تاریخ : چهارشنبه 17 مهر 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : سه شنبه 9 مهر 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی
تاریخ : سه شنبه 2 مهر 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«خاطره»

«تقدیم به شهداى کربلای هویزه»

سوخت آن سان، كه ندیدند تنش را حتى

گرد خاكسترى پیرهنش را، حتى

 

در دل شعله چنان سوخت ، كه انگار ندید

هیچ كس لحظه‏ى افروختنش را، حتى

 

حیف ازین دشت پر از لاله گذشت و نگذاشت

برگى از شاخ گل نسترنش را، حتى

 

داشت با نام و نشان فاصله آن حد كه نخواست

بر سر دست بینند تنش را، حتى !

 

داغم از اینكه نمی خواست كه گلپوش كنند

با گل سرخ شقایق ، بدنش را حتى

 

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر دفاع مقدس،
برچسب ها: حسرت، خاطره، شهدای هویزه، دشت لاله، گل سرخ شقایق، شعر درباره شهدای هویزه، شعر شهید، شعر شهادت، شعر شهدا، شعر شهید و شهادت، شعر جبهه، شعر جبهه و جنگ، شعر هفته دفاع مقدس، شعر یاد شهدا، شعر 8 سال دفاع مقدس، شعر درباره شهید، شعر درباره شهید و شهادت، شعر درباره هفته دفاع مقدس، شعر درباره جبهه و جنگ، شعر درباره شهدا، شعر درباره شهادت، شعر درباره شهید گمنام، شعر شهید گمنام، شعر درباره دفاع مقدس، شعر رفاقت با شهدا، شعر راه شهدا، شعر خون شهید، شعر خون شهدا، شعر خون شهیدان، شعر راه شهید، شعر راه شهادت، شعر منتظران شهادت، شعر شهدای آخر الزمان،

تاریخ : جمعه 25 اسفند 1391 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

داستان مرد و گنجشك

حكایت كرده اند كه مردى در بازار دمشق ، گنجشكى رنگین و لطیف ، به یك درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى كنند. در بین راه ، گنجشك به سخن آمد و مرد را گفت : در من فایده اى ، براى تو نیست . اگر مرا آزاد كنى ، تو را سه نصیحت مى گویم كه هر یك ، همچون گنجى است . دو نصیحت را وقتى در دست تو اسیرم مى گویم و پند سوم را، وقتى آزادم كردى و بر شاخ درختى نشستم ، مى گویم . مرد با خود اندیشید كه سه نصیحت از پرنده اى كه همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است ، به یك درهم مى ارزد . پذیرفت و به گنجشك گفت كه پندهایت را بگو.

 

گنجشك گفت : نصیحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غصه مخور و غمگین مباش ؛ زیرا اگر آن نعمت ، حقیقتا و دائما از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمى شد . دیگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن گفت ، به آن سخن هیچ توجه نكن و از آن درگذر .
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشید و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها دید، خنده اى كرد . مرد گفت : نصیحت سوم را بگو! گنجشك گفت : نصیحت چیست !؟ اى مرد نادان ، زیان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر یك بیست مثقال وزن دارد . تو را فریفتم تا از دستت رها شوم . اگر مى دانستى كه چه گوهرهایى نزد من است ، به هیچ قیمت ، مرا رها نمى كردى .

 

مرد، از خشم و حسرت ، نمى دانست كه چه كند. دست بر دست مى مالید و گنجشك را ناسزا مى گفت . ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت : حال كه مرا از چنان گوهرهایى محروم كردى ، دست كم ، آخرین پندت را بگو. گنجشك گفت : مرد ابله !با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غم مخور؛ اما اینك تو غمگینى كه چرا مرا از دست داده اى . نیز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذیر؛ اما تو هم اینك پذیرفتى كه در شكم من گوهرهایى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال ، گوهر با خود حمل كنم !؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمى گویم كه قدر آن نخواهى دانست . این را گفت و در هوا ناپدید شد .

 

پند گفتن با جهول خوابناك

تخم افكندن بود در شوره خاك




طبقه بندی: داستانک، کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی،
برچسب ها: داستان مرد و گنجشک، بازار دمشق، خشم، حسرت، گوهر، غم، پند و نصیخت، پند گفتن با جهول خوابناک، سخن گفتن، نعمت، ‌ داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایت پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی،
دنبالک ها: آوای باران،

تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1391 | 12:16 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«به یاد رفیقان»

حرفی بگوی و از لب خود كام ده مرا

ساقی زپا فتاده شدم جام ده مرا

فرسود دل ز مشغلة جسم و جان بیا

بستان زخود فراغت ایام ده مرا

رزق مرا حواله به نامحرمان مكن

از دست خویش بادة گلفام ده مرا

بوی گلی مشام مرا تازه می‌كند

ای گلعذار بوسه به پیغام ده مرا

بنما تبسمی و خزانم بهار كن

ای نخل بارور، گل بادام ده مرا

عمرم برفت و حسرت مستی زدل نرفت

عمری دگر ز معجزة جام ده مرا

ای عشق شعله بر دل پر آرزو بزن

چندی رهایی از هوس خام ده مرا

جانم بگیر و جام می از دست من مگیر

ای مدعی هر آنچه دهی نام ده مرا

مرغ دلم به یاد رفیقان به خون تپید

یا رب امید رستن از این دام ده مرا

بشكفت غنچة دلم ای باد نوبهار

خندان دلی بسان «امین» وام ده مرا

     «شعری از مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای»

منبع: امتداد




طبقه بندی: اشعاری از مقام معظم رهبری،
برچسب ها: شعر، اشعار مقام معظم رهبری، اشعار حضرت آیت الله خامنه ای، اشعار امام خامنه ای، مقام معظم رهبری، امام خامنه ای، حضرت آیت الله خامنه ای، اشعار حضرت آقا انتظار، مستی، هوس، عشق، حسرت، تبسم، رزق، کام لب، معجزه، بستان، آنتی ویروس نود 32، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

تاریخ : جمعه 14 مهر 1391 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«خورشیدِ من بر آی»

دل را ز بی‌خودی سر از خود رمیدن است

جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سر داده‌ام فغان

بانگ جرس به شوق به منزل رسیدن است

دستم نمی‌رسد که دل از سینه برکنم

باری علاج شوق، گریبان دریدن است

شامم سیه‌تر است ز گیسوی سرکش‌ات

خورشید من برآی که وقت دمیدن است

بوی تو ای خلاصة گلزار زندگی

مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است

بگرفت آب و رنگ ز فیض حضور تو

هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی‌کنم

تقدیر غصة دل من ناشنیدن است

آن را که لب به دام هوس گشت آشنا

روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است

     «شعری از مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای»




طبقه بندی: اشعاری از مقام معظم رهبری،
برچسب ها: شعر، اشعار مقام معظم رهبری، اشعار حضرت آیت الله خامنه ای، اشعار امام خامنه ای، مقام معظم رهبری، امام خامنه ای، حضرت آیت الله خامنه ای، اشعار حضرت آقا، دام هوس، حسرت، گل، قفس تن، زندگی، تقدیر، آنتی ویروس نود 32، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات