیست. رزمنده‌های ما فدایی اسلام بودن و از جون گذشته. برای دفاع از دین و ناموس و مملكتشون حاضر به تحمّل هر سختی بودن.

اسلحه به‌دست می‌خوابیدن، ولی نه خوابی عمیق، چراكه باید هرلحظه آماده باشن؛ دشمن همیشه در كمینه.

هرجا كه می‌شد می‌خوابیدن. نه زیراندازی بود و نه رواندازی!

بعضی موقع‌ها هم از خستگی زیاد...

فكر می‌كنی چی می‌خوردن؟

كنسرو، كمپوت، میوه، و..

خیلی‌ از وقت‌ها هم می‌شد كه غیرِ نون خالی چیز دیگه‌ای برای خوردن نداشتن. ولی به همین هم راضی بودن. حتی توی بدترین شرایط!

جنگ یعنی : آتش و دود

یعنی:  رفتن و تن به آتش زدن

یعنی: از خودگذشتن

امّا جنگ ما، دفاعی مقدّس بود. دفاع از دین خدا؛ مقدّس است.

توی دنیا بگردین، ببینین توی كدوم جنگ‌ها این‌قدر صمیمیّت و رفاقت وجود داره!

كم و زیادش مهّم نیست.

من كه بعید می‌دونم. اصلاً وجود داشته باشه

اصل اینه كه اسلام، دینِِ مهر و عطوفته؛ دینِ برادری و رفاقته.

 

از بچّه‌گی تا حالا عاشق امام‌خمینی(ره) بودم. دلم می‌خواست یه‌بار هم كه شده برم و ببینمش امّا قسمتم نشد، یعنی توفیق نداشتم. از روزی هم كه رحلت كرده تا حالا، اسمش كه میاد حال عجیبی پیدا می‌كنم. اگه كسی كوچك‌ترین اهانتی بكنه، بغض گلوم‌رو می‌گیره، می‌خوام دیوونه بشم، می‌خوام سرش داد بزنم و بگم نمی‌فهمی؛ یعنی لیاقت نداری كه امام‌رو بشناسی و بفهمی كی بود و كی هست. هر سال روز رحلت امام كه می‌رسه، از شب قبلش توی دلم آشوبه؛ دقیقاً انگار بابام‌رو از دست دادم. واقعاً همین حس‌رو دارم. از وقتی كه شروع می‌كنن تصاویر روز رحلت امام‌رو بگذارن، فقط می‌خوام تنهای، تنها باشم و گریه كنم. تا زنده بود نتونستم ببینمش، امّا بعضی وقت‌ها كه خیلی دلتنگش شده‌ام توی خوابم اومده. خیلی دوستش دارم، بی‌حد دوستش دارم.

شیفته‌ی این عكسشم. هروقت می‌بینم آرامش می‌گیرم.

یاد امام و شهدا دل‌رو می‌بره كربُ‌بلا.

خوش به سعادت‌شون، همشون مهمون اباعبدالله‌الحسین(ع) هستند. 

                                    امام رفت و شهیدان هم رفتند.

سبكباران خرامیدند و رفتند 

مرا بیچاره نامیدند و رفتند

سواران لحظه‌ای تمكین نكردند

ترحّم بر منِ مسكین نكردند

اسیر و زخمی و بی‌دست و پا من

شهیدان این چه سودا بود با من

مرا این‌جا مگذارید بی‌تاب

گناهم چیست پایم بود در خاك

درِ باغِ شهادت را نبندید

به ما بیچارگان زان‌سو نخندید

شهادت نردبان آسمان بود                                               

چرا برداشتند این نردبان را

چرا بستند راه آسمان را

ای شهید تو بالا رفته‌ای من در زمینم

برادر روسیاهم شرمگینم

مرا اسب سفیدی بود روزی

شهادت را امیدی بود روزی

من آخر طاقت ماندن ندارم

خدایا تاب جان‌كندن ندارم

دلم تا چند یا رب خسته باشد

درِ لطف تو تا كِیْ بسته باشد

بیا باز امشب ای دل در بكوبیم

بیا این‌بار محكم‌تر بكوبیم

مكوب ای دل به تلخی دست بردست

در این قصر بلور آخر كسی هست

بكوب ای دل كه این‌جا قصر نور است

بكوب ای دل مرا شرم حضور است

بكوب ای دل كه غفاّر است یارم

من از كوبیدن در شرم دارم، شرم دارم  

بكوب ای دل كه جای شكّ و ظنّ نیست

مرا هرچند روی در زدن نیست

كریمان گرچه ستّارالعیوبند

گدایانی كه محبوبندخوبند گدایانی كه محبوبند خوبند

 

ازوقتی‌كه راه افتادیم و رفتیم، قصد داشتم یكی بخرم. هرجا می‌رسیدیم، یا به چشمم نمی‌خورد كه بگیرم یا اگه هم می‌دیدم ناخد‌آگاه رد می‌شدم و نمی‌خریدم. همسفرم می‌گفت: پس چرا نمی‌خری؟ می‌گفتم: نمی‌دونم! انگار یكی بهم می‌گفت هدیه می‌گیرم؛ همین‌طور هم شد. موقعی‌كه رسیدیم طلائیه، به سرپرست‌مون گفتم: خیلی دلم می‌خواست یه چفیه داشته باشم امّا نمی‌دونم چرا نشد بخرم. كجا می‌تونم تهیّه كنم؟ این مرد خدا، شرمنده‌ام كردن؛ بزرگواری كرده و بلافاصله چفیه‌ی خودشون‌رو دادن به من.

 

گفتن: هركس خاطره‌ای از این سفر داره بنویسه به بهترینش جایزه می‌دیم. من نمی‌تونم قسمتی از بهترین روزهای معنوی زندگیم‌رو بدم و به جای اون...

دنیا و زندگی مادی فانی‌ِ. و من از خدا و ائمه و شهدا می‌خوام؛ اون چیزی‌رو كه باید بخوام. فقط اون‌ها هستن كه حرف دل من‌رو خوب می‌فهمن.

قبل از این‌كه از پای كامپیوتر بلند بشم، رفتم چفیه‌رو آوردم و باز كردم‌. از وقتی‌‌كه برگشتم‌، جانمازم شده.

سر به سجده می‌‌گذارم؛

 

 «اَلْحَمْدُلله مِنْ اَوَّلِ‌الدُّنْیا اِلیَ فَنَائِهَا وَ مِن‌َاْلآخِرَةِ اِلیَ بَقَائِهَا»

 «اَلْحَمْدُللهِ عَلیَ كُلِّ نِعْمَه اَسْتَغْفِرُاللهَ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتوُبُ ِالَیْه»

  اَللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّكَ‌‌الْفَرَجْ

 

«خاطراتی كه نوشته‌ام، از بهترین روزهای عمرم است كه با  لحظه، لحظه‌ی اون‌ زندگی كرده‌ام. و برخاسته‌ی از احساسات واقعی قلبم است، و نه احساسات رمانتیك و غیرِ واقعیِ ساخته‌ی ذهنم.»

«بنده‌ای از بندگان خدا»

31/2/1388




طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، جبهه و شهادت، جانباز، چفیه، طلائیه، طلاییه، زندگی، احساسات رمانتیک، شهیدان، اباعبدالله الحسین (ع)، عاشق، امام خمینی، کربلا، آرامش، امام خمینی (ره)، رحلت امام، رزمنده، عاشقانه، ناموش، دین، دفاع مقدس، هفته دفاع مقدس، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic