تاریخ : چهارشنبه 3 مهر 1392 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | 12:03 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چون دم رحمـان بود کـو از یمن     می رسد سوی محمد بی دهن

 

نفحات حضرت حق همواره در جهان هستی جاری و ساری است و آیات و نشانه های او به اشکال گوناگون در عالم ظاهر می شود. به عنوان مثال: بانگ رعد در فصل بهار، نوید شکوفایی و سرسبزی باغ ها و بستان ها را می دهد؛ صدای آب نویدبخش تشنگان است؛ نَفَس حضرت عیسی (ع) مردگان را زنده می سازد؛ عطر یوسف پیامبر (ع) چشمان نابینای یعقوب را شفا می بخشد؛ و بوی اویس قرن از راه دور شامۀ رسول خدا را می نوازد.


این بیت ناظر است به زندگی یکی از یاران امیرالمومنین (ع) به نام اویس قرنی که بی آنکه حضرت محمد (ص) را ببیند، به او دلبستگی شدید پیدا کرد. اویس قرنی در یمن می زیست و با شنیدن خبر ظهور پیامبر اسلام و دریافت پیام الهی او، بی آنکه رسول خدا را ببیند، به او ایمان آورد و مجذوب پیغمبر خدا شد. اویس در آن ایام به نگهداری از مادر پیر و فرتوت خود مشغول بود و مادرش به او اجازه سفر و تنها گذاشتن او را نمی داد. بالاخره پس از مدتی اویس موفق شد رضایت مادر را برای دیدار پیامبر جلب کند. اویس برای دیدار رسول خدا راهیِ مدینه شد و چون پس از طی راهی طولانی به مدینه رسید، پیامبر را در شهر نیافت. چندی به انتظار نشست، لکن سفر رسول خدا طولانی شد و مهلت مادر خاتمه یافت. اویس ناگزیر بدون دیدار با رسول خدا، مدینه را به قصد خدمت مادر ترک گفت. چون پیامبر به مدینه بازگشت، به یاران خود فرمود: من نَفَس خدای رحمان را از سمت یمن استشمام می کنم.
 

  که محمد گفته بر دست صبا       از یـمـن می آیـدم بـوی خــدا
 
بوی رامین می رسد از جان ویس      بوی یزدان می رسد هم از اویس
 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: چون دم رحمـان بود کـو از یمن، نفحات حضرت حق، اویس قرنی، جهان هستی، امیرالمومنین (ع)، حضرت محمد (ص)، یوسف پیامبر (ع)، دلبستگی شدید، پیامبر اسلام، فصل بهار، رعد، یعقوب نبی، باغ و بستان، آیات و نشانه های حق، مدینه، یمن، رسول خدا، مادر، خدای رحمان، رضایت مادر، سفر، صبا، یزدان، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 1 بهمن 1391 | 01:47 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«نواده حبابه والبیه»

از فضایل و سیره امام حسن عسگری (ع)

حبابه والبیه زنى بود كه در كوفه به خدمت امیرالمؤمنین (ع) رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین! خدا تو را رحمت كند، دلیل امامت چیست؟ امام سنگى را نشان داد و فرمود: آن سنگ (1) را پیش من آور، زن سنگ را پیش امام آورد، حضرت مهر خودش را به سنگ زد (اثر مهر در سنگ آشكار شد). بعد فرمود: یا حبابه! وقتى كه یك نفر ادعاى امامت كرد و توانست مانند من این سنگ را مهر كند بدان او امام مفترض الطاعة است.


این زن تا زمان امام رضا (ع) زنده ماند، با معجزه امام سجاد (ع) جوانى به او بازگشت و سنگ را تا مهر امام ثامن (ع) رسانید، آنگاه فرزندان وى در زمان امامان دیگر این كار را ادامه دادند.


ثقه جلیل‏القدر داود بن قاسم جعفرى گوید: نزد امام حسن عسكرى (ع) بودم كه به امام گفتند: مردى از اهل یمن اجازه ورود مى‏خواهد، امام اجازه فرمود، دیدم مردى بلند قامت و قوى بازو داخل شد، به امام سلام ولایت داد، حضرت جواب داده و امر به نشستن كرد.


او در نزد من و چسبیده به من نشست، من به خود گفتم: اى كاش مى‏دانستم این شخص كیست؟ امام (ع) فرمود: این از فرزندان آن زنى است كه پدران من سنگى كه او داشت مهر كرده‏اند، و اثر مهرشان در آن نقش شده است، آن را آورده است تا من نیز مهر كنم. بعد فرمود: سنگ را بیاور، او سنگ را بیرون آورد، دیدم جایى از آن صاف است و مهر نخورده .


ابو محمد عسكرى (ع) آن را گرفت، مهر خویش بیرون آورد و آن را مهر كرد، گویى الان نقش مهر را مى‏بینم كه «الحسن بن على» بود، من به مرد یمانى گفتم: تا به حال امام را دیده بودى؟ گفت: نه واللّه ولى مدتى بود كه به دیدارش شایق بودم، گویى الساعه جوانى كه او را ندیده بودم نزد من آمد و گفت: برخیز به محضر امام برو، من وارد خدمتش شدم.


سپس مرد یمانى برخاست و مى‏گفت: «رحمة الله و بركاته علیكم اهل البیت ذریة بعضها من بعض اشهد بالله ان حقك الواجب كوجوب حق امیرالمؤمنین والائمة من بعده صلوات الله علیهم اجمعین» آنگاه رفت و دیگر او را ندیدم.
ابو هشام گوید: از او پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: نام من مهجع پسر صلت پسر عقبه، پسر سمعان، پسر غانم، پسر ام غانم و آن زن اعرابیه یمنى صاحب سنگى است كه امیرالمؤمنین (ع) بر آن مهر زد و فرزندانش مهر زدند تا زمان امام أبى الحسن رضا (ع).

مجلسى رحمة الله آن را در بحار: ج 50 ص 302 از ابوهاشم از اعلام الورى نقل كرده و اشعار ابوهاشم را نیز درباره آن آورده است .

پی نوشت ها

1- عبارت عربى «حصاة» است ظاهراً منظور سنگ كوچكى است .

منبع: سایت شهید سید مرتضی آوینی




طبقه بندی: فضایل و سیره امام حسن عسگری (ع)،
برچسب ها: فضایل و سیره امام حسن عسگری (ع)، بحار الانوار، ابوهاشم، امیرالمومنین (ع)، امام رضا (ع)، جوانی، مهر، علامه مجلسی، ابومحمد عسگری (ع)، سنگ، فرزند، معجزه امام سجاد (ع)، حبابه والبیه،
دنبالک ها: سایت شهید سید مرتضی آوینی،

تاریخ : سه شنبه 7 آذر 1391 | 01:30 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

در گلستان شهدای انقلاب اسلامی، گل‌های كمیابی وجود دارند كه تنها با تفحص و جستجوی فراوان به چشم می‎آیند. شهید كمال كورسل نیز از آن گل‎های نادری است كه به نفس حق باغبان انقلاب اسلامی‎، در گلستان اسلام ناب محمدی رویید و در معركه دفاع مقدس پرپر شد.

شهید کمال کورسل

یك نفر بود مثل آدم‌های دیگر، موهایی داشت بور با ریشی نرم و كم‎پشت و سنی حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهای مراكش و مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح. "ژوان " دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراكش رفت و مسلمان شد.
محال بود زیر بار حرفی برود كه برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و بااخلاص از آن دفاع نكند. در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را كه به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌كردند. یكی از آنها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا كرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست كه بازهم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند.
بعد از مدتی، رفت و‌آمد "ژوان كورسل " با دانشجوهای ایرانی كانون پاریس، بیشتر شد. غروب شب جمعه‌ای، یكی ازدوستانش "مسعود " لباس پوشید برود كانون برای مراسم، "ژوان " پرسید: "كجا می‌ری؟ " گفت: "دعای كمیل " ژوان گفت: "دعای كمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم! " گفت: "بفرمایید " .
چون پدرش مراكشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با "مسعود " رفت و آخر مجلس نشست. آن شب "ژوان " توسل خوبی پیدا كرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند.
هفته آینده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطرزده گفت: "بریم دعای كمیل ".
گفتند: "حالا كه دعای كمیل نمی‌روند "؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.
یك روز بچه‌های كانون، دیدند "ژوان " نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد دیدند كه بر مُهر سجده می‌كند. "مسعود " شیعه شدن او را جشن گرفت.
وقتی از "ژوان " پرسید: "كی تو رو شیعه كرد؟ " او جواب داد: "دعای كمیل علی(ع) ".
گفت: "می‌خواهم اسمم رو بذارم علی ".
"مسعود " گفت: "نه، بذار شیعه بودنت یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین(ع). "
گفت: "پس چی؟ "
ـ "هرچی دوست داری "
گفت: "كمال "
چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب كرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی كه هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.
مادرش، خیلی ناراحت بود. می‌گفت: "شما بچه منو منحرف می‌كنید ".
بچه‌ها گفتند: "چند وقتی مادرت را بیار كانون " بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.
كتابخانه كانون، بسیار غنی بود. "كمال " هم معمولاً كتاب می‌خواند. به خصوص كتاب‌های شهید مطهری.
خیلی سؤال می‌كرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می‌گرفت، وقتی هم می‌گرفت ضایع نمی‌كرد و به خوبی برایش می‌ماند.
یك روز گفت: "مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم ".
ـ "برو پی كارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی كنی. برو درست را بخوان. " آن زمان دبیرستانی بود.
رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: "كارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت كردم. بنا شده برم عراق. از راه كردستان هم قاچاقی برم قم. " با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت.
مسعود گفت: "تو كه فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم كه داری، معلومه ایرانی نیستی!
خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت كردند و آنها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.
ظرف پنج ـ شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌كرد.
اجازه نمی‌داد یك دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: "معنا ندارد كسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود. "
خیلی راحت می‌گفت: "من كار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید كه چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه كنم. "
یك كتاب "چهل حدیث " و "مسأله حجاب " را به زبان فرانسه ترجمه كرد.
همیشه دوست داشت یك نامی از امیرالمؤمنین(ع) روی او بماند. می‌گفت: "به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی(ع) و من هست. "
یك روز از "مدرسه حجتیه " زنگ زدند كه آقا پایش را كرده توی یك كفش كه من زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمی‌كند.
مسعود گفت: "حالا چه زنی می‌خواهی؟ "
گفت: "نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد. "
مسعود هم گفت: "این زنی كه تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌كند. "
هرچه توجیهش كردند، فایده نداشت.
"مسعود " یاد جمله‌ای از كتاب حضرت امام افتاد كه توصیه كرده بودند "طلبه‌ها، چند سال اول تحصیل را اگر می‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند. "
رفت كتاب را آورد. گفت: "اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته. "
جمله را كه خواند، كتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فكر كرد و فكر كرد. بعد از چند دقیقه سكوت گفت: "باشه ".
خیلی به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع، دستورات اهل بیت(ع) است.
هروقت‌ ما گفتیم: "امام " می‌گفت: "نه! حضرت امام ".
یك روز رفت پیش مسعود و گفت: "می‌خواهم برم جبهه " ایام عملیات مرصاد بود.
مسعود گفت: "حق نداری " .
گفت: "باید برم ".
مسعود: "جبهه مالی ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان ".
گفت: "نه! حضرت امام گفتند واجب است. "
فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.
از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نكرد، ولی هرروز یك‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.
چقدر راحت این قوس صعودی را طی كرد، چقدر سریع.
كمال، آگاهانه كامل شد و در یك كلام، بنده خوبی شد.
یكی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر "كمال كورسل " شهید نمی‌شد، امروز با یك دانشمند روبه‌رو بودیم، شاید با روژه‌ گارودی دیگر!
كمال عزیز! ریشه‌های باورت در ضمیر ما، تا همیشه سبز باد!

راوی : سید مسعود معصومی

ویژه‌نامه سی سالگی دفاع مقدس در خبرگزاری فارس

با تشکر از وبلاگ مهاجر



طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: شهیدی از فرانسه، شهید، شهادت، شهدا، دفاع مقدس، هشت سال دفاع مقدس، هفته دفاع مقدس، گلستان شهدای انقلاب اسلامی، شهدای غیر ایرانی در جنگ تحمیلی، هشت سال جنگ تحمیلی، شهید کمال کورسل، باغبان انقلاب اسلامی، گلستان، اسلام ناب محمدی، جنگ، جبهه و جنگ، مراکش، دین مسیح، اخلاص، نماز جمعه، اهل سنت، پاریس، امام خمینی (ره)، فرانسه، شهید ژوان کورسل، دانشجوهای ایرانی کانون پاریس، شب جمعه، دعای کمیل، عطر، شیعه، امام علی (ع)، امیرالمومنین (ع)، شهدای مسیحی، شهدای اقلیتهای مذهبی، شهید مرتضی مطهری، کتابهای شهید مطهری، غربت زندگی، زبان فارسی، مدرسه حجتیه قم، عراق، دختر خوشگل، دختر سیده، بهشت، طلبگی، اهل بیت (ع)، عملیات مرصاد، لشگر بدر، روژه گارودی، خبرگزاری فارس، بسیجی، دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه، آنتی ویروس نود 32، NOD 32،
دنبالک ها: مهاجر،

تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1391 | 02:04 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

« معرفت النفس 10»

«جلسة چهارم/ قسمت دوم»

«دعوای علامه حسن زادة آملی با شیطان در خواب»

علامه حسن زاده می فرمودند که ما در خواب دیدیم که با یک قول بزرگی (شیطان) داریم دعوا می کنیم و بعد از کلی زدن و خوردن، دست این قول را گرفتم و گذاشتم توی دهانم و شروع کردن به گاز گرفتن. بعد از شدت درد بیدار شدم و دیدم که دست خودم را دارم گاز می گیرم. و فرمودند که آن قول و شیطانی که با او دعوا می کردم خودم بودم و باید با خودم مبارزه کنم.

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: معرفت النفس (استاد اصغر طاهرزاده)،
برچسب ها: معرفت النفس، انسان شناسی، استاد اصغر طاهرزاده، مجموعه فرهنگی و علمی سفیران بصیر علوی، قوه خیال، سرطان، سرطان خون، سرطان حنجره، تاثیرات تلقین، تلقین به نفس، سکته قلبی، مرگ، بیماری، فرانسه، شکنجه، مولوی، داستانی از مولوی، ازدواج، عشق، عاشق و معشوق، کوهنوردی، مارهای سمی، لذت، زندگی، مثنوی مولوی، سمرقند، مسجد، نماز، فشار قبر، عالم خواب، اراده تکوینی، اراده تشریعی، امیرالمومنین (ع)، امام علی (ع)، شیطان، علامه حسن زاده آملی،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات