تبلیغات
اوج پرواز - مطالب طنز
تاریخ : پنجشنبه 10 بهمن 1392 | 10:40 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : پنجشنبه 10 بهمن 1392 | 12:04 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : شنبه 30 آذر 1392 | 01:12 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : جمعه 29 آذر 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : دوشنبه 18 آذر 1392 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : جمعه 12 مهر 1392 | 12:05 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : یکشنبه 24 شهریور 1392 | 07:12 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : یکشنبه 24 شهریور 1392 | 06:47 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : جمعه 8 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«چند می فروشی؟»

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.

 

یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن زد و در دم کشته شد.

 

در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد.

هر وقت...

یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد،  اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک، طنز،
برچسب ها: داستانهای آموزنده، داستانکهای آموزنده، داستانهای کوتاه آموزنده، داستانکهای قشنگ و زیبا، داستانهای قشنگ و زیبا، داستانهای پند آموز، داستانهای زیبای پندآموز، داستانهای جذاب، داستانهای جذاب و خواندنی، داستانهای کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایتهای پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستانهای طنز، داستانکهای طنز، داستانهای کوتاه طنز، آسایش، همسر، کشیش، مراسم تشییع جنازه، داستان چند می فروشی؟،

تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 02:34 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 | 12:04 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 | 01:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 01:24 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : دوشنبه 14 اسفند 1391 | 04:04 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!


پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟


زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم


ماموران مدرک خواستند،


زن و مرد گفتند نداریم !


ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!


زن و مرد گفتند ...


برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،


ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،


ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنکه آنهاهنگام صحبت کردن و راه رفتن،باهم بااحساس حرف میزنند،


ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،


می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،


اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود!

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،


ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،


ما لباسهای کهنه تنمان است.. !


هشتم، ...


ماموران گفتند:


خیلی خوب، بروید، بروید،.. فقط بروید ... !

چرا باید بعد از مدتی عشق زن و شوهر به هم کم بشه!!!!




طبقه بندی: داستانک، کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی، طنز،
برچسب ها: بهترین لباس، بستنی، احساس عاطفی، ماموران پلیس، زن و مرد، زن و شوهر، نشانه های زن و شوهر، نگاه، کیک، لبخند، داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستان طنز، داستانک طنز، داستان کوتاه طنز،
دنبالک ها: داستانهای کوتاه عشق،

تاریخ : دوشنبه 14 اسفند 1391 | 01:49 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

کش شلوار

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،

یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.

یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره،

یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!

دیگه پاک قاطی می کنه با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته،

یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده . خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه:

آقا ! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه :

والله … داداش… خدا پدرت رو بیامرزه وایستادی!…کش شلوارم گیر کرده به آیینه بغلت!!!!

نتیجه اخلاقی

اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارند ببینید کش شلوارشان! به کدام مدیر گیر کرده…!




طبقه بندی: داستانک، طنز،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستان طنز، داستانک طنز، داستان کوتاه طنز، نتیجه اخلاقی، موتور گازی، بنز آخرین سیستم، اتوبان، سرعت، سرعت در اتوبان، تیر، بغل، داستانک کش شلوار، بی استعدادی، کمال،
دنبالک ها: داستانهای کوتاه عشق،

تاریخ : دوشنبه 14 اسفند 1391 | 01:25 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

انشای یک بچه دبستانی درباره خارجی ها

پدرم همیشه می‌گوید:

"این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند"

البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.
تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید:

"در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم.

اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم!!! تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند!!! این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند!!! اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند!!!

مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده!!! اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند!!! پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم!!!

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و  تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست!!! وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم.

اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیوم پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند.  پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند!!! ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav uبنویسند!!! واقعن جای تعسف دارد.
این بود انشای من

نتیجه اخلاقی:

حالا این یه طنز بود ولی واقعا چند درصد از آدمهای دور و بر ما هستند که در حد همین کوچولوی دبستانی اطلاعات دارند و می خواهند برای همه چیز نظر بدن؟؟!!




طبقه بندی: داستانک، طنز،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستان طنز، داستانک طنز، داستان کوتاه طنز، داستان انشای بچه دبستانی، ایران، خارجی ها، آمریکا، سیکل، کالیفرنیا، آرنولد شوارتزینگر، برجهای بلند، فیلم، آجر، ماهواره، بوس، بغل، فیلمهای ایرانی، آمار طلاق، زن و شوهر، فرار نخبه های علمی کشور، فرار مغزها، بیل گیتس، خانواده کارگری، اختراع برق، تلوزیون، تاریکی، بی بی سی، انگلیسی، کلاس زبان، خر، آی کی یو، l love you،
دنبالک ها: داستانهای کوتاه عشق،