تاریخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | 01:26 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«همدم حماسه‌ها»

آغاز جنگ یكی از حساس‌ترین زمان‌های نبرد بود. چون خیلی از افراد امید به پیروزی نداشتند و اكثراً با یأس و ناامیدی به اوضاع نگاه می‌كردند؛ زیرا دشمن موفقیت‌هایی در میدان‌های نبرد به دست آورده بود و شعارهایی می‌داد كه سه روزه یا یك هفته اهداف را تصرف می‌كنیم. از طرف دیگر عدم موفقیت‌هایی كه در میدان‌های نبرد می‌دیدیم همه این‌ها مأیوس‌كننده بود، لذا این وضعیت برای بچه‌ها زمان حساسی بود. در آن زمان مقام معظم رهبری در میدان‌های نبرد حضور پیدا كردند و با خط‌دهی به نیروها و حمایت از گروه‌های پارتیزانی و چریكی به رزمندگان روحیه و توان می‌بخشیدند. وقتی كه یك رزمنده پاسدار و یا ارتشی و یا بسیجی می‌دیدند كه «آقا» در اهواز و در میدان‌های نبرد از نزدیك جنگ را اداره و كنترل و هدایت می‌كند، اهمیت كار و ضرورت حضور در میدان‌های نبرد و دفاع از انقلاب و اسلام را بیش از پیش لمس می‌كرد و به خودی خود روحیه می‌گرفت و تقویت روحی می‌شد و برای دفاع از انقلاب جان‌فشانی می‌كرد. در آغاز جنگ، بچه‌های رزمنده و انقلابی واقعاً غریب و تنها بودند و این به خاطر عملكرد و طرز تفكر بنی‌صدر، رئیس‌جمهوری وقت و همفكرانش بود. در آن وضع و اوضاع، واقعاً حضور آقا و كسانی همچون شهید چمران باعث قوت قلب بچه‌ها بود. آقا كه خود سلاح به دست گرفته بود و پای در جبهه گذاشته بود، علاوه بر شركت در كارهای چریكی و ضربه به دشمن، به امور بچه‌ها و سازمان‌دهی فكر می‌كرد و در جهت حل مشكلات آنان قدم برمی‌داشت.

              برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

ما در منطقه «دب هردان» در میان جنگل‌های مقابل كارخانه نورد مستقر بودیم كه تا اهواز اقلاً ده ـ دوازده كیلومتر فاصله داشت. چهل روز از جنگ گذشته بود كه به اتفاق شهید رستمی یك طرح عملیاتی آماده كرده بودیم و برای اجرای آن به یك‌سری امكانات احتیاج داشتیم، بنابراین به اهواز رفتیم تا با مسئولین صحبت كنیم و طرح خود را به تصویب برسانیم و امكانات بگیریم. شهید والامقام تیمسار فلاحی طرح ما را دیدند و پرسیدند: الان چه چیزهایی در اختیار دارید؟ گفتیم: تعدادی اسلحه‌ «ام‌یك» و «برنو» و مقدار كمی هم فشنگ. همین‌جا از ایشان درخواست اسلحه و مهمات كردیم. ایشان فرمودند: «به خدا قسم، بنی‌صدر به من دستور داده كه یك پوكه هم به شما ندهم، اگر بخواهید من می‌توانم بخشنامه‌اش را هم به شما نشان بدهم. خود شهید فلاحی وقتی این طرح و برنامه و آمادگی بچه‌ها را دید شیفته شد و قصد پشتیبانی و همكاری داشت، اما برای عدم همكاری به او بخشنامه‌ شده بود، ولی ما مُصر بودیم كه طرح‌مان اجرا شود؛ لذا یك روز گفتند قرار است بنی‌صدر به منطقه بیاید. برای دیدار و حرف زدن با او دربارة طرح به اهواز رفتیم، بعد گفتند كه اندیمشك است، به آنجا رفتیم. سه ـ چهار ساعت پشت در ایستادیم كه خواسته‌مان را بگوییم، پاسخ ندادند حتی اجازه ندادند كه داخل برویم و با ایشان حرف بزنیم. فقط یك سرهنگ بود كه نشست و با ما حرف زد و قرار شد كه برود با بنی‌صدر صحبت كند و نتیجه‌اش را برای ما بیاورد. رفت و بعد از یك ساعت برگشت و گفت: آقای بنی‌صدر نظرشان این است كه عملیات در این منطقه هیچ فایده‌ای ندارد و باید آن منطقه را هم كه هستید تخلیه كنید. ما مأیوسانه برگشتیم و در اهواز خدمت آقا رسیدیم كه در مقر استانداری بودند. ایشان با آغوش باز ما را پذیرفتند و فرمودند: «طرح بسیار خوبی است، ولی در جناحین آن برادران ارتش به شما كمك كنند. بعد دستور دادند كه امكانات و مهمات و غذا و پوشاك برای ما در نظر بگیرند. باز برای تأكید بیشتر نظر ایشان را خواستیم. فرمودند: هدف دشمن تصرف اهواز و آبادان و نیز تصرف كامل خرمشهر و كلاً غُرُق‌كردن مناطق جنوب است و اگر ما اینجا را تخلیه كنیم، به اهداف دشمن كمك كرده‌ایم. پس ما باید هر طور كه شده با چنگ و دندان و نفر به نفر بجنگیم و دشمن را مأیوس كنیم. سپس فرمودند: «من الان می‌خواهم به آبادان بروم و پای طرح‌های عملیاتی آبادان بنشینم تا بتوانیم آنجا را از محاصره بیرون آوریم. شما هم كه اینجا هستید با تمام تلاش‌تان كار را دنبال كنید و من هم از شما پشتیبانی می‌كنم. در واقع یكی از عوامل عمده شكست حصر آبادان حضور آقا و تقویت روحی رزمندگان توسط ایشان بود. هریك از فرماندهان و رزمندگان هر زمان كه می‌خواستند به راحتی می‌توانستند با ایشان صحبت كنند و طرح‌های خود را مطرح نمایند. استراتژی آقا این بود كه ما در آبادان و خرمشهر و اهواز بمانیم و با چنگ و دندان دفاع كنیم، اما بنی‌صدر و همفكرانش استراتژی‌شان این بود كه از این شهرها عقب‌نشینی كنیم و روی ارتفاعات تنگه فنی و زاگرس مستقر بشویم؛ یعنی تحویل تمام منطقه جنوب به دشمن. می‌گفتند:‌ زمین بدهیم و زمان بگیریم. اما آقا و در رأس همه، حضرت امام به خوبی می‌فهمیدند كه ما نباید به دشمن زمین بدهیم و حتی برای حفظ یك متر آن باید بجنگیم. اتفاقاً بعدها هم دیدیم كه تمام كارشناسان سطح بالای نظامی دنیا كه صدام را كمك می‌كردند و به او فكر می‌دادند، در عملیات‌های فاو، كربلای5 و دیگر عملیات‌های داخل خاك عراق، نظرشان این بود كه عراق باید برای حفظ یك متر زمین خود هم تلاش كند و هیچ‌گاه به راحتی عقب ننشیند. حتی می‌دیدیم كه حاضر بود یك لشگر را برای یك قسمت فدا كند. اما بنی‌صدر و همكارانش از روی ترس می‌خواستند كه سخاوتمندانه زمین ببخشند، اما اندیشة آقا و نیروهای همفكرش باعث شد كه از وجب به وجب این خاك دفاع شود. همین مقاومت‌ها و عملیات‌های چریكی و ضربه‌های پی‌درپی نمی‌گذاشت كه دشمن با خیال آسوده جا خوش كند و زمینه‌ساز عملیات‌های بزرگ و افتخارآفرینی چون فتح‌المبین و بیت‌المقدس و سرانجام آزادی همة زمین‌ها و شهرهای ما از لوث وجود دشمن شد. مقطع حساس دیگری كه آقا از نزدیك در جبهه حضور یافت، اواخر جنگ بود كه دشمن باز به هوس حمله به مرزهای ما افتاده بود و به یاری منافقین و كشورهای دیگر، دور تازه‌ای از حمله‌ها را آغاز كرده بود و شعارهای پوچی سر می‌داد در این هنگام آقا از حضرت امام اجازه گرفتند و با یك پیام تاریخی به ائمه‌جمعه سراسر كشور، همة آنان را به حضور در جبهه فراخواندند. همین حضور وضعیت جبهه‌ها را تغییر داد. چون من خود شاهد بودم كه آقا در جنوب، یگان به یگان، قرارگاه به قرارگاه، گردان به گردان راه می‌رفتند و با سرباز، بسیجی، پاسدار، ارتشی، فرمانده، غیر فرمانده می‌نشستند و زانو به زانو صحبت می‌كردند و در آن‌ها روح نشاط و پایداری به‌وجود می‌آوردند و دیدیم كه در اثر همین دفاع‌های مردانة رزمندگان اسلام، صدام مجبور شد كه بعد از هیاهوها و گرد و خاك‌های زیادی، آتش‌بس را بپذیرد و در رسیدن به اهدافش ناكام بماند.

اوایل جنگ ما در منطقه «دب هردان» بودیم. در مسیر جاده خرمشهر ـ اهواز از كارخانه نورد كه رد می‌شوی اولین جایی كه جنگل شروع می‌شد، خط ما بود و دشمن تقریباً یك كیلومتری آن طرف‌تر بود. آن زمان لشگر 92 در همان مسیر آرایش گرفته بود و یكی ـ دو مرتبه هم عملیات كرده بود. خط ما دست راست آنجاده بود و برادران ارتشی دست چپ بودند. من با لندرور در حال رفتن به خط بودم، از ماشین آقا سبقت گرفتم. بعد شناختم كه آقا در ماشین است. ایشان رفتند و به پشت خاكریز خودی پیچیدند. از آن طرف به جلو خط خودی نبود و خط دشمن بود. خاكریز ما كنار یك جوی آب قرار گرفته بود. لشگر 92 هم پشت سر ما مستقر شده بود. وقتی شناختم كه آقا هستند، رفتیم و خودمان را قاطی كردیم. در سمت چپ جاده حدود پانصدمتر كه به جلو می‌رفتی یك مقدار نسبت به این طرف بلندتر بود. آقا آمدند آنجا و رفتند بالا و منطقه را دید زدند، بعد پایین آمدند و سنگر به سنگر با برادران ارتشی احوالپرسی كردند. به حدی كه ما خسته شدیم و رفتیم. این گذشت. بعد از چند روز یك روز صبح كه از خواب بیدار شدم، دیدم كه یك نفر در خط ما در حال قدم زدن است. من فكر كردم آقای فراهانی و دو سه نفر دیگر هستند، (آن زمان افسری بود به نام سروان فراهانی از برادران شهربانی ـ نیروی انتظامی فعلی ـ كه آدم بزرگواری بود). من فكر كردم دوستان سروان فراهانی هستند،‌ لذا به سراغ‌شان نرفتم و گفتم: حتماً همان برادران شهربانی هستند. ‌خودشان به سنگر ما می‌آیند. من همین‌جوری رفتم توی سنگر و مشغول كارهای خودم بودم كه یك مرتبه شهید عمرانی كه یكی از بچه‌های نیشابور بود و پسر شیرینی‌ بود، حرف «شین» را هم نمی‌توانست بگوید و «سین» می‌گفت، مثلاً شوشتری را سوستری می‌گفت، ما گاهی با او شوخی می‌كردیم و می‌گفتیم مقاله بخوان، مقاله‌ای تهیه می‌كردیم كه شین زیاد داشته باشد! خلاصه شهید عمرانی گفت: آقای سوستری، آقای سوستری، آقا دارند به سنگر ما می‌آیند. آقا به سنگر ما آمدند. یك اسلحه كلت به كمرشان بسته بودند و در ماشین هم یك اسلحه قنداق تاشو ژـ3 داشتند. آمدند توی خط و متفكرانه قدم می‌زدند. بعد فرمودند اینجایی كه شما مستقر هستید بسیار جای حساسی است. مواظب باشید كه از سمت راست دور نخورید و بعد دستوراتی دیگر به ما دادند و یك‌سری اطلاعاتی از ما خواستند و رفتند. از سوی آقا آمدند و گفتند كه فردا ما می‌خواهیم برویم منطقه سمت راست شما را ببینیم. رفتیم. آقا اسلحه‌‌ای روی دوششان بود. رفتند داخل سنگرها و سركشی و بازدید كردند. بعد از آن دیگر من نمی‌گذاشتم آقا از سنگر دیده‌بانی جلوتر بروند.

می‌دانیم كه قاطعیت و شجاعت یك خصیصه درونی است كه به‌تدریج در انسان رشد می‌كند و در فرازهای حساس و بحرانی خود را نشان می‌دهد. شجاعت و قاطعیتی كه ما از آقا می‌دیدیم، واقعاً برای ما درس‌آموز بود. برای نمونه، ما همزمان با عملیات والفجر10، عملیات بیت‌المقدس 3 را در منطقه ماهوت سلیمانیه دنبال می‌كردیم. ایشان آمده بودند در قرارگاه، ما خدمت ایشان رسیدیم. در همان‌جا مشكلات و نارسایی‌هایی كه در منطقه بود خدمت‌شان عرض كردیم. ایشان در قرارگاه تاكتیكی سپاه در منطقه والفجر10 در زیر برد توپخانه و ادوات نیمه‌سنگین دشمن نشسته بودند، گاهی هم اطراف‌شان بمباران می‌شد و گلوله می‌خورد، سنگرشان هم سنگر درستی نبود و فضای خوبی نداشت، در آنجا نشستند و گزارش‌های ما را می‌شنیدند. من آنجا پیشنهاد كردم حالا كه اینجا عملیات به نتیجه رسیده و آنجا هم ما مشكلات داریم و عقبه‌های بسیار بدی داریم، اجازه بدهید مقداری از محور سلیمانیه عراق و ارتفاعات قلاغو و گوجار عقب‌نشینی كنیم؛ چون ارتفاعات بسیار صعب‌العبور و برف‌گیر و سردی دارد، ما هم از رودخانه‌های متعددی رد می‌شویم (رودخانه‌های چومانه كلاسه) و دشمن هر لحظه عقبه‌های ما را كه پل درست كرده‌ایم می‌زند. واقعاًَ برای ما هم سخت است، ولی ایشان فرمودند: «شما به هر قیمتی كه شده باید آنجا حضور داشته باشید و حتی روی یك تپه دست گذاشتند و فرمودند باید این تپه حفظ شود. با اینكه من فرمانده میدان و فرمانده قرارگاه آنجا بودم و از نزدیك با تمام مسائل جزئی سر و كار داشتم، ایشان به طور دقیق از روی نقشه روی آن تپه دست گذاشتند و گفتند باید این تپه حفظ شود و در ادامه فرمودند: اگر شما این تپه را از دست بدهید كل خط دفاعی‌تان متزلزل می‌شود؛ پس اگر می‌خواهید مجدداً به ارتفاعات قلاغلو و گوجار برسید، این نقاطی را كه الان هستید چنانچه از دست بدهید دیگر نمی‌توانید این هدف را دنبال كنید و دشمن صددرصد بر شما تسلط پیدا می‌كند.

من دوباره گزارش را طور دیگری تنظیم كردم كه اجازه بدهند عقب‌نشینی كنیم، چون برای ما خیلی سخت بود و پشتیبانی برای‌مان سنگین بود و باز ایشان مجدداً‌ فرمودند: مشكل شما با عقب‌نشینی دو تا می‌شود و این گزارش را كه شما می‌دهید به نوعی پیشنهاد می‌دهید كه بیاییم روی آن تپه، یعنی عقب‌نشینی؛ ولی اگر می‌خواهید سلیمانیه را دنبال كنید، این عقب‌نشینی این هدف را تأ‌مین نمی‌كند و باز تأكید كردند به حفظ آن تپه و گفتند این را باید محكم نگه دارید و از اینجا هست كه شما می‌توانید برای هدف بعدی گام بردارید و البته ما را راهنمایی و متقاعد كردند و فهمیدیم كه نظر ایشان درست است و به همان عمل كردیم و تا روزهای آخر در واقع برای ما راه‌گشا بود.

«سردار شهید نورعلی شوشتری»

منبع: ویژه‌نامه امتداد +/ بهار 1389




طبقه بندی: امام خامنه ای در جبهه های جنگ، شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: خاطرات مقام معظم رهبری، مقام معظم رهبری در جبهه، خاطرات مقام معظم رهبری در جبهه، امام خامنه ای در جبهه، حضرت آیت الله خامنه ای در جبهه، رهبری در جبهه، حضرت آقا در جبهه، خاطرات جبهه و جنگ حضرت آقا، خاطرات جبهه و جنگ مقام معظم رهبری، خاطرات جبهه و جنگ حضرت آیت الله خامنه ای، جبهه و جنگ، شهید، شهید و شهادت، شهدا، هفته دفاع مقدس، 8 سال دفاع مقدس، خاطرات جنگ، خاطرات جبهه، خاطره از جنگ، خاطره از جبهه، آغاز جنگ تحمیلی، سردار شهید نورعلی شوشتری، روزهای آخر جنگ، قرارگاه تاکتیکی سپاه، والفجر 10، عملیات والفجر10، توپخانه و ادوات سنگین دشمن، سلیمانیه عراق، منطقه ماهوت سلیمانیه، توپخانه، شجاعت، سنگر، لشگر92 زرهی اهواز، برادران ارتش، برادران شهربانی، نیروی انتظامی، اسلحه، خاکریز، جاده خرمشهر اهواز، آبادان، خرمشهر، اهواز، رزمندگان اسلام، صدام حسین، منافقین، حضرت امام، عملیات فتح المبین، عملیات بیت المقدس، بنی صدر، عملیاتهای داخل خاک عراق، عملیاتهای چریکی، دیدبانی، میدانهای رزم، شهید مصطفی چمران، شهید رستمی، نیشابور،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات