تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 07:45 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

انقلاب اسلامی رجوعی جدید در قرن بیستم

امروز آرام آرام بشر دارد از غرب عبور می کند و به دنبال یک حقیقت هستند. اگر من و شما این حقیقت را روی دست بلند نکنیم معلوم نیست فضای ظهور دوباره تا چه زمانی به عقب بیافتد چون «فرج حاصل نمی شود مگر اینکه یأس مردم را فرا بگیرد» یعنی مردم باید از نحوة زندگی شان و از نحوة رجوعشان مأیوس بشوند. خود انتظار هم یعنی نارضایتی از وضع موجود و تلاش برای رسیدن به وضع بهتر. وقتی ما می توانیم تمدن زایی بکنیم که یک نمونة آرمانی به جهان ارائه بدهیم. حرف حضرت امام خمینی (ره) این بود که در مقابل این روایت که داریم فرج حاصل نمی شود الا اینکه یاسی بر مردم حاکم بشود. یا ما باید همینطور دست به سینه بنشینیم و هیچ کاری نکنیم تا مردم مایوس بشوند. یا اینکه ما بیاییم یک مدلی هر چند ناقص از حکومت دینی ارائه می دهیم تا بعد انسان طلب حکومت کامل تر را بکند. همین مدل ناقص انقلاب اسلامی را که مردم ببینند از زندگی خودشان مأیوس می شوند و به این نوع زندگی امیدوار می شوند. مثل این است که شما در یک اداره ای روزی 18 ساعت کار می کنید و یک حقوقی هم به شما می دهند، بعد یک نفر می آید می گوید من یک کاری سراغ دارم با 4 ساعت کار اما همان حقوق 18 ساعت کار را به شما می دهند. معلوم است که دیگر شما نسبت به کار قبلی خودتان ناامید می شوید. حالا در قرن بیستم حضرت امام (ره) یک مسیر تازه ای را در جلوی راه بشر قرار داده و گفته که مسیرهای قبلی که بشر رفته جوابگوی انسان نیست. این جایگاه تاریخی انقلاب ماست و اگر این جایگاه را نشناسیم نمی توانیم در مسیر آیندة بشریت تاثیر گذار باشیم.

            برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

 

خصوصیت بحث هایی که خدمت عزیزان ارائه می شود این است که برای شما ایجاد یأس می کند. یأس از معلومات گذشته خودتان. باید بدانید توی جهان اگر این مباحث به صحنه بیاید فضای ظهور را زودتر خواهیم دید. این که آیت الله بهجت (ره) می فرمایند با آمدن انقلاب اسلامی دو سه هزار سال فضای ظهور نزدیک شد. یعنی چه؟ یعنی بستری فراهم شد که افق مردم عوض شد. اگر دویست سال پیش به مردم می گفتید که یک آخوند می خواهد رهبر و حاکم جامعه بشود می گفتند مگر می شود. اصلا تصور آن را هم نمی توانستند بکنند. الان شما به یک ژاپنی بگو یک کسی می خواهد جامعه را در دست بگیرد که روحانی تمام است. آمادگی آن را دارد چون یک نمونه از آن که انقلاب اسلامی باشد به او ارائه شده. که در زمانه ای که همة مدلها دارد زمین می خورد انقلاب اسلامی هر روز دارد به نقطة اوج خودش می رسد.

آیت الله جوادی آملی فرمودند قبل از انقلاب محضر علامه طباطبایی بودیم. از ایشان پرسیدیم این همه شما در بارة توحید صحبت می کنید چرا دربارة آیات مربوط به معاد صحبتی نمی کنید و سریع از آن رد می شوید. حضرت علامه طباطبایی در جوابشان فرمودند: «الان حوزه های علمیة ما هم تاب شنیدن معارف معاد را ندارند!» یعنی یک معادی هست که حتی حوزه های علمه هم نمی توانند آن را بشنوند و تحمل کنند. اما الان به برکت انقلاب اسلامی می شود این مباحث را حتی در جامعه هم مطرح کرد. همین قدر بدانید که قبل از انقلاب به خاطر تفکری که حضرت امام داشتند وقتی پسر ایشان حاج آقا مصطفی از ظرفی آب می خوردند. آن ظرف را آب می کشیدند. چون می گفتند پدرش (یعنی حضرت امام) فلسفه درس می دهد پس نجس است. (اما امروز فلسفه در حوضه ها تدریس می شود)

ایران در پیچ تاریخ

حرف بنده این است که بدانید در یک جایگاه خاصی در تاریخ قرار داریم. این که آقا فرمودند ما در «پیچ تاریخی» هستیم. یعنی در جای حساسی هستیم و مطمئنا ما از این پیچ تاریخی خواهیم گذشت. اما بدا به حال آنهایی که حواسشان نیست که درست بگذرند. همانطور که ما توی جبهه از یک پیچ تاریخی مان گذشتیم. شما الان ببینید اگر به یک کشوری گفته بشود که ما دو روز دیگر می خواهیم به کشورتان حمله کنیم همه چیزشان به هم می خورد. اما تو کشور ما هر روز دارند می گویند که ما فردا حمله می کنیم به ایران، اما مردم عین خیالشان نیست. یعنی این که ما یک پیچ تاریخی را گذرانده ایم و اصلا چیزی به اسم ترساندن مردم ایران از جنگ وجود ندارد. یعنی به قول خودشان می گویند آن را از روی میز برداشته ایم. یعنی ما دیگر نمی توانیم با ایران بجنگیم. بعضی های (بی فکر) فکر می کنند آمریکا دارد به ما احترام می گذارد که به ما حمله نمی کند. ایران پدرشان را تو جهان در آورده. اگر می توانستند کاری بکنند مطمئن باشید تا حالا صد باره کرده بودند. چون اینها جنگ تحمیلی ما را دیده اند.

جنگ 33 روزة لبنان نمونة ای از جنگ بدر در قرن بیستم

یک نمونة دیگر این جنگ را ما در جنگ 33 روزة لبنان می بینیم. که قائده ها یکدفعه برعکس آن چیزی می شود که تصورش را می کردند. چون مردمان ما اعتقاد به یک خدایی دارند که اوست که همة تیرها و سلاح ها در دست اوست.

یکی از این نمونه ها در جنگ بدر است. قرآن می فرماید ما آنها را در چشم پیامبر (ص) کم نشان دادیم، تعداد مسلمانها را هم به کفار کم نشان دادیم. برای چی خدا تعداد آنها را کم نشان داد؟ اگر اشتباه نکنم آیة 45 سورة انفال است که خدا در این جنگ خواست خودش را نشان بدهد. توی جنگی که پنج نفر بیشتر شمشیر نداشتند و بقیه چوب داشتند. 313 نفر یار که نشان دهندة یاران امام زمان (عج) هم هست که 313 نفر هستند. که در این جنگ فقط 33 نفر از 70 کشته مشرکین را حضرت علی (ع) می کشد. این جنگ در تاریخ یک نمونه است. در مقابل آنها 1000 نفر هستند. یعنی سه برابر جمعیت دارند اما شکست می خورند. حالا طبق قواعد جنگی هیچ قاعده ای نمی تواند چنین بردی را تصور بکند. قصة پیروزی بچه های حزب الله در جنگ 33 روزه هم همین است.

جایگاه مباحث معرفت النفس

اگر در بحث دچار حالت حیرت و تعجب شدید بدانید که با مطالب درست ارتباط برقرار کرده اید. چرا؟ چون که خودتان را با خودتان روبرو می کنیم. آن وقت می فهمید که جنس ثریایی با جنس زمینی زمین تا آسمان با هم فرق دارند. این خصوصیت بحث معرفت النفس است. برای همین حضرت علی فرمودند: «انفع المعارف معرفت النفس» «نافع ترین علمها علم خودشناسی است» ما فعلا می خواهیم در این جلسه افق را به شما نشان بدهیم.

گفت من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر              من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش

فعلا ما یک آدم گنگی هستیم که یک خوابی دیده ایم و می خواهیم آن را تعریف کنیم. حالا از طرفی همة عالم هم کرند و ما باید برای آنها صحبت کنیم. برای همین من اول باید زبان گنگ ها را به شما یاد بدهم. که بتوانیم با زبان ایما و اشاره با هم حرف بزنیم. من اگر با زبان ایما و اشاره با شما صحبت کنم و شما این زبان را بلد نباشید شما می خواهید چکار کنید؟ هیچی. پس اول من باید با شما هم زبان بشوم. چون مرحلة اول ارتباط یک فکر هم زبانی است. تا زمانی که ما زبان یکدیگر را نفهمیم هیچ وقت نمی توانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. مثل این است که یک نفر به من بگوید حاج آقا یک کراوات قرمز مخملی خیلی به شما می آید. او در عالم خودش خوب دارد با من حرف می زند. (اما در عالم من نه) چون من اصلا در این فکرها نیستم که بخواهم کراوات بزنم. خیلی که خوش برخورد باشم ازش تشکر می کنم. اما پیش خودم به او می خندم. هر جا هم یک جمعی پیدا کنم می گویم یک دیوانه ای را دیدم که به من می گفت کراوات بزنم.

حالا شما ببینید که کسی به شما تذکری بدهد که در عالَم شما نباشد. یا بهتر است اینطور بگوییم که دختر ما در فضای غربی رشد پیدا می کند و الگوهای او الگوهای غربی است بعد شما از او انتظار دارید که پوشش او اسلامی باشد، حالا به این دختر اگر بروید بگویید دختر خانم این موهایت را بگذار زیر روسریت چی به ما می گوید؟ می گوید به تو چه! خُب راست هم می گوید. چون او در یک عالَم دیگری سیر می کند. و من در یک عالَم دیگر. بخاطر همین است که می گویند اول هم عالّم بشوید «ادعوا الی سبیل ربک باالحکمه و الموعظه الحسنه» یعنی اول حکمت بیاورید. حکمت به چه معناست؟ یعنی از یک جای محکم شروع کنید. و بعد بر اساس آن موعظه کنید. جالب اینجاست که ما فقط می خواهیم موعظه کنیم. و برای همین هیچ وقت هم نتیجه نمی گیریم چون اول حکمت نیاوردیم. چون مقدمات هم زبانی را فراهم نکردیم.

الان زمان نقش آفرینی من و شماست. برای همین است که من اصرار دارم روی اینگونه مباحث باید خیلی خوب سرمایه گذاری کنید.

ما وقتی با بچه ها دربارة معرف النفس صحبت می کنیم و به این مباحث ورود پیدا می کنیم، می گویند حاج آقا ما دوازده سال توی مدرسه سرمان کلاه رفته. اصلا ما تو این چند سال علم یاد نگرفته بودیم. اینکه ما همیشه می خوانیم: «اللهم اعوذ بک من نفس لا تشبع و من قلب یا یغشع و من علم لا ینفع» یعنی از علمی که نفعی ندارد به خدا پناه می بریم. حضرت علی (ع) می فرمایند علمی که شما را به معاد متصل نکند علم لا ینفع است. یعنی علمی که وقتی به او رجوع کردی تو را به معاد متصل نکند لا ینفع است. پس باید بگردیم دنبال علمی که برایمان نفع داشته باشد.

ما با همین مباحث معرت النفس می خواهیم یک رجوع دیگری داشته باشیم. استاد طاهرزاده می گفتند من از امام پرسیدم چکار کنیم که هم دست خودمان را بگیریم و نجات بدهیم و هم دست نسل جدید را؟ امام فرموده بودند از جلد هشتم «اسفار» ملاصدرا! جلد هشتم اسفار ملاصدرا مبحث معرفت النفس است. یعنی نجات جامعه به همین مباحث است. کی این حرف را زده؟ خود امامی که آمده جامعة ایران را نجات داده است.

ضرورت مباحث معرفت النفس

حالا وارد بحث معرف النفس یا خودشناسی می شویم. من فقط ضرورتهای بحث معرفت النفس را بیان می کنم. اولین ضرورت آن را خود قرآن می دانیم که می فرماید: « یا ایهاالذین ءامنوا علیکم انفسکم» «ای کسانی که ایمان آورده اید بر شما باد بر خودتان» علامه طباطبایی در ذیل این آیة خیلی مطلب دارند و در آنجا ضرورت خودشناسی را بیان می کنند.

 از آن طرف هم در آیه 19سورة حشر فرمود « كَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ » که آنها خدا را فراموش کردند و خدا هم خودشان را از یاد خودشان برد.

دوستان اگر خواستند ضرورت بحث خودشناسی را بیشتر درک بکنند یک کتابی است از استاد طاهرزاده به نام «خویشتن پنهان» در اول این کتاب بحث ضرورت خودشناسی را استاد طاهرزاده بیان می کنند. این کتاب در واقع شرح کتاب «ده نکته در معرفت النفس است.» (که این کتاب هم از خودشان است)

خسته شدید؟ پیامبر فرمود هر کس یک صلوات بفرستد خداوند هزار صلوات در هزار صف ملائکه برای او می فرستد و هیچ خشکی و هیچ تری در این عالم نیست که برای او صلوات می فرستد. پس یک صلوات محمدی ختم کنید.

اما روایاتی که وارد شده در باب ضرورت خودشناسی را خدمتتان عرض کنم.

این روایت را زیاد شنیده اید که «من عرف نفسه فقد عرف ربه» اگر کسی دنبال خدا شناسی می گردد هیچ راه درست و حسابی برای اتصال به حقایق وجود ندارد الا از دریچة خودش.

خدا هم سیر در آفاق گذاشته و هم سیر در انفس. هم در بیرون خودتان و هم در درون خودتان. «حتی یتبین انه الحق» تا برای خودتان محقق بشود که خدا حق است. یعنی چه سیر درونی داشته باشید و چه بیرونی باید خدا را بیابید. و مطمئنا یکی از بهترین راه ها برای شناخت خداوند سیر درونی است. حالا وقتی بحث کمی جلو می رود و شناخت بیشتری نسبت به خودتان پیدا می کنید متوجه می شوید که خودتان هم یک سری ویژگیهای خدایی دارید. و می توانید به این جلوه های خدایی خودتان نظر بیندازید.

حالا «من عرف نفسه فقد عرف ربه» کسی که خودش را بشناسد خدا را می شناسد. از آن طرف به ما گفتند «اللهم عرفنی نفسک» (در زمان غیبت این دعا را زیاد بخوانید) «فان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک» خدایا خودت را به من بشناسان که اگر تو را نشناسم پیامبر را نخواهم شناخت، «اللهم عرفنی رسولک فان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک» اگر من رسول تو را نشناسم حجت تو را نخواهم شناخت. «اللهم عرفنی حجتک فان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی» این به چه معنا است؟ یعنی کسی که در توحید شناسی مشکل داشته باشد در پیامبر شناسی و امام شناسی هم مشکل خواهد داشت. حالا بعد می فهمیم که این امام زمانی که برای خودمان ساخته ایم. امام زمان حقیقی نیست. وقتی امام زمان حقیقی در جامعه می آید که توحید حقیقی آمده باشد. چطور توحید حقیقی و درست در جامعه خواهد آمد؟ از طریق خود شناسی و معرفت النفس.

نکتة دیگر اینکه حضرت می فرمایند: «ما متعجب هستیم از مردم که دنبال گمشده های خودشان می گردند در حالی که خودشان را گم گرده اند و به دنبال یافتن خودشان نیستند.» ما اگر ساعت مچی خودمان را گم گنیم همه جا را دنبال آن می گردید. چون برایمان مهم است. اما چقدر برای یافتن خودمان تلاش کردیم؟ چطور وقتی می خواهیم یک کفش بخریم چند تا مغازه را می گردیم و آخر هم کفش مورد پسند خودمان را هم پیدا نمی کنیم. اما چقدر برای شناختن خودمان وقت گذاشته ایم؟ یا مثلا یک سریال 96 قسمتی به نام «جواهری در قصر» می گذارند و مردم قشنگ آن را دنبال می کنند. حساب کنید چند ساعت می شود. حالا با دیدن این سریال چه چیزی بدست آوردند؟ یا سریال «جومونگ» که تا حالا چند بار گذاشته. یک بار می بیند بعد دوباره تکرار آن را هم می بیند. این قدر که برای این چیزها وقت صرف می کنیم چقدر برای خودشناسی وقت می گذاریم؟

بزرگترین خیانتها را همیشه خود انسان به خودش می کند. بعد حضرت می فرمایند که کسی که به خودش جاهل باشد به بقیة چیزها جهالت او بیشتر است. یعنی اگر کسی خودش را نشناسد بقیة چیزها را هم به مراتب نخواهد شناخت. بحث در مورد ضرورت خودشناسی بسیار بیشتر از این چیزی است که تا الان گفتم انشاء الله جلو تر که می رویم بیشتر در مورد آن صحبت خواهیم کرد. و بعد متوجه می شوید که مردم ما امروز دنبال یک عده ای راه می افتند که فکر می کنند خصوصیات خاصی دارند در صورتی که این خصوصیات در خود شما هم هست. مثلا یک نفر از درون زندگی شما خبر می دهد. یک بار یک پسر خلافکاری بود که عاشق بحث های ما شده بود و می آمد پای صحبتهای ما می نشست. بعد یک مدتی شد که دیگر نیامد. از یکی از این دوستانش که مثل خودش بود پرسیدم این رفیقت دیگر نمی آید جلسه. بهش خبر داد و یک روز آمد. بهش گفتم مدتی است که جلسه نمی آیی. گفت هیچی حاج آقا یک استاد درست و حسابی تو تخت فولاد اصفهان پیدا کردم. رفتم پیشش و اسم خودم و مادرم و حتی اسم دوست دخترم را که هیچ کس نمی دانست من با او دوستم را و اینکه خانواده اش کی هستند و همه را گفت. اگر شما نفهمید چطوری سرتان کلاه رفته خیال می کنید که با یک اولیاء الله آشنا شدید در صورتی که با شیطان مرتبط شدید. چون اگر نفس را بشناسید. می فهمید که خیلی از اتفاقاتی که در این عالم می افتد بر اساس توانایی های نفس است. وقتی نفس را شناختید می توانید از خیلی از کارهای مرتاض ها سر در بیاورید. حتی می توانید خیلی از این مباحث جن و سحر و جادو را هم تسلط پیدا کند. ما می بینیم دختر رفته ناب ترین اسم را که «فاطمه» بود عوض کرده و گذاشته «صدف» می پرسیم چرا؟ می گوید ستاره هایش تو آسمان جفت نمی شود اسمت را که عوض کنی مشکلت هم حل می شود. ظاهرا هم ممکن است یکی از مشکلات زندگی اش حل بشود اما بعد یک جای دیگر توی زندگی اش یک مشکل دیگر پیدا می شود. و خودش هم نمی داند چرا این گره در زندگی اش ایجاد شد. ریشة این مباحث در نفس است. آن وقت است که می فهمیم چشم زدن یعنی چه. چشم زخم تاثیر نفس انسان در دیگری است. این که خود پیامبر (ص) هم از چشم زخم به خدا پناه می بردند از این جهت است. یا مثلا نصف شب از کنار مادرتان رد می شوید و نگاهش می کنید بعد یکدفعه مادرتان از خواب بیدار می شود و نگاهتان می کند. یا مثلا در یک جمعیتی دارید حرکت می کنید (یا مثلا در سینما نشسته اید) بعد به پشت گردن جلویی تان نگاه می کنید بعد او هم بر می گردد و به شما نگاه می کند. شما متوجه نیستید که نفس شما در او تاثیر گذاشت و او را به سمت شما کشاند.

من خودم با یکی از این آدمهای به ظاهر عارف و اولیاء خدا آشنا بودم چون فوت کرده اسمشان را نمی آورم. رفقایمان گفتند یک روز بیایید برویم منزل این آقا خیلی کرامات دارد. من اول قبول نکردم. با اصرار دوستان رفتیم منزلشان. الحمدلله خیلی خاکی بودند! اینقدر که تمام لباسهایمان خاکی شد! یک ذره این خانه تمیز نبود. این را بگذارید در کنار امام خمینی (ره)، که به ایشان می گفتند ژیگولة طلبه ها، یعنی اینقدر امام شیک و تمیز بودند! حالا رجوع امام را با رجوع این آدم مقایسه کنید. کارهای عجیب و غریب می کرد. مثلا طرف خانمش مشکل داشت و می آورد پیش این آقا. این هم صورتش را اینقدر می آورد نزدیک صورت این خانم و باهاش حرف می زند که ما متعجب بودیم! حتی یکی از طلبه ها رفته بود دادگاه ویژة روحانیت و از این آقا (که یک سید روحانی هم بود) شکایت کرده بود که چرا دست خانم مرا گرفته. بعد که می گویند چرا این کار را کردی می گوید مگر دکتر برای شفای بیمارش دست به بدن بیمار نمی گذارد؟ من هم برای شفای بیمارم به آن دست می زنم. چیزی که من خودم از ایشان دیدم این بود که در آن جمع یکدفعه رو کردند به من و گفتند امروز همه می خواهیم برویم خانة فلانی و آدرس آن خانه را دادند. حالا آن آدرس مال محلة خود ما بود. و هیچ کدام از آن حضار مال آن منطقه نبودند. موقع خداحافظی که شد ما از ماشین جا ماندیم. با خودم گفتم آقا یعنی عارف تشریف دارند. همه رفتند و ما که آدرس را بلد بودیم جا مانیدم. آمدم بروم خانه دیدم یک ماشین زد روی ترمز و گفت حاج آقا کجا رفتند؟ گفتم چطور؟ گفت قرار است امشب بروند خانة فلانی! ما یکدفعه متوجه ماجرا شدیم که چرا از بین این همه آدم آدرس را فقط به ما گفت. و از بین جمعیت هم فقط ما جا ماندیم. از بین جمعیت هم فقط من آنجا را می شناختم. ما نشستیم تو ماشین این آقا و گفتیم حاج آقا را از کجا می شناسید؟ گفت من دکتر «فلانی» هستم خیابان آمادگاه. جراح چشم پزشکی بود. گفت این آقا را آوردند پیش ما چون آب مروارید چشم داشت تا عملشان کنیم.. ایشان را وقتی عمل کردم دیدم لکه روی شبکیه شان دارند. و از نظر علمی این آقا کور مادرزاد بود اما می دید. (این داستان مال تقریبا 16 سال پیش است) این دکتر می گفت ماهیانه 200 هزار تومان می آیم و به ایشان می دهم. و ایشان بارها شده بود که کسی می آمد پول می خواست تمام این 200 هزار تومان را یک جا می داد. یک زهد عجیبی دارند. اما چند وقت بعد توی یک جلسه دعوتم کرده بودم و رفتم و دیدم اذان گفتند و این آقا اصلا انگار نه انگار. بعد هم که بلند شد نماز بخواند یک نماز مثل کلاغ فوری خواند و تمام کرد. بعد گذشت تا یک نفر به من گفت من از یک صبح تا غروب با این آقا بودم و نماز نخواند. اما خیلی از خبرهای غیبی را هم می داد. جای تاسف است که خیلی از آقایانی که ادعای درس اخلاق تو کل کشور دارند می آمدند پیش این آقا تا به نان فوت کند و اینها تبرک ببرند برای خودشان. یعنی اینقدر این آقا را قبول داشتند. بعد به یکی از علما جریان را گفتم. گفت این یک شیطان است مواظب باش. پس می شود یک نفر کارهای خارق العاده بکند ولی روح شیطانی هم داشته باشد. وقتی جایگاه نفس را شناختید می فهمید که نفس در خواب و رویای صادقه حوادث چند سال بعد را می بیند و شما چند سال دیگر با آن حوادث روبرو می شوید. متوجه می شوید که نفس شما از زمان و مکان خارج است و فقط کافی است که یک نفر این قدرت نفس را به صحنه بیاورد. مثلا از یک زمان یا مکان دیگری برای شما خبر می آورد. همین مرتاض های هندی خیلی راحت می توانند از چند کیلومتری خودشان برای شما خبر بدهند.

یکی از بهترین راه ها برای مقابله با این انسانهای مدعی عرفان شناختن نفس است.

آیة دوم سورة بقره می فرماید: «ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین» این قرآن تنها هدایتگر متقین است. یعنی تا انسان متقی نشود قرآن او را هدایت نمی کند. این قرآن «هذا بیان للناس» هست. یعنی برای بیان برای مردم است ولی «هدی و موعظه للمتقین» موعظه و هدایت آن فقط مال متقین است. حالا این متقین چه کسانی هستند؟ «الذین یومنون بالغیب» نگفتند «الذین یعلمون الغیب»، یعنی کسانی که می دانند غیب هست. گفت «ایمان». ایمان یعنی باور قلبی و اتصال به عالم غیب. دانستن غیب شرط نیست، ایمان به غیب شرط است. برای همین است که وقتی ما معرفت النفس را شروع کردیم ایمان به غیب در شما ایجاد می شود. چون خودتان غیب هستید، خودتان بدنتان نیستید. (بعدا می رسیم و توضیح می دهیم)

انشاء الله وقتی با معرفت النفس ارتباط برقرار کردید می توانید بگویید:

بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری                     هر روز مرا تازه خدای دگری هست.

یک خدای تازه پیدا می کنید. آیة قرآن است که «یا الیها الذین ءامنوا ءامنوا» ای کسانی که ایمان آورده اید ایمان بیاورید. یعنی چه؟ چرا باید دو بار ایمان بیاوریم؟ می خواهید بگوید آن ایمان اولی به درد عمه تان می خورد. یک ایمان درست و حسابی باید به صحنه بیاورید. آن چه ایمانی است؟ ایمانی است که هیچ شرکی در آن نباشد. برای همین وقتی جایگاه نفس را به درستی فهمیدیم جایگاه شرک را هم خواهیم فهمید. معرفت النفسی که ما کار می کنیم از این کلاسهایی نیست که به اسم معرفت النفس می گویند آقا مواظب باشید حسد نداشته باشید، دروغ نگویید، غیبت نکنید. ما اسم اینها را معرت النفس نمی دانیم. اتفاقا فعلا این نوع مباحث را مانع معرفت النفس می دانیم. چرا؟ چون اینها اخلاقیات است. ما نمی خواهیم با اخلاقیات مواجه بشوید ما می خواهیم خودتان با خودتان مواجه بشوید. اشکال ندارد انسان گناه بکند ولی کم کم با خود واقعی خودش روبرو بشود. چون بعد یقینا از گناهان بیرون خواهد آمد. برای همین است که می گویند اگر کسی جهت خودش را درست کرد نجات پیدا می کند اما اگر کسی جهت خودش را درست نکرد و بهترین عمل ها را هم انجام بدهد نتیجه نمی گیرد. این که گفتم عین روایت است. مثلا یکی از شما می پرسد می خواهم بروم فلان شهر بعد شما به جای اینکه به او بگویید از این طرف برو بگویید از آن طرف برو. (مسیر را اشتباه بگویید) حالا کسی با بهترین ماشین و با بالاترین سرعت هم به این سمت برود چه اتفاقی می افتد؟ هر چه می رود دورتر می شود. اما اگر جهتش درست باشد و با دوچرخه هم برود و مرتب هم چرخش پنچر بشود، باز هر یک رکابی که می زند به مقصد نزدیک تر می شود. معرفت النفس یعنی جهت پیدا کردن حقیقی انسان.

ما جزوه ای داریم تحت عنوان «مبانی تربیتی نسل جوان» که در آن 14 دلیل آوردیم که چرا ما اصرار داریم بر اینکه امروز ما باید مباحث معرفت النفس را کار کنیم. چون وقتی مباحث نفس را کار کردید قرآن هم یک جور دیگر برای شما معنی می شود. تا امروز می خواندید که «لإن شکرتم لأزیدنکم» یعنی اگر شکر کنید نعمت شما را زیاد می کنیم.

شکر نعمت نعمتت افزون کند                   کفر نعمت از کفت بیرون کند

اما وقتی رجوعتان به نفس شد دیگر این آیه را این‌طور معنا نمی کنید. آیه نگقت «لازیدن نعمتکم» گفت «لازیدنکم» یعنی خودتان را زیاد می کند. یعنی خودتان وسعت پیدا می کنید.

قبلا آیه قرآن خوانده بودید که «خذوا زینتکم عند مسجد» یعنی وقتی به مسجد می آیید لباس مرتب و تمیز بپوشید و عطر بزنید و خوش تیپ بیایید مسجد. اما آیا آیه این را می خواهد بگوید؟ آیه گفت: «خذوا زینتکم عند مسجد» زینتهایتان را نزد مسجد بگیرید. یعنی وقتی مسجد رفتید باید زینت بگیرید. اگر از مسجد بیرون آمدید و دست خالی برگشتید در واقع مثل این است که مسجد نرفته اید. نه اینکه زینتهایتان را بردارید ببرید توی مسجد. این دو تا رجوع متفاوت به قرآن است. چون دنبال بعد وجودی می گردید نه دنبال یک چیز حسی و مادی.

مثلا روایت معروف «النظافه من الایمان» را در قدیم روی منبر که می خواندن مردم گریه می کردند. و این روایت یک روایت خاص بوده که علمای ما به همه نمی گفتند. یعنی آن زمان تا به کسی می گفتند «النظافه من الایمان» چون می دانستند ایمان یک حقیقت قلبی است و نظافت مربوط به قلب است، افسوس می خورد که چرا فکری برای درمان حسادت و کبر و... خودش نکرده.و این تصفیه حاصل نمی شود مگر با گریه. اما الان تا این روایت را می خوانیم مردم یاد مسواک و خمیر دندان و صابون و شمامپو و حوله می افتند! برای همین است که به جای اینکه دستمان را بدهیم به دین تا ما را بالا ببرد ما پای دین را گرفتیم و آن را کشیدیم پایین.

ما در زیارت عاشورا داریم که در سه مرحله امام زمان کشته می شود. اگر الان به ما امام زمان را بدهند ما چکار می کنیم؟ من حرفم این است که ما امام را می کشیم. از کجا این حرف را می زنم. از دعای ندعه و قتل من قتل و سبی من سبی یعنی ما دوازده تا را به شما دادیم و همه را کشتید حالا این یکی را نگهداشتیم تا شما به یک شعوری برسید که نخواهید ایشان را بکشید. در زیارت عاشورا داریم که سه مرحله باید اتفاق بیافتد تا امام کشته بشود. مرحلة اول «فلعن الله امه اسس اساس الظلم و الجور علیکم اهل البیت.» مرحلة دوم: «ولعن الله امه دفعتکم عن مقاملکم» ومرحلة سوم: «ولعن الله امه قتلتکم» یعنی وقتی اول پایه های ظلم گذاشته شد و دوم اینکه امام در آن جامعه از جایگاه خودش خارج شد دیگر امام کشتن برای جامعه عادی می شود. آیا امروز امام زمان ما در جایگاه واقعی خودش قرار دارد؟ به خدا قسم نیست. هنوز که هنوز است ما نمی توانیم خیلی از حقایق را نسبت به امام زمانمان در جامعه بزنیم. چون آن وقت می گویند اینها کافر و مرتد اند. شما فکر می کنید چرا تفسیر سورة حمد امام را تعطیل کردند؟ تو انقلاب اسلامی امام خمینی تفسیر سورة حمد را شروع کرده بعد یک عده ای از آقایان علما تومار برای امام نوشتند که اگر جلسه را تعطیل نکنی کفن پوش توی خیابانها می ریزیم. مگر امام چه چیزی می خواستند بگویند؟ یا مثلا حضرت امام یک امامی را در شرح دعای سحر خودشان به ما نشان می دهد که ما تا الان چنین امامی را که قبول نداشتیم بماند تازه هر کسی این امام را قبول داشته باشد می گوییم کافر است.

شما در دعاهای ماه رجب ببینید. «لا فرق بینک و بینهم الا عبادک و خلقک» هیچ فرقی بین خدا و اهل بیت وجود ندارد الا اینکه اینها بندة تو هستند. یعنی علم اهل البیت علم خداست. فقط علم اهل البیت از خداست. قدرت اهل البیت قدرت الله است. الا اینکه قدرتشان از خودشان نیست. پس انشاء الله پس از رجوع به نفس جای امام برای ما حل می شود.

یک نمونة دیگر بیاورم از داستان حضرت یوسف (ع) در قرآن. (در سریال یوسف دیدید) وقتی ایشان در زندان بودند به آن زندانی که داشت آزاد می شد گفتند من را پیش پادشاه یاد کن تا پادشاه من را آزاد کند. بعد بخاطر همین هم هفت سال دیگر در زندان ماند و خدا یک پس گردنی زد به یوسف که یاد بگیرد دیگر به غیر خدا رجوع نکند. آیة قرآن در این مورد چیست؟ حضرت یوسف به آن کسی که می دانست آزاد می شود گفت «اذکرنی عند ربک» من را پیش ربت یادم کن. «فأنسه الشیطان ذکر ربه» شیطان یاد رب او را برد و «فلبث فی السجن بضع سنین» بخاطر همین حضرت یوسف چند سال دیگر در زندان ماند. شما سریال یوسف را دیدید که بر همین اساس ساخته شده بود. تفسیر آیت الله مکارم و بعضی دیگر از آقایان را هم که نگاه بکنید می بینید که همین نظر را دارند. اما رجوع علامه طباطبایی به این مسأله به شکل دیگری است. «لاقعدنک صراطک المستقیم الا عبادک منهم المُخْلَصین» شیطان می گوید من هر کسی را می توانم گمراه کند الا عباد مخلَص را. یعنی شیطان به همه می تواند نزدیک بشود الا به عباد مخلص. در آیة 24 سورة یوسف داریم که «انه من عبادنا المخلصین»، حضرت یوسف از عباد مخلص ما بود. پس شیطان نمی تواند به یوسف نزدیک بشود. حالا آیه را یک بار دیگر می خوانیم. حضرت یوسف (ع) به آن کسی که آزاد می شد گفت: «اذکرنی عند ربک» یعنی پادشاه مصر را رب خودشان می دانستند«فأنسه الشیطان ذکر ربه»  شیطان چه کسی را فراموش کرد. (از یاد چه کسی برد؟) از یاد آن کسی که آزاد شده بود برد و نه از یاد یوسف. یعنی آن شراب ریز یادش رفت به آن رب خودش که آن پادشاه باشد بگوید یوسف در زندان است. چون در قسمت قبل گفت «اذکرنی عند ربک» و چون یادش رفت بگوید یوسف چند سال دیگر در زندان ماند. به چه دلیل این حرف را می زنیم؟ از آیة 45 «الذی نجا منهما وادکر بعد امه» آن شراب ریز که آزاد شد بعد از یک مدتی به یادش آمد. پس از یاد شراب ریز رفته بود. بعد می گویند حضرت یوسف نباید خدا را فراموش می کرد. می گویند حضرت یوسف چون به کسی غیر از خدا رجوع کرد در زندان ماند و تنبیه شد. علامه طباطبایی می فرمایند که اولا خدا ابا دارد که امور خودش را بدون اسباب جاری کند و انجام بدهد. به من بگویید می شود یک کسی که هنوز ازدواج نکرده بیاید بنشیند تو محراب مسجد و شب و روز زار زار گریه کند و از خدا بخواهد که به او بچه بدهد آیا خدا به او بچه می دهد؟ یا باید زن بگیرد تا بچه دار بشود. باید اسباب ظاهری باشد. نظام عالم اینگونه است که با اسباب کارها صورت می گیرد. ثانیا مگر نه اینکه جناب یوسف به اسباب آزادی خودش نظر کرده بود؟‌ سبب آزادی یوسف همان شراب ریز بود. برای همین هم به همان گفت. کجای این کار اشکال دارد؟ حالا چرا شیطان از یاد شراب ریز برد چون می دانست اگر یوسف زودتر از زندان آزاد بشود مردم را زودتر هدایت می کند. و الا پیامبری که خدای خودش را یادش برود به چه درد هدایت من و شما می خورد؟ در این سریال «یوسف پیامبر» ما شاهد پیامبر کشی بودیم تا نشان دادن یک پیامبر. پس ببینید رجوعی که علامه طباطبایی دارند رجوعی است که اصلا زیر بار نمی روند که پیامبر گناهی انجام داده باشد. بعد جلوتر که می رویم داستان بعضی از پیامبران را خدمتتان عرض می کنیم. بعضی از پیامبران را خدا تنبیه شان کرده. مثل حضرت یونس (ع) که او را انداختند داخل دهان ماهی. اما عجیب است که شما می گویید «وذنون»‌ یعنی صاحب ماهی. به پیامبر می گویند «ولا تکن کصاحب هوت» یعنی مانند صاحب هوت (ماهی) نباش. کسی که توی شکم ماهی است صاحب ماهی است یا کسی که سوار ماهی است؟ کسی که داخل شکم ماهی است که صاحب ماهی به حساب نمی آید. پس چرا به حضرت یونس گفته می شود صاحب ماهی. بعد تازه به شما گفته شده که نمازی بخوانید به نام غفیله (بر وزن فُعَیله) در زبان عربی هر چیزی که بر وزن فُعَیله برود یعنی سراسر وجودش همان چیز است. مثلا وقتی من می گویم «سُکَینه» یعنی سراسر وجودش آرامش است. حسن به معنی زیبا بر وزن فُعَیل می شود حسین یعنی سراسر زیبایی. حالا اسم این نماز غفیله است یعنی سراسر در غفلتیم. ممکن است آدم بگوید مگر من چه کار کرده ام که باید نمازی بخوانم که حاکی از سراسر غفلت من است. تازه در این نماز می گویند داستان حضرت یونس را بخوانید. مگر غفلت حضرت یونس از چی بوده؟ وقتی رجوع ما درست شد در عین اینکه پیامبر را در جایگاه خودش نگاه می کند جایگاه غفلت را هم مشخص می کند.

شیوة بحث معرفت النفس

نکته ای دیگری که می خواهیم بگوییم این است که روش ما در بحث معرفت النفس روش انتباهی است. یعنی شیوة تذکر دادن. من می توانم با استدلال خیلی از چیزها را برای شما ثابت کنم، اما تمام تلاش خودم را می کنم که با استدلال حرف خودم را ثابت نکنم. بلکه با تجربه های خودتان به خودتان تذکر بدهم. چرا؟ چون اگر من برای شما استدلال کنم شما فقط در مرحلة ذهن خواهید ماند و ارتباط با حقیقت برای شما محقق نمی شود. مثلا می گویم تا حالا شده سر کلاس نشسته اید و دارید به استاد نگاه می کنید و بعد یکدفعه همه می زنند زیر خنده و شما می گویید چی شد؟ یا می گویم تا حالا شده اول خوابتان خواب ببینید از یک جایی سر خوردید و افتادید پایین؟ تا حالا شده خوابی ببینید و همان خواب را عینا در بیداری پیدا کنید؟ ما با همین تجربیات شما که مرتب در زندگی خود دیده اید کار داریم. ما روی همین ها دست می گذاریم و بعد با خودتان شما را مواجه می کنیم و این است که یکدفعه مواجه با حقایق می شوید. اما اگر شما را در مفاهیم ذهنی خودتان نگهداشتیم دیگر شما با حقایق مرتبط نمی شوید بلکه فقط حقایق را می فهمید. مثال می زنم. همة شما می دانید که آب رفع تشنگی می کند. حالا با این دانستن چقدر رفع تشنگی از شما شد؟ هیچی! تا آب نخورید رفع تشنگی نمی شود. در واقع ارتباط با آب است که رفع تشنگی می کند. دانستن این که من نفس دارم کار شما را حل نخواهد کرد. بلکه ارتباط با نفس است که کار شما را حل خواهد کرد.

«حجت الاسلام موسویان»

«مجموعة فرهنگی سفیران بصیر علوی خمینی شهر»

«پایان جلسة اول»




طبقه بندی: معرفت النفس (استاد اصغر طاهرزاده)،
برچسب ها: فرانسیس بیکن، خاکهای نرم کوشک، ماهواره، حزب الله، اسرائیل، جنگ 33 روزه، حضرت زهرا (س)، انقلاب اسلامی، تمدن غرب، فرانسیس فوکویاما، اشپیگل، لیبرال دموکراسی، دانشجو، اصفهان، بورس ایران، شیکاگو، طلاق، اقتصاد غرب، کمونیست، امام خمینی (ره)، فرانسه، ظهور، آیت الله بهجت، علامه طباطبایی، فلسفه، آخوند، روحانی، آیت الله جوادی آملی، آمریکا، جنگ، جنگ بدر، لبنان، حضرت علی (ع)، امام زمان (عج)، معرفت النفس، ملاصدرا، استاد طاهرزاده، اسفار، ده نکته در معرفت النفس، خویشتن پنهان، جومونگ، جواهری در قصر، تخت فولاد اصفهان، دوست دختر، روحانیت، عارف، نماز، قرآن، شرک، گناه، مسجد، دعای ندبه، زیارت عاشورا، سورة بقره، حضرت یوسف (ع)، شیطان، ازدواج، حضرت یونس، شراب، درس اخلاق، چشم پزشکی، طلبه، هایدگر، مرکابا، یوگا، پست مدرنیسم، مدیتیشن، معنویت، زاینده رود، عصر ظهور، امام باقر (ع)، آخرالزمان، سورة جمعه، اهل البیت (ع)، حضرت محمد (ص)، حضرت نوح (ع)، اعتکاف، شیعه، توبه، مقام معظم رهبری، اقتصاد، شهدا، امام صادق (ع)، سلمان فارسی، قوم لوط، خمینی شهر، مجموعة فرهنگی سفیران بصیر علوی، حجت الاسلام موسویان، شهید برونسی، رئیس جمهور، احمدی نژاد، دانشگاه امام صادق تهران،
دنبالک ها: مجموعة فرهنگی سفیران بصیر علوی خمینی شهر،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic