تبلیغات
اوج پرواز - مطالب ابر داستانهای زیبا و خواندنی
تاریخ : یکشنبه 3 شهریور 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«زن بی وفا»

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

 

وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایت پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستان طنز، داستانک طنز، داستان کوتاه طنز، مواد غذایی، سکه، طلا، بدگویی، همسر، پول، زن خانه، آهنگری، اهل معرفت، جوانمرد، فروشنده دوره گرد، سوختگی،

تاریخ : پنجشنبه 20 تیر 1392 | 05:29 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

خجالت بکش! من این کاره نیستم!!!

میگفت: یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم،

اونجا شده بود خونه گناه و معصیت...

گفت شب عاشورا هرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند

نه نمازی، نه حسینی، هیچی

میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه

میگفت ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم

تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، دخترخانم چادری داشت میرفت حسینیه

خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم با هر مکافاتی که بود، میرسونمت و ....ـ

خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی

اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟

آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن

گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این عربها با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره

گفت توی گریه یه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم حسینیه!

گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم:

جوانی، جوانی کردن

جوانی، گناه

جوانی، شهوت

اینارو هم هیچ حالیم نیست

گفت این خانمه گفت: تو اگر لات هم هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟

مشاهده در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: مباحث حجاب، حضرت زهرا (س)، امام حسین (ع)، کربلا و محرم، داستانک،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایت پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، شب عاشورا، گناه، معصیت، آخوند، غیرت، امام حسین (ع)، خانه مجردی، اولاد زهرا (س)، حضرت زهرا (س)، فاطمه زهرا (س)، حیا، جوانی، شهوت، لات، مادرم زهرا، حسینیه، گریه، کربلا، امام زمان‌ (عج)، لباس عربی، بین الحرمین، پول، مکه، خواستگاری، نوکر امام حسین (ع)، مدینه، پدر عروس، نوکر اباعبدالله، عروس خانم،

تاریخ : چهارشنبه 14 فروردین 1392 | 01:07 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

می دانستم با خدا نسبتی داری

دخترکی بود کوچک و یتیم با لباسانی فرسوده . در جوار مغازه ای نشسته بود . گذشت زمان طاقتش را در هم شکنید و وی را بر زمین انداخت . دخترک هم همچون بالشتی زمین را در اغوش گرفت ولی درد گرسنگی وی حتی اجازه ی اندک خوابی را به دخترک نداد . دل دخترک شکست و بر خود پیچید و مدام یا خدا یا خدا میگفت . ناگهان دستی لطیف او را بلند کرد و در آغوشش گرفت و برایش غذایی خرید و پیراهن خود را رویش انداخت و رفت . دخترک سراسیمه به جلویش رفت و گفت خانم شما کی هستید؟

گفت من بنده ی خدایم.

 

گفت : می دانستم که نسبتی با خدا داری.

 

                    

 

 ***************

مطمئنا در کوچه و خیابان از این دست کودکان دیده ایم ! آیا شده قبل از آنکه آنان از ما کمک بخواهند ما به کمک آنها بشتابیم ؟ کودکی که در کنار بساط ترازوی خویش کار میکند ! وزن معرفت آدمها را میسنجد و طلب رزق و روزی از خدای خود می کند




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایت پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، دخترک یتیم، آغوش، بنده خدا، زمین، طلب رزق و روزی، معرفت آدمها، غذا، می دانستم با خدا نسبتی داری،
دنبالک ها: نکته نیوز،

تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 08:20 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

پندی از سقراط

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.

علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.

جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟

مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.

آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟

و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟

اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟

بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، حکایت پند آموز، ماجراهای جالب، ماجراهای واقعی، داستان طنز، داستانک طنز، داستان کوتاه طنز، داستان هایی از سقراط، حکمتهایی از سقراط، بیماری، غفلت، بیماری فکری، روان، دلسوزی و شفقت، طبیب، دارو، آرامش، کینه، طبیب روح، داروی جان، روان بیمار، خودخواهی، سقراط حکیم، سلام کردن،
دنبالک ها: داستانهای جذاب و خواندنی،

تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 08:04 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

داستان امید

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.

فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادمدیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كردند.

 

خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.


هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی!

از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.

در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟

جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.

گفت : تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی.




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، داستان امید، سرخس، بامبو، گیاه، مشکلات و سختی ها، رشد، جنگل، زندگی، دوستان، مذهب، شغل، تصمیم، زیبایی، زمین، جوانه،
دنبالک ها: داستانهای جذاب و خواندنی،

تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 07:47 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

داستان کوتاه سه پیر مرد

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم

آنها پرسیدند: « آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت:

« برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت: « نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: « نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت: « چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: « چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

بله… با عشقه که میتونید هر چیز یکه می خواهید به دست بیاردید .»




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، داستان کوتاه سه پیرمرد، عشق، ثروت، موفقیت، زن، شوهر، همسر، منتظر، خانه، چهره های زیبا،
دنبالک ها: داستانهای جذاب و خواندنی،

تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 07:16 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

داستان مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

بالاخره پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم

می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .

اسم این دست خداست .

او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم :

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .

بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، داستانهای زیبا و خواندنی، داستانهای قشنگ و خواندنی، داستان مداد، زندگی، زغال، در مسیر درست، پاک کن، اشتباه، کار خطا، مراقبت درون، رنج، تحمل رنج، مدادتراش، اراده، دست خدا، حرکت، آرامش، عمر،
دنبالک ها: داستانهای جذاب و خواندنی،