تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 09:54 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

افسران - داستان ما و کدخدایی که نمی‌خواست فرفره بسازیم

داستان «کدخدایی»که نمی‌خواست فرفره بسازیم

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های «کدخدا» داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای «بابابزرگ». گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های «کدخدا»، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

خبر که به گوش «کدخدا» رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی.

 

مشاهده در ادامه مطلب




طبقه بندی: داستانک، دولت دکتر روحانی در زیر ذره بین، سیاسی،
برچسب ها: داستانهای‌آموزنده داستانکهای‌آموزنده داستانهای‌کوتاه‌آموزنده داستانکهای‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌قشنگ‌وزیبا، داستانهای‌پندآموز داستانهای‌زیبای‌پندآموز داستانهای‌جذاب داستانهای جذاب‌و‌خواندنی داستانهای‌کوتاه‌قشنگ‌وزیبا، داستانهای‌زیباوخواندنی داستانهای‌قشنگ‌وخواندنی حکایتهای‌پندآموز ماجراهای‌جالب ماجراهای‌واقعی داستانهای‌طنز، داستانکهای‌طنز داستانهای‌کوتاه‌طنز، محموداحمدی‌نژاد دکترحسن‌روحانی سیدمحمدخاتمی دولت‌تدبیروامید آمریکا کدخدا، غنی‌سازی5درصد غنی‌سازی20درصد سانتیریفیوژ شهیدمصطفی‌احمدی‌روشن شهدای‌هسته‌ای، امام‌خامنه‌ای مقام‌معظم‌رهبری،
دنبالک ها: افسران جنگ نرم،

تاریخ : یکشنبه 6 بهمن 1392 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

افسران - دیدار دانشجوی مشروب خور با آیت الله بهجت (( حتما بخونین ))

دانشجو بود… دنبال عشق و حال، خیلی مقید نبود، یعنی اهل خیلی کارها هم بود، تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی….

از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم… قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت(ره) هم دیدار داشته باشن.. از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه…

مشاهده در ادامه مطلب




طبقه بندی: آیت الله بهجت (ره)، معرفتی و دینی، کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی، داستانک،
برچسب ها: داستانهای‌آموزنده داستانکهای‌آموزنده داستانهای‌کوتاه‌آموزنده، داستانکهای‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌پندآموز، داستانهای‌زیبای‌پندآموز داستانهای‌جذاب داستانهای جذاب‌و‌خواندنی داستانهای‌کوتاه‌قشنگ‌وزیبا، داستانهای‌زیباوخواندنی داستانهای‌قشنگ‌وخواندنی حکایتهای‌پندآموز ماجراهای‌جالب ماجراهای‌واقعی، داستانهای‌طنز داستانکهای‌طنز داستانهای‌کوتاه‌طنز، حضرت مهدی (عج) گناه ترک‌گناه شرب‌خمر مشروب عشق‌وحال، دیداردانشجوی‌مشروب‌خورباآیت‌الله‌بهجت قم انتظار دانشگاه‌ودانشجو،
دنبالک ها: افسران جنگ نرم،

تاریخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : دوشنبه 16 دی 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«داستان فرشتة بیکار»

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید: شما چکار می‌کنید؟

 

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم.

 

مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند....

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان‌فرشته‌بیکار، دعاهای‌مستجاب خدایاشکر فرشتگان عجله، داستانهای‌آموزنده داستانکهای‌آموزنده داستانهای‌کوتاه‌آموزنده داستانکهای‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌قشنگ‌وزیبا، داستانهای‌پندآموز داستانهای‌زیبای‌پندآموز داستانهای‌جذاب داستانهای جذاب‌و‌خواندنی، داستانهای‌کوتاه‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌زیباوخواندنی داستانهای‌قشنگ‌وخواندنی، حکایتهای‌پندآموز ماجراهای‌جالب ماجراهای‌واقعی داستانهای‌طنز داستانکهای‌طنز، داستانهای‌کوتاه‌طنز،

تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392 | 12:24 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : سه شنبه 10 دی 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

این مرد برای تو شوهر نمی شود! 

سر سفره عقد نشسته بودیم، عاقد که خطبه را خواند، صدای اذان بلند شد.

حسین برخاست، وضو گرفت و به نماز ایستاد، دوستم کنارم ایستاد و گفت: این مرد برای تو شوهر نمی شود.

متعجب و نگران پرسیدم: چرا؟

گفت: کسی که این قدر به نماز و مسائل عبادی اش مقید باشد، جایش توی این دنیا نیست.




طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا، داستانک،
برچسب ها: نماز مسائل‌عبادی وضو صدای اذان، خطبه‌عقد سفره‌عقد، شهادت شهید و شهادت یاد شهدا 8 سال دفاع مقدس 8 سال دفاع مقدس جملاتی زیبا درباره شهید جملاتی زیبا درباره شهید و شهادت جملاتی زیبا درباره هفته دفاع مقدس، جملاتی زیبا درباره جبهه و جنگ جملاتی زیبا درباره شهدا جملاتی زیبا درباره شهادت جملاتی زیبا درباره شهید گمنام، اس ام اس شهید گمنام پیامک شهید گمنام جملات زیبا درباره شهید جملات زیبا درباره شهدا، جملات زیبا درباره شهادت جملات زیبا درباره شهید و شهادت، جملات زیبا درباره شهید گمنام جملات زیبا درباره دفاع مقدس جملات زیبا درباره هفته دفاع مقدس مین رفاقت با شهدا راه شهدا پروانه خاکی خون شهید خون شهدا خون شهیدان راه شهید راه شهدا راه شهادت منتظران شهادت شهدای آخر الزمان سنگر بسیج بسیجی پیام شهید پیام شهدا کلام شهید سخن شهید کلام شهدا سخن شهدا،
دنبالک ها: شجره طیبه صالحین،

تاریخ : شنبه 30 آذر 1392 | 12:51 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1392 | 07:15 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1392 | 01:56 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : جمعه 24 آبان 1392 | 02:25 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : شنبه 18 آبان 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«ساعت گمشده»

(داستان کوتاه)

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

 

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

 

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

 

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان‌کوتاه‌ساعت‌گمشده کشاورزی کودکان کودکی کامیابی آرامش زندگی، داستانهای‌آموزنده داستانکهای‌آموزنده داستانهای‌کوتاه‌آموزنده داستانکهای‌قشنگ‌وزیبا، داستانهای‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌پندآموز داستانهای‌زیبای‌پندآموز داستانهای‌جذاب، داستانهای جذاب‌و‌خواندنی داستانهای‌کوتاه‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌زیباوخواندنی، داستانهای‌قشنگ‌وخواندنی حکایتهای‌پندآموز ماجراهای‌جالب ماجراهای‌واقعی، داستانهای‌طنز داستانکهای‌طنز داستانهای‌کوتاه‌طنز،
دنبالک ها: امید نیوز،

تاریخ : شنبه 18 آبان 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گروه اینترنتی خورشید 

«ساندویج خوشمزه فرودگاه»

(داستان کوتاه)

سالن فرودگاه به نسبت خلوت بود و به نظر می رسید در این ساعت روز هواپیماها هم خیلی پرواز نمی کنند. گرمای ظهر، یوتا را حسابی خسته کرده بود و توان ایستادن نداشت. یک لیوان لیموناد خنک گرفت و روی اولین صندلی نشست. اینقدر خسته بود که حتی توان نداشت چشم هایش را باز نگه دارد.

                   مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: زندگی مشترک، داستانک،
برچسب ها: داستان کوتاه ساندویج خوشمزه فرودگاه، لیموناد همسر شوهر پرواز مادرودختر مسافر انتظار صبر اطلاعات‌پرواز رستوران، داستانهای‌آموزنده داستانکهای‌آموزنده داستانهای‌کوتاه‌آموزنده داستانکهای‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌پندآموز داستانهای‌زیبای‌پندآموز داستانهای‌جذاب داستانهای جذاب‌و‌خواندنی داستانهای‌کوتاه‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌زیباوخواندنی داستانهای‌قشنگ‌وخواندنی حکایتهای‌پندآموز ماجراهای‌جالب ماجراهای‌واقعی داستانهای‌طنز داستانکهای‌طنز داستانهای‌کوتاه‌طنز،

تاریخ : جمعه 17 آبان 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«حکایت جالب سگ و مرد قصاب»

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.

کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین» . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

 

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.

سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

 

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستانهای‌آموزنده داستانکهای‌آموزنده داستانهای‌کوتاه‌آموزنده داستانکهای‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌پندآموز داستانهای‌زیبای‌پندآموز داستانهای‌جذاب داستانهای جذاب‌و‌خواندنی داستانهای‌کوتاه‌قشنگ‌وزیبا داستانهای‌زیباوخواندنی داستانهای‌قشنگ‌وخواندنی حکایتهای‌پندآموز ماجراهای‌جالب ماجراهای‌واقعی داستانهای‌طنز داستانکهای‌طنز داستانهای‌کوتاه‌طنز، حکایت جالب سگ و قصاب قصابی سوسیس ران دهان‌سگ دلار گوشت باهوش‌ترین‌سگ پائولوکوئلو،

تاریخ : جمعه 3 آبان 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : پنجشنبه 18 مهر 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

داستان کوتاه زیبای

اعتماد به مردمان مترویی!!!

یه روز که داشت سوار مترو میشد نزدیک در ورودی، یه تابلو توجهش رو جلب کرد: "این مغازه واگذار می‌شود" ... خودش بود! تمام چیزی که لازم داشت همین بود! ترکیب کار تو ذهنش، خیلی شفاف و روشن شکل گرفته بود.

 

«مغازه کوچک دم در ورودی مترو»

 

چایی شیرین و ساندویچ نون و پنیر تو ظرف یکبار مصرف که سرپایی هم میشد خوردش.

بله کارها ردیف شده بود. اجاره مغازه که رسمی شد لوازم رو مستقر کرد و شروع کرد به کار.

تابلو زد: "صبحانه علی آقا"، مردم هم از همون روز اول استقبال خوبی نشون دادن.

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان کوتاه اعتماد به مردمان مترویی، ‌مترو، ساندویچ، ظروف یکبار مصرف، نان سنگک، چای داغ، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،
دنبالک ها: گروه اینترنتی خورشید،

تاریخ : یکشنبه 7 مهر 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

                       

امام خمینی (ره):

روزی متوجه شدیم شیخ ما (آیت الله شاه آبادی) دو ماه است برای یک طلبه ای حاشیه ملاعبدالله می گوید. تعجب کردیم چطور بعد از تدریس 9 درس سنگین قبول کردند.

با طلبه صحبت کردیم، قبول نکرد با کسی دیگر ادامه دهد، می گفت: «در روی کره زمین غیر از آقای شاه آبادی از کس دیگر درس نمی گیرم.»

پیش استادمان رفتیم، آرام شروع کردیم که ایشان را طبق قائده «الأهم فلأهم» متقاعد کنیم که استراحت کنند و .... خوب که حرف زدیم و ساکت شدیم و فکر کردیم متقاعد شدند فرمودمند:

«انسانی از من تقاضایی کرده و من در حد امکانم تقاضایش را برآورده می کنم!»

 

(شادی روح پر فتوح امام و استاد امام صلوات)

 

(با تشکر از دوست عزیزم جناب آقای رجایی)




طبقه بندی: حضرت امام خمینی (ره)، معرفتی و دینی، داستانک،
برچسب ها: امام خمینی (ره)، آیت الله شاه آبادی استاد حضرت امام (ره)، طلبه، حاشیه ملاعبدالله، کره زمین، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده،

تاریخ : جمعه 29 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : پنجشنبه 28 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«هدیه فارغ التخصیلی»

(داستان کوتاه)

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: ...

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان کوتاه هدیه فارغ التحصیلی، ماشین اسپرت، عصبانیت، انجیل، کتاب مقدس، خانه زیبا، جشن فارغ التحصیلی، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«احترام به پدر و مادر»

(داستانک)

در اولین صبح ازدواجشان، زن و شوهــر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند.
ابتدا پدر و مادر پسر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند. اما چون از قبل توافق کرده بودند، هیچکدام در را باز نکردند.

ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند. اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت: نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم!

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان کوتاه احترام به پدر و مادر، شادی، ‌مهمانی، فرزند دختر، فرزند پسر، زن و شوهر، اشک، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

تاریخ : دوشنبه 25 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : یکشنبه 24 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : جمعه 22 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«شاهینی که پرواز نمی کرد»

(داستان کوتاه)

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

 

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

 

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.

 

روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

تاریخ : پنجشنبه 21 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«بی شرمانه زیستن!!!»

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

 

گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.

 

حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند.

پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت ...

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان کوتاه بیشرمانه زیستن، گرگ و چوپان، سگ گله، لبخند زدن، ایمان، تفنگ، عشق، عاشق، آدمیت، انسانیت، رباخواری، گرانفروشی، سیاستمدار خودباخته، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز، دوستی و دشمنی،

تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

 

«چشمه»

در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و در آب می‌افکند.

 

آب فریاد زد: های، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟...

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: نماز، داستانک،
برچسب ها: داستان کوتاه چشمه، باغ، سبزه و سنبل، عاشق، غرور، سجده، رعد و برق بهاری، زندانی، هدیه، فقیر، پیراهن یوسف (ع)، حضرت یعقوب (ع)، آب حیات، حقیقت، پیام آزادی، صدای آب، شراب، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

تاریخ : سه شنبه 19 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : سه شنبه 19 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«ذکاوت بوعلی سینا»

«با تشکر از مهرداد عزیز»

 

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

 

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.

 

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم ...

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان زکاوت بوعلی سینا، اسب، شکستگی لگن، گرسنگی و تشنگی، عطش، شکم گاو، حرص و ولع، طبابت، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

شیرینی به دنیا آمدن بچه!

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ، افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود.

 

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...

 

بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت: «این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.»

 

به همشون «باقالی پلو با ماهیچه بده» خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

 

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف. از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه!

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان شیرینی به دنیا آمدن بچه، کنجکاوی، باقالی پلو با ماهیچه، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«درخت مشکلات»

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند. موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند. قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید. نجار گفت :

 

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان کوتاه درخت مشکلات، قصه، همسر، فرزند، نجاری، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

تاریخ : شنبه 16 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«پولِ دودِ کباب!!!»

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: پول، کباب، گوشت، فقیر، گرسنگی، داستان پول دود کباب، حکایت پول دود کباب، ملانصرالدین و پول دود کباب، داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز،

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3