تاریخ : دوشنبه 27 شهریور 1391 | 01:28 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

از چه ای کل با کلان آمیختی          تو مگر از شیشه روغن ریختی؟

بقالی در دکان خود طوطی ای داشت که با مردم سخن می گفت و موجب رونق کسب و کار بقال بود. روزی بقال برای استراحت به خانه رفت و طوطی که در دکان بقالی به این سو و آن سو می پرید به شیشه روغن برخورد کرد و ظرف روغن به زمین اصابت کرد و شکست و روغن ها بر زمین ریخت. بقال چون به دکان خود بازگشت، روغن ها را ریخته دید و برآشفت و ضربه ای تخت بر سر طوطی نواخت. سر طوطی شکست و کچل شد. طوطی قهر کرد و سکوت پیشه نمود و از سخن گفتن بازماند. کسب بقال از رونق افتاد و بسیار آزرده شد. هرچه کرد طوطی به سخن نیامد. تا اینکه در یکی از روزها مردی که سر طاس و کچل داشت به دکان بقالی وارد شد. چون چشمان طوطی بر او افتاد به ناگاه زبان گشود و گفت: مگر تو هم شیشه روغن را شکستی و روغن را بر زمین ریختی که به جمع کلان درآمدی و به کچلی مبتلا شدی؟

این داستان نشان می دهد که در بسیاری از موارد قیاس کردن و به وهم و گمان خود متکی شدن، راه به بیراهه رفتن و نتیجه نادرست گرفتن است.

از قیاسش خنده آمد خلق را          چون چو خود پنداشت صاحب دلق را

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، طوطی، کچلی، قیاس، داستانی از مولانا، داستان از مولانا، داستانهای مثنوی، وهم و گمان، خنده، داستان، بیراهه، آنتی ویروس ESET NOD32 Antivirus 4،
دنبالک ها: جمال حق،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات