تاریخ : جمعه 29 دی 1391 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

« معرفت النفس » (جلسه پنجم/ قسمت اول)

« انسان، بدون بدن زنده ‌تر است. »

« استاد اصغر طاهرزاده »

 

بسم‌الله‌الرحمن‌‌الرحیم

« اهمیت معرفت به نفس »

پیشنهاد بنده این است كه عزیزان بعد از کار بر روی موضوعِ معرفت نفس چند بار روی آن بحث‌كنند تا با توجه به این‌که در این مباحث ناظر به خودتان هستید معارف فوق‌العاده‌ای را كه در ابتدا باورتان نمی‌آمد بتوانید در خود بیابید و خودتان را در خودتان پیدا ‌كنید. در یکی از ماه‌های رجب همراه با دوستان خدمت آیت‌الله حسن‌زاده«حفظه‌الله» بودیم، یكی از رفقا از حضرت آقا تقاضای یك دستورالعمل جهت بهره‌برداری بیشتر از ماه رجب کرد، آقا تأملی فرمودند و گفتند: «بروید خودتان را بخوانید، بروید خودتان را ورق بزنید». ما در این جلسات در واقع می‌خواهیم خود را ورق بزنیم تا إن‌شاءالله معرفتی ارزشمند نسبت به خود پیدا کنیم.

 

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

وقتی انسان توانست خود را درست بخواند می‌تواند از طریق خود به همه‌ی عوالمِ وجود سیر كند و در نتیجه بسیاری از مسائل معرفتی که برای انسان مبهم بود برای او به زیباییِ تمام حل می‌شود. اگر كسی توانست صحیفه‌ی نفس خود را درست ورق بزند، با كتاب الهی كه در لوح محفوظ است و قلم اعلی بر آن می‌نگارد، ارتباط برقرار می‌كند. چون خداوند دائماً در آن لوح می‌نویسد و شما با نظر به جان خود آن را می‌خوانید، باز دوباره می‌نویسد و شما دوباره می‌خوانید. این همان «واردات قلبیه»‌ای است که اهل سلوک می‌شناسند و از آن بهره می‌برند. اهل سلوک همواره بر لوح جان خود نظر دارند و می‌یابند که چگونه ملائکة‌الله پی در پی بر آن می‌نویسند، این‌كه «قلمش چه قلمی و صحیفه‌اش چه صحیفه‌ای است» باید آن را در خودتان تجربه ‌كنید.

« انسان فقط هست »

ابتدا باید بتوانید به این احساس برسید که شما هستید. اگر خودتان را درست ببینید که فقط هستید راه شناختِ خود گشوده شده است. این نکته‌ای است که در کتاب «آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین» مورد بحث قرار گرفت و اصل و اساس معرفت نفس همین است. انسان فقط «هست»، بدون آن‌که زن باشد یا مرد باشد. طبق مباحث گذشته ملاحظه کردید که چگونه می‌شود چیزی در این دنیا باشد كه هیچ چیز خاصی نیست، مثل نفس ناطقه‌ی شما که فقط «هست»؛ نه زن‌بودن و نه مردبودن و نه باسوادبودن هیچ‌کدام در حقیقت وجود شما تأثیر ندارد تا چنین صفاتی شما را موجودیت داده باشد. اگر این افكاری را که فعلاً دارید نداشته ‌باشید، باز هم خودتان خودتان‌ هستید. نه‌تنها خودتان چیزی غیر از بدن‌تان هستید بلکه حقیقت شما همان هستِ نفس ناطقه‌ی شما است. نمی‌توانید بگوئید خودتان فکرتان هستید، زیرا خودتان فكر هم دارید، حتی در سیر و سلوک به جایی می‌رسید که از حجاب این افکار هم آزاد می‌شوید و بهتر از موقعی که با فکرتان به خودتان نظر داشتید، با خود مرتبط می‌شوید. به گفته‌ی مولوی:

 

فکرت از ماضی و مستقبل بود    چون از این دو رست مشکل حل بود

 

 

 

عموماً انسان وقتی نظر به گذشته و آینده دارد، فکر می‌کند و از حضور در محضر حق محروم می‌شود، ولی وقتی در «حال» قرار گرفت در مقام نظر به گذشته و آینده نیست که فکر به سراغ او آید.(1) آیت‌الله حسن‌زاده«حفظه‌الله» می‌فرمودند: علامه طباطبائی«رحمةالله‌علیه» در آخر عمر می‌گفتند: «اگر این یك‌ذره فكر را هم نداشتیم، چقدر خوب بود!» منظور فكری است كه ما را از حضور در محضر حق محروم می‌کند و این غیر از نظر به خود است، این‌كه «خودتان خودتان‌ هستید» غیر از این است كه «خودتان فكرتان باشید».

 

از آن جهت بدنِ انسان مزاحم درك حقیقی خودش می‌شود که «بدنِ» خود را «خودِ» حقیقی‌اش تصور کند و همان‌طور که اگر چیزی را که غیر خودمان است خودمان بگیریم، حجاب ارتباط با حقیقت خودمان می‌شود، اگر بدنِ خود را هم خودمان تصور کردیم، حجابِ ارتباط با خودمان خواهد شد و از این جهت «بدن انسان» مزاحم سیر به سوی عوالم بالاتر می‌شود. حال که ملاحظه کردید این بدنْ مزاحم است تا انسان با خودِ حقیقی خود ارتباط برقرار کند، معلوم می‌شود خودتان بی«بدن»تان هستید و فقط هستید، بدون هرگونه خصوصیاتی که مربوط به زن‌بودن و مردبودن‌تان باشد.

 

هرکس بدون ‌بدن، خودش است و این بدن در هر حال مزاحم آن است كه انسان خود را درست احساس کند، همین مزاحمت برای ارتباط با خود را «فکر» نیز ایجاد می‌کند و مانع می‌شود تا انسان خود را به صورت کامل احساس نماید. إن‌شاءالله شما در مسیر کمالِ خود به جایی می‌رسید که متوجه مزاحمت فکر خواهید شد همان‌طور که از بدن خود آزاد می‌شوید و ماوراء بدن، به نفس ناطقه‌ی خود نظر می‌اندازید.

در مناجات شعبانیه از خدا تقاضا می‌کنید نهایت انقطاع از هر چیز، غیر خودش را نصیب شما بکند. بعد از آن‌که تقاضا می‌کنید: «الهی هَبْ لِی کَمالَ الإنْقِطاع إلیک» خدایا نهایت انقطاع از غیر و نظر به خودت را به من مرحمت کن، می‌گویید: «حَتَّی تَخْرِقَ اَبصارُ الْقلوبِ حُجُبَ النُّورِ» انقطاع از خود تا آن‌جایی که چشم‌های دل، حجاب‌های نوری را نیز پاره کند و به عزّ قدس تو متصل گردد. اساتید بزرگ می‌فرمودند: منظور از «حجب نور» عقل است، چون در آن منزل، عقل هم مانع حضورِ بی‌واسطه‌ی ما در محضر حق می‌باشد. و در تفسیر آیه‌ای که خداوند به حضرت موسی (ع) می‌فرماید: «فَاخْلَعْ نَعْلَیْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً» (2) نعلین خود را خارج کن، تو در وادی مقدس طور هستی. عرفا می‌فرمایند: نعلین در آن مقام، «عقل نظری» و «عقل عملی» (3) است. و حضرت حق می‌فرمایند: ای موسی! در این مقام ماوراء عقل، به حق نظر کن. مثل وقتی که انسان می‌گوید: خدایا! بدون آن‌که به خدای برهان صدیقین و یا خدای برهان نظم نظر داشته باشید. در مسیر قرب الهی باید حجاب‌ِ مفاهیم را پشت سر گذاشت و نعلین عقل را به عنوان وسیله‌ی فهم حقایق و وسیله‌ی فهم تکالیف، رها کرد و با حقیقت مرتبط شد و با تمام وجود به بندگی او پرداخت.

 

تا این‌جا توانستیم با همدیگر هم‌زبان شویم كه خودمان، فقط خودمان هستیم و از حجاب‌های اندیشه‌هایی که «هُبَنَّقه»ها گرفتار آن‌اند آزاد شویم، «هُبَنَّّقَه» (4) هایی که خود را در چیزهای دیگری پیدا می‌کنند، یا در استخوان‌هایی که گلوبند خود كرده‌اند و یا در خانه و پول و بدن. در حالی‌که نه بدن و خانه و ثروت، خودِ ما می‌باشد و نه علم و قدرتِ ما، خود ما به حساب می‌آیند.

نظر به خود، آزاد از مفهوم

وقتی خود را درست احساس کردیم و فقط احساس کردیم - نه این‌که به آن فکر نمودیم- راه مطالعه‌ی خود و شناخت آن شروع می‌شود. كسی كه هنوز در شرایطی است که می‌پرسد: «خود ما چیست؟» هنوز به جایی نظر دارد که هرگز در آن‌جا خود را نمی‌یابد، باید به جایی رسید تا این سؤال پیش نیاید که «خودِ من کیستم». جوابِ سؤال كسی كه می‌پرسد: «من كی‌ام؟» هرگز نتیجه‌بخش نیست، باید طوری او را به او نشان دهیم كه این سؤال را نداشته‌ باشد؟! مثل کسی که از کیفیت و چگونگی خدا سؤال کند، از آن سؤال معلوم می‌شود تصور او از خدا غلط است و چنین کسی تا معرفت خود را نسبت به خدا درست نکند، هر اندازه جلو برود به چیزی نمی‌رسد، باید معرفت خود را تصحیح کند تا چنین سؤالی نداشته باشد. حضرت صادق (ع) می‌‌فرمایند: «مَنْ فَكَّرَ فِی اللَّهِ كَیْفَ كَانَ هَلَك‏» (5) هرکس در مورد خداوند فکر کند که چگونه است هلاک می‌شود. چون تصورش از خداوند غلط است می‌پرسد خدا چگونه است. باید طوری با خدا روبه‌رو شود که چنین سؤالی برایش پیش نیاید که بگوید کیفیت خدا چیست. وگرنه هر جوابی به او بدهید در حوزه‌ی همان تصوری که دارد جواب را می‌گیرد و لذا بعد از جواب شما، هنوز هم قبول دارد كه خدا یك چیزی است با کیفیتی خاص. در همین رابطه مولوی می‌گوید:

 

                      هر چه گویی: «ای دم هستی از آن»    پرده ای دیگر بر آن بستی بدان

                      صحبت ما جملگی قیل است و قال       خون به خون شستن محال آمد محال

 

 

 

 

 

در رابطه با معرفت نفس نیز باید طوری با خود روبه‌رو شد که بدون کمک از مفهوم دیگری، خود را با خود شناخت. چون اولاً: بر هر چیزی كه دست بگذارید، آن چیز از خودتان برای خودتان روشن‌تر نیست. ثانیاً: آن چیز غیر شما است، چگونه از غیرِ خود می‌خواهید خود را بشناسید؟ وقتی خود را به خود شناختید آنقدر خوب با خود روبه‌رو خواهید شد که دیگر این سؤال برایتان پیش نمی‌آید: که «من كی‌ام؟». فقط به خود نظر دارید.

انسان، بدون بدن زنده‌تر است

متن اصلی نکته‌ی چهارم از ده نکته‌ی معرفت نفس، عبارت است از این‌که:

«نفس» چون بدون بدن می‌تواند ادراك داشته باشد، و حتی بهتر از بدن حوادث را درك می‌كند، و حوادثی را می‌بیند و درک می‌کند كه هنوز چشمِ سر آن‌ها را ندیده، پس نه‌تنها بدنِ انسان نقشی در حیات انسان نداشته بلکه نفسْ بدون بدن زنده‌تر است و می‌بیند كه می‌میرد.

 

عنایت دارید كه نكته‌ی چهارم، ادعای خود را بر پایه‌ی نكات قبل مطرح‌ می‌كند؛ که گفته شد: نفسْ بدون بدن می‌تواند ادراك داشته ‌باشد، بلكه همه‌ی ادراكات مربوط به نفس است و انسان بدون بدن می‌بیند و می‌شنود و فکر می‌کند و حوادث آینده را نیز رؤیت می‌کند. همین كه انسان بدون بدن می‌بیند - حتی اگر خواب‌های دروغ ببیند- نشان می‌دهد که انسان بدون بدن یك نوع ادراك دارد، همین‌طور كه شما در بیداری این درخت را می‌ببینید. مهم نیست كه آیا بعداً این درختی كه در خواب می‌بینید با آن درخت خارجی تطبیق دارد یا نه، مهم این است که با دیدن هر پدیده‌ای در خواب، می‌توان فهمید انسان بدون بدن ادراک دارد، حتی اگر ادراک او مطابق خارج نباشد. بحث ما در رابطه‌ با «ادراكِ» منهای بدن است، این یك نكته.

 

انسان در خواب - با این كه بدنش در رختخواب است- چشم دارد و می‌بیند، دست دارد و چیزها را در خواب می‌گیرد، گوش دارد و می‌شنود، دهان دارد و حرف می‌زند، پس حیات انسان مربوط به این بدن نیست.

 

نکته‌ی ظریف این‌جاست که نفس ناطقه‌ی انسان بدون «بدن»، نه‌تنها از ادراك حوادث باز نمی‌ماند، بلكه بعضاً بهتر از بدنْ و اعضای بدن حوادث را درك‌ می‌كند. چه از آن نظر که باطن بعضی از حوادث و اعمال را درک می‌کند و چه از آن نظر که خود حوادث را قبل از وقوع در زمان و مکان خاص، درک می‌نماید و با حوادثی روبه‌رو می‌شود که هنوز چشم سر آن‌ها را ندیده است. همه‌ی این نکات مطالبی بود که در مباحث گذشته مورد بررسی قرار گرفت، آنچه در این نکته باید بر نکات قبلی اضافه شود، موضوعِ زنده‌تر بودن نفس انسان است وقتی که از بدن آزاد باشد.

 

روشن شد «بدن» در حقیقت انسان دخالت ندارد و هرکس بدون بدن باز خودش است و ذرّه‌ای از او کم نمی‌شود. مثلاً در خواب -كه بدون این بدن خود را احساس‌می‌كنیم- احساس نمی‌كنیم ذره‌ای نسبت به موقع بیداری كم شده‌ایم.

 

اگر موضوع فوق را کمی وسعت دهیم متوجه می‌شویم وقتی می‌گوئیم ما بدون بدن، خودمان هستیم، به این معنی است که ما «حیات» هستیم، چون می‌گوئید: بدن نقشی در حیات انسان ندارد، پس انسان بدون بدن «حیات» است و این نکته نه‌تنها معنای زنده‌بودنِ پس از مرگ را به خوبی روشن می‌کند بلکه می‌فهماند وقتی حقیقت انسان همان حیات است، انسان بدون بدن با حقیقت خود یعنی با حیات روبه‌رو خواهد شد.

 

انسان‌ها به کسی می‌گویند: «زنده» كه «ادراك» داشته‌ باشد؛ ببیند و بشنود و فكركند و در مقابل به كسی می‌گویند: «مرده» كه نمی‌فهمد و ادراك ندارد. وقتی متوجه هستیم انسان بدون بدن ادراكش شدیدتر است پس معلوم می‌شود بدون بدنش زنده‌تر است. آرام‌آرام به این نتیجه خواهیم رسید كه بدن، مانعِ ظهور حقیقتِ وجودیِ انسان، یعنی حیات او است. هر چند که بدن در استکمال انسان مؤثر است.

وقتی می‌گوییم: انسان بدون بدنش زنده‌تر است، به این معناست كه ما توانسته‌ایم این حالت را در رؤیای صادقه و رؤیای رحمانی تجربه کنیم، چون در رؤیای صادقه نفس انسان بدون بدنش و آزاد از زمان و مكان، با حادثه‌ای كه هنوز در دنیا واقع نشده روبه‌رو می‌گردد و فعّال‌تر از وقتی که در دنیا است با حوادث روبه‌رو است. و انسان در رؤیاهای رحمانی نسبت به وقتی که بیدار است بدون بدن در کشف حقایقِ عالم موفق‌‌تر می‌باشد، چون در خواب نه‌تنها آینده را می‌بیند، بلكه باطن حوادث آینده و اعمال و اخلاق خود را درک می‌کند. معنی زنده‌تر بودن جز این نیست که انسان حیاتش فعّال‌تر باشد و در ادراک واقعیات از حالت معمولی بهتر عمل کند به طوری که هم حوادث آینده را ادراک کند و هم بواطن عالم را بیابد و انسان در خواب و بدون بدن در چنین حالتی قرار می‌گیرد. همین‌طور که اگر شما در بیداری هم تزکیه‌ی لازم را انجام دادید و حاکمیت امیال بدنی را ضعیف کردید در درک ظرائف عالمِ وجود موفق‌تر خواهید بود و دیگر نمی‌توانید امور دنیایی و پوچ و یا سخنان لغو را تحمل کنید، چون نفس ناطقه‌ی شما حقیقت را تا حدّی می‌شناسد، اگر موانع درک حقیقت ضعیف شود و انسان از حجاب‌ها آزاد گردد، نمی‌تواند جذب غیر حقیقت شود. همان‌طور که در تجربه‌ی رؤیای صادقه معلوم شد این بدن مزاحم ادراک بعضی از وقایع است، معلوم می‌شود حاکمیت میل‌های بدن نیز مزاحم اُنس با حقایق معنوی عالم می‌باشد و در همین راستا قرآن در آیه‌ی 22 سوره‌ی ق می‌فرماید: در قیامت وقتی - حاکمیت بدن از بین رفت- پرده‌ها از چشم‌ها برداشته می‌شود، شما بیناتر خواهید شد.

 

آنچه هرکسی با هر عقیده‌ای می‌تواند تجربه کند، آزاد بودن نفس او از زمان و مکان است و پیرو آن می‌تواند نتیجه بگیرد که بدون بدن زنده‌تر است و به حقیقتِ حیات راحت‌تر دست می‌یابد.

 

پایان قسمت اول جلسه پنجم

برگرفته از کتاب «خویشتن پنهان»

نوشتة استاد اصغر طاهرزاده

 

پی نوشت ها

[1] - برای بررسی بیشتر در مورد چگونگی آزادشدن از گذشته و آینده و در «حال» قرارگرفتن، به کتاب «عالَم انسان دینی» از همین مؤلف رجوع فرمایید.

2- سوره‌ی طه، آیه‌ی 12.[1]

3 - «عقل عملی» عبارت از آن مفاهیمی است که اشاره به باید و نباید دارد و آن غیرِ عمل به بایدها و نبایدها است که هرگز از کسی برداشته نمی‌شود، بلکه سالک به مقامی می‌رسد که با نظر به حق عمل می‌کند بدون نظر به مفاهیم عقلی آن عمل.

4- عرب‌ها وقتی می‌خواهند بگویند یک نفر خیلی احمق است، می‌گویند: «فُلانٌ اَحْمَقُ مِنْ هُبَنَّقَة» چون هُبنّقه ترسیده ‌بود خودش را گم‌كند لذا گلوبندی از انواع مهره‌ها و استخوان‌های کوچک و بزرگ به گردنش انداخته بود که اگر شک کرد خودش، خودش است یا نه، ببیند گردن‌بند را به گردن دارد یا نه. یک شب وقتی خوابیده بود برادرش یواشکی گردن‌بند را از گردن او باز کرد و به گردن خودش آویزان كرد. «هُبنّقه» صبح که بیدار شد دید: عجب! گردنبند به گردن برادرش است. گفت: یا اَخی! اَنْتَ اَنَا وَ مَنْ اَنَا؟ برادر! تو من هستی، پس من كی‌ام؟! به این جهت عرب‌ها وقتی می‌خواهند بگویند کسی خیلی احمق است، می‌گویند: «اَحْمَقُ مِنْ هُبَنَّقَة»

5- التوحید للصدوق، ص 460




طبقه بندی: معرفت النفس (استاد اصغر طاهرزاده)،
برچسب ها: معرفت النفس، اهمیت معرفت النفس، استاد اصغر طاهرزاده، مباحث معرفت النفس استاد اصغر طاهرزاده، ماه رجب، آیت الله حسن زادة آملی، لوح محفوظ، قلم اعلی، واردات قلبیه، ملائکه الله، اهل سلوک، صحیفه نفس، عوالم وجود، آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین، نفس ناطقه، مولوی، فکرت از ماضی و مستقبل بود، علامه طباطبایی، حضور در محضر حق، بدن انسان، خود حقیقی، مسیر کمال، مناجات شعبانیه، الهی هب لی کمال الانقطاع علیک، حجابهای نوری، عقل نظری، عقل عملی، برهان صدیقین، حجب نور، حضرت موسی (ع)، برهان نظم، بندگی، امام صادق (ع)، صحبت ما جملگی قیل است و قال، هبنقه، حیات انسان، دروغ، ادراک انسان، خواب، رختخواب، ظهور حقیقت، رویای صادقه، اخلاق، رویاهای رحمانی، کشف حقایق، حقایق معنوی عالم، سوره ق، عالم انسان دینی، سوره طه، سالک، التوحید للصدوق، آزاد شدن از گذشته و آینده، خویشتن پنهان،
دنبالک ها: لب المیزان (سایت استاد اصغر طاهرزاده)،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات