«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت هفتم»

به استاد طاهرزاده گفتم: می‌خوام برم سفر برای دیدن اون عزیزهای‌ سفر كرده، بهم گفتند‌: خوش‌به‌حالتون خوب جایی دارین می‌رین. گفتم: استاد، من اوّلین بارمه كه دارم می‌رم، شما بگین اون‌جا رفتم چی‌كار كنم؟ بهم گفتند: فقط معاشقه. گفتم: غیرِ اون چی‌كار كنم؟ بازم گفتند: فقط معاشقه!  گفتم: چه دعایی‌رو بخونم بهتره؟ گفتند: اگه تونستی مناجات شعبانیه. گفتم: از حال‌و هوای اون‌جا برام بگین؛ گفتند: وقتی پا گذاشتم به‌ یكی از اون سرزمین‌های مقدّس، خودم‌رو توی كربلا می‌دیدم. حس‌اش عجیب و وصفش نگفتنی!

 

                                      برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، شهدای گمنام، استاد طاهرزاده، استاد اصغر طاهرزاده، هویزه، کربلای هویزه، شهدای هویزه، یادمان هویزه، شهید سید حسین علم الهدی، شهید علم الهدی، شهید محمد دلجو، روز قیامت، امام زمان (عج)، دعای عهد، نماز، نماز صبح، مناجات شعبانیه، انسان سالک، سالک الی الله، عاشقانه، عشق، رنگ خدا، وصال یار، سالار شهیدان، عشق حسینی، عشق الهی، امام حسین (ع)، کربلا، عاشق، جامعه، درس عشق و ایثار، محمد رسول الله (ص)، عاشورا، بندگی، وطن، ناموس، اسلام، خون، روز عاشورا، آرزو،

                                                                                                                                                                                          

            «از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت ششم»

می‌گفتن: خاكش متبرّكه!

راه كه می‌‌رفتم حس خوبی نداشتم، با‌ این‌كه پابرهنه بودم انگار پا روشون می‌گذاشتم. هم می‌خواستم برم، هم‌ این‌كه نمی‌تونستم برم. درست مثل این بود كه... چرا بگم مثل این بود كه، واقعاً همین‌طور بود!

 

تو بگو؛ اگه بهت می‌گفتن، اگه می‌خوای روی تموم این خاك‌ها راه بری، یه چیزی‌رو باید بدونی؛ تموم كسانی‌رو كه خیلی برات عزیزن و دوست‌شون داری این‌جا زیر این خاك‌ها هستن. هر جا پا بگذاری انگار روی تك، تكِ اون‌ها پا گذشتی! و تو كه هم دلت می‌خواد بری و هم توان رفتن نداری. تو بگو جای من بودی چی كار می‌كردی؟

وجب،به‌ وجبِ اون با گوشتُ، پوستُ، خونِ یه سری از آدم‌هایی كه دیگه طاقت موندن نداشتن، یكی شده! باید می‌رفتن،

باید این تن خاكی‌رو می‌گذاشتن توی همین خاك بمونهُ، بپوسه. این‌رو می‌خواستن چه‌كار؟ اصل‌كاری روح‌ پاك‌شون بود كه رفت، اون‌جایی‌كه باید می‌رفت!


ادامه مطلب

طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، شهدای گمنام، طلائیه، یادمان طلاییه، یادمان طلائیه، طلاییه، شهدای گمنام عملیات رمضان، شهدای طلائیه، شهدای طلاییه، خاکریز، پناهگاه، نماز جماعت، وضو، مدرسه، امام زمان (عج)، استاد اصغر طاهرزاده، استاد طاهرزاده، کلام الله مجید، قرآن کریم، دکل، زیارت عاشورا، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،

                                                                                                                                                               

«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت پنجم»

فردای اون روز قبل از ظهر، همین‌‌طور كه با اتوبوس می‌رفتیم به منطقه‌ای رسیدیم، بهمون  گفتن این‌جا یادمان عدّه‌ی زیادی از عاشقاییه كه به خاك و خون كشیده شدن. دمِ درِ ورودی نگهبانی ایستاده بود. مارو كه دید لبخندی زد و با اشاره‌ی سر بهمون خوش‌آمد گفت. امّا؛ نه راننده و نه هیچ‌كدوم از مسافرها اون لبخندرو ندیدن و اتوبوس راهش‌رو كج كرد و رفت! چرا؟!

 

وقت تنگه، وقت نداریم! مگه نه این‌كه اون‌جا یادمانِ عزیزامون بود! پس چرا از اون‌ها یاد نكردیم و بی‌تفاوت گذشتیم؟!

 

                         برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، شهدای گمنام، بقیع، قبرستان بقیع، شهید گمنام، یادمان شهدای گمنام عملیات رمضان، عملیات رمضان، یادمان شهدا، شکار تانک، تانک،

       

«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت چهارم»

شاید حدود نیم‌ساعت یا بیشتر به اذان مغرب مونده بود. وقتی پا گذاشتم رو زمینِ خاكیش، دلم می‌خواست همون‌جا بنشینم و فقط نگاه كنم.

 

تا حالا این‌قدر یك‌دلی و یك‌رنگی‌رو یه‌جا ندیده بودم. اوّلین‌بار بود كه می‌دیدم جوون‌های زیادی، دختر و پسر، هر كدوم یه گوشه‌ای نشستن، سجده كردن، نماز می‌خونن‌؛ انگار ‌نه ‌انگار كه لباس‌هاشون خاكیِ،خاكی شده! تو اون خلوت قشنگ‌شون، یا تو‌ فكر بودن یا آروم، آروم گریه می‌كردن. خیلی‌هارو می‌دیدی، پشت سیم‌خاردارها نشسته بودن، زُل زده بودن به روبروشون! فقط باید بری و ببینی تا بفهمی من چی ‌می‌گم. منم یه ‌جایی‌ رو پیدا كردم، نشستم و رفتم به سجده.

                        

                              برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، شلمچه، قدمگاه شهیدان، کعبه، ایمان، نماز، قتلگاه، یا زهرا (س)، رمز یا زهرا (س)، سنگر، دژ، تانک، نمایشگاه دفاع مقدس، سجده، لباس خاکی، سیم خاردار، دختر و پسر، تانکآنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،

«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت سوم»

شنیده بودم امّا ندیده بودم؛ اكثر در و دیوارهای شهر سوراخ‌،سوراخ بودن!

تقریباً بعد از ظهر جمعه بود كه رسیدیم. گفتند: از اتوبوس بیایید پایین، می‌خوایم بریم موزه‌ی شهررو ببینیم. اومدم و با بقیّه راه افتادم.

 

وقتی رسیدم دمِ درِ ورودی، چشمم كه به اون ساختمون افتاد، می‌گفتن موقعی كه به‌دست عراقی‌ها افتاد، شده بود مركز فرماندهی‌شون. دلم می‌خواست بنشینم و فقط نگاه كنم. هر وقت می‌بَرنت یه موزه‌رو ببینی، تا وارد می‌شی یه ساختمون‌رو می‌بینی كه خیلی شیك و به قول بعضی‌یا باكلاسه!  اما ساختمونی كه من می‌دیدم خیلی فرق داشت؛ این‌قدر جای‌ تیر و تركش داشت كه می‌گفتی حالاست كه بریزه روی سرت؛ جای سالم كم می‌دیدی. با اون آدمك‌هایی كه گذاشته بودن دمِ هر پنجره‌ای، فكر می‌كردی تورو نشونه گرفتن و هرآنه كه یه تیر خلاصی بزنن بهت.


ادامه مطلب

طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، خرمشهر، خونین شهر، خون، زندگی، مدرسه، نیمکت، سنگر، نماز، نماز حاجت، عروسک، قاب عکس، یادگاری های جنگ، یادگار جنگ، عراق، موزه خرمشهر، موزه دفاع مقدس خرمشهر، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،

        

                                                   

                                   

«از با بوی یاس، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت دوم»

ظهر جمعه بود. وارد منطقه‌ای شدیم كه سرشار از عشق و ایثار بود.

منطقه‌ای به‌نام اروندكنار؛ با اون نیزارها، در كنار اون رود وحشیِ بی‌قرار.

اروندرود؛ رودی وحشی با جزر و مدی هولناك، با دو مسیر متفاوت، با عمقی وحشت‌ناك!

از هر طرف محاصره شدیم،محاصره‌ی صداهایی كه هم دل‌خراش بود، هم دل‌نشین! حتماً می‌گی مگه میشه هم دل‌نشین باشن و هم دل‌خراش!

اون صداها چی بودن؟

                              برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، شب عملیات، عملیات والفجر 8، وصیتنامه شهدا، شوق وصال، عشق وصال، سجده، نماز، قرآن، اروندکنار، اروند رود، راز و نیاز با خدا، عاشقانه، عشق، ایثار، عشق و ایثار، گلوله توپ، خمپاره، گلوله تیر، زندگی، سفر، خدا،

 

                                    «به‌نام یگانه‌محبوب دل‌های پاك و بی‌‌آلایش»

«از با بوی یاس (1)، تا خاكی؛ با بوی یاس»

«خاطرات سفر به سرزمین نور»

«قسمت اول»

نمی‌شناختم، هنوز نشناخته‌ام، نخواهم شناخت!

چهارده نور الهی‌‌رو نمی‌شناختم!، اون معصومین‌رو هنوز نشناخته‌ام!، اهل‌البیت(ع)، امام‌حسین(ع) و فرزندان پاك و مطهّرش، تا‌ آخرین اون‌هارو، حجت خدا، غریب و تنها، قائم منتظر، مهدی موعود، صاحب‌الزمان(عج)‌؛ نخواهم شناخت!

 

هر دفعه‌ عكسش‌رو می‌بینم، لبخند قشنگش كه زبان‌زدِ همه‌ی هم‌رَزم‌هاشِ بِهم آرامش می‌ده، می‌دونی در مورد كی حرف می‌زنم؟ هَمونی كه همه شیفته‌ی مَرامش بودن.

 

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: راهیان نور،
برچسب ها: راهیان نور، سرزمین نور، خاطرات راهیان نور، خاطره از راهیان نور، خاطره از اردوی راهیان نور، خاطره ای از راهیان نور، همراه با راهیان نور، سفر به سرزمین نور، شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، سرزمین عشق، جبهه، جنگ، جبهه و جنگ، اباعبدالله الحسین (ع)، امام حسین (ع)، شهید حاج حسین خرازی، حاج حسین خرازی، لشکر 14 امام حسین (ع)، لشگر 14 امام حسین (ع)، دوکوهه، پادگان دوکوهه، گناه، زهرای مطهر، حضرت زهرا (س)، حضرت فاطمه زهرا (س)، مولا علی (ع)، حضرت مهدی (عج)، سالار شهیدان، حضرت علی (ع)، غرق خون، امام حسن (ع)، حضرت زینب (س)، زهرای پهلو شکسته، در نیم سوخته، پهلوی شکسته، عاشق، معشوق، عاشق و معشوق، شهید حاج محمد ابراهیم همت، شهید حاج ابراهیم همت، شهید همت، حسینه شهید همت، حسینه شهید حاج ابراهیم همت، میعادگاه عاشقان، میعادگاه عشاق، بزرگداشت شهدا، سال تحویل، طلائیه، طلاییه، اباالفضل العباس، بسیج، چفیه، اهل البیت (ع)، مهدی صاحب الزمان (عج)، عطش، عباس بن علی (ع)، دخیل یا اباالفضل،

تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

این‌جا فکه؛ قلب سوزان جنوب و قرینه‌ی کربلای حسین(ع)

در هوای سرد زمستانی جنوب، خورشید آرام‌آرام از پشت تپه‌ها به‌سوی قلب آسمان در حرکت بود و در آن صبح دل‌انگیز زمستانی در منطقه‌ی دشت‌عباس، اردوگاه را در میان سروصدای بچه‌های گردان که با نزدیک شدن زمان عملیات به تکاپو افتاده بودند، به تماشا نشسته بود. همین چند ساعت پیش بود که در مراسم نماز صبح و پس از آن صبحگاه، فرماندهان نوید عملیات را دادند و بعد از آن گویی جشنی در پیش باشد، هرکس به کاری سرگرم شد. یکی پوتین‌ها را واکس می‌زد، دیگری سلاحش را روغن‌کاری می‌کرد و عده‌ای در گوشه‌ای دور از بقیه، صورت بر خاک گذاشته و با معبود خود، گرم عشق‌بازی بودند. برخی وصیتنامه‌هایشان را بازنویسی می‌کردند و اردوگاه در شمیم عملیات غرق شده بود. آن‌چه بیش از همه، بچه‌ها را به شور آورده بود، وعده‌ی دیدار با فرمانده‌ی لشکر، «مهدی باکری» بود. روز به‌سرعت در حال تمام شدن بود و صف‌های طولانی بچه‌ها جلوی حمام‌های صحرایی برای غسل شهادت، روحیه‌ی بالای بسیجی‌ها برای عملیات را نوید می‌داد.

                                    برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: شهید، شهید و شهادت، شهدا، جبهه، جبهه و جنگ، فکه، والفجر مقدماتی، تفحص، عاشورا، شهیدان، شهید حمید باکری، شهید مهدی باکری، تانک، بی سیمچی، سنگر، کربلای ایران، پرواز، حضرت علی اصغر (ع)، امام حسین (ع)، مهمات، دشمن، ارتش، تیر سه شعبه، حرمله، آر.پی.جی، موج انفجار، سفیر عشق، بوسه عاشقانه، حضرت رقیه (س)، شیپور جنگ، قتلگاه، یا حسین(ع)، یا زهرا(س)، یا مهدی(عج)، عطش، قمقمه های خالی، بدنهای مطهر شهدا، پیکرهای مطهر شهدا، نجوای عاشقانه، مسلخ عشق، پروانه های عاشق، کانال، رملهای فکه، عاشقی، توپ، خمپاره، دوشکا، شب عملیات، بسیجی، روزهای جنگ، نماز صبح، عشقبازی، نماز جماعت، تفحص شهدا، عملیات خیبر، عملیات بدر، میدان مین، منور، منور خوشه ای، غسل شهادت، وصیتنامه شهدا، فرماندهان جنگ، شوروی، خاکریز، ستون پنجم، طلائیه، طلاییه، تیپ عمار، حضرت رسول (ص)، مولانا، مولوی، ضد هوایی، سماع عاشقانه، اسارت، غزل مولانا، منطقه عملیاتی فکه، ترکش و خون، رمل، خاکهای رملی،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 08:51 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

از کجا معلوم به شهر برسیم؟

یکی از نورانی‌ترین رفتارهای ممتاز در جبهه و جنگ، اهتمام رزمندگان اسلام به نماز اول وقت در هر شرایطی بود. بارها خوانده یا شنیده‌ایم که به‌طور اعجاب‌آوری، پای‌بند به نماز بوده‌اند. دوستان شهید «زین‌الدین» نقل می‌کنند: «در مسیر برگشت به مقر لشکر در جنوب، ظهر برای خوردن ناهار، وارد رستورانی شدیم. شهید زین‌الدین، با ما سر میز غذا ننشست و به نمازخانه‌ی رستوران رفت و مشغول نماز اول وقت شد. نکته‌ی جالب این‌جا بود که ایشان در قنوت و سجده‌ی نمازهایش، با صدای بلند گریه می‌کرد و دعا می‌خواند، به‌حدی که باعث توجه و تعجب همه‌ی اطرافیان ما شد و خود شهید زین‌الدین به این مسأله اصلا توجهی نداشت. او پس از اتمام نماز، سر میز غذا حاضر شد و غذایش را میل کرد.»

در احوالات شهید «همت» نیز آورده‌اند که ایشان برای نماز اول وقت خود، حتی در مسافرت‌ها صبر نمی‌کرد تا به شهر برسد. همان کنار جاده، چه در روز یا در شب، ماشینش را نگه می‌داشت و نماز اول‌وقت خود را می‌خواند. حتی بعضی از دوستان ایشان اعتراض می‌کردند که مثلا در مدت کوتاهی به شهر می‌رسیم و نماز می‌خوانیم. برای چند دقیقه، ماشین را متوقف نکنید. ایشان می‌فرمود: از کجا معلوم به شهر برسیم؟ من نماز اول وقت را از دست نمی‌دهم.

منبع: امتداد




طبقه بندی: نماز، شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: نماز، نماز شهدا، نماز اول وقت، جنگ، جبهه، جبهه و جنگ، شهید مهدی زین الدین، شهید همت، شهید حاج ابراهیم همت، شهید، شهادت، شهید و شهادت، شهدا و نماز، اهمیت نماز اول وقت، نمازخانه، سجده،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 07:21 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«برای پاسداری این انقلاب و خط «ولایت فقیه» و پیروی کامل از رهبری و پشتیبانی از روحانیت خود را آماده سازید.»

 «شهید مهدی ایران منش»

 

 

«ولایت فقیه» به عنوان یکی از ارکان مهم این انقلاب است و بی شک قسمت مهمی از فتح ها و پیروزی هایی که در میدان های رزم بدست می آید مرهون این رکن اساسی است. نغمه های شومی که از سوی یک سری  افراد ضد ولایت فقیه شنیده می شود نباید روحیة ملت را تضعیف کند. »

«سردار شهید حاج اکبر اعتصامی»

 

از روحانیتی که تابع ولایت فقیه است و هم گام با مردم در جنگ و انقلاب شرکت داشته، پیروی کنید.

«شهید حاج احمد امینی فرمانده گردان خاتم الانبیاء»

 

                              برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: وصیتنامه و دل نوشته های شهدا، شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: اس ام اس شهید، اس ام اس شهادت، اس ام اس شهدا، اس ام اس شهید و شهادت، جبهه، اس ام اس جبهه و جنگ، پلاک، اس ام اس هفته دفاع مقدس، پیامک یاد شهدا، یاد شهید، پیامک شهید، پیامک شهادت، پیامک شهید و شهادت، پیامک جبهه و جنگ، پیامک هفته دفاع مقدس، هفته دفاع مقدس، شهید، شهدا، شهادت، شهید و شهادت، یاد شهدا، اس ام اس 8 سال دفاع مقدس، پیامک 8 سال دفاع مقدس، جملاتی زیبا درباره شهید، جملاتی زیبا درباره شهید و شهادت، جملاتی زیبا درباره هفته دفاع مقدس، جملاتی زیبا درباره جبهه و جنگ، جملاتی زیبا درباره شهدا، جملاتی زیبا درباره شهادت، قرآن، جملاتی زیبا درباره شهید گمنام، اس ام اس شهید گمنام، پیامک شهید گمنام، جملات زیبا درباره شهید، جملات زیبا درباره شهدا، جملات زیبا درباره شهادت، جملات زیبا درباره شهید و شهادت، جملات زیبا درباره شهید گمنام، جملات زیبا درباره دفاع مقدس، جملات زیبا درباره هفته دفاع مقدس، مین، رفاقت با شهدا، راه شهدا، پروانه، خاکی، خون شهید، خون شهدا، خون شهیدان، راه شهید، راه شهادت، منتظران شهادت، شهدای آخر الزمان، جبهه و جنگ، وصیتنامه شهید، وصیت نامه شهدا، پندهای شهدا، سخنان شهدا، دل نوشته های شهدا، پند شهید، وصیت شهید، سخن شهید، پیام شهید، پیام شهدا، مفقود الاثر، نماز، نهج البلاغه، آخرت، اسلام، خضوع، خشوع، فروتنی، مرگ، سنگر، فرزند شهید، توکل، ولایت فقیه، انقلاب، امام زمان (عج)، امام خمینی (ره)، امام علی (ع)، حضرت علی (ع)،

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 07:16 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

                       

 

«سست نشوید و مرد عمل باشید. لحظه ای فکر کنید و بسوزید و لحظه ای بیاندیشید و پرواز کنید. نگذارید روح‌تان در عالم ماده زندانی باشد. با اشک چشم و ناله های شب و قرائت قرآن در این زندان را باز کنید. روح‌تان را به عالم معنا عروج دهید. چرا همین طور نشسته اید و ماتتان زده؟ حرکت کنید، به دنبال دین خدا بروید و در راه خدا ثبات قدم داشته باشید...

ای برادر عزیزم، ای بسیجی، ای طلبه، ای دانشجو، مواظب باشید که عملی انجام ندهید که غیر حق باشد و حق جلوه کند که این بزرگترین خسران است»  

                                                                             «شهید سید علی اکبر فاطمی»

 

«قدر این مملکت را بدانید. شما را به خدا در هر کجا که هستید نگذارید از انقلاب بد بگویند و از امام و جبهه ها. طرفدار امام عزیزمان باشید، نه اینکه تنها شعار دهید. قصد من تنها به عنوان تذکر است نه خدای نکرده توصیه به شما. امیدوارم در همة امور زندگی یاد خدا را از دست ندهید و یقین داشته باشید که هر که با اوست و نیت قلبی اش به خاطر خداست، نیازی به هیچ پشتوانه ای ندارد.»

                                                                                          «شهید حسین کرداری»

 

                                  برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!

   


ادامه مطلب

طبقه بندی: وصیتنامه و دل نوشته های شهدا، شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: شهید، شهادت، شهدا، شهید و شهادت، جبهه، جبهه و جنگ، پلاک، هفته دفاع مقدس، یاد شهدا، یاد شهید، وصیتنامه شهید، وصیت نامه شهدا، پندهای شهدا، سخنان شهدا، دل نوشته های شهدا، پند شهید، وصیت شهید، سخن شهید، پیام شهید، پیام شهدا، مفقود الاثر، نماز، قرآن، نهج البلاغه، آخرت، اسلام، خضوع، خشوع، فروتنی، مرگ، سنگر، فرزند شهید، توکل، ولایت فقیه، انقلاب، امام زمان (عج)، امام خمینی (ره)، امام علی (ع)، حضرت علی (ع)، اس ام اس شهید، اس ام اس شهادت، اس ام اس شهدا، اس ام اس شهید و شهادت، اس ام اس جبهه و جنگ، اس ام اس هفته دفاع مقدس، پیامک یاد شهدا، پیامک شهید، پیامک شهادت، پیامک شهید و شهادت، پیامک جبهه و جنگ، پیامک هفته دفاع مقدس، اس ام اس 8 سال دفاع مقدس، پیامک 8 سال دفاع مقدس، جملاتی زیبا درباره شهید، جملاتی زیبا درباره شهید و شهادت، جملاتی زیبا درباره هفته دفاع مقدس، جملاتی زیبا درباره جبهه و جنگ، جملاتی زیبا درباره شهدا، جملاتی زیبا درباره شهادت، جملاتی زیبا درباره شهید گمنام، اس ام اس شهید گمنام، پیامک شهید گمنام، جملات زیبا درباره شهید، جملات زیبا درباره شهدا، جملات زیبا درباره شهادت، جملات زیبا درباره شهید و شهادت، جملات زیبا درباره شهید گمنام، جملات زیبا درباره دفاع مقدس، جملات زیبا درباره هفته دفاع مقدس، مین، رفاقت با شهدا، راه شهدا، پروانه، خاکی، خون شهید، خون شهدا، خون شهیدان، راه شهید، راه شهادت، منتظران شهادت، شهدای آخر الزمان،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

خدایا امروز را دیدیم که سران و فرستادگان اکثر کشورهای جهان از پنج قاره، به احترام نائب مهدی (عج) امام خامنه ای، تمام قد ایستادند، خدایا فردا را هم به ما نشان بده تا ببینیم تمام سران دنیا در برابر قائم آل محمد (عج) دست به سینه ایستاده اند!!

 

اگر دست خامنه ای در دست خدا نیست، چرا این همه ماهواره حریف این ماهپارة ما نمی شود؟!!!

 

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: درباره سید علی،
برچسب ها: پیامک با موضوع رهبر، پیامک با موضوع رهبری، پیامک با موضوع سید علی خامنه ای، پیامک با موضوع امام خامنه ای، پیامک با موضوع مقام معظم رهبری، پیامک با موضوع حضرت آیت الله خامنه ای، پیامک با موضوع حضرت امام خامنه ای، پیامک با موضوع ولایت و رهبری، اس ام اس با موضوع رهبر، اس ام اس با موضوع رهبری، اس ام اس با موضوع امام خامنه ای، اس ام اس با موضوع مقام معظم رهبری، اس ام اس با موضوع حضرت ایت الله خامنه ای، اس ام اس با موضوع سید علی خامنه ای، اس ام اس با موضوع ولایت و رهبری، اس ام اس با موضوع حضرت امام خامنه ای، فتنه 88، امام حسین، امام خمینی، شهید صیاد شیرازی، ابوالفضل سپهر، امام زمان، جمهوری اسلامی، جبهه و جنگ، ولایت، کوفه، بسیج، بسیجی، عشق، سلمان، اباذر، عمار یاسر، شهید و شهادت، جهاد اقتصادی، ماهواره، جماران، قائم آل محمد (عج)، حضرت مهدی (عج)، صاحب الزمان (عج)، انقلاب اسلامی، شیعه، حضرت حر،

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 11:09 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«نامه ای به پدر جانبازم»

بابایی، سلام:

 

خوبی بابا؟

 

خیلی وقته حالت‌رو نپرسیدم. آخه همیشه تو خونه می‌بینمت. همیشه هم سالم می‌بینمت. برای همین حالت‌رو نپرسیدم. ببخش بابا، این‌قدر دور و برم شلوغ شده كه وقتی اسپری‌های رنگارنگت رو جلوی دهانت می‌گیری، صدای فِس فِسش لابه‌لای صدای هدفونی كه توی گوشمه گم میشه، تصویرش بین انعكاس مانیتور و تلوزیون از بین می‌ره و من هیچ‌وقت از تو نمی‌پرسم «حالت چطوره بابایی؟»

 

بابایی، می‌دونی كی‌ها یادت می‌افتم؟ بعضی شبا، وقتی بعد از شب‌زنده داری‌هام پای كامپیوتر كه چشام داره از قرمزی می‌سوزه، وقتی می‌خوام بخوابم، سكوت رو صدای خس‌خسِ سینه‌هات می‌شكنه و من یادم می‌افته باید در اتاقم رو ببندم تا بتونم راحت بخوابم.

                         برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: جانبازان،
برچسب ها: جانباز، جانباز شیمیایی، مشکلات جانبازان، کامپیوتر، تلوزیون، مین والمری، چفیه، لباس خاکی، سهمیه دانشگاه، کربلا، جبهه و جنگ، شهید و شهادت، فوتبال، جنگ، جبهه، دفاع مقدس، داستان کوتاه دفاع مقدس، شب زنده داری،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic