تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1391 | 09:50 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«بسم الله الرحمن الرحیم»

« معرفت النفس 4»

«جلسة دوم» قسمت دوم

موضوع این جلسه:

«حقیقت انسان «منِ» اوست و همة ادراکات مخصوص «منِ» انسان است.»

ادامة بحث:

« «من»ِ شما کم و زیاد نمی شود»

 اگر «من» شما همین «تن» شما باشد اگر یک چیزی از بدنتان کم شد باید از من شما هم کم بشود. یعنی یک جانباز عزیزی مثل آقای «روغنی» که دو تا دست و دو تا پا ندارد و چشمهایش هم نابینا است (تو صندلی داغ هم یک بار دعوتش کردند و این آقای نجفی مجری برنامه زار زار گریه می کرد. چیز عجیبی هستند این آقای «روغنی» می گفتند ما که چیزی ندادیم کاش بازم داشتیم و می دادیم. می گفت اینهایی که نگهداشتیم اشتباه کردیم نگهداشتیم کاش تمامش را داده بودیم! بد نیست این را هم بگویم در زمان پیامبر (ص) گوسفندی را قربانی کردند و تمام آن را دادند بیرون برای فقرا و فقط یک ران از آن را نگهداشتند و عایشه گفت یا رسول الله همه گوسفند را دادید رفت فقط همین ران را نگهداشتید؟ حضرت در جواب فرمودند بقیه اش را (که دادیم) نگهداشتیم (چون روز قیامت نزد خودمان داریم) و این را (که نگهداشتیم) از دست دادیم. (چون می خوریم و بعد تو دستشویی دفع می کنیم و تمام می شود می رود پی کارش)) حالا این عزیز جانباز که «تن» او نصف است «من» او هم نصف است؟ یعنی «نیم من» است؟ یعنی باید بگوید بنده «نیم من» روغنی هستم!

               برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

بدن ما زمانی که بچه بودیم کوچک بود و آن زمان می گفتیم «من». وقتی تن ما دو برابر شد و بزرگ شدیم باز هم به خودمان می گوییم «من» نمی گوییم «دو من» یا «سه من». از لحاظ پزشکی هم هر هفت سال یکبار تن ما با عوض شدن سلول ها عوض می شود. مثلا من هفت سال پیش زدم یک نفر را کشتم، حالا یقة من را می گیرند و می گویند شما هفت سال پیش زدید یک نفر را کشتید. می توانید بگویید نه آن که این آقا را زد کشت یک نفر دیگر بود؟ چون اگر منِ من این تنم بود، این تن در این مدت هفت سال عوض شده و الان یک نفر جدید هستم. این نکته را که توی درس چهارم کتاب دین و زندگی دوم دبیرستان خوانده بودید «ثبات شخصیت» می گویند. این را فقط به عنوان یادآوری متذکر شدم.

از این‌جا به بعد اصل و اساس حرف ما شروع می شود. که ما باید با این رجوع با «من» خودمان مواجه بشویم. خوب دقت کنید. اولا تن شما ممکن است کم یا زیاد بشود اما «من» شما ثابت است و یک چیز بیشتر نیست. پس «من» شما چیزی غیر از این بدن است.

«من»ِ شما در خواب.

همین الان شما که اینجا نشسته اید خودتان را کجا احساس می کنید؟ همین جایی که نشسته اید. درست است؟ اگر تصور می کنید در یک مسجدی نشسته اید که دارند گنبد آن را می سازند و اسم آن الزهرا است و کنار خیابان است اینها همه در فکر شما است. الان شما کجایید؟ همین جا. بقیة چیزها فکر شماست. شما الان اینجا هستید. پس شما خودتان را اینجا احساس می کنید؟ حالا شب که می خوابید (توی خواب) خودتان را کجا احساس می کنید؟ خودتان را در عالم خواب احساس می کنید. دقت کنید. پس خود شما همان است که تو خواب است نه آن جسمی که توی رختخواب است. الان کی دارد شما را ادراک می کند؟ خودتان. الان خودتان را اینجا احساس می کنید. شب هم که می خوابید خودتان را در خواب احساس می کنید. پس خود شما همان است که در عالم خواب است در حالی که بدن شما در رختخواب است. برای همین وقتی خواب می بینید که یک ماشین دارد به شما می زند از ترس از خواب بیدار می شوید (چون اگر خودتان را آن تنی که در رختخواب است می دانستید که می گفتید اینها خواب است که دارم می بینم. پس دلیلی ندارد بترسم) پس منِ شما همان بود که در کف خیابان توی خواب داشت راه می رفت. در حالی که تن شما آن موقع در رختخواب بود.

آیا خواب خیالات آدم نیست؟

ممکن است کسی اشکال کند که نه آقا اینها که ما در خواب می بینیم خبالات ما است و ربطی به من ما ندارد. در جواب می گوییم اگر که اینها خیالات شما است پس رویاهای صادقه را چی می گویید؟ که آدم در عالم خواب با صحنه هایی روبرو می شود که عینا همان صحنه ها و اتفاق ها را در عالم بیداری تجربه می کند و می بیند و پیدا می کند. مثلا خود من جلسة قبل اولین باری بود که وارد این مسجد می شدم، بعد با خودم می گویم خدایا اینجا خیلی برای من آشناست. انگار قبلا من اینجا را دیده ام. انگار قبلا من اینجا بودم. بعد که می نشیند کمی فکر می کند می بیند که عجب در عالم خواب عینا اینجا را دیده بوده است. اگر منِ شما به معنی فکر شما باشد، فکر شما که محدود به زمان و مکان است. در صورتی که در رویای صادقه شما واقعیت را عینا و به تمامه می بینید. یعنی گرفته خوابیده و عینا همین سخنرانی را (که الان دارد گوش می دهد) از اول تا آخر آن را در رویای صادقة خودش شنیده و دیده بوده! و می گوید توی خواب خود این آقایی بود که الان دارد حرف می زند. پس اگر فکر شما بود که می گفتیم فکرم اینجا بود یا فکرم اینجا را قبلا دیده در صورتی که می گوییم من قبلا اینجا بوده ام یا من قبلا اینجا را دیده ام. پس من شما غیر از تن شما است. تا اینجا مشخص شد؟ ما همین را از شما می خواهیم.

«یک بیان فلسفی برای اثبات جدایی «من» از «تن»

«قانون جدایی«مدرِک» (درک کننده) از «مدرَک» (درک شونده)»

ما می توانیم از یک روش استدلالی استفاده کنیم و فلسفی با شما حرف بزنیم و فلسفی مسئله را برای شما اثبات کنیم اما بنای ما این نیست. من می توانم این‌طور حرف خودم را بزنم که «مدرِک» غیر از «مدرَک» است. یعنی چی؟ شما الان دارید این لیوان را درک می کنید. درک می کنید یا نمی کنید؟ دیدن این لیوان یعنی دارید آن را درک می کنید. پس شما غیر از این لیوان هستید. به این می گویند یک قاعدة بدیهی. «مدرِک» غیر از «مدرَک» است. شما دارید این ساختمان را درک می کنید پس شما غیر از این ساختمان هستید. شما دارید بنده را که اینجا نشسته ام درک می کنید پس شما غیر از بنده هستید. شما بغل دستی خودتان را درک می کنید پس شما غیر از بغل دستی خودتان هستید. شما این فرشها را درک می کنید پس شما غیر از این فرشها هستید. شما فضای بیرون را درک می کنید پس شما غیر از فضای بیرون هستید. حالا دستتان را روی دستتان بگذارید. یا به بدنتان نگاه کنید. بدن خودتان را درک می کنید یا نه؟ پس درک کننده غیر از درک شونده است. پس آن کسی که دارد این بدن را درک می کند این بدن ما نیست. مشخص شد؟ ما می توانیم از این روش استدلالی استفاده کنیم و با شما صحبت کنیم و بگوییم درک کننده غیر از درک شونده است. یعنی من واقعا بدنم را درک می کنم. پس من غیر از این بدنم هستم. یک بار این مطلب را داشتم توی دانشگاه شیراز می گفتم یک دفعه یکی از این دانشجوها جیغ کشید. گفت حاج آقا پس من کی‌ام؟ گفتم تو همانی هستی که می گویی من کی‌ام! شما حقیقتا خودتان خودتان هستید. پس این بدن چیست؟ بعدا می رسیم بیشتر توضیح می دهیم. شما به «لااله الا الله» دقت کنید. اول یک «لا» داریم و بعد یک «الا» شما تا «لا» نگویید نمی توانید «الا» بگویید. تا وقتی که ما این بدن را نفی نکنیم حقیقت خودمان مشخص نخواهد شد. اول باید این «لا» را بگوییم که آقا این «نفس» و «من» ما این نیست این هم نیست. و در واقع جایگاه این بدن را هم مشخص می کنیم. که حقیقت شما نیست. پس حقیقت شما چیست؟ حقیقت انسان همان «من» یا «روح» اوست.

«نحوة حضور غیبی امام زمان (عج) در عالم»

شما اگر روحتان در این بدنتان نبود الان کجا بودید؟ کنار امام زاده سید محمد بودید. (قبرستان بودید.) شما اگر روح داخل بدنتان نباشد مرده هستید. من هم اگر روح در بدنم نباشد می میرم. حالا بگویید ببینم کی با کی ارتباط دارد؟ این روح من و شما است که با هم ارتباط دارد. چون اگر روح در بدن ما نبود مرده بودیم. در ظاهر تن ماست که در صحنه است. حالا از این تن حاضر تر کی است؟ روح من. پس منِ شما حاضرِ غایب است. حالا انشاء الله یواش یواش می فهمید که امام زمان (عج) که غایب هستند به چه معناست. امام زمان (عج) یک بعدی از عالم هستند که قلب عالم هستی نامیده می شوند و نه اینکه شما فقط امام زمان (عج) را یک تصور کنید. امام زمان (عج) الان از همة من و شما در این جلسه حاضر تر است در صورتی که جسم ایشان در صحنه نیست. چرا؟ چون ایشان حقیقت هستی‌اند. اما در عین حال غایب است. اگر کم کم رابطة نفس را با این بدن فهمیدید رابطة امام زمان (عج) با عالم هستی هم آرام آرام برایتان حل خواهد شد. رابطة خدا با عالم هستی چگونه است؟ خدا در تمام عالم حضور دارد در عین اینکه غیبِ عالم است. در این جهان از همه حاضرتر خداست. اما چی در بیرون ظاهر است؟ من و شما و در و دیوار و درخت و کوه و.... به قول شاعر

بی‌دلی در همه ایام خدا با او بود             او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد.

در حالی که خدا خیلی نزدیک بود. «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» اما خودش دور بود. به خاطر همین می گوییم که خودتان خودتان هستید. تنِ شما حقیقت شما نیست بلکه حقیقت شما منِ شماست.

«همة ادراکات از «من»ِ شماست»

نکتة دومی که امروز می خواهیم عرض بکنیم یک مقدار بالاتر از این است. به قولی کلاس آن بالاتر است. یعنی می خواهیم بگوییم تمام ادراکات مخصوص منِ انسان است. یعنی چه؟ یعنی دیدن، شنیدن، درد احساس کردن، فکر کردن، حرف زدن، و... همة اینها کار من است و نه کار تن.

«این «من»ِ شماست که می بیند»

بارها شده که سر کلاس نشسته اید و دارید به معلم یا استاد نگاه می کنید بعد یک دفعه همه می زنند زیر خنده، می پرسید چی شد؟ می گویند استاد فلان شکلک را در آورد یا فلان کار را انجام داد. از نظر علمی چشمها واقعا باز بودند و مکانیسم رویت اتفاق افتاد. نور از شئ به چشم رسید و تصویر آن افتاد روی عنبیه، بعد روی شبکیة، بعد روی لکة زرد، بعد تبدیل شد به پیام عصبی و به مغز منتقل شد. اما شما چیزی از این رویت متوجه نشدید. پس چشم شما بیننده نیست، منِ شما بیننده است. اگر منِ شما توجه داشته باشد و حواسش باشد شما می بینید. خودتان هم می گوییم حواسم (حواس من) نبود ندیدم.

بلکه خود شمایید که بیننده اید. پس چشم این وسط چه کاره‌ است؟ می گوییم ما بواسطة این چشم در این دنیا می بینیم. این چشمِ بدن وسیله است ولی آن که در صحنه است منِ شماست که می بیند.

شما در عالم خواب که می خوابید، مگر چشم شما در رختخواب بسته نیست؟ پس چرا توی خواب می بینید؟ با کدام چشم رویت در خواب حاصل می شود؟ در رویای صادقه یا خوابهای راست با کدام چشم شما چیزهایی را می بینید که بعد در بیداری با‌ آنها مواجه می شوید؟ مثلا در خواب می بینید که فلانی از دنیا رفته است. بعد می بینید چند روز بعد همان که شما خوابش را دیدید از دنیا رفت. حالا با کدام چشم در خواب دیده بود که این آدم از دنیا رفته است؟ چشم او که در رختخواب بسته بود! با کدام چشم همین جلسه را در خواب دیده؟ بالاخره یک بینایی در صحنه بوده یا نبوده؟ خب این بینایی مال کی است؟ مال خودتان است و نه مال چشمتان. پس کی بیننده و شنونده است؟ «من».

«این «من»ِ شماست که می شنود»

مثال برای شنوایی. عجیب است. گوش شما شنونده نیست. از نظر علمی گفته می شود که اگر صوتی از 20 هرتز بالاتر باشد می توانیم صدا را بشنویم. الان صدای من که به شما می رسد چون بالاتر از 20 هرتز است شما می توانید بشنوید. فرض کنید الان حواس شما از اینجا پرت می شود و می رود به یک مسافرتی که چند سال پیش رفته اید. بعد من یک جمله می گویم و این بندة خدا می گوید حاج آقا می شود یک بار دیگر تکرار کنید؟ می پرسم مگر نشنیدی؟ می گوید به خدا نشنیدم. در صورتی که گوشش داشت صداها را می شنید ولی  چون نفس او توجه نداشت حرف شنونده را نمی فهمید.

اگر می خواهید بفهمید واقعا شنونده چی کسی است در یک جلسه ای که نشسته اید یک سوال بپرسید. بعد از چند لحظه بگویید هر کس به آن سوالی که پرسیدم جواب داد یک میلیون تومان بهش می دهم. همه دوباره می گویند سوال چی بود؟ پیداست که کسی متوجة سوال نشده بوده و آن را نشنیده. در حالی که گوششان سالم است و صوت هم به پردة صماغ خورده و شما هم می شنوید. پس چه کسی شنونده است؟ من. منتها در این عالم با گوش می شنویم و در عالم خواب هم که گوش بدنمان متوجة صداها نمی شود اما صداهایی که در خواب هست را می شنویم.

آیا مغز ادراک کننده دیدن و شنیدن نیست؟

ممکن است یکی بگوید: نه حاج آقا حرف قبلی‌تان را قبول کردیم اما این حرفها لای کَت ما نمی رود. من با چشمم دارم می بینم، با گوشم دارم می شنوم، با عصبم دارم درد احساس می کنم، با زبانم دارم حرف می زنم، با مغزم هم دارم فکر می کنم. این حرفهایی که شما می زنید «لایَتَچَسبَک» است! به ما نمی چسبد که قبول کنیم.

جواب به این اشکال:

در جواب می گوییم اگر مغز شما مرکز دریافت احساسات و عواطف است، زمانی که دلتان می سوزد خودتان را کجا احساس می کنید؟ مغزتان می سوزد؟ وقتی توی دلتان یکدفعه خالی می‌شود خودتان را کجا حس می کنید؟ در سینة و قلب خودتان احساس می کنید. ما یک مرکز ادراکاتی داریم که متعلق به مغز است و یک مرکز ادراکات داریم که متعلق به قلب است. اینها را بعد توضیح خواهم داد اما الان توجه کنید شما چون محل رویتتان از چشم است و چشم در کاسه سر قرار دارد، وقتی چیزی را می بینید خودتان را در چشمتان احساس می کنید. حالا چشمهایتان را ببندید. خودتان را در کجا احساس می کنید؟ در گوشتان. (چون دارید صدای من را می شنوید) حالا اگر گوشتان هم نشنود خودتان را در قوة لامسة خودتان می بینید. مثلا اگر دستتان به لبة صندلی باشد خودتان را آنجا (در دستتان) احساس می کنید. پس احساس شما در آن جایی است که ظهور پیدا می کند. قبلا هم گفتم که مغز ادراک کننده نیست چون مغز محدود به زمان و مکان است. خودِ غربی ها برای این که این نظریه را رد کنند از رویای صادقه استفاده می کنند. اصلا روانشناسان در غرب از همین روش روح را اثبات می کنند. غربی ها که گاو نیستند! فیلسوف دارند. آدم درست و حسابی هم دارند. اینطوری نیست که همة آنها آدمهایی باشند که زیر همه چیز بزنند. آنها آدمهای معنوی هم دارند. آنها از همین رویای صادقه استفاده می کنند (چون همه رویای صادقه دارند و فرقی نمی کند طرف مومن باشد یا کافر مسلمان باشد یا مسیحی.) چطور می شود که در رویای صادقه حادثة ای که مربوط به چند سال آینده است را مغز شما که محدود به زمان و مکان است می تواند ادراک بکند؟ پس چیزی فراتر از مغز است. تازه من نمی خواهم اینجا خیلی علمی برای شما صحبت کنم و مکانیسم مغز را شرح بدهم. می دانید که در فرایند دیدن و شنیدن در مغز فقط سدیم و پتاسیم است که جایشان عوض می شود. باز هم توضیح بدهم؟ بعد توی سیستم عصبی شما چه اتفاقی می افتد؟ تمام این اطلاعات می آید توی مغز شما، حالا چه کسی است که این اطلاعات را به هم ربط می دهد؟ یک کسی هست که فوق این مغز است که این اطلاعات دریافتی را با هم مقایسه می کند. مگر نگفتیم «مدرِک» یا درک کننده غیر از درک شونده است؟ آن کسی که مقایسه می کند و تجزیه و تحلیل می کند نفس است. خود رایانه هم همین طور است. اول یک نفر می آید یک برنامه برای رایانه می نویسد و رایانه بر اساس برنامه ای که به او داده اند اطلاعات را پردازش می کند. یعنی فقط دریافت اطلاعات در صحنه نیست به یک مقایسه گر نیاز است. عجله نکنید بنده اینها را در جای خودش مفصل بحث می کنم. بنده اینجا این بحث ها را که ارائه می دهم یک ادعایی دارم، اگر ادعایی نداشتم که این مطالب را مطرح نمی کردم. بنده با آقای دکتر «اسفندیاری» استاد مغز و اعصاب دانشگاه علوم پزشکی اصفهان بحث کردم (البته پدر شهیدند و خیلی انسان بزرگواری هستند) تازه آنها «تالاموز» را مطرح می کنند که «تالاموزِ مغز» چطوری روی اطلاعات می ماند. آنها می گویند اطلاعات بی شماری وارد مغز می شود و بعد این (تالاموز) مغز به طور اتفاقی روی یکی از آنها می ماند. (وقتی نمی توانند حرف خودشان را توجیه کنند) اول می آیند یک نظریه را مطرح می کنند بعد سفت و سخت پای آن نظریه می ایستند و می گویند همین‌طور است که ما می گوییم. و حاضر نیستند روی حقایق قرآنی فکر کنند. متاسفانه امروز در جامعة پزشکی از روح غفلت شده است. حالا بعد می رسیم به اینکه چرا ابن سینا اول به شاگردان خودشان علم النفس یاد می دادند و بعد علم این بدن را. چون ریشة تمام بیماری ها در روح و روان است. (اکثر بیماری ها ریشه اش درونی است) بخاطر همین از قرن نوزهم فهمیدند که مشکل از جای دیگر است. مثلا طرف زخم معده گرفته است، پزشکها می گویند از اعصاب است. یک خانمی بود به من می گفت وقتی ما فهمیدیم نفس همه کاره است و نه بدن (بحث ما در مورد جایگاه تلقین و تاثیر آن بر نفس بود که در درس سوم توضیح خواهیم داد) می گفت: من یک مادر دارم که مرتب قرص بروفن مصرف می کرد. ما هم رفتیم چند تا بسته «اسمالتیز» خریدیم و قرصهای صورتی آن را جدا کردیم و ریختیم داخل قوطی قرصهای مادرمان و می دادیم که بخورد. و یک سال تمام مادر ما این قرص ها را می خورد و مشکلش حل شده بود. تا اینکه یک روز بچة ما همه چیز را خراب کرد. رفت به مادر ما گفت مادر بزرگ این قرصهایی که شما میخورید را ما بقیه اش را می خوریم (قرصهای صورتی که شما می خورید ما رنگهای دیگرش را می خوریم). ما اصلا در علم پزشکی دارویی داریم به نام «پلاسیبو» (من نباید اسم این دارو ها را بگویم چون یک وقت دکتر برای خودتان تجویز می کند) این قرصهای پلاسیبو هیچ خصوصیت درمانی ندارند. آردِ برنج است. که به شکل قرص در آورده اند. مثلا طرف سر درد دارد یک دانه از این قرص های پلاسیبو را به‌او می دهند به اسم اینکه استامینوفن است این هم می خورد و سر دردش خوب می شود. چون نفسش پذیرفته است که این قرص استامینوفن است و باید خوب بشود و خوب هم می شود. بعد جایگاه تلقین را خواهیم گفت و تاثیر روح و نفس را بر بدن توضیح خواهیم داد. خواهیم گفت که جایگاه ذکر کجاست. و چه تاثیری بر بدن دارد. در قرآن داریم «الا بذکر الله تطمئن القلوب» این‌که قلب با یاد خدا آرامش می گیرد چه تاثیری بر بدن دارد. برای همین می بینید که بچه های مومنِ درست و حسابی کمتر دچار بیماری می شوند. جامعه ای که روح و روان مردم آن گرفتار شد بیمارستانهای آن هم پر است از انواع بیماری ها. چون جامعه یک جامعة آرام نیست. که اینها را در آینده توضیح خواهم داد.

«این «من» شماست که درد را احساس می کند.»

برویم سراغ درد. کی درد را احساس می کند؟ عصب شما؟ خیر. من و یا روح شما است که درد را احساس می کند. یک مثال بزنم شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد. مثلا رفته اید حمام و لباسهایتان را در آورده اید بعد می بینید که یک قسمت از ران پایتان سیاه شده. دستتان را روی آن می گذارید می بینید که درد دارد. با خودتان فکر می کنید این از کجا سیاه شده؟ به کجا خورده؟ بعد یادتان می آید که مثلا فلان وقت پایتان خورد به فلان چیز. حالا جالب است وقتی متوجة زخم شدید تازه دردش هم شروع می شود. حالا پای من عصب داشت یا نداشت؟ داشت. پس چرا من متوجه نشدم؟

یک مثال دیگر بزنیم مثلا شما دارید فوتبال بازی می کنید و غرق بازی هستید. وقتی که بازی‌تان تمام شد و می آیید خانه متوجه می شوید که پایتان سیاه شده. با خودتان فکر می کنید که کی به پایم ضربه زد؟ البته گاهی متوجه هستید کی ضربه زده ولی از بس که گرم بازی هستید متوجة درد و یا حتی خونریزی پای خودتان نمی شوید.

من خودم یک بار دستم بد جور پاره شد جوری که نیاز به بخیه داشت، همین‌طور که دکتر داشت دست ما را بخیه می زد ازش پرسیدم دکتر علت این‌که من درد را احساس می کنم چیست؟ (آنجا هم ما می خواستیم درس معرفت النفس بدهیم)  گفت درد از طریق عصب دراک می شود بعد عصب درد را به مغزتان منتقل می کند و شما درد را احساس می کنید. گفتم پس عصب دارد درد را انتقال می دهد و من احساس می کنم؟ پس درک کننده عصب است؟ گفت بله. گفتم من کاری به مباحث معرفت النفس ندارم اما می خواهم ببینم قرآن را قبول دارید یا ندارید؟ دکتر خودش از بچه های سپاه و یک حزب الهی درست و حسابی هم بود. گفت حاج آقا یعنی چه؟ ما قرآن زندگی مان است. گفتم قرآن می فرماید زنان مصر وقتی یوسف را دیدند «وَقَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» دستشان را قطع کردند. حالا بگو ببینم چقدر درد احساس کردند؟ گفت هیچی! گفتم دستشان را قطع کردند چرا دردی احساس نکردند؟ با حرف شما پزشکها باید بگوییم که زنان مصری در دستشان عصب نداشتند که درد را احساس نکردند. داستان حضرت علی (ع) را هم که شنیده اید که وقتی تیر به پای حضرت خورد هر چه خواستند تیر را دربیاورند احساس درد می‌کردند (ولی در نماز تیر را درآوردند و حضرت متوجه نشدند) پس باید بگوییم که عصب انسان در نماز قطع می شود. دکتر گفت حاج آقا ما را گیج نکن. گفتم اتفاقا می خواهم گیجت کنم چون شما دکترها هم یک عمر است که ما را گیج کرده اید. قدیم که اینطور نبوده! الان اصلا «نفس و روح» توی کل دورة پزشکی دو تا واحد درسی است. تازه یک استادی را هم می آورند برای تدریس نفس که خودش بلد نیست نفس چیست و از عهدة تدریس آن بر نمی آید. یک نفر را نمی آورند که کل مباحث پزشکی امروز آنها را زیر سوال ببرد.

پس کی درد را احساس می کند؟ «من». کی می بیند؟ «من». کی می شنود؟ «من». اما به واسطة بدن. یک اصطلاحی ما اصفهانی ها داریم که وقتی یک غذای داغ می خوریم می گویند «روی آتش پخته اید؟» یعنی از داغی غذا به آتش منتقل می شدند. یا از آب جوش به آتش منتقل می شدند؟ مگر آب جوش آتش دارد که می گوید مگر روی آتش پخته اید؟ یعنی می فهمد که این ظاهرا آب جوش است اما گرمای آن از آتش است. مولوی این مطلب را خیلی قشنگ می‌گوید:

پرتو روح است در نطق و چشم و گوش        پرتو آتش بود در آب جوش

یعنی شما چطوری در آب جوش آتش را می بینید؟ به همین صورت هم در پس این بدن روح را ببینید.  این روح بود که بصورت شنوایی و بویایی و فکر آمد به صحنه (نطق را به معنی فکر هم می توانید بگیرید)

«یک مثال قرآنی»

اگر یادتان باشد گفتیم که از اول تا آخر این دوره برای بعث معرفت النفس استدلال از آیات و روایت نمی آوریم و از خودتان شما را متذکر خودتان می کنیم. پس هر چه قدر از این بحث بیرون رفتیم و مثال از غیر خودتان زدیم نه برای استدلال برای اثبات حرفمان بلکه به عنوان مؤید می آوریم. یعنی این مثال بیرونی به عنوان دلیل برای ما نیست دلیل ما همان تجربیات شخصی خودتان است. حالا آیة 42 سورة زمر را نگاه کنید:

«اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِكُ الَّتِی قَضَى عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِی ذَلِكَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ»

خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مى‏ستاند و (نیز) روحى را كه در (موقع) خوابش نمرده است (قبض مى‏كند) پس آن (نفسى) را كه مرگ را بر او واجب كرده نگاه مى‏دارد و آن دیگر (نفسها) را تا هنگامى معین (به سوى زندگى دنیا) بازپس مى‏فرستد قطعا در این (امر) براى مردمى كه مى‏اندیشند نشانه‏هایى (از قدرت خدا)ست.

سوال: توفی به چه معنی است؟ تمام و کامل گرفتن یک چیز را توفی می گویند. مثلا می گویند فلانی قرضش مستوفی شد یعنی تمام قرض خودش را داد. خوب به آیة قرآن توجه کنید می فرماید: «اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا» خدا کسی است که تمام و کمال شما را هنگام مرگ می گیرد. حالا هنگام مرگ چه چیزی را از شما می گیرند؟ روح شما را از شما می گیرند چون تن شما در رختخواب است. پس شما تمام و کمال روح هستید. پس حقیقت شما همان روح است. قرآن دارد این را تذکر می دهد. البته ما نمی گوییم که این بدن ربطی به شما ندارد. بلکه می گوییم حقیقت شما این بدن شما نیست.

«حجت الاسلام موسویان»

«مجموعة فرهنگی، علمی سفیران بصیر علوی خمینی شهر»

«برای مطالعة بیشتر به کتاب «خویشتن پنهان» از استاد اصغر طاهرزاده مراجعه کنید.»

«پایان قسمت دوم از جلسة دوم»




طبقه بندی: معرفت النفس (استاد اصغر طاهرزاده)،
برچسب ها: آیات قرآن، مرگ، استاد اصغر طاهرزاده، مجموعة فرهنگی علمی سفیران بصیر علوی خمینی شهر، معرفت النفس، روح، امام علی (ع)، فوتبال، مغز و اعصاب، جامعه، پلاسیبو، مومن، مسلمان، کافر، ظهور، نحوة حضور غیبی امام زمان (عج) در عالم، معلم، مسجد، فلسفی، رویای صادقه، فلسفه، جانباز، صندلی داغ، عایشه،
دنبالک ها: مجموعة فرهنگی علمی سفیران بصیر علوی خمینی شهر، مجموعة فرهنگی لب المیزان (سایت استاد اصغر طاهرزاده)،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic