تاریخ : دوشنبه 15 آبان 1391 | 08:27 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

لحظه ای تا مرگ.....

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه انگار
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

منبع: مهاجر




طبقه بندی: کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی،
برچسب ها: داستان، مرگ، داسنان مرگ، دعا، دوست داشتن، لحظه ای تا مرگ، انتظار مرگ، مهربانی، داستانهای زیبا، داستانهای پندآموز، داستان کوتاه، داستانهای جالب و خواندنی، آنتی ویرود نود 32، nod 32،
دنبالک ها: مهاجر،

تاریخ : دوشنبه 27 شهریور 1391 | 01:28 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

از چه ای کل با کلان آمیختی          تو مگر از شیشه روغن ریختی؟

بقالی در دکان خود طوطی ای داشت که با مردم سخن می گفت و موجب رونق کسب و کار بقال بود. روزی بقال برای استراحت به خانه رفت و طوطی که در دکان بقالی به این سو و آن سو می پرید به شیشه روغن برخورد کرد و ظرف روغن به زمین اصابت کرد و شکست و روغن ها بر زمین ریخت. بقال چون به دکان خود بازگشت، روغن ها را ریخته دید و برآشفت و ضربه ای تخت بر سر طوطی نواخت. سر طوطی شکست و کچل شد. طوطی قهر کرد و سکوت پیشه نمود و از سخن گفتن بازماند. کسب بقال از رونق افتاد و بسیار آزرده شد. هرچه کرد طوطی به سخن نیامد. تا اینکه در یکی از روزها مردی که سر طاس و کچل داشت به دکان بقالی وارد شد. چون چشمان طوطی بر او افتاد به ناگاه زبان گشود و گفت: مگر تو هم شیشه روغن را شکستی و روغن را بر زمین ریختی که به جمع کلان درآمدی و به کچلی مبتلا شدی؟

این داستان نشان می دهد که در بسیاری از موارد قیاس کردن و به وهم و گمان خود متکی شدن، راه به بیراهه رفتن و نتیجه نادرست گرفتن است.

از قیاسش خنده آمد خلق را          چون چو خود پنداشت صاحب دلق را

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، طوطی، کچلی، قیاس، داستانی از مولانا، داستان از مولانا، داستانهای مثنوی، وهم و گمان، خنده، داستان، بیراهه، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 6 شهریور 1391 | 07:06 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«آرامش»

روزی مرد ثروتمندی جایزه ای ویژه برای هنرمندی در نظر گرفت كه بتواند به زیباترین نحو «آرامش» را به تصویر در آورد. بسیاری از نقاشان داوطلب شدند و تابلوهای خود را به نزد او آوردند. مرد ثروتمند همة تابلوها را بدقت برسی كرد، ولی فقط از دو نقاشی خوشش آمد.

او مجبور بود بین  آن  دو نقاشی یكی را برگزیده و به نقاش  آن  جایزه  بدهد.  یكی  از تابلو ها منـظره ای از دریاچه ای آرام بود. در آن نــقاشی دریاچه مـثل یك آیـنه به نظر مـی رسید، چون كوه هایی سرسبز و سر به فلك كشیده و با ابهت اطراف دریاچه را احاطه كرده بودند، بالای دریاچه آسمانی یكپارچه صاف و آبی به چشم می خورد كه ابرهایی پر مانند و سفید در آن خودنمایی می كردند.

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: موفقیت،
برچسب ها: آرامش، نقاشی، زندگی، داستان، نقاشی منظره، نقاشی طبیعت، تکنیکهای موفقیت،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic