تاریخ : چهارشنبه 18 بهمن 1391 | 03:09 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

معرفت النفس 15

(جلسه ششم/ قسمت اول)

استاد اصغر طاهرزاده

راز مرگ و انواع آن (قسمت اول)

بسم‌الله‌الرحمن‌‌الرحیم

مسلّم موضوع معرفت نفس با این مباحث تمام نمی‌شود ولی از این طریق ابوابی از معرفت باز می‌شود كه إن‌شاءالله می‌توانید برای سؤال‌های خود جواب‌های مفیدی پیدا کنید. بنا به تجربه‌ای که بنده داشته‌ام این نکات مبنای خوبی به اندیشه‌ی شما می‌دهد تا بتوانید بر روی آن اندیشه بنایی از معرفتِ حضوری بسازید، نه این‌كه ما بخواهیم همه‌ی ظریف‌کاری‌های معرفتی را در این نکات ده‌گانه خلاصه کنیم، آری اگر اسکلت بحث درست بنا شود تکلیف خودمان را می‌دانیم که جای هر چیزی کجا است و ذهنمان سر و سامان پیدا می‌کند.

 

وظیفه‌ی هر معلمی آن است که ابتدا طرح کلی موضوعی را که می‌خواهد تعلیم دهد بریزد و تکلیف دانشجویان خود را در یک طرح کلی مشخص کند سپس وقتی راه مشخص شد و چگونه رفتن هم معلوم گشت دیگر خودتان می‌توانید قسمت زیادی از مسیر را طی کنید و نتایج لازم را به‌دست ‌آورید.

 

سعی بنده آن است که مباحثِ معرفت نفس مذکِّر باشند تا إن‌شاءالله آن‌ها را از صحیفه‌ی نفس خود بخوانید و در این راستا به حروف کتابِ جان خود آشنا شوید و با آن مراوده کنید و آن را بخوانید.

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

در جلسه‌ی اول بحث شد همه‌ی ادراكات، مربوط به نفس است. آیا این را در صحیفه‌ی جان خود یافتید؟

 

در جلسه‌ی دوم بحث شد: نفس به جهت ذات مجردش، فوق زمان و مکان، حضور دارد و به همین جهت می‌تواند ادراكاتی از آینده داشته ‌باشد. آیا حضوری فوق تن و فوق زمان و مکان را در خود احساس می‌کنید؟

 

در جلسه‌ی سوم بحث شد: تن در قبضه‌ی من است و لذا از حالات من متأثر می‌شود. آیا می‌توانید این را در خود تجربه کنید؟

 

در جلسه‌ی چهارم بحث شد حیاتی هم كه در بدن وجود دارد مربوط به «من» است و «تن» به بركت حیاتِ «من» زنده است ولی حیات نفس ناطقه از خودش است، هرچند وجودش از خدا است، همین‌طور که تری آب از خودش است ولی وجود آن از خدا است آیا حیات را در ذات خود احساس می‌کنید؟

 

ممكن است سؤال شود: وقتی همه‌ چیز را از «تن» نفی‌ كردید چه چیزی برای «تن» می‌ماند؟! چون در جلسه‌ی اول و دوم همه‌ی ادراكات را به «من» نسبت دادید و حتی «تن» را تا حدی مانع درک حقایق دانستید و در جلسه‌ی سوم تأکید شد نفس ناطقه بر تن حاکم است و در جلسه‌ی چهارم حیات را هم به کلی به «من» نسبت دادید، با این توصیفات تن انسان چه نقشی در زندگی انسان دارد؟

 

در این جلسه بیشتر به نقش تن می‌پردازیم زیرا ابتدا باید روشن می‌شد چه چیزهایی مربوط به تن نیست تا معلوم شود چه چیزهایی حقیقتاً مربوط به تن است و با تبیین درست نقش تن، مرگ و حیاتِ بعد از مرگ بهتر روشن می‌شود.

 

«تن»: ابزار كمال «من»

نکته‌ی پنجم: «نفسِ انسان از طریق به‌كاربردن «تن» كامل می‌شود و به همین جهت، بدن را تكویناً دوست دارد و آن را از خودش می‌دانـد. و با این حال چون به كمالات لازمِ خود رسید، «تن» را رها می‌كند و علت مرگ طبیعی هم همین است كه «روح» تن را رها می‌كند.»

 

نقش اصلی تن این است که نفسِ انسان از طریق به کارگیری «تن» کامل می‌شود، شما تصمیم می‌گیرید کوه‌نوردی کنید تا اراده‌‌تان قوی شود و برای رسیدن به چنین نتیجه‌ای دائماً نفس شما به بدن‌تان فرمان می‌دهد و بر خلاف طبیعتِ بدن، آن را بالا می‌برد. در دامنه‌ی کوه گرایش طبیعی بدن به سوی پایین است ولی نفس ناطقه‌ی شما دائماً به ماهیچه‌ها فرمان می‌دهد و بدن را بالا می‌برد، همین فرمان‌های ممتدی که به بدنتان می‌دهید موجب می‌شود تا نفس ناطقه در تن شما حضور بیشتری داشته باشد و حاکمیت خود بر بدن را شدت بدهد تا راحت‌تر بتواند بر ابزار تن حکومت کند و به نحوه‌ای از کمال دست یابد.

 

صبح زود بدن را بر خلاف گرایش طبیعی‌اش، از رختخواب بلند می‌کنید و نماز می‌خوانید و با این کار، نفس ناطقه‌ی شما نماز خوانده و نه تن شما. ولی اگر همان‌طور که در رختخواب هستید با این فرض که روح من باید نماز بخواند و به خدا نزدیک شود، در همان رختخواب شروع کنید در ذهن خود اذکار نماز را قرائت کنید، نه شریعت الهی آن کار را به عنوان نماز برای شما به حساب می‌آورد و نه نفس ناطقه شما در مقایسه با وقتی که به واقع بلند شده و نماز خوانده، آن را به عنوان نماز در خود احساس می‌کند. زیرا روح انسان با به کار گیری تن و بلندکردن آن از رختخواب، احساس می‌کند کاری انجام داده و با انجام رکوع و سجود متوجه است که آن مقصد روحانی به معنی واقعی‌اش حاصل شده. این مثال بود تا معلوم شود چگونه تن در استکمال روح نقش دارد. نکته‌ی عجیب این است که وقتی شما بدن را بلند می‌كنید و اراده می‌‌كنید که نماز بخوانید، روح شما احساس می‌کند کاری انجام داده است. وقتی اراده ‌می‌كنید آب را به صورتتان - که مربوط به بدنتان است- بزنید روح شما آن عمل را به خود نسبت می‌دهد و شما می‌گوئید من وضو گرفتم و تا بدن شما به رکوع و سجده نرود روح شما احساس نمی‌کند عملِ رکوع و سجده را انجام داده است، همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد تا ما بدن‌مان را به كار نگیریم، روح ما كمالاتی كه می‌خواهد به دست نمی‌آورد و قسمت اول نکته‌ی پنجم بر همین تأکید دارد که «نفس انسان از طریق به کار بردن «تن» کامل می‌شود».

 

تجرد نسبی نفس ناطقه

قبل از ادامه‌ی بحث نیاز است جایگاه نفس ناطقه در مراتب وجود روشن شود. از نظر فلاسفه واقعیات عالم یا مادی هستند و یا مجرد و مجردات یا در مقام فعلیت محض می‌باشند و یا در عین مجرد بودن دارای قوه‌هایی هستند که استعداد فعلیت یافتن دارند. نفس ناطقه از مجردات نوع اخیر است که جنبه‌ها‌ی بالقوه دارد و به همین جهت می‌گویند: تجرد نفسِ ناطقه نسبی است. خدا و ملائكه در فعلیت کامل هستند و بر همین مبنا می‌توان گفت: ملائکه کار نمی‌کنند تا كامل بشوند و جنبه‌های بالقوه‌ی آن‌ها بالفعل گردد. آن‌ها عین عملی هستند که انجام می‌دهند. همین‌طور که آب عین تری است، آب، تَر نمی‌كند تا تری‌اش بیشتر بشود، بلكه ذاتش «تر»ی است. حضرت جبرائیل ذاتش «ارائه‌ی علم لدنّی» است، حضرت عُزرائیل)ع) ذاتش «عین نَزْع و قبض ِ روح» است. به همین جهت می‌گوئیم آن‌ها در مقام «فعلیت»اند. حضرت حق هم در مقام «فعلیت» است، با این تفاوت که وجود حضرت حق به خودش است و سایر موجودات وجودشان به حق است. مشکل پیش نمی‌آید که هم خدا مجرد باشد و هم ملائكه زیرا خدا مجرد است در حالی که ذاتش عین خودش است و ملائكه مجردند در حالی‌که وجودشان از خداست.

 

پدیده های مادی هیچ نوع تجردی ندارند به این معنی که از مكان و زمان آزاد نیستند، چون وقتی می‌گویند: «فلان پدیده مجرد است»، یعنی محدودیت‌های زمانی و مكانی را ندارد.

 

نفس ناطقه‌ به عنوان موجودی که تجردش نسبی است، در عین آن که در ذات خود مجرد است ولی از جهتی در فعلیت است و از آن جهت که به بدن تعلق دارد دارای جنبه‌های بالقوه‌‌ای است كه با به‌كاربردن بدن پس از مدتی آن جنبه‌ها به فعلیت می‌رسد و تا به بدن مادی تعلق دارد، دارای تجرد نسبی است. این حالت برای نفسِ حیوانات نیز صدق می‌کند، منتها به فعلیت‌رسیدن نفس آن‌ها تنها از نظر تکوینی است و ربطی به انتخاب‌های آن‌ها ندارد.

 

نفس ناطقه‌ی انسان از آن جهت که خود را فوق زمان و مکان احساس می‌کند و بدون بدن می‌تواند در گذشته و آینده حاضر شود، مجرد است و بر اساس همین جنبه است که شما هم‌اکنون خود را همان کسی احساس می‌کنید که سال‌ها پیش در کلاس اول دبستان وارد شد و از این جهت خود را همان می‌دانید. ولی از جهت دیگر تغییراتی کرده‌اید، نه تنها از جهت جسم، بلکه از نظر شخصیت و فکر نیز تغییر کرده‌اید و جنبه‌‌های بالقوه‌‌ی شما فعلیت یافته و این به جهت تعلقی است که نفس ناطقه به بدن خود دارد. پس نفس شما از یک جهت ثبات دارد و فوق زمان و مکان است و از جهت دیگر در محدوده‌ی زمان و مکان قرار دارد. بنابراین شما به اعتبار این‌که احساس بقاء و ثبات شخصیت و عدمِ تغییر دارید، مجردید و به اعتبار این که در طول عمرِ خود از نظر فکر و اندیشه و اخلاق تغییر کرده‌اید، مجرد نیستید و به این معنی شما دارای تجرد نسبی هستید و «امكان تغییر» هنوز در شما هست و خودتان می‌توانید این را تجربه‌كنید که چگونه جنبه‌های بالقوه‌ی شما به فعلیت تبدیل می‌شود.

 

با توجه به موضوع فوق، نقش تن مشخص می‌شود که چگونه انسان با به کار بردن تن جنبه‌های بالقوه‌ی نفسِ خود را فعلیت می‌بخشد و اگر گفته شد: «تن در حقیقت انسان دخالتی ندارد» به این معنی نیست که در استکمال آن هم بی‌تأثیر باشد زیرا برای این‌كه جنبه‌های بالقوه‌ی نفس به فعلیت برسد به بدن احتیاج دارد.

 

البته إن‌شاءالله بعداً روشن می‌شود که جهت‌گیری انسان در مسیرِ تبدیل قوه‌های نفس ناطقه به فعلیت بسیار مؤثر است، چون انسان دارای ابعاد حیوانی و انسانی است و استعدادِ فعلیت‌یافتن در هر دو جنبه را دارد و اگر به سوی انسانیت جهت‌گیری نکند ممکن است در حیوانیت فعلیت بیابد.

محبتِ «نفس ناطقه» به «تن»

در قسمت دومِ نکته‌ی پنجم آمده است:

«به جهت آن‌که نفس ناطقه با به‌کارگرفتن بدن کامل می‌شود، بدن خود را به صورتِ تکوینی دوست دارد و آن را از خودش می‌داند»

 

این یك مطلب ارزشمندی است که نفس ناطقه تکویناً و براساس ساختار وجودی‌اش آن‌چه را در کمالش به او کمک می‌کند دوست دارد، اعم از آن که در کمال حیوانی‌اش به او کمک کند یا در کمال انسانی‌اش. گرایش نفس به بدن به انتخاب شما مربوط نیست و لذا هم نفسِ بدترین آدم‌ها تکویناً به بدن خود گرایش دارد و به آن نظر می‌کند و هم نفس بهترین انسان‌ها در حفظ بدن خود تلاش می‌کند و هرچند انسان ممکن است اراده کرده باشد با حضور در مقابله با دشمن شهید شود، باز نفس ناطقه‌ی او از نظر تکوینی کار خودش را می‌کند و نهایت تلاش را جهت حفظ بدن و ترمیم جراحات وارده به کار می‌بندد.

 

عنایت داشته باشید که عمل تکوینی نفس ناطقه عملی است خارج از اختیار انسان، مثل حرکات قلب که در عین آن که عملی است مربوط به نفس ناطقه ولی مربوط به جنبه‌ی تکوینی آن است و نه جنبه‌ی اختیاری آن، به همین جهت هم شما به طور طبیعی نمی‌توانید دخالتی در حرکات قلب خود داشته باشید و بر این اساس عرض می‌شود، دوست داشتنی که برای نفس ناطقه نسبت به بدن مطرح است در حوزه‌ی اختیار انسان نیست و چه انسان در حوزه‌ی اختیار خود بدن خود را دوست داشته باشد و چه دوست نداشته باشد، نفس ناطقه به صورت تکوینی به بدن خود به عنوان ابزار، گرایش دارد و در حفظ آن تلاش می‌کند.

 

نفس ناطقه علاوه بر آن‌که بدن را ابزار خود می‌داند و به آن نظر دارد، از آن جهت که مدتی با آن مأنوس بوده است نیز طالب آن است و به همین جهت از نداشتن آن وحشت می‌کند، زیرا «اُنسِ» طولانی، ناخودآگاه «محبت» می‌آورد هر چند آن محبت وَهمی باشد. بالأخره ما چهل، پنجاه سال با این بدن بوده‌ایم و تماماً در فضای اُنسِ با آن ادامه‌ی حیات ‌داده‌ایم تا حدّی که فكر می‌كنیم این بدن، خودِ ما‌ است. این‌که بعضی‌ها با علم به این‌که این بدن حجاب بین آن‌ها و حقیقت است، باز از مرگ به نحوی دلهره دارند به جهت گرایش تکوینی نفس آن‌ها به بدنشان و به جهت اُنس طولانی‌شان با آن است و لذا مفارقت از این بدن برایشان غیرمترقّبه است. واقعاً هم عجیب است! هفتاد سال انسان هر كاری ‌می‌كرده، با همین بدن انجام می‌داده، حال باید به جایی برود كه این بدن با او نیست! و با شرایطی روبه‌رو می‌شود كه برایش جدید است و با آن شرایط انس ندارد. جداشدن از شرایطی كه سال‌ها با آن اُنس گرفته، یكی از دلایل وحشت قبر است و به همین جهت برای مؤمن هم «وحشت قبر» هست و در دعا از خدا تقاضا می‌کنید «فَآنِس فِی الْقَبْرِ وَحْشَتی» (2) در تنهایی و تاریکی قبر مونسم باش و یا اظهار می‌دارید: «یا اَنیسَ كُلِّ غَریب، آنِسْ فِى الْقَبْر غُرْبَتى و یا ثانِىَ کُلِّ وَحیدٍ، إرْحَمْ فِى الْقَبرِ وَحْدَتى‏» (2) اى مونس هر غریب و بی‌کس، در تنهایی قبر مونسم باش، و اى همدم هر تنهایی! به تنهائیم در قبر رحم فرما. نگرانی از تنهایی قبر، نگرانی از جداشدن از مأنوساتی است كه انسان آن‌ها را همراه با بدن برای خود پیدا كرده ‌است.

 

اولین چیزهایی كه انسان با آن مأنوس بوده همین چشم و گوش و سایر اعضاء است که با آن می‌دیده و می‌شنیده، حالا در قبر باید بدون آن‌ها با خودش به سر برد در حالی که آنقدر با آن‌ها مأنوس بوده که نمی‌تواند بدون آن‌ها خودش باشد. این‌كه می‌فرمایند: «مُوتُوا قَبلَ اَن‌تَموتوا» (3) برای همین است که وقتی با آن تنهایی روبه‌رو شدیم تنها نباشیم و خدا را مأنوسِ جان خود کرده باشیم. به هرحال عوامل گرایش نفس به بدن یکی اُنس طولانی با بدن و دیگر بهره‌ای است که از بدن به عنوان ابزارِ استکمال خود می‌برد، در حالی كه آنچه مطلوب بالذّات و حقیقیِ نفس است، آن كمالی است كه از طریق به‌كارگیری تن برایش حاصل می‌شود و نه خودِ تن. و چون از این موضوع غفلت شود، یک نوع هراسِ درونی از مرگ برای انسان پیش می‌آید و این غیر از هراسی است که ممکن است انسان به صورت اختیاری به جهت گناهان یا تعلقات دنیایی از مرگ داشته باشند.

پی نوشت...........................................................................

[1] - شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 188.

2 - سید هاشم رسولى محلاتى‏، صحیفه‌ی علویه، متن‏عربى، ص: 146

3 - بحار الأنوار، ج ‏66 ، ص 317.




طبقه بندی: معرفت النفس (استاد اصغر طاهرزاده)،
برچسب ها: مباحث معرفت النفس استاد اصغر طاهرزاده، ابواب معرفت، اندیشه، معرفت حضوری، مباعث معرفتی، معلم، دانشجو، صحیفه نفس، کتاب جان، ادراکات نفس، حیات من، نفس ناطقه، اسکلت، مرگ، تن ابزار کمال نفس، نفس انسان، علت مرگ طبیعی، کوهنوردی، نماز، رکوع، سجود، گرایشات طبیعی بدن، ماهیچه ها، زندگی انسان، روح، ذهن، رکوع و سجود، جایگاه نفس ناطقه، فلاسفه، موجود مادی، موجود مجرد، مجردات، تجرد ملائکه، تجرد خداوند، حضرت جبرائیل، حضرت عزرائیل، قبض روح، مقام فعلیت، دبستان، تجرد نسبی نفس انسان، حیوانیت، تکوین و تشریع، حرکات قلب، وحشت قبر، همدم تنهایی، تاریکی قبر، گرایشات تکوینی نفس، محبت نفس به تن، موتو قبل ان تموتوا، انس با خدا، هراس درونی از مرگ، تعلقات دنیایی نفس، هراس از مرگ، گناهان، شیخ صدوق، من لا یحضر الفقیه، صحیفه علویه، بحارالانوار، سید هاشم رسولی محلاتی،
دنبالک ها: لب المیزان (سایت استاد اصغر طاهرزاده)،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات