«آب دهان به صورتم پرت كردند، حجابم را حفظ كردم»

«گفت‌وگو با «زهرا گونزالس»، مسلمان امریكایی»

«قسمت دوم»

«خدا خودش كمك می‌كند»

رفتن من به مدرسه، هر روز همان‌طور بود. با مادرم صحبت كردم و از او راهنمایی خواستم. او گفت: «خدا خودش ما را هدایت كرده، پس ما را وسط راه رها نمی‌كند. خدا ما را در اوج مشكلات نگه‌می‌دارد و به ما راه درست را نشان می‌دهد.» روزی به مسجدی رفتم كه برای سنی‌ها بود و تصمیم گرفتم از آن‌ها راهنمایی بخواهم. البته آن موقع فرق سنی و شیعه را نمی‌دانستیم. آن‌ها به من گفتند كه خیلی به خودت سخت نگیر، می‌توانی در مدرسه روسری‌ات را دربیاوری و بعد دوباره سر كنی.

فهمیدم این حرف آن‌ها از دین و شریعت نیست و از نفس خودشان است؛ یعنی برای راحتی خود فرد این حرف را می‌زنند، ولی من در قرآن خوانده بودم كه باید روسری و یا همان چیزی كه برای پوشش استفاده می‌كنید، بلند باشد و گردن و سینه را بپوشاند. وقتی دیدم خود مسلمان‌های آن‌جا این دستور قرآنی را رعایت نمی‌كنند و حجاب خوبی ندارند، برایم سؤال‌های فراوانی پیش آمد.

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

كتاب‌هایی كه پاسخ‌گوی سؤالاتم شدند.

یك روز نشستم و با خدا درد دل كردم و گفتم: «خدایا كمكم كن! من می‌دانم كه حجاب درست است؛ پس چرا مسلمان‌ها این‌طور هستند؟ فلسفة حجاب چیست؟ من چه سطحی از حجاب را باید داشته باشم؟»

واقعاً كسی نبود كه جوابم را بدهد و كتابی هم در این زمینه نبود. یك روز كه به خانه آمدم، مادرم گفت: «یك بستة پستی از ایران برایمان آمده است.»

وقتی بسته را باز كردیم، دیدیم چند جلد كتاب است كه از سازمان تبلیغات برایمان فرستاده بودند. كتاب «فلسفة حجاب» از شهید «مطهری»، چند كتاب از شهید «بهشتی» و كتاب «فاطمه(س)، فاطمه(س) است» اثر دكتر «شریعتی»؛ همه به زبان انگلیسی. من فقط دوازده سال داشتم و این مباحث برایم سنگین بود، ولی چون خیلی علاقه‌مند به مطالعة آن‌ها بودم، حاضر بودم به مدرسه نروم و فقط بنشینم و آن‌ها را بخوانم. شده بودم مثل تشنه‌ای كه به آب رسیده و آن را رها نمی‌كند.

مسلمان بودیم

ما نمی‌دانستیم شیعه و سنی یعنی چه. یك روز با مادر و خواهرم در پاركی نشسته بودیم كه زنی عرب را دیدیم. او به ما گفت: «شما شیعه هستید یا سنی؟»

گفتیم: «ما مسلمان هستیم.»

گفت: «خب، باید یا شیعه باشید یا سنی.»

ولی ما متوجه نشدیم. دوباره پرسید و ما هم باز گفتیم كه مسلمان هستیم. وقتی دید ما هنوز نمی‌دانیم شیعه و سنی چیست، آدرسی به ما داد و گفت: «فردا ظهر به این آدرس بیایید، من برایتان توضیح خواهم داد.»

مادرم آدم خیلی كنجكاوی بود؛ بنابراین فردا ظهر به آن‌جا رفتیم. ابتدا می‌خواستیم از خود روحانی آن‌جا بپرسیم. آدرس روحانی آن‌جا را به ما دادند. در خانه را كه زدیم، آدم اخمویی آمد و در را باز كرد. وقتی ما را دید، با عصبانیت گفت: «چه می‌خواهید؟»

مادرم گفت: «چند تا سؤال راجع‌به سنی و شیعه داریم، در ضمن چون نزدیك اذان است، اجازه بدهید بیاییم داخل و نماز بخوانیم.»

مرد جا خورد و گفت: «نخیر! شما خجالت نمی‌كشید؟ اصلاً زنان باید در خانه نماز بخوانند و حتی بهتر است در كمد نماز بخوانند و از خانه بیرون نیایند!»

و در را محكم به روی ما بست. بعداً فهمیدیم كه این‌ها وهابی بودند. خواست خدا بود كه ما با این برخورد بد، به سمت آنان متمایل نشویم.

حسین(ع)، قلب‌مان را تكان داد

روز بعد رفتیم به جایی كه می‌گفتند حسینیة شیعیان است. آن‌جا دیدیم همه در حال سینه‌زدن و نوحه‌خوانی به زبان عربی و فارسی هستند و با سوز خاصی كلمة «حسین(ع)» را می‌گویند و اشك می‌ریزند. وقتی با این صحنه روبه‌رو شدیم، خیلی تحت تأثیر قرار گرفتیم؛ با این‌كه ما امریكایی‌ها زیاد احساساتی نیستیم و ابراز احساسات نمی‌كنیم. مثلاً اگر كسی از نزدیكانمان بمیرد، برایش ناراحت نمی‌شویم یا گریه نمی‌كنیم. در واقع خود امریكایی‌ها این فرهنگ را تزریق می‌كنند كه هیچ چیز در دنیا ارزش ندارد كه بخواهید خود را به خاطر آن اذیت كنید و یا جانتان را بدهید و حس ایثار و فداكاری اصلاً در آن‌جا معنی ندارد.

این حس فطری را درون آدم‌ها خفه كرده‌اند، ولی وقتی با این صحنه روبه‌رو شدیم، بی‌اختیار درونمان حسی ایجاد شد كه اصلاً توصیف كردنی نبود. حالتی روحانی كه تا آن زمان آن را درك نكرده بودیم. این سؤالات هم در ذهنمان ایجاد شد كه این حسین(ع) كیست كه همه برای او گریه می‌كنند؟ مگر با او چه كرده‌اند؟

در این مراسم با خانمی آشنا شدیم و خیلی با هم صحبت كردیم و چند ماه بعد هم با مطالعات و جست‌وجو اعلام كردیم كه شیعه هستیم.

مریم مقدس آمد!

روز آخر مدرسه بود، پسرها در مدرسه و سرویس خیلی شلوغ می‌كردند و سربه‌سر دخترها می‌گذاشتند، همه به سمت هم كش می‌انداختند و كاغذ پرتاب می‌كردند. یادم هست آن پسری كه روز اول در سرویس مدرسه مرا مسخره كرده بود، از من پشتیبانی كرد و گفت: «او را اذیت نكنید، دست از سر او بردارید، او عوض نخواهد شد.»

از آن پس دیگر مرا اذیت نكردند و جالب بود كه پسری كه مرا در آن سال خیلی اذیت كرده بود، در سال بعد، خیلی بااحترام با من برخورد می‌كرد. حتی اگر به دختران دیگر متلك زشتی می‌گفتند یا حرف‌های جنسی می‌زدند، من كه وارد كلاس می‌شدم، همه ساكت می‌شدند و بحث را عوض می‌كردند. برای من احترام قائل بودند و جلوی من هر حرف زشتی را نمی‌گفتند. به من می‌گفتند: «مریم مقدس آمد!»

چون من تسلیم آن‌ها نشدم، پسرها احترام خاصی به من می‌گذاشتند.

لباس‌های ایرانی نداشتیم

آن زمان ایران برای ما الگو بود و ما طرز لباس پوشیدن را از ایرانی‌ها یاد می‌گرفتیم، ولی در بازار، لباس‌، با حجاب مناسب نبود و ما خودمان باید لباس‌هایمان را می‌دوختیم. با این‌كه خیلی خوب هم در نمی‌آمد، ولی همین كه پوشیده بود، برایمان كافی بود. یا این‌كه اگر كسی از ایران می‌آمد، برایمان روسری یا لباس می‌آورد؛ وگرنه آن‌جا چیزی نبود.

پدرمان را از دست داده بودیم و ما بچه‌ها الگویی نداشتیم. برای خواهر كوچكم و برادر بزرگم خیلی سخت بود كه با فشارهای جامعه، مدرسه و اطرافیان كنار بیایند و كم نیاورند؛ مثلاً برای برادر بزرگم خیلی سؤال پیش می‌آمد كه چرا مسلمان‌ها، بعضی مسائل را رعایت نمی‌كنند؟ برای ما تعریف می‌كرد كه بعضی از مسلمان‌ها را دیده كه در غیر از مسجد با دوست دخترانشان هستند یا دروغ می‌گویند. برای خواهر كوچكم هم هر وقت مشكلی پیش می‌آمد، به من می‌گفت و من خیلی راهنمایی‌اش می‌كردم؛ مثلاً می‌گفتم با دوستانش چه‌طور باید برخورد كند و یا چه‌طور جواب قابل قبولی به اطرافیانش بدهد. مدام مواظب خواهرم و برادرم بودم.

آزادی عقیدة دروغین

فضای امریكا طوری است كه اگر كسی را مخالف فرهنگ و ایده و جامعة خودشان ببینند، تحمل نمی‌كنند و فرصت بیان حرف و استدلال را به او نمی‌دهند و فوراً بهش انگ می‌زنند. یعنی تا موقعی كه تو در چارچوب امریكا هستی، همه چیز خوب است، ولی وقتی به دینی دیگر بروی، فوراً در برابرت می‌ایستند و به شدت مخالفت می‌كنند. آن دموكراسی و آزادی امریكایی كه می‌گویند، فقط در حد شعار است و واقعیت بیرونی ندارد.

یادم هست وقتی مادرم به مدیر مدرسه شكایت می‌كرد كه بچه‌های مرا خیلی اذیت می‌كنند و شما باید با كسانی كه این رفتارها را مرتكب می‌شوند برخورد داشته باشید، مدیر مدرسه خیلی راحت می‌گفت: «اگر خیلی اذیت می‌شوید، می‌توانید دیگر به این مدرسه نیایید.»

یعنی هیچ حمایتی نمی‌شدیم؛ نه از طرف مدرسه، نه از طرف دوستان و نه از طرف معلمان و نه آموزش‌ و‌ پرورش.

اذیت‌های مدام را تاب آوردم

من در ابتدا خیلی خوشحال بودم، ولی وقتی برخورد دوستانم را می‌دیدم، ناراحت می‌شدم. شاید اگر بزرگترها و اطرافیان این برخورد را داشتند، آن‌قدر برایم آزاردهنده نبود. با این حال حاضر نبودم حجابم را ترك كنم. افرادی را می‌شناختم كه بعد از سه یا چهار سال، دیگر نتوانستند این برخوردها را تحمل كنند و حجاب را كنار گذاشتند، ولی من با تمام وجود می‌دانستم كه این راه درست است و تحمل می‌كردم. البته خیلی ترسناك و ناراحت‌كننده بود. كارهایی می‌كردند كه كم بیاورم یا ناراحت بشوم و خجالت بكشم. در راهروی مدرسه كه می‌رفتم، فحش و بد و بیراه می‌شنیدم، به رویم آب دهان می‌انداختند و به طرفم آشغال یا چیزهای ترسناك مثل مارمولك پرت می‌كردند. من هم همیشه سرم را بلند می‌كردم و نشان می‌دادم كه اصلاً كم نیاورده‌ام، ناراحت نیستم و لبخند می‌زدم. این را مادرم به ما یاد داده بود، گفته بود در برابر باطل سر خم نكنید و تسلیم سختی‌ها نشوید.

وقتی حجاب داشتیم و در خیابان راه می‌رفتیم، طوری بود كه انگار از یك سیارة دیگر آمده‌ایم، همه نگاهمان می‌كردند. برخی هم با ترحم برخورد می‌كردند و می‌گفتند طفلكی‌ها؛ یعنی انگار ما مجبور شده‌ایم كه این جور لباس بپوشیم، به ‌همین خاطر دل‌سوزی می‌كردند. عده‌ای هم فحش می‌دادند و خلاصه هر كس به تناسب شخصیت خود و فهم و شعورش با ما برخوردی داشت.

حیای قبل از حجاب

مادرم حتی وقتی كه مسلمان نبود، همیشه دربارة حیا صحبت می‌كرد. یادم هست مادربزرگم در یك تابستان برای من یك ست لباس تابستانی خرید كه یك تاپ كوتاه با یك شلوارك خیلی كوتاه بود، ولی من آن‌ها را نپوشیدم. مادربزرگم اصرار كرد، ولی مادرم به او گفت: «دست بردار! چرا این‌قدر اصرار می‌كنی؟ دخترم وقتی این‌ها را می‌پوشد، احساس بدی دارد. نمی‌خواهد بدنش را نشان دهد، چرا شما مجبورش می‌كنید؟»

یعنی حجاب را نمی‌دانستیم، ولی حیا داشتیم و كم‌كم كه رشد كردیم، حیا را حفظ ‌كردیم.

مهاجرت به خاطر اذیت!

چون خانوادة پدر و مادرم خیلی اذیتمان می‌كردند، به شهر دیگری مهاجرت كردیم. شهر كوچكی بود، ولی چون مسلمان زیاد داشت، مادرم آن‌جا را انتخاب كرد. در همسایگی، چند ایرانی زندگی می‌كردند. یك مكزیكی هم بود كه خیلی مزاحمت تلفنی ایجاد می‌كرد؛ مثلاً تماس می‌گرفت و می‌گفت، برادر شما را گروگان گرفته‌ایم و یك روزی هم خود شما را دستگیر خواهیم كرد. این‌طوری می‌خواستند آسایش را از ما بگیرند، ولی با پی‌گیری پلیس، كمی اوضاع بهتر شد.

هفده‌ سال در این شهر ماندیم و بعدش به قم آمدیم. خواهرم به حوزة علمیه رفت و ادامة تحصیل داد، ولی من دو سال خواندم و بعد ازدواج كردم و به امریكا برگشتم، همسرم در «واشنگتن‌ دی‌سی» كار می‌كرد. دوباره به ایران آمدیم و در مشهد ساكن شدیم. خواهرم یك سال پیش به امریكا برگشت، او در دانشگاه شهید بهشتی، ارشد حقوق خوانده است. سه سال پیش مادربزرگم تماس گرفت و گفت كه مریض احوال و رو به موت است؛ به همین خاطر مادرم به امریكا برگشت. برادرم هم در امریكا زندگی می‌كند.

قرار است یازده سپتامبر اتفاق بیافتد!

یك هفته قبل از یازده سپتامبر به امریكا برگشتیم. به محض ورود، در فرودگاه، ما را به‌دقت بازرسی كردند؛ در صورتی كه تا قبل از آن، هر وقت كه می‌رفتیم و می‌آمدیم از این خبرها نبود. فقط گاهی اوقات شوهرم را آن هم به خاطر كارش در دفتر حافظ منافع ایران، بازپرسی می‌كردند، ولی من و فرزندانم را اصلاً؛ چون تابعة امریكا بودیم. اما این دفعه، همة وسایل ما و بچه‌ها را خالی كردند و از هر كاغذ و حتی آشغالی كه در كیف ما بود، فتوكپی ‌گرفتند. یك چمدانمان را هم اف‌بی‌آی نگه داشت. ناراحت شدم و گفتم: «چرا این‌قدر ما را جست‌وجو می‌كنید؟»

گفتند: «ما داریم برای شما پرونده درست می‌كنیم تا اگر اتفاقی برای شما افتاد، شما را به راحتی پیدا كنیم.»

گفتیم: «مگر قرار است اتفاقی بیافتد؟»

جواب سربالایی دادند و گفتند: «نه.»

خلاصه ما رفتیم و درست بعد از یك هفته، قضیه اصابت هواپیماها به برج‌های دوقلو رخ داد. من آن موقع بچة سومم را باردار بودم و در مدرسة غیرانتفاعی كه مخصوص مسلمان‌ها بود، كار می‌كردم. هواپیما به برج دوم كه خورد، ما داشتیم اخبار فاكس‌تی‌وی را در مدرسه نگاه می‌كردیم. بلافاصله پس از پنج دقیقه، بدون هیچ مدركی گفتند: «این كار، كار ایران است.»

پس از آن افرادی با مدرسه تماس گرفتند و گفتند: «تمام بچه‌های شما را می‌كشیم و در مدرسه بمب‌گذاری می‌كنیم. شما تروریست هستید!»

ما هم مدرسه را تعطیل كردیم و با تك‌تك والدین تماس گرفتیم كه دنبال بچه‌هایشان بیایند. امریكایی‌ها خیلی وحشت‌زده بودند، ترافیك فوق‌العاده زیاد شده بود. فضای ترس و رعب شدیدی ایجاد كرده بودند، در هر خیابان یك تانك كوچك گذاشته بودند. یادم هست حتی دو هفته پس از این قضیه، هنوز به لحاظ امنیتی، همه ترس و وحشت داشتند؛ تا جایی كه یك روز، یك تایر اتوبوس تركید و دیدیم پلیس‌ها همه ریختند و مردم با وحشت فرار كردند؛ یعنی از هر صدایی می‌ترسیدند. بعد از این قضیه برخورد مردم با ما خیلی فرق كرد، خانم‌ها در خیابان به ما حمله می‌كردند و به بچه‌های ما حرف‌های ركیك و زشتی می‌گفتند. فضا خیلی بد بود و خشونت علیه مسلمان‌ها خیلی زیاد شده بود.

عدو شود سبب خیر...

شبكه‌های صهیونیستی از این فرصت نهایت استفاده را كردند تا همه را به اسلام بدبین كنند و مسلمان‌ها را تروریست معرفی كنند. مردم هم وقتی بترسند، هر چه را كه شما به آن‌ها بگویید، قبول خواهند كرد. در این جریان هم مردم دنبال مقصری بودند تا ابراز ناراحتی خود را به او نشان دهند. دولت بوش و صهیونیست‌ها، از رسانه علیه اسلام خیلی استفاده كردند، ولی جالب است این نكتة مهم را بگویم كه بعد از یازده سپتامر، خیلی از امریكایی‌ها مسلمان شدند؛ یعنی با این‌كه رعب و وحشت ایجاد شده بود و این نفرت از مسلمان‌ها به‌جود آمده بود، ولی نتیجه‌ عكس شد. خدا این‌جا هم با ما بود. همه می‌رفتند ببینند این مسلمان‌ها كی هستند كه این‌قدر رسانه‌ها علیه‌شان كار می‌كنند، دینشان چیست و در نهایت مسلمان می‌شدند!

شما دیدید كه فروش قرآن بعد از این قضیه خیلی بالا رفت، چون این‌ها از كتاب مسلمان‌ها، یعنی قرآن، بد می‌گفتند. مردم هم آن را می‌خریدند، ولی وقتی می‌خواندند، جذب آن می‌شدند. این فقط محبت و لطف و امداد خدا بود كه از پیشرفته‌ترین امكانات خودشان علیه خودشان استفاده شد؛ یعنی این‌ها از رسانه، علیه خودشان استفاده كرده بودند.

ماهنامه امتداد

شماره 60، بهمن 1389

صفحات (57-63)




طبقه بندی: مباحث حجاب،
برچسب ها: حجاب، پوشش و حجاب، حجاب و عفاف، حجاب در اسلام، پوشش در اسلام، پوشش و حجاب در اسلام، فلسفه حجاب، حجاب و عفاف در اسلام، پاسخ به سوالات حجاب، پاسخ به شبهات حجاب، مساله حجاب، مسائل مربوط به حجاب، پیام حجاب، پوشش اسلامی، حجاب اسلامی، اسلام، ترورسیم، صهیونیست، یازده سپتامبر، مسلمان، آمریکا، خشونت علیه مسلمانان، تانک، برجهای دوقلوی نیویورک، فاکس تی وی، واشنگتن دی سی، دانشگاه شهید بهشتی، حیا، شیعه، سینه زنی، امام حسین (ع)، ایثار، فداکاری، نماز، وهابیت، شیعه و سنی، دکتر شریعتی، فاطمه فاطمه است، شهید بهشتی، قرآن، فرهنگ، جامعه، آزادی، دموکراسی، لباس ایرانی، حرفهای جنسی، مریم مقدس، آنتی ویروس نود 32،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic