تاریخ : چهارشنبه 5 تیر 1392 | 12:02 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

وقتی به پاهای سعید ترکش خورد و قطع شد، برای اینکه صدای ناله‌اش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گِل کرده بود.

 

                

                  مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: عملیات کربلای 4، ترکش، معبر، گردان غواصی اهواز، استان خوزستان، هجرت، مرگ، گناه، امام حسین (ع)، پیکر شهدا، ایثار، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، جبهه، جبهه و جنگ، پلاک، هفته دفاع مقدس، یاد شهدا، یاد شهید، 8 سال دفاع مقدس، جملاتی زیبا درباره شهید، جملاتی زیبا درباره شهید و شهادت، جملاتی زیبا درباره هفته دفاع مقدس، جملاتی زیبا درباره جبهه و جنگ، جملاتی زیبا درباره شهدا، جملاتی زیبا درباره شهادت، جملاتی زیبا درباره شهید گمنام، جملات زیبا درباره شهید، جملات زیبا درباره شهدا، جملات زیبا درباره شهادت، جملات زیبا درباره شهید و شهادت، جملات زیبا درباره شهید گمنام، جملات زیبا درباره دفاع مقدس، جملات زیبا درباره هفته دفاع مقدس، مین، رفاقت با شهدا، راه شهدا، پروانه، خاکی، خون شهید، خون شهدا، خون شهیدان، راه شهید، راه شهادت، منتظران شهادت، شهدای آخر الزمان، ایمان، جهاد، سنگر، بسیج، بسیجی، پیام شهید، پیام شهدا، کلام شهید، سخن شهید، کلام شهدا، سخن شهدا،
دنبالک ها: عشاق الزهرا،

تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391 | 12:30 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«آسمان جای تو است»

توی گردان شایعه شده بود كه نماز نمی‌خونه. مرتضی رو كرد به من و گفت: «پسره انگار نه انگار كه خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...»

باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از كجا معلوم كه نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی میخونه كه ریا نشه.»

اصغر انگار كه مطلبی به ذهنش رسیده باشه و بخواد برای غلبه بر من ازش استفاده كنه، گفت: «آخه نماز واجب كه ریا نداره. پس اگه این‌طور باشه، حاج‌ آقا سماوات هم باید یواشكی نماز بخونه. آره؟»

مش صفر یه نگاه سنگین به اصغر و مرتضی كرد و گفت: «روایت هست كه اگه حتی سه شبانه روز با یكی بودی و وقت نماز به اندازة دور زدن یه نخل ازش دور شدی، نباید بهش تهمت تارك الصلاه بودن را بزنی. گناه تهمت، سنگین‌تر از بار تمامی كوه...»

اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...»

گفتم: «یعنی خودت هم نمازتو نخوندی؟»

- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب كشیك‌شو كشیدم.
-
خوب شاید همون موقع كه تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده...

مشتی كه انگار یك هستة خرما توی گلویش گیر كرده باشد، سرفه‌ای كرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....»

بعد، انگار كه بخواهد از ‌جایی فرار كند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر كوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه حدیث نداریم كسی كه نمازشو عمداً ترك كنه، از رحمت خدا بدوره؟»

- بابا از كجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، كم‌كم معلوم میشه دنیا دست كیه...

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!



ادامه مطلب

طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا، داستانک،
برچسب ها: ماهنامه امتداد، خانم فاطمه زهرا (س)، آسمان جای توست، ترکش، خون، قفسه سینه، ماهی، قایق، صلیب، اولین نماز، خمپاره دشمن، سنگر کمین، نماز خواندن، اشک، چشمهای قشنگ، بغلم گرفت، سنگر عملیات، گردان عملیات، مراسم زیارت عاشورا، تارک الصلاه، نماز صبح، طلوع آفتاب، وقت نماز، داوطلب جبهه، منتظر، اهل نماز، دریا، سلام، لبخند، نگاه، دژبانی، ستون پنجم، عراق، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، دفاع مقدس، 8 سال دفاع مقدس، هشت سال دفاع مقدس، هفته دفاع مقدس، اضطراب، عادت، پیغمبر،
دنبالک ها: امتداد،

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 02:11 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«سلام مامان قهرمانم!»

میدونی... حالا كه روز تولدته، من و آبجی می‌خواستیم قشنگ‌ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی‌دونستیم چی بخریم. دخترخاله می‌گفت برات یه دست كامل لوازم آرایش بخریم... می‌گفت اگه مامانت آرایش كنه، زخمای روی صورتش كمتر معلوم می‌شه... می‌گفت: زشته یه معلم با سر و صورت زخمی سر كلاس بره... می‌گفت: شاگرداش می‌فهمند شوهرش...

می‌دونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزا نمی‌خری...آخه همش رو می‌دی پول دارو و بیمارستان بابا... بابا هم كه تو رو كتك می‌زنه... فحش می‌ده... حرف‌هایی می‌زنه كه ما نمی‌فهمیم...فقط می‌بینیم و گریه می كنیم.

               برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: خاطره از دفاع مقدس، داستان دفاع مقدس، داستان جبهه و جنگ، ترکش، لوازم ارایش، حکایت جبهه و جنگ، خاطره از جانباز شیمیایی، داستان از جانباز شیمیایی، موج انفجار،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 07:25 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

قبله کجاست؟

قبله كجاست

یك روز وقتی برای بررسی نیاز مجروحین به بخش رفتم، مجروحی را از اتاق ویژه خارج می‌كردند. صبر كردم. پرستاری از اتاق دیگر بیرون آمد. پشت سرش داخل اتاق شدم. چشمان مجروح باز بود و به اطراف نگاه می‌كرد.

ـ سلام علیكم برادر! خدا را شكر، حالتان خوب است. می‌خواهید با خانواده‌تان تماس بگیریم و خبر سلامتی شما را بدهیم؟ هر وقت چیزی خواستید، خبرمان كنید!

همین‌طور مثل نوار ضبط، پشت سرهم می‌گفتم. چشمم به سرم‌هایی بود كه به دست و پای او وصل بود. خیره شده بود. ناگهان كلامم را با تركش قاطعیت برید: قبله كدام طرف است؟

             برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: داستان با موضوع شهید و شهادت، شهید، شهادت، امام حسین، یا زهرا، یا صاحب الزمان، حضرت زهرا (س)، امام زمان (عج)، پرستار، پرستاری، داستان در موضوع دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس، داستان با موضوع دفاع مقدس، داستان با موضوع شهادت، قبله، ترکش،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات