تاریخ : جمعه 7 تیر 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : دوشنبه 13 خرداد 1392 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آرمیتا رضایی نژاد

یكی بود،یكی نبود،زیر گنبد كبود
دختر قصه ی ما ،آرمیتا نشسته بود

دفتر نقاشی شو روی پاش گذاشته بود
اشكی از چشاش چكید ،بغض اون شكسته بود

عكس باباشو كشید:عینكی روی چشاش
پیرهنش سبز و قشنگ؛اینم از رنگ موهاش

خودشو كشید توی آغوش گرم بابا
گیسوهاش بلندن و شده مثل پریا

"باباجون یادش بخیر شبای حضور تو
حالا كار من شده،شب به شب مرور تو

مگه بم قول ندادی،كه میریم امام رضا
تنهامون گذاشتی و ،رفتی تو پیش خدا؟

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا، شعر و ادبیات، آرمیتا رضایی نژاد،
برچسب ها: آرمیتا، ‌شهید داریوش رضایی نژاد، بهشتی، آغوش گرم بابا، شادی، بازی، خنده، غصه، آرزو، امام رضا (ع)، شعر برای آرمیتا، دفتر نقاشی،
دنبالک ها: وبسایت شهید داریوش رضایی نژاد،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات