تاریخ : دوشنبه 17 مهر 1391 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«گروه تفحص»

سفر كرده‏ام تا بجویم سرت را

و شاید در این خاكها پیكرت را

من اینجایم اى آشناى برادر

همان جا كه دادى به من دفترت را

همان جا كه با اشك و اندوه خواندى‏

برایم غزلواره‏ى آخرت را

كجایى كه چندى است نشنیده‏ام من‏

دعاهاى پر سوز و درد آورت را

همین تپه را باید آیا بكاوم‏

كه پیدا كنم نیمه‏ى دیگرم را

تفنگت، پلاكت همین جاست اما

ندیدیم تسبیح و انگشترت را

تو را زنده زنده مگر دفن كردند

كه بستند دستان و پا و سرت را

پس از این من اى كاش هرگز نبینم‏

نگاه به درمانده مادرت را

منبع: نرم افزار روایت حماسه




طبقه بندی: شعر دفاع مقدس،
برچسب ها: شعر پایداری، شعر شهادت، شعر مقاومت، شعر دفاع مقدس، جنگ، جبهه و جنگ، هشت سال دفاع مقدس، تفحص، پلاک، تفنگ، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، 8 سال دفاع مقدس، شعر درباره شهید، شعر درباره تفحص، شعر درباره شهدا، شعر درباره شهید و شهادت، آنتی ویروس نود 32، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 5،

تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

این‌جا فکه؛ قلب سوزان جنوب و قرینه‌ی کربلای حسین(ع)

در هوای سرد زمستانی جنوب، خورشید آرام‌آرام از پشت تپه‌ها به‌سوی قلب آسمان در حرکت بود و در آن صبح دل‌انگیز زمستانی در منطقه‌ی دشت‌عباس، اردوگاه را در میان سروصدای بچه‌های گردان که با نزدیک شدن زمان عملیات به تکاپو افتاده بودند، به تماشا نشسته بود. همین چند ساعت پیش بود که در مراسم نماز صبح و پس از آن صبحگاه، فرماندهان نوید عملیات را دادند و بعد از آن گویی جشنی در پیش باشد، هرکس به کاری سرگرم شد. یکی پوتین‌ها را واکس می‌زد، دیگری سلاحش را روغن‌کاری می‌کرد و عده‌ای در گوشه‌ای دور از بقیه، صورت بر خاک گذاشته و با معبود خود، گرم عشق‌بازی بودند. برخی وصیتنامه‌هایشان را بازنویسی می‌کردند و اردوگاه در شمیم عملیات غرق شده بود. آن‌چه بیش از همه، بچه‌ها را به شور آورده بود، وعده‌ی دیدار با فرمانده‌ی لشکر، «مهدی باکری» بود. روز به‌سرعت در حال تمام شدن بود و صف‌های طولانی بچه‌ها جلوی حمام‌های صحرایی برای غسل شهادت، روحیه‌ی بالای بسیجی‌ها برای عملیات را نوید می‌داد.

                                    برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: شهید، شهید و شهادت، شهدا، جبهه، جبهه و جنگ، فکه، والفجر مقدماتی، تفحص، عاشورا، شهیدان، شهید حمید باکری، شهید مهدی باکری، تانک، بی سیمچی، سنگر، کربلای ایران، پرواز، حضرت علی اصغر (ع)، امام حسین (ع)، مهمات، دشمن، ارتش، تیر سه شعبه، حرمله، آر.پی.جی، موج انفجار، سفیر عشق، بوسه عاشقانه، حضرت رقیه (س)، شیپور جنگ، قتلگاه، یا حسین(ع)، یا زهرا(س)، یا مهدی(عج)، عطش، قمقمه های خالی، بدنهای مطهر شهدا، پیکرهای مطهر شهدا، نجوای عاشقانه، مسلخ عشق، پروانه های عاشق، کانال، رملهای فکه، عاشقی، توپ، خمپاره، دوشکا، شب عملیات، بسیجی، روزهای جنگ، نماز صبح، عشقبازی، نماز جماعت، تفحص شهدا، عملیات خیبر، عملیات بدر، میدان مین، منور، منور خوشه ای، غسل شهادت، وصیتنامه شهدا، فرماندهان جنگ، شوروی، خاکریز، ستون پنجم، طلائیه، طلاییه، تیپ عمار، حضرت رسول (ص)، مولانا، مولوی، ضد هوایی، سماع عاشقانه، اسارت، غزل مولانا، منطقه عملیاتی فکه، ترکش و خون، رمل، خاکهای رملی،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

تاریخ : سه شنبه 24 مرداد 1391 | 01:18 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

ماییم که ماندیم و مردیم!

یک عده از خواهران دانشگاه شهید بهشتی تهران آمده بودند و با فرماندة تفحص طلائیه می‌خواستند عکس بگیرند. ایشان گفت: چرا می‌خواهند عکس بگیرند؟ مسئولشان گفت: پارسال که آمدیم این‌ها همه‌شان مانتویی بودند! با خودشان گفتند ما چقدر در برابر شهدا شرمنده‌ایم! ما چه بکنیم که اینان از ما راضی باشند؟ این‌ها سوختند و قطعه قطعه شدند و دم نزدند، ولی ما این‌همه طلبکاریم و اخلاق و رفتار درستی هم نداریم! با خودشان یک تصمیمی گرفتند که کمترین کار این است که چادر را از سر خود جدا نکنند و بعد از یکسال لذت بردن از زندگی با عفاف بیشتر، حالا آمده‌اند در آن‌جایی که نقطة عطف زندگی‌شان بود یک عکس یادگاری بگیرند.

 

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: شهید بهشتی، تهران، شهدا، شهید، طلائیه، تفحص، عکس، سلوک، تهذیب، شهید ابوالفضل ضابط، عملیات خیبر، عفاف،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic