تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391 | 02:11 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«سلام مامان قهرمانم!»

میدونی... حالا كه روز تولدته، من و آبجی می‌خواستیم قشنگ‌ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی‌دونستیم چی بخریم. دخترخاله می‌گفت برات یه دست كامل لوازم آرایش بخریم... می‌گفت اگه مامانت آرایش كنه، زخمای روی صورتش كمتر معلوم می‌شه... می‌گفت: زشته یه معلم با سر و صورت زخمی سر كلاس بره... می‌گفت: شاگرداش می‌فهمند شوهرش...

می‌دونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزا نمی‌خری...آخه همش رو می‌دی پول دارو و بیمارستان بابا... بابا هم كه تو رو كتك می‌زنه... فحش می‌ده... حرف‌هایی می‌زنه كه ما نمی‌فهمیم...فقط می‌بینیم و گریه می كنیم.

               برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهید و شهادت و شهدا،
برچسب ها: خاطره از دفاع مقدس، داستان دفاع مقدس، داستان جبهه و جنگ، ترکش، لوازم ارایش، حکایت جبهه و جنگ، خاطره از جانباز شیمیایی، داستان از جانباز شیمیایی، موج انفجار،
دنبالک ها: ماهنامه‌ی امتداد،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات