تاریخ : شنبه 21 بهمن 1391 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

داغ شقایق

باز امواج ملائك به تلاطم آمد

استخوانهاى تو بر شانه‏ى مردم آمد

 

از حضور تو تمام سحر آكنده شده است‏

بوى گل در همه باغ پراكنده شده است‏

 

آسمان بار دگر داغ شقایق دارد

دشت در دشت زمین باغ شقایق دارد

 

دیدم امروز شقایق بدنى سوخته داشت

و شهیدى كه به تن پیرهنى سوخته داشت

 

چه گذشته است گل من! خم ابروى تو را

و كدامین تبر انداخته بازوى تو را

 

اى كه در غیبت خورشید دعا میخواندی

در فضا عطر تو پیچید خدا میخواندی

 

تو چه كردى كه چنین صاحب سرمایه شدى؟

با خداى دل خود یك شبه همسایه شدى!!

 

كوچ كردند، كسى زآن همه ابرار نماند

غیر من هیچ كسى لایق آوار نماند

 

روزگارى است اسیر غل و زنجیر شدم‏

من چه كردم كه چنین خوار و زمینگیر شدم!

 

جان به لب آمده در خاك بمانم تاكى؟

و در این هى هى كولاك بمانم تاكى؟

 

شب یك پنجره را با تو سحر خواهم كرد

رو به خورشید از این شهر سفر خواهم كرد

 

اى كبوتر! تو بگو آبى اشراق كجاست‏

و بگو سبزترین گوشه‏ى این باغ كجاست‏

 

منبع: نرم افزار روایت حماسه




طبقه بندی: شعر دفاع مقدس،
برچسب ها: شعر شهید، شعر شهادت، شعر شهدا، شعر شهید و شهادت، شعر جبهه، شعر جبهه و جنگ، شعر هفته دفاع مقدس، شعر یاد شهدا، شعر 8 سال دفاع مقدس، شعر درباره شهید، شعر درباره شهید و شهادت، شعر درباره هفته دفاع مقدس، شعر درباره جبهه و جنگ، شعر درباره شهدا، شعر درباره شهادت، شعر درباره شهید گمنام، شعر شهید گمنام، شعر درباره دفاع مقدس، شعر رفاقت با شهدا، شعر راه شهدا، شعر خون شهید، شعر خون شهدا، شعر خون شهیدان، شعر راه شهید، شعر راه شهادت، شعر منتظران شهادت، شعر شهدای آخر الزمان، بوی گل، غیبت خورشید، گل من، اشراق، اسیر غل و زنجیر،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic