تاریخ : یکشنبه 18 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مردۀ خود را رها کردست او          مـردۀ بیـگـانـه را جـویـد رفـو

 

این بیت ناظر به داستانی است که در زمان حضرت عیسی (ع) اتفاق افتاد. در آن ماجرا یکی از همراهان آن حضرت از ایشان درخواست کرد که اسم اعظم حضرت حق را به او بیاموزد تا او نیز همچون عیسای روح الله مردگان را زنده کند. عیسی علیه السلام به او گفت: در این باره خاموشی گزین و از من چنین چیزی طلب مدار که این کار از تو برنیاید. آن مرد بر بی خردی خود اصرار ورزید اما حضرت عیسی به تعلیم اسم اعظم به او رضایت نداد. مرد گفت: حال که اسم اعظم را به من نمی آموزی، لااقل آن را بر این استخوان های مرده بخوان تا زنده شوند. سرانجام حضرت عیسی دعایی خواند و آن استخوان ها جان گرفتند و به شیر سیاه و  خشمگینی مبدل شدند که ناگهان برجهید و آن مرد را از هم درید. در آن هنگام عیسای مسیح رو به درگاه خداوند کرد و گفت: خداوندا، این مرد دلمردگی و بیماری های باطنی خود را نمی نگریست، آنگاه می خواست دانشِ زنده کردن مردگان را بیاموزد! او برای زنده کردن مردگان غصه می خورد و در پی حیات بخشیدن به دیگران بود، اما نمی دانست که دانستنِ اسم اعظم یا دعای مخصوصِ زنده شدن مردگان، به تنهایی کافی نیست. همانگونه که عصا باید در دستان چون موسایی قرار بگیرد تا به اژدها مبدل شود، اسم اعظم خداوند نیز باید از لسان چون عیسایی جاری شود تا مرده ای را زنده کند.

 

گفت خامش کن که آن کار تو نیست

لایـق انـفـاس و گـفـتـار تـو نـیـسـت

کان نفس خواهد ز باران پاکتر          وز فـرشـتـه در روش درّاک تـر

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مردۀ خود را رها کردست او، حضرت عیسی (ع)، اسم اعظم حضرت حق، عیسای روح الله، مردگان، زنده شدن مردگان توسط عیسی (ع)، بی خردی، استخوان های مرده، دعا، شیر، عیسای مسیح، دلمردگی، بیماری های باطنی، دانشِ، زنده کردن مردگان، غصه، تنهایی، اژدها، گفت خامش کن که آن کار تو نیست، فرشـتـه، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 13 آبان 1391 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مکر آن باشد که زندان حفره کرد          آنکه حفره بست آن مکری است سرد

تدبیر و چاره اندیشیِ خردمندانه و هوشیارانه آن است که انسان برای خروج از زندان های خودساخته راهی بیابد و با حفره کردن در حصار زندان مسیری برای آزادی خود بگشاید و خود را از قید و بند زندان نفس برهاند؛ نه اینکه روزنه ها را محدود کند و با بی خردی و سوءتدبیر راه های فرار از زندان را بر خود ببندد و منفذها را کور سازد. جلال الدین می گوید: این جهان و تعلّقات آن زندان انسان است و ما همه زندانیان آنیم. چاره آن است که منفذی بگشاییم و خود را از این زندان برهانیم و به سرزمین نورانیِ جان داخل شویم.

این جهان زندان و ما زندانیان          حفره کن زندان و خود را وارهان

غفلت از توانایی های جان و از یاد بردن منشأ قدرت در جهان، مصداق دنیا و دنیاخواهی است. در حقیقت پشت کردن به خدای هستی، روی کردن به دنیا و ورود به زندان است.

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، زندان، تدبیر و چاره اندیشی، انسان، زندان نفس، آزادی، بی خردی، سوء تدبیر، حصار تن، مسیر آزادی، منشأ قدرت در جهان، آنتی ویروس نود 32،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات