تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 05:28 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

                                       

 

قسمت دوم (جبهه و جنگ)

دقیقا چه سالی بود كه در جبهه حضور پیدا كردید چند سال داشتید و چند سال توی جبهه بودید؟

من سال 62 جبهه بودم و تا پایان جنگ هم بودم، پنج سال. آنموقع پانزده سالم بود. داوطلبانه رفته بودم به عنوان بسیج.

در كدام عملیاتها حضور داشتید و در كدام عملیات شرایط دشوارتری داشتید؟

خوب توی عملیاتهای زیادی بودم، توی محورهای عملیاتی زیادی بودم، توی جنوب كشور تقریبا جبهه ای نبوده كه توی آن نبوده باشم. ولی در غرب كشور فقط در «بوكان» یك مدت محدودی. توی جنوب خیلی از عملیاتها را بودم. تمام محورهای حالا معروفی كه مردم به گوششان خورده، عملیاتهای مختلف مثل عملیاتهایی كه  در جزیرة مجنون انجام می شد. شلمچه انجام می شد. عملیاتهایی كه در فاو ؛  عملیات والفجر. بستان، بیشتر مناطق عملیاتی جنوب را بوده ام.

اما اینكه گفتید كدامشان برایم دشوارتر بوده است؛ هیچكدام. چون اصلا مفهوم دشواری یعنی چه؟

اینكه از لحاظ جسمی به شما فشار زیادی آمده باشد.

یك آدم وقتی عاشق شد دیگر تو عشق بازی به او نمی گویند كه سختت نبود هشت ساعت بنشینی پیش معشوق ات مثلا. نه. من سختی توی جنگ حس نكردم.

               

                 برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

در كدام عملیات و در كدام منطقه شیمیایی شدید؟

دو بار شیمیایی شدم. یك بار در جزیرة مجنون. یك بار هم در شلمچه.

آیا مجروحیت شما تنها با سلاح های شیمیایی بوده است و از ناحیه های دیگر هم زخمی شده اید؟

نه، تیر و تركش هم خورده ام. از ناحیة سر، فك، مچ، آرنج، زانو.

آن لحظه ای كه جانباز شدید چه حس و حالی داشتید؟

یك حس شادی، حس شعف، حس اینكه لیاقت داری كه به هر حال یك امتیاز معنوی بهت دادند.

معمولا چه مدت بستری می شدید و دوباره به جبهه بر می گشتید؟

خوب بستریهای قانونی چند ماهه بود. ولی در می رفتیم از بیمارستان. با همان بانداژ و پانسمان و گچ و سیخ و میخ و (خنده) راه می افتادیم می رفتیم دوباره جبهه. معمولا این روال بود كه بچه ها از بیمارستان در می رفتند. (یك جورهایی غیر قانونی درست است؟) خوب در می رفتیم دیگر، آنها كه اجازة مرخصی نمی دادند.

توی جبهه چه پستی داشتید؟ درجه دار بودید؟

نظامی نبودم كه، بسیجی بودم، اصلا سپاه هم آن موقع درجه نداشت. درجه ها بعد از جنگ آمد.

توی جبهه چه كار خاصی می كردید؟

توی گردان بودم، آرپی جی زن بودم، تخریب چی بودم، تو یگان دریایی بودم، شناسایی بودم و یك زمانی هم از من خواستند كه رادارهای زمینی رازیت را راه اندازی كنم كه راه اندازی كردم و توی كارهای فنی هم در جبهه  بوده ام.

توضیح: (رادارهای رازیت رادارهای بسیار پیشرفتة فرانسوی بودند كه به عراق تهویل داده شده بود و در آن موقع پیشرفته ترین رادارهای زمینی به شمار می رفتند، زمانی كه یكی از این رادارها به دست ایرانی ها می افتد، فرمانده هان سپاه از استاد فرهنگ می خواهند كه نحوة كار كردن با آنها را و چگونگی ساخت آنها را در یك پروژة بلند مدت پیدا كند. ایشان هم هر چی كتاب دربارة رادار در ایران وجود داشته را پیدا می كنند و در عرض مدت چند ماه علاوه بر یادگیری طرز كار آن، موفق به طراحی و ساخت این رادار در نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می شوند و این رادار به همت ایشان در ایران به تولید انبوه می رسد و جالب است بدانید كه این رادار به اسم خود استاد فرهنگ به ثبت رسیده است)

جانبازی شما تا كنون چه مشكلاتی را برای شما به دنبال داشته است؟

هیچی. سرفه می كنم. (خنده) مشكلی نیست.

آیا از بابت جانبازی تان حقوقی هم از دولت دریافت می كنید؟

نه.

می خواستم خاطره ای از شهادت یكی از هم رزمانتان كه در حضور شما شهید شده اند برایمان تعریف بكنید و از حسی كه در آن لحظه داشتید.

والا دوستانی كه شهید می شدند، خیلی بی انصافی است كه یكی شان را بكشیم بیرون و بگوییم این یا آن. همه شان یكی بود. اصل خاطره این است كه وقتی شهید می شد، آن موقعی كه دل و روده و چشم و گوش و تكه تكه شده بود، یعنی واقعا می دیدی كه اجزای بدنش جدا شده اند، آن آدمها به ما روحیه می دادند و به ما می گفتند كه چیزی نیست. شهادتین می خواندن، لبخند می زدند. جوك می گفتند. می خندیدند. این خاطرة قشنگی است كه آدمها به مرگ لبخند می زدند و خود من هم بارها با چشمم دیده ام.

عزیزترین كسی كه توی جبهه شهید شد چه كسی بود؟

دوستهای زیادی داشتیم كه شهید شدند، همه شان هم عزیز بودند واقعا من نمی توانم عزیزترین توی آنها بگویم (یعنی اینكه از نظر فردی یك حس خاصی  یك وابستگی خاصی به آن شهید داشتید) من واقعا وابستگی خاص به كسی حس نمی كردم، یعنی فكر می كنم كه یك مجموعه بودیم كه همه مان خیلی عاشق همدیگر بودیم، هیچ فرقی برای من نداشت، نفر «الف» با نفر «ب». مهم این بود كه می دیدی بهترین آدمها جلوی چشمت پرپر می شوند و می روند، بعد، بعد از هفت ماه، هشت ماه، می آیی مرخصی، ده روز توی شهر، می دیدی بدترین آدمها دارند برای دنیایشان می جنگند و آن بهترین ها آنجا دارند پرپر می شوند با آن وضع. این خیلی آزاردهنده بود.

آیا خانواده با حضور شما در جبهه مخالفتی نمی كردند؟

چرا، آن هم قاچاقی رفتم. امضای پدرم را جعل كردم. البته مادرم موافق بود، پدرم مخالف بود.

(یعنی از نظر اعتقادی با هم جور در نمی آمدند؟) از نظر اعتقادی پدرم می گفت شما بچه اید حالا درستان را بخوانید، اینجوری است، آنجوری است. فعلا واجب نیست شما بروید، آدمهای گنده تر از شما بروند. منتها خوب دیگر خیلی طاقت نداشتیم بمانیم.

پس دیپلمتان را چطوری گرفتید؟

دیپلمم را من توی جنگ گرفتم. دیپلمم را فكر می كنم سال 63 اگر اشتباه نكنم توی جبهه. (یعنی هنوز دبیرستان نرفته بودید كه رفتید جبهه؟) آره.

تو آن وضعیت چطوری درس می خواندید؟

درس را هم، ما خوب ماموریتهایی را كه داشتیم از نظر نظامی و جنگی انجام می دادیم، بعدش آن وقتی كه خیلی از دوستان استراحت می كردند، در واقع از زمان استراحتمان می زدیم. من برای اینكه درس دبیرستان را بخوانم خوب هیچ معلمی نداشتم، خودم كتابها را می خواندم. تو رشتة تجربی. باید شما جبر می خواندی، مثلثات می خواندی، بعد زیست شناسی  می خواندی شیمی می خواندی، ادبیات می خواندی، معارف می خواندی. و تمام اینها را بدون معلم. اینقدر می خواندم تا بفهمم. (خنده) (با مشكل مواجه نمی شدید؟)

سخت بود. ولی سخت قابل انجام. كلاسهایی بود توی جبهه. آموزشهایی بود ولی اصلا ما وقت برای آنها نداشتیم. خودم  می خواندم، از خوابم كم می كردم، شاید ماه ها می شد من شبانه روز روزی دو ساعت می خوابیدم. كه هم بتوانم مسئولیتهایم را انجام بدهم هم درسم را بخوانم.

توی جبهه شما را چطور آدمی می دانستند؟

آدم شوخ.

(آیا اسم مستعاری هم روی شما گذاشته بودند؟)

اسم مستعاری كه هم را دست بیندازیم شاید نه. ولی توی جبهه من را «حسین» صدا می كردند. اسمم شاهین است. آنجا می گفتند اسمت طاغوتی است. (خنده) بعد جنگ كه تمام شد. در واقع توی دو راهی بچه ها قرار گرفتند.  می گفتند حالا «شاهین» صدایت كنیم یا «حسین» صدایت كنیم. گفتم خوب ادغامش كنید «شاه حسین» صدایم كنید. (خنده) ولی الان شما دوستانی كه با من توی جنگ بودند و زنده اند، از آنها بپرسید «شاهین فرهنگ»، یك نفر هم نمی شناسد. همه به اسم «حسین فرهنگ». حتی مداركی كه از جبهه دارم گواهیه ها و تائیده ها تویش نوشته «حسین فرهنگ». حتی اتیكتی هم كه زده بودم «حسین فرهنگ» بود همه چیزم حتی پلاكم را هم به اسم «حسین فرهنگ» گرفتم.

زمانیكه امام قطعنامه را پذیرفتند شما كجا بودید و آن موقع چه حسی به شما دست داد؟

قطعنامه را كه پذیرفتند ما جزیرة مجنون بودیم. حالی كه دست داد، خوب خیلی بچه ها، شوكه شدند، همه. همه گریه می كردند و در واقع ناراحت بودند از اینكه سفره ای كه پر از نعمت بود این سفره جمع شد. باب شهادت جمع شد. آن جو، آن ایثارگری. ولی به هر حال در حین ناراحتی تبعیت كامل، یعنی اگر امام می خواهند خُب ما هم می خواهیم.

یك چیزی هست كه ما جوانها هنوز برایمان حل نشده است موقعی كه امام قطعنامه را پذیرفتند یك جمله ای گفتند كه هنوز برای خود من جای سوال است كه گفتند «كاسة زهر را نوشیدم»

شما جزو جوانها اید؟ (خنده) اگر شما یك جایی باشید كه سفره ای پهن است بیست نوع غذا لذیذترین غذاهای دنیا، و شما دارید می خورید و هنوز گرسنة گرسنة گرسنه اید، چهار تا لقمه خورده ای، تازه آماده ای می گویی سه دیس می خوریم، یكدفعه می گویند سفره جمع. چه حسی بهت دست می دهد؟ خیلی ناراحت می شوی. اینهمه نعمت. این كاسة زهری كه امام گفتند در واقع این بود كه یك نعمت بزرگی دارد از ما گرفته می شود نعمت شهادت یك نعمتی است كه مردم نمی فهمند.

یعنی با ادامة جنگ چه چیزی بدست می آوردیم؟

با ادامة جنگ ما آدم تر می شدیم.

(به چه قیمتی؟ به قیمت از بین رفتن اقتصاد كشور؟)

اقتصاد مملكت اگر امروز به جایی رسیده همه اش مال زمان جنگ است. اگر ما جنگ را نداشتیم. یعنی انقلاب پیروز می شد و می آمدیم جلو، الان یك كشور بسیار سست، بدون هیچ امكاناتی، تمام نو آوریهایی كه شما   می بینید، تمام اختراع ها و اكتشافات، تمام عرصه هایی كه امروز ایران توی آن حرفی دارد فقط از جنگ شروع شد یعنی در جنگ ما سعی كردیم وقتی به ظاهر جلوی عراق و در باطن جلوی همة دنیا ایستاده بودیم، عراقی كه هر كدام از تجهیزاتش را غنیمت می گرفتی امریكایی بود انگلیسی بود، فرانسوی بود. امكانات همة دنیا در اختیارش بود، بنابر این وقتی شما می خواستید در واقع می خواستی جلوی تمام دنیا بیاستی باید از خیلی خلاقیتها، استفاده می كردی. پس اگر امروز به جایی رسیدیم فقط به بركت جنگ است. این نیست كه جنگ اقتصاد را داغان كرد. یا چكار كرد. سودی كه جنگ برای ما داشت خیلی بیشتر از ضررش بود.

آیا شده كه با امام یا رهبر ملاقاتی داشته باشید؟

با امام نه. توفیقش را من نداشتم. به هرحال بیشتر توی جبهه بودیم و دیگر نشد ایشان را ببینیم. ولی با رهبری بله. توی خود جبهه و جنگ هم ایشان را دیدیم. توی خود جنگ هم ما خدمت ایشان رسیدیم، چند بار با لباس نظامی آمدند.

چند بارش را شما بودید؟

دو بار را ما خدمت ایشان بودیم و اصلا همان موقع هم آنچنان ابهتی ایشان داشتند، یعنی خیلی از آقایون می آمدند مسئولین می آمدند جبهه، ولی اصلا آقای خامنه ای من خودم اولین باری كه ایشان را توی جبهه دیدم، بغل كردم و بوسیدم و اصلا اینقدر جذبة ایشان مرا گرفت، می دانید، خیلی نورانی، واقعا من آن موقع كه ایشان اصلا رهبر نبودند. آن موقع چیزی را كه تو ایشان می دیدم تو هیچ كدام از آقایون مسئولی كه می آمدند جبهه واقعا ندیدم. خیلی عجیب، خیلی عجیب. (ایشان آن موقع رئیس جمهور بودند.) یعنی اینقدر نورانی بود، یك هیبتی كه آدم  می خواست خبردار بایستد جلویش. خیلی برایم جالب بود. انگشترم را گرفتند و دعا خواندند و به آن فوت كردند. گفتند برای سلامتی تان. (این انگشتر شرف شمس هنوز در انگشت كوچك استاد فرهنگ بود)

خبر ارتحال امام و اعدام صدام در چه زمانی به شما داده شد و چه احساسی پیدا كردید؟

ارتحال امام باز توی مناطق جنگی بودیم. یك سال بعد از تمام شدن جنگ بود ولی باز ما توی مناطق جنگی جنوب بودم و خوب شاید سنگین ترین خبری كه در عمرم شنیده بودم. خبر اعدام صدام تهران توی خانه مان بودم كه شنیدم. نمی توانم بگویم كه خیلی ذوق كردم و خیلی خوشحال شدم.

چرا؟

به دلیل اینكه از همان وقتی كه امریكایی ها عراق را گرفتند و صدام فرار كرد، دیگه صدام مرده بود. حالا بعد آن را پیدا كردند و زندانی كردند، اینها همه بازی بود. یعنی در واقع مردن صدام روزی بود كه امریكا عراق را گرفت. دیگر بعد از آن خیلی خبر تكان دهنده ای برایم نبود كه صدام اعدام شد.




طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا، مصاحبه با دکتز شاهین فرهنگ،
برچسب ها: صدام، اقتصاد، جزیرة مجنون، زیست شناسی، مثلثات، شیمی، جانبازی، مرگ، رئیس جمهور، خامنه ای، مناطق جنگی، آمریکا، ایران، خانواده، نظامی، جبر، دکتر شاهین فرهنگ، قطعنامه، کاسة زهر، جنگ، انگلیسی، رادار، جبهه، بسیج، فاو، شلمچه، بستان، غیر قانونی، عراق، سپاه پاسداران، انقلاب اسلامی، خنده، شهید، شهادت،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات