تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 07:25 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

قبله کجاست؟

قبله كجاست

یك روز وقتی برای بررسی نیاز مجروحین به بخش رفتم، مجروحی را از اتاق ویژه خارج می‌كردند. صبر كردم. پرستاری از اتاق دیگر بیرون آمد. پشت سرش داخل اتاق شدم. چشمان مجروح باز بود و به اطراف نگاه می‌كرد.

ـ سلام علیكم برادر! خدا را شكر، حالتان خوب است. می‌خواهید با خانواده‌تان تماس بگیریم و خبر سلامتی شما را بدهیم؟ هر وقت چیزی خواستید، خبرمان كنید!

همین‌طور مثل نوار ضبط، پشت سرهم می‌گفتم. چشمم به سرم‌هایی بود كه به دست و پای او وصل بود. خیره شده بود. ناگهان كلامم را با تركش قاطعیت برید: قبله كدام طرف است؟

             برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

ـ بله!

ـ قبله؟

نشانش دادم. گفت: تختم را برگردان!

ـ آخه نمی‌شه. شما تازه از اتاق عمل آمدید. خطرناك است. نباید تكانتان بدهیم. اطرافتان را ببینید. سرم‌ها و كیسه خون....

اعتنا نكرد:

ـ تخت مرا برگردانید!

آرام راهرو را نگاه كردم. كسی نبود. از ترس این‌كه الان پرستار ببیند و بیرونم كند و دیگر اجازه ورود ندهد، با ترس و لرز، تخت و پایه‌های سرم را جابه‌جا كردم. منتظر دستور بعدی شدم.

ـ خواهر، خاك تیمم دارید؟

ـ بله.

یك سینی كه خاك تیمم در آن بود، جلوی پنجره اتاق گذاشته بودند. آوردم. خدایا، كجا بگذارم؟ او كه نمی‌تواند تكان بخورد.

ـ خواهر، بگذار روی سینه‌ام.

هیچ جای سالمی در بدنش نبود. تركش‌های ریز و درشت تقریباً در همه جایش دیده می‌شد؛ بانداژ شده و بدون بانداژ. سینی را روی سینه‌اش گذاشتم. دست‌های مجروح و خسته‌اش (كه هردو سرم داشت) را كمی بالا برد و بعد سرش را با تمام قوتی كه داشت به اندازه نیم وجب بلند كرد. سعی می‌كرد دستش را به صورتش برساند، ولی نمی‌توانست. قلبم می‌خواست از دهانم بیرون بیاید. ذكر می‌گفتم. كمك می‌خواستم: یا صاحب‌الزمان(عج) یا زهرا(س)!

داشتم قالب تهی می‌كردم: الان اگر اتفاقی بیفتد، چه كنم؟

بالاخره سر انگشتش به نوك بینی‌اش رسید. دست‌ها را هم مسح كشید و اشاره كرد سینی را بردارم. نَفَس راحتی كشیدم. اشاره كرد به پیشانی‌اش كه مهر می‌خواهد. دیگر حرف نمی‌زد. او نمی‌خواست بعد از تیمم، دیگر كسی را غیر از خدا ببیند یا حس كند. وقتی نمازش شروع شد، بعضی چیزها را كمی فهمیدم.

نیت كرد. بالای سرش ایستادم. مهر را روی پیشانی‌اش گذاشته بودم. خودش این‌طور خواست. شروع كرد: بسم الله... ایاك نعبد و ایاك نستعین. و دوباره این جمله تكرار شد. آن‌قدر تكرار شد كه جانم به‌درد آمد. لرزی به مغزم افتاده بود كه غیر قابل وصف بود. انگار زیر تخت او زمین لرزه‌ای برپا شده بود. مجروح با تختش می‌لرزید. صورتش، بانداژ سرش و زیر سرش از اشك‌های او خیس شده بود. این دو جمله حیاتی و هویت بندگی‌اش را آن‌قدر با اشك و درد تكرار كرد كه از حال رفت.

ـ یا حسین(ع) از هوش رفت! چه خاكی بر سرم بریزم!

تا خواستم پرستار را صدا كنم، چشمانش را باز كرد. دوباره همان وضعیت تكرار شد. فكر كنم نیم ساعت طول كشید تا دو ركعت نماز را بخواند. خیلی خسته شده بود. آرامش در چهره‌اش دیده می‌شد. خیالم راحت شد كه حالش خوب است. نبض و تنفس هم خوب بود. خوابش برد. من هم آرام و كمی هم پاورچین، از ترس پرستار مسئول بخش و همین‌طور بیدارشدنش از اتاق خارج شدم و به اتاق دیگری رفتم.

منبع: ماهنامه‌ی امتداد




طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: داستان با موضوع شهید و شهادت، شهید، شهادت، امام حسین، یا زهرا، یا صاحب الزمان، حضرت زهرا (س)، امام زمان (عج)، پرستار، پرستاری، داستان در موضوع دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس، داستان با موضوع دفاع مقدس، داستان با موضوع شهادت، قبله، ترکش،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic