تاریخ : شنبه 30 دی 1391 | 10:17 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

نفوذ معنوی امام حسن عسگری (ع)

ثقة الاسلام كلینى در كافى و شیخ مفید در ارشاد نقل مى‏كند: از حسین بن محمد اشعرى و محمد بن یحیى و دیگران كه گویند: احمد بن عبیدالله بن خاقان (وزیر معتمد عباسى) و كیل املاك و مستغلات خلیفه در قم و عامل اخذ مالیات از آنها بود، او در عداوت اهل بیت علیهم السلام بسیار شدید بود.

 

روزى در مجلس او سخن از علویان و اهل بیت و مذهب آنها به میان آمد، احمد گفت: من كسى از علویان را در سیرت و وقار و عفت و نجابت و عزت و شرف مانند حسن بن على بن محمد بن رضا ندیدم، رجال خانواده‏اش و بنى‏هاشم او را برهمه مقدم مى‏داشتند، و میان فرماندهان خلیفه و وزراء و همه مردم مورد احترام و عظمت بود.


روزى بالاى سر پدرم (عبیدالله بن خاقان وزیر اعظم خلیفه) ایستاده بودم كه دربانها گفتند: ابن الرضا مى‏خواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: اجازه بدهید تشریف بیاورند، من تعجب كردم كه دربانها چطور توانستند پیش پدرم كسى را با كنیه یاد كنند. فقط خلیفه یا ولیعهد خلیفه یا كسى را كه خلیفه كنیه مى‏داد، پیش پدرم با كنیه یاد مى‏كردند.

 

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

در آن موقع دیدم مردى گندمگون، زیبا قامت، زیبا صورت، با تناسب اندام، جوان، با جلالت و با هیبت وارد شد، پدرم چون او را دید برخاست و به طرف او رفت، من ندیده بودم كه پدرم به استقبال كسى از بنى هاشم و فرماندهان برود، چون به او رسید دست به گردن او انداخت، صورت و سینه او را بوسید و دستش را گرفت و او را در مصلاى خود نشانید و خود در كنار او نشست و به او رو كرد و با او سخن مى‏گفت و گاهى مى‏گفت: فدایت شوم، من غرق تعجب بودم.

 

در این بین دربان آمد و گفت: موفّق (برادر خلیفه) آمد، قرار بر این بود چون موفق نزد پدرم مى‏آمد، دربانان و فرماندهان از اول درب ورودى تا تخت پدرم دو طرف صف مى‏ایستادند، موفق از میان آنها مى‏آمد و مى‏رفت، پدرم همانطور با او صحبت مى‏كرد تا غلامان خاص موفق دیده شدند، در آن وقت پدرم به او گفت: خدا مرا فداى تو كند، اگر مى‏خواهید تشریف ببرید مانعى ندارد. او به پا خاست، پدرم گفت: او را از پشت صفها ببرید تا امیر (موفق) او رإ نبیند، بعد پدرم با او معانقه كرد و چهره او را بوسید و او رفت.

 

من به دربانان گفتم: واى بر شما! این كیست كه پدرم با او با چنین احترامى برخورد كرد؟ گفتند: این مردى از علویان است كه حسن بن على معروف به ابن الرضا مى‏باشد. تعجب من زیادتر شد، آن روز همه‏اش در فكر او و كار پدرم نسبت به او بودم پدرم شبها پس از نماز عشاء مى‏نشست و درباره جلسات و كارها و مطالبى كه باید به محضر خلیفه برسد بررسى مى‏كرد.

 

چون از كارش فارغ شد، من رفتم و پیش رویش نشستم، گفت: احمد! كارى دارى؟ گفتم: آرى، پدرجان! اگر اجازه دهى، گفت: اجازه دادم هر چه مى‏خواهى بگو، گفتم: پدرجان! آن مرد كى بود كه دیروز آن هم اجلال و اكرام و تبجیل از ایشان نموده و خودت و پدر و مادرت را فداى او مى‏كردى؟

 

گفت: پسرم! او ابن الرضا و امام رافضه است، بعد از كمى سكوت اضافه كرد: اگر خلافت از بنى عباس برود، كسى از بنى هاشم جز او شایسته نخواهد بود، چون او در فضل، عفاف، وقار، صیانت نفس، زهد، عبادت، اخلاق نیكو و صلاح بر دیگران مقدم است، و اگر پدر او را مى‏دیدى، مى‏دیدى كه مردى جلیل، بزرگوار، نیكو كار و فاضل است .

 

این سخنان بر اضطراب و تفكر و غضب من بر پدرم افزود، بعد از آن، من پیوسته از حالات او مى‏پرسیدم و از كارش جستجو مى‏كردم ولى از هر كه از بنى هاشم، فرماندهان، نویسندگان، قضات، فقهاء و دیگر مردم سؤال مى‏كردم، مى‏دیدم كه در نزد همه در نهایت تجلیل و تعظیم و مقام بلند و تعریف نیكو و مقدّم بر خانواده و دیگران است و همه‏ى گفتند: او امام رافضه است، لذا مقام وى در نزد من بزرگ شد، زیرا دوست و دشمن درباره او نیكو گفته و ثنا مى‏كردند.

 

بعضى از حاضران از اشعریها به او گفتند: اى ابابكر! حال برادرش جعفر چگونه بود؟ گفت: جعفر كیست كه از او سؤال شود ویا با او یك جا گفته شود؟ جعفر آشكارا گناه مى‏كرد، بى حیاء و شرابخوار بود، كمتر كسى را مانند او دیده‏ام كه پرده خویش را بدرد، احمق و خمار و كم ارزش بود، به خدا قسم او در وقت وفات حسن بن على پیش سلطان آمد كه تعجب كردم و فكر نمى‏كردم كه چنین كند.

 

چون ابن الرضا مریض شد، فوراً به پدرم خبر فرستاد كه او مریض است، بعد بلافاصله به خانه خلیفه آمد و با پنج نفر از خادمان و خواص خلیفه از جمله نحریر (مسؤول باغ وحش) برگشت و آنها را گفت كه در خانه حسن بن على باشند و حالات او را زیر نظر بگیرند و به چند نفر پزشك گفت كه شب و روز از او دیدار كنند... جریان این طور بود كه او چند روز از ربیع الاول گذشته در سال دویست و شصت از دنیا رفت، سامراء یكپارچه ضجه شد، همه مى‏گفتند: «ابن الرضا از دنیا رفت»... پس از آن جعفر نزد پدر من آمد و گفت: مقام پدر و برادرم را به من واگذار كن، در عوض هر سال بیست هزار دینار به تو مى‏دهم، پدرم او را طرد كرد و گفت: احمق! خلیفه شمشیر و تازیانه‏اش را به دست گرفت تا مردم را از امامت پدرت و برادرت برگرداند، مقدور نشد و نتوانست و تلاش كرد كه

آن دو را از امامت براندازد، موفق نشد، اگر در نزد شیعه پدر و برادرت امام بودى، لازم نبود كه سلطان و غیر سلطان تو را در جاى آنها قرار بدهد.

 

و اگر آنها به امامت تو قائل نباشند با نصب خلیفه به امامت نخواهى رسید، پدرم او را تحقیر كرد و گفت اجازه ندهند كه نزد او بیاید...

 

رجوع شود به كافى: ج 1 ص 503 باب مولد ابى محمد الحسن بن على، ارشاد مفید: ص 318 حالات امام عسكرى (ع) ،كمال الدین صدوق: ج 1ص 40 - 43 ما روى فى وفات العسكرى (ع)، شیخ طوسى در فهرست در ترجمه احمد بن عبیدالله بن خاقان و نیز نجاشى در ترجمه وى به این مجلس اشاره فرموده‏اند.

 

منبع: سایت شهید سید مرتضی آوینی




طبقه بندی: فضایل و سیره امام حسن عسگری (ع)،
برچسب ها: نفوذ معنوی امام حسن عسگری (ع)، ثقه الاسلام کلینی، اصول کافی، شیخ مفید، ارشاد شیخ مفید، قم، عداوت اهل بیت (ع)، ابن الرضا، وزرای خلیفه عباسی، عبید الله بن خاقان، احمد بن عبید الله بن خاقان، کنیه، زیبا صورت، تناسب اندام، جوان، زیبا قامت، بنی هاشم، علویان، حسن بن علی (ع)، نماز عشاء، بنی عباس، دوست و دشمن، امام رافضه، قضات عباسی، فقها، اشعری ها، سلطان، پزشک، وزیر اعظم خلیفه عباسی، شمشیر، ربیع الاول، سامراء، امامت، شیعه، نصب خلیفه، شیخ طوسی، سایت شهید سید مرتضی آوینی،
دنبالک ها: سایت شهید سید مرتضی آوینی،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic