تاریخ : پنجشنبه 6 تیر 1392 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در بین کار ،گفت و گوی جالبی بین آن ها در مورد خدا صورت گرفت.آرایشگر گفت :من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد .

 

مشتری پرسید :چرا؟

 

آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی و ببینی ...مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد ؟

 

مشتری چیزی نگفت و وقتی کارش تمام شد ، از مغازه بیرون رفت .همین که از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با مو های ژولیده و کثیف .....

 

با سرعت به آرایشگاه بر گشت و به آرایشگر گفت:میدانی؟ ....به نظر من آرایشگری وجود ندارد ...

 

مرد با تعجب گفت:چرا این حرف را میزنی ؟من اِین جا هستم و همین الان مو های تورا مرتب کردم...

 

مشتری با اعتراض گفت:پس چرا کسانی مثل آن مرد ژولیده وجود دارند؟

 

آرایشگر گفت: آن ها باید به  ما مراجعه کنند ...نه ما به آن ها...آرایشگرها وجود دارند ....فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند.....

 

منبع: چشمه سار دلم




طبقه بندی: خدا، کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی، داستانک،
برچسب ها: داستان آرایشگر، خدا، درد و رنج، اصلاح سر،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic