تاریخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | 01:57 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«همسفره رزمندگان»

در سفری كه آقا به كردستان داشتند، قرار بود كه ایشان در منطقه‌ای واحدهای خط مقدم را بازدید كنند و در میان رزمندگان خط باشند. با هلی‌كوپتر پرواز كردیم. در آسمان من خدمت آقا عرض كردم: با توجه به اینكه مردم بانه شما را دیده‌اند و شما به شهر آن‌ها تشریف برده‌اید، خوب است كه مردم مریوان هم شما را زیارت كنند، چون مشتاق هستند. آقا فرمودند: «پس رفتن به خط پیش بچه‌ها چی؟ گفتم: اگر شما با انبوه مردم مریوان صحبت كنید همة رزمندگان بیشتر خوشحال می‌شوند، مردم هم با دیدن شما خوشحال می‌شوند؛ حالا ما محبت شما را در خط به بچه‌ها ابلاغ می‌كنیم. آقا گفتند: خوب با بچه‌های حفاظت هماهنگ كنید من حرفی ندارم. من با مسئول حفاظت آقا صحبت كردم ایشان شروع به داد و بیداد كرد و گفت: یعنی برنامه ما را به هم می‌زنی؟! از اول باید پیش‌بینی كرده باشید. گفتم: خوب حضرت آقا خودشان موافق‌اند. او گفت نمی‌شود كه آقا را همین‌طوری ببریم! خلاصه رسیدیم به مریوان و قرارگاه تاكتیكی لشگر كه كنار دریاچه بود، واحدها همه منتظر بودند. در سوله بودیم كه برق رفت و تاریك شد. متأسفانه بچه‌های ما بی‌توجهی كرده بودند و ضبط هم نیاورده بودند. در نتیجه سخنرانی هم ضبط نشد. آقا در آن تاریكی شروع به سخنرانی كردند.

                 برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

موضوع سخنرانی دربارة فلسفه زندگی بود كه انسان برای چه زندگی می‌كند؟ و اگر قرار باشد ما بخوریم و بخوابیم دیگر انسان نیستیم و... مثال جالبی هم زدند درباره انسان بی‌هدفی كه فقط به خوردن بیندیشد كه مثل ماشینی می‌ماند كه در مسیر خود در صورت احتیاج، به پمپ‌بنزین برسد و بنزین بزند و جلوتر دوباره به پمپ‌بنزین دیگر برود و بنزین بزند و به همین صورت رفع احتیاج كند. خلاصه درباره فلسفة زندگی یك ساعت صحبت كردند و آنجا اصلاً یك حال به من دست داد و گفتم اگر خودم بودم و در حالی‌كه جمعیت انبوهی در انتظار من بودند و افراد كمی هم در یك جای دیگر بودند، من برای این افراد كم صحبت نمی‌كردم، بلكه با یك خسته نباشید و خدا قوت تمامش می‌كردم، ولی سخنرانی یك ساعتة ایشان در آن تاریكی و فضای بستة سوله برای من یك درس بود. از این جالب‌تر هم آن بود كه وقتی سخنرانی تمام شد و آقا وارد اتاقی شدند تا كمی استراحت كنند، رزمندگان به سراغ آقا رفتند، به طوری‌كه ما نمی‌توانستیم اوضاع را كنترل كنیم. یك مرتبه احساس كردم آقا می‌فرمایند: «اگر اجازه بدهید من پیراهنم را عوض كنم» همه بیرون آمدند، برق اتاق آقا را خاموش كردیم تا ایشان استراحتی بكنند. شاید ده دقیقه نشد كه بچه‌ها داخل شهر مریوان رفتند به مردم اعلام كردند كه رئیس‌جمهوری آمد، بیایید ورزشگاه. همین بچه‌ها یك ماشین آتش‌نشانی آورده بودند كنارش یك پله هم گذاشته بودند و فوراً بلندگوها را نصب كرده بودند. من یك‌سری رفتم آنجا و از نزدیك دیدم كه مردم هجوم آورده‌اند و با یك شوری می‌آیند،‌ بعضی مردم را كنترل می‌كردند. گفتم مردم را كنترل و بازرسی نكنید، بگذارید همگی بیایند، حالا پیش‌مرگ‌ها هم با اسلحه كلاش آمدند، بعد هم ریختند داخل ورزشگاه، بعد از ده دقیقه استراحت به آقا گفتم: «آقا، مردم آماده‌‌‌‌اند، آقا بلافاصله بلند شدند، وضو گرفتند و راه افتادیم به طرف شهر. به ورزشگاه رسیدیم، جمعیت با فشار هجوم آوردند و آقا توانستند از نرده‌بان بالا بروند و روی ماشین آتش‌نشانی شروع به سخنرانی كردند. مردم با یك شور و شعفی شعار می‌دادند و دست‌شان را بالا می‌بردند. پیش‌مرگ‌ها هم اسلحه‌های كلاش را بالا می‌بردند و تكبیر می‌گفتند. صحنه عجیب و دیدنی بود. آقا چند بار فرمودند: «من از این احساسات مردم و صداقت آن‌ها به وجد آمده‌ام. بچه‌های محافظ خیلی نگران سلامت آقا بودند. حق هم داشتند، چون جوُ منطقه كلاً ناامن بود. جالب اینجاست كه ورزشگاه پر از جمعیت بود و حتی بعضی هم در بیرون استادیوم ایستاده بودند. بعضی از مردم هم كلاش به دست روی بام‌های خانه‌های اطراف رفته بودند. تمام خشاب‌ها پر و آماده بود. بعد كه سخنرانی آقا در شهر تمام شد، به سوله آمدیم. بچه‌های ارتش، سپاه، بسیجی‌ها و جهادگران همه جمع بودند. در راهروی سوله یك سفره دراز انداختند. خدمت آقا عرض كردم چون سوله شلوغ است غذای شما را به یك سوله جداگانه ببریم و شما آنجا غذا را صرف كنید، ایشان فرمودند: «نه، كنار همین بچه‌ها سفره بیندازید، ‌همه خود را در آن شلوغی فشرده كردند و خدمت آقا غذا خوردند و این یك خاطره فراموش‌نشدنی از حضور آقا در میان مردم مناطق جنگ‌زده و نیز رزمندگان بود.

«تیمسار احمد دادبین»

منبع: ویژه‌نامه امتداد +/ بهار 1389




طبقه بندی: امام خامنه ای در جبهه های جنگ، شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: خاطرات مقام معظم رهبری، مقام معظم رهبری در جبهه، خاطرات مقام معظم رهبری در جبهه، امام خامنه ای در جبهه، حضرت آیت الله خامنه ای در جبهه، رهبری در جبهه، حضرت آقا در جبهه، خاطرات جبهه و جنگ حضرت آقا، خاطرات جبهه و جنگ مقام معظم رهبری، خاطرات جبهه و جنگ حضرت آیت الله خامنه ای، جبهه و جنگ، شهید، شهید و شهادت، شهدا، هفته دفاع مقدس، 8 سال دفاع مقدس، خاطرات جنگ، خاطرات جبهه، خاطره از جنگ، خاطره از جبهه، ارتش، سپاه، رزمندگان، مناطق جنگ زده، پیش مرگان کرد مسلمان، مریوان، کردستان، استان کردستان، سفر آقا به استان کردستان، سفر حضرت آقا به استان کردستان، سفر مقام معظم رهبری به استان کردستان، سفر حضرت آیت الله خامنه ای به استان کردستان، انسان، زندگی، فلسفه زندگی، اسلحه، انسان بی هدف،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic