تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 11:09 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«نامه ای به پدر جانبازم»

بابایی، سلام:

 

خوبی بابا؟

 

خیلی وقته حالت‌رو نپرسیدم. آخه همیشه تو خونه می‌بینمت. همیشه هم سالم می‌بینمت. برای همین حالت‌رو نپرسیدم. ببخش بابا، این‌قدر دور و برم شلوغ شده كه وقتی اسپری‌های رنگارنگت رو جلوی دهانت می‌گیری، صدای فِس فِسش لابه‌لای صدای هدفونی كه توی گوشمه گم میشه، تصویرش بین انعكاس مانیتور و تلوزیون از بین می‌ره و من هیچ‌وقت از تو نمی‌پرسم «حالت چطوره بابایی؟»

 

بابایی، می‌دونی كی‌ها یادت می‌افتم؟ بعضی شبا، وقتی بعد از شب‌زنده داری‌هام پای كامپیوتر كه چشام داره از قرمزی می‌سوزه، وقتی می‌خوام بخوابم، سكوت رو صدای خس‌خسِ سینه‌هات می‌شكنه و من یادم می‌افته باید در اتاقم رو ببندم تا بتونم راحت بخوابم.

                         برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: جانبازان،
برچسب ها: جانباز، جانباز شیمیایی، مشکلات جانبازان، کامپیوتر، تلوزیون، مین والمری، چفیه، لباس خاکی، سهمیه دانشگاه، کربلا، جبهه و جنگ، شهید و شهادت، فوتبال، جنگ، جبهه، دفاع مقدس، داستان کوتاه دفاع مقدس، شب زنده داری،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،