تاریخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

   

 

لم یلد لم یولد او را لایق است          والد و مولـود را او خالق است

 

این بیت مثنوی ناظر است به آیه 3 سوره مبارکۀ توحید که می فرماید: "خداوند متعال كسى را نزاده، و زاده نشده است." همۀ پدیده ها و موجودات جهان، زایندگان و زاییده شدگانند. یا والدند و یا مولود. خدای سبحان تنها موجودی است که همۀ موجودات را با ارادۀ خویش آفریده، ولی خود آفریده نشده است. از آنجا که تمام پدیده های عالم اعم از مادی و معنوی تولدی دارند، مطمئناً مرگی نیز در پی خواهند داشت. مولانا می گوید: پدیده ها به محض اینکه پا به عرصۀ وجود می گذارند و در محدودۀ دنیای محسوسات وارد می شوند، در زمرۀ مخلوقات و مولودات شمرده می شوند. و همه در یک سوی جوی وجود استقرار می یابند. جویی که در سوی دیگر آن، وجود مقدس حضرت حق که آفریدگار و هستی بخش همۀ موجودات است، قرار دارد.

 

هر چـه جـسـم آمـد، ولادت وصـف اوسـت

هر چه مولود است، او زین سوی جوست


جلال الدین برای تبیین این موضوع به حدوث پدیده ها و فسادپذیر بودن آنها اشاره می کند و می گوید: اجسام به عالم متغیر مادی تعلق دارند. و این عالم ناچیز و بی مقدار است. زیرا حادث است و هر حادثی به پدید آورنده ای نیاز دارد. که این پدید آورنده کسی جز خدای رحمان نیست.

 

زانکه از کون و فساد است و مهین

حادث است و مُحدثی خواهد یقین


مهین: پست، خوار

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: لَم یَلد لَم یولَد او را لایق است، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، سوره مبارکه توحید، موجودات جهان هستی، خدای حکیم، خدای سبحان، اراده خدا، پدیده های مادی، دایره وجود، حضرت حق، تولد و مرگ، فساد، حدوث عالم، عالم ماده، خدای رحمان، آفریدگار،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 10 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هر دلی را سجده هم دستور نیست

مزد رحمـت قِسـم هر مزدور نیست

 

مولانا در این بیت سجده را نمادی از توبه معرفی کرده و می گوید: اگرچه توبه فرصتی برای بازگشت و جلب رحمت حضرت حق قلمداد می شود و راهی است که خدای سبحان از سر رحمت بر بندگان خود گشوده است، لکن انسان خردمند نباید با اتکاء به اینکه همواره امکان و فرصت توبه وجود دارد، بر انجام گناهان اصرار بورزد و به امید بهره مند شدن از وعدۀ خداوند رحمان در پذیرش توبه، به لذت های زود گذر نفسانی تن بدهد و در باتلاق پلیدی ها فرو رود. چه بسا امکان توبه و بازگشت هرگز برای او فراهم نشود. اساساً هر دل و جانی را لیاقت و ظرفیت سجده و توبه نیست و پاداش رحمت الهی نصیب کاسب مسلکانی که بندگی به طمع مزد می کنند، نخواهد شد.


جلال الدین تاکید می کند: مبادا به اعتبار اینکه راه توبه باز است، خود را به گناهان و زشتی ها بیالایی. چرا که توبه با آداب و روش هایی همراه است. شرط توبه و بازگشت، خلوص و شکوفایی جان است و باید دل و دیده بارانی شود تا طراوت و سرسبزی به بوستان جان بازگردد. ابر و صاعقه ای لازم است تا شعله های سوز و درد در جان آدمی برافروخته شود و میوۀ دل شیرینی حقیقت را دریافت دارد.


هین به پشت آن مکن جرم و گناه    کـه کـنــم تـوبــه درآیــم در پـنــاه

مـی بـبـایـد تـاب و آبـی تـوبـه را       شرط شد برق و سحابی توبه را

آتـش و آبــی بـبــایــد مــیــوه را        واجب آید ابر و برق این شیوه را

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، طمع، سجده، توبه، خدای سبحان، راه توبه، گناهان، زشتی ها، شکوفایی جان، شیرینی حقیقت، باتلاق، میوه‌، آتش، ‌ابر، صاعقه، بوستان جان، رحمت حضرت حق، اصرار بر گناه، آداب توبه،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1392 | 12:10 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گر بنالیدی و مستغفر شدی          نورِ رفته از کرم ظاهر شدی

 

در کتب تاریخی آورده اند که یک قاری قرآن آیۀ شریفه ۳۰ سورۀ مُلک را قرائت می کرد که می گوید:  «به من خبر دهید، اگر آب [آشامیدنى‌] شما [به زمین‌] فرو رود، چه كسى آب روان برایتان خواهد آورد؟»

در آن هنگام مردی فیلسوف نما که به دانش خود مغرور بود، این آیه را شنید و بی درنگ گفت: در آوردن آب از زمین که کار مشکلی نیست. می روم بیل و کلنگی بر می دارم و آب فرو رفته را دوباره باز می گردانم! شب هنگام چون آن فیلسوف به خواب فرو رفت، در رویا دید مردی زورمند و درشت هیکل یک سیلی محکم بر صورت او نواخت، آنچنان که بر اثر شدت آن ضربه، هر دو چشمش نابینا شد. زنندۀ سیلی به فیلسوف گفت: "اینک اگر راست می گویی و قدرت داری، با ابزار و وسایلی که در اختیار داری، بینایی چشمان خود را بازگردان." چون مرد از خواب برخاست، چشمان خود را نابینا یافت.

 

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، فیلسوف، دانش، زمین، قاری قرآن، سوره ملک، کتب تاریخی، استغفار، حضرت حق، داستان، لطف و کرم، اندیشه، عنایات خدای سبحان، طلب غفران، ظلم، نورانیت، مجاهدت، طلب آمرزش، زشتی، حضرت شعیب، توبه، اعمال زشت، زراعت، دعا،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

پس یقین شد که تُعِزُّ مَن تشا          خاکیی را گفت پرها  برگُشا

 

در سورۀ آل عمران، آیه کریمه ۲۶ می فرماید : قُل اَللّهُمَ مالِکَ الملک..(و تُعّزُ مَن تَشاءُ و تُذلُّ مَن تَشاء) ... اِنَکَّ عَلی کُلّ شِیءٍ قَدیر. خداوندا : (هر کس را بخواهی عزّت و بزرگی عطا می کنی و هر کس را که بخواهی ذلّت و خواری می دهی)

مولانا با بهره گیری از مضامین بلند این آیه شریفه می گوید : ارادۀ حضرت حق بر آن است که خاک پست و تیره را به پدیده های عالی و نورانی مبدل سازد و آن را از زمین برگیرد و بر اوج افلاک بنشاند، قدرت خدای سبحان برای اینکه هر موجود خاکی و نا ارجمندی را تعالی بخشد و عزّت عطا کند، مسلم و یقین است، خدای رحمان می تواند آدمی را که موجودیت مادی او از عناصر خاکی خلق شده و در مرتبۀ پایینی از حیات قرار دارد را شکوفا کند و جان را که از عطایای ویژه اوست به سوی خویش فرا بخواند و او را بر کُرسی عزّت و جلال بنشاند و به مقام قُرب برساند و متقابلاً می تواند هر آنکس را که اراده کند از اوج افتخار و شکوه به فرو ترین مرتبۀ حیات فرو فرستد.

 

مصادیق ارادۀ الهی در این قاعده با سرنوشت آدم (ع) و ابلیس تطابق دارد، خدای حکیم، آدمی خاک نشین را به بارگاه خود فرا خواند و فرمان داد تا بال و پر بگشاید و به اوج آسمان قرب به پرواز در آید و همنشین خدا شود، حضرت حق انسان را چنان برگرفت و او را مقام و منزلت عطا فرمود که فرشتگان را به سجده و تعظیم و فرمانبرداری او برگماشت و او را به عالی ترین مقامات معنوی و احوال روحانی کمال بخشید و تا (قاب قوسین اواَدنا) بالا برد. پروردگار جهانیان به شیطان که از جنس آتش بود و به لحاظ ظاهری بر خاک برتری داشت فرمان داد تا زمینی شود و در خاک مأوا گزیند و در جایگاهی فرو دست فرو اُفتد، خداوند بال و پر آسمان پیمای ابلیس را از او بازپس گرفت و او را با خاک دون همنشین ساخت و آدم (ع) این موجود خاکی را بال و پر بخشید و او را تا مقام قرب و لقاء خود بالا کشید و به عنوان قائم مقام خویش برگزید :

  

آدم خاکی،بِرُو تو بر سُها         ای بلیس آتشی رو بر ثری

آتشی را گفت رو ابلیس شو      زیر هفتم خاک با تلبیس شو

 

سُها : یکی از ستارگان دُب اکبر، مقصود بالاترین نقطه است.

ثری : پایین ترین نقطه (نقطه پست(

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، دب اکبر، سوره آل عمران، عزت و بزرگی، افلاک، جلال، کرسی، سرنوشت آدم (ع)، ابلیس، خدای حکیم، اوج آسمان، قدرت خدای سبحان، زمین، حضرت آدم (ع)، مقام قرب الهی، مقام لقاء، قاب قوسین اوادنا، شیطان، پروردگار جهانیان، فرشتگان، مقامات معنوی، احوال روحانی، کمال، پرواز،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 8 خرداد 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گر کفِ خاکی شود چالاک او       پیش خاکش سر نَهد افلاک او

 

وجود جسمانی انسان از مشتی خاک و از عناصر طبیعی تشکیل شده است. مولانا با بیان اینکه موجودیت مادی آدمی یک کف خاک است، می گوید چنانچه این مقدار خاک یعنی همان جسم گِلین با روح الهی که جان اوست همراهی نشان دهد و در مسیر حق چالاک  شود و مشتاقانه خود را در مدار امر و نهی حضرت حق قرار دهد و سر بر آستان خدای سبحان بساید، چنان در مسیر کمال اوج می گیرد که صبغۀ خدایی می یابد و خدا گونه می شود. همینکه انسان به چنین مرتبه ای راه پیدا کند، همۀ افلاک و کهکشان های جهان هستی در پیشگاه این خاک رها شده، از قیود زمینی به سجده افتاده و سر در فرمان او می نهند، رمز خاکی بودن جسم آدمی، تواضع و فروتنی او در قبول حقیقت است. در واقع هر کس خاک نشینی و بندگی خود را در آستان خداوندی به ظهور برساند و خودیت خود را در مقابل خدای رحمان محو سازد، در سیمای حق جلوه می کند و چون خداوند صاحب قدرت می شود و آنگاه توانایی آن را می یابد که افلاک را مقهور ارادۀ خدایی خود گرداند.

 

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، اراده خدا، آدم ابوالبشر، پروردگار جهانیان، فرشتگان الهی، سجده بر آدم، روح الهی، مسیر حق، امر و نهی الهی، تواضع و فروتنی، قبلو حقیقت، ظهور، خدای رحمان، سیمای حق، سوره انشقاق، معراج پیامبر (ص)، چشم جان، عرش خداوندی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 8 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

عقل با حس زین طلسماتِ دو رنگ

چون محمد(ص) با ابوجهلان به جنگ

          

مولانا در این بیت شریف وجود انسان را به طلسم دو رنگ تشبیه می کند و بُعد مادی و خصوصیات ناشی از موجودیت جسمانی و خاکی و حیوانی او را به ابوجهل و بُعد روحانی و ملکوتی و معنوی او را به پیامبر الهی و رسول مکرم اسلام(ص) مطابقت می دهد. جلال الدین این موجود دو بُعدی را مرکب از عقل و حس معرفی می کند و عقل را نبی و پیغمبر الهی و نماد آگاهی و حس را سمبل جهل و نادانی و منشأ تیرگی ها می داند. بر این مبنا جنبۀ جسمانی و حسی انسان با بی خردی و گمراهی درآمیخته و چنانچه آدمی در ظل سیطرۀ این بخش از موجودیت خود قرار گیرد و بدان متکی شود نه تنها به مقابله با عقل بر می خیزد بلکه به سوی سیاهچال های هولناک نفس اماره رانده می شود و با نبی و ولی حق می ستیزد و خود را به تباهی می برد. از سوی دیگر اتکاء به عقل و حس که در حقیقت هر دو نمایندگان عقل کل و تبلور هدایت حضرت حق در درون و بیرون انسان تلقی می شوند آدمی را به سرزمین نور و دیار رهایی و خیرات رهنمون می سازند.

 

برای مشاهدة کامل متن بر روی گزینة ادامة مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب

طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، عقل، جنگ، ابوجهل، حضرت محمد (ص)، سرزمین نور، عقل و حس، طلسم، بعد روحانی، بعد ملکوتی، رسول مکرم اسلام (ص)، حقیقت، حضرت حق، نفس اماره، بی خردی، گمراهی، جهل و نادانی، تیرگی، قابیل، هابیل و قابیل، خودخواهی، خودستایی، کافران، مشرکان، اولیاء الهی، انبیاء الهی، سحر وجادو، رسولان حق، ایمان، انسان خردمند، نور و تاریکی، رهایی، کیش، دشمن عقل،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 12:03 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

پس خِداعی را خِداعی شد جزا

              کاسه زن، کوزه بِخور، اینک سزا              

   

اگرچه همۀ ناگواری ها و سختی ها و ابتلا و بلا هایی که در طول زندگی برای انسان ها فراهم می آید به گونه ای در تحول آنان به سوی رشد و کمال موثر است و تجربه های ناشی از این ناملایمات انسان را از خامی به پختگی و از غرور به تواضع می برد و در نورانیت جان او اثر می گذارد، لکن بسیاری از مصائب و مشکلاتی که برای آدمیان پدید می آید بر اثر جاری شدن قوانین خدشه ناپذیر هستی است، کسی که بی جهت کاسه ای را بر فرق دیگری می کوبد لاجرم باید منتظر کوزه ای باشد که بر سرش کوفته خواهد شد، انسانی که برای فریب و سلطه بر دیگران خُدعه می کند باید بداند که در دام حیلۀ حیله گران گرفتار می شود. بی تردید آنکس که در پیش پای دیگران چاهی حفر می کند، خود در چاهی ژرف فرو خواهد افتاد.

 

علامه جعفری(ره) نقل می کردند که یکی از آشنایان ما می گفت : روزی در صف نانوایی سنگکی ایستاده و دست های خود را پشت سر حلقه کرده بودم، ناگهان دستم بر اثر سنگ ریزه داغ و سوزان ناشی از حرارت تنور نانوایی سوخت و فریاد مرا برآورد، به اطراف خود نگریستم دیدم سبب این واقعه نوجوانی است که با شیطنت خود، با من چنین کرده است، خواستم مُتعرض او شوم ناگهان به یادم آمد که خودم چهل سال پیش در چنین صفی مشابه همین رفتار را با مرد میانسالی کرده بودم، بی درنگ سکوت کردم و آن را پاسخی به عمل خود یافتم که پس از چهل سال بر من روا می شد(زدی ضربتی، ضربتی نوش کن)

 

جلال الدین، سپس این قاعده را به همۀ احوال آدمیان تسری می دهد و می گوید : آنگاه که روح انسان به ناگواری دچار می شود و به اضطراب و افسردگی مبتلا می گردد و از نشاط روانی و معنوی فاصله می گیرد و جان او به قبض می گراید باید بداند که به طریقی اسباب قهر و خشم پادشاه هستی را فراهم کرده است، آنکس که این تیرگی و افسردگی را در خود ببیند و زردی و سیاهی حال خود را حس کند و علل ناخرسندی حضرت حق را در رفتار و گفتار خود نجوید به دام غفلت گرفتار شده است :

 

        چون که برگِ روحِ خود زرد و سیاه

         می ببینی، چون ندانی خشمِ شاه ؟

 

هرگاه شرارۀ خورشید آن شاه جهان از منازۀ قهر و خشم بتابد چهرۀ جان و رُخسارۀ آدمیان مقهور را همچون کباب تیره و دگرگون می کند، همانگونه که آفتاب سرد زمستان بر دشت و دمَن می تابد و همۀ درختان و سبزه زاران را پژمرده و تباه می سازد :

 

                آفتابِ  شاه  در برجِ  عتاب

                می کند روها سیه، همچون کباب

 

خِداعی : نیرنگ باز

برج عتاب : آغاز فصل سرما

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، فریب، حیله، علامه محمدتقی جعفری، نانوایی، نان سنگک، تنور نانوایی، نوجوانی، میانسالی، اضطراب، افسردگی، حضرت حق، غفلت، نشاط روانی، نشاط معنوی، پادشاه هستی، قهر، خشم، تیرگی، خورشید، شاه جهان، روح، سبزه زار، آفتاب، کباب، نیرنگ باز، کوزه، بلاها و سختی ها، ناگواری ها، زندگی، رشد و کمال، ناملایمات انسان، غرور، نورانیت جان، مصائب و مشکلات،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

         

 شیخ کو یَنظُر بنور الله شد              از نهایت  وز نخست آگاه شد          

    

انسان عارف و شیخ کامل که به آغاز و انجام همۀ امور آگاهی دارد برای آن است که جهان هستی به نور حق روشن است واین نو رانیت با روشنائی خورشید متفاوت است انسانی که چشمانش به  نور حق روشنایی یافته و با نور الهی به هستی می نگرد هستی را آنگونه که هست میبیند . مولانا در این بیت به این حدیث اشاره دارد که می گوید :

 

(اِتَقُو فَراسَة المومِن فَاِنَهُ یَنظُر بنِور الله) یعنی : بترسید از فراست و زیرکی مومن که او با نور خدا می بیند. چنانچه حواس باطنی انسان به اسرار الهی روشن شود شناخت کامل حاصل می کند و چون دل از کدورت و غبارها بشوید توانایی دست یافتن به اسرار جهان حقیقت را می یابد.

 

حواس انسان در جهان ماده به اوهام و اغراض وخیالات واهی و کژ اندیشی ها آلوده است و چون بیابان پر گرد و غبار تیره وتار است و لذا نمی تواند درستی ها را از نادرستی ها بازشناسد و به همین علت همواره در چاه پیش فرض ها و اوهام  محبوس می ماند، تنها راه چاره آن است که غبار شهوات از صحرای حواس بزداید تا بتواند با انعکاس نور حق در آینۀ جان از چشمان روشن شده با نور الهی  به حیات بنگرد. انسان تا آن زمان که چشم آخُر بین دارد و دارد و در دام حرص و طمع گرفتار است به سرزمین رهایی و آخِر بینی راه نمی یابد و حقیقت پدیده ها را درک نمی کند، آدمی باید چشم آز بر این زنجیرهای پر زرق وبرق ببندد تا از دیدگانش پرده ها بر افتد  وزنجیرها شکسته شود وآنگاه به سوی دیار کمال و رهائی به پرواز درآید و به دریای حقایق متصل شود.

 

         چشم آخُر بین ببست از بهرِ حق

        چشم آخرِ بین گشاد اندر سبق

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، اسرار جهان، حقیقت، هستی، دیار کمال، دریای حقایق، زرق و برق، پرواز، حواس انسان، جهان ماده، اوهام و خیالات، خیالات واهی، کژ اندیشی، درستی ها و نادرستی ها، نور حق، سرزمین رهایی، آینه جان، نور الهی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 6 خرداد 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

 

در نیابد حال پخته هیچ خام          پس سخن کوتاه باید والسلام   

      

حرارت و شعله های آتش عشق، انسان عاشق را گرم و پخته و احوال او را دگرگون می کند، آدمی در وادی عشق زیر و زبر می شود و پختگی و فرزانگی همه وجود او را در بر می گیرد. انسان همین که به اکسیر عشق مجهز می شود، مس وجودش به طلای ناب می گراید. نیازهای چنین انسانی به طور کلی با نیاز آدمیان فرو افتاده در وادی نفس متفاوت است. رنج و فراق و حلاوت عاشقی انسان را چونان میوه رسیده کامل می کند. این پختگی و تعالی در اندرون جان آدمی رخ می دهد و نمود خارجی آن در رفتار انسان رها شده از قیود نفس حیوانی جلوه گر می شود. آنان که در این وادی ره نیافته اند و حلاوت عشق را نچشیده اند و جلوه معشوق را ندیده اند از احوال پختگان بی خبرند و اساساً درکی از آن مراتب بلند ندارند و لذا سخن گفتن با اسیران زندان من طبیعی از حال و هوای منطقه من الهی و جذبه عشق و جلوه معشوق و لقاء یار بی فایده خواهد بود.

 

با بیان دیگر کسانی که در اسارت هواهای نفسانی گرفتارند و دغدغه آنان جز خور و خواب و خشم و شهوت نیست و سردرخاک فرو برده اند، هرگز احوال کسانی که خود را از زندان خود رهانیده و به اوج افلاک پر کشیده اند را در نمی یابند چرا که اساساً زبان این دو انسان با هم متفاوت است و درک مشترکی وجود ندارد. در چنین شرایطی که همزبانی در میان نیست گوش شنوایی هم وجود ندارد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، جلوه معشوق، آتش عشق، انسان عاشق، وادی عشق، فرزانگی، اکسیر عشق، طلای ناب، من الهی، جذبه عشق، لقاء یار، میوه، حلاوت عاشقی، وادی نفس، نیازهای انسانی، اسارت، هواهای نفسانی، خور و خواب و خشم و شهوت، زبان، همزبانی، گوش شنوا، اوج افلاک،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 6 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

این جهان بازیگه است و مرگ شب

بازگـردی، کـیـسـه خـالـی پُر تـعـب

 

جهان ما با توجه به خصوصیاتی که دارد، برای دنیا طلبان محل سرگرمی و بازی های کودکانه است. همانگونه که کودکان با اسباب بازی های خود سرگرم می شوند و غم و شادی آنها در همین محدوده ظاهر می شود، اغلب انسان های بزرگسال نیز چنیند. تنها تفاوت در این است که اسباب بازی آنان همچون خودشان بزرگ شده است وگرنه در ماهیت خوشی ها و ناخوشی هایشان تغییری رخ نداده است.


مولانا می گوید: آدمیانِ دل به دنیا داده هنگام مرگ این جهان را در تاریکی و تنهایی، و با درد و رنج فراوان ترک می کنند. آنان با دستان خالی و بدون هیچ ذخیره ای به سرزمین موعود باز می گردند، چرا که نفس فرومایۀ انسان به کسب لذات فانیِ این جهان علاقمند است و هر کس عنان خویش به دست نفس اماره بسپارد، بی تردید به کسب حقیقت که همان نور باطنی و جذبه الهی است، دست پیدا نمی کند.


نفس فعال در حوزۀ "من حیوانی" همواره انسان را گروگان می گیرد و نیازهای همین منطقه را دنبال می کند و مانع از رشد و کمال او می شود. از آنجا که نفس حیوانی دون مرتبه است، خواسته های آن نیز متناسب با خود اوست و آنچه طلب می کند از جوهر معرفت و نورانیت و جاودانگی خالیست و عشق و لطف و مهر در آن راه ندارد.

 

کسب فانی خواهدت این نفس خس

چند کـسـب خـس کنـی؟ بگـذار پس

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مرگ، دنیاطلبان، بازی های کودکانه، سرگرمی های کودکانه، خوشی ها و ناخوشی ها، کودکان، اسباب بازی کودکان، تاریکی، تنهایی، درد و رنج، سرزمین موعود، لذات فانی، جذبه الهی، حقیقت، نفس اماره، من حیوانی، رشد و کمال، جوهر معرفت، لطف، عشق، مهر، جاودانگی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 5 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

ملت عشق از همه دین ها جداست

عاشقـان را ملت و مذهـب خداست

 

آئین شگفت انگیز عشق با همۀ کیش ها و آئین ها متفاوت است و احوال عاشقان، مستقیم و بی واسطه متوجۀ خدای سبحان است. در حقیقت عشق، معشوق حقیقی را نشانه رفته و مقصد و مقصود همۀ دلدادگان و عاشقان، خداوند حکیم آن یگانه معشوق ازلی و ابدی است. عاشق برای رهایی از عذاب الهی و یا دستیابی به انعام بهشتی، اظهار عشق و پرستش نمی کند. بلکه وی از معشوق، جز خودِ او را نمی خواهد چرا که خود عشق قبله گاه عاشق است به همین دلیل هم مسلمانان در هر نقطه از دنیا به سوی کعبه رو می کنند و چون به مقصد (کعبه) رسیدند و داخل خانه قرار گرفتند به هر سو که رو کنند به قبله رو کرده اند. همینطور غواصان برای رسیدن به دریا به کفش نیازمند هستند و همین که به دریا وارد شوند از کفش بی نیاز می شوند.

 

در درون کعبه رسـم قبلـه نیست      چه غم ار غواص را پاچیله نیست


عشق به خودی خود همچون لعل ارزش ذاتی دارد و برای اثبات ارزش آن به مُهر و نشان نیازی نیست. عشق گوهری است که اعتبار خود را از ماهیت خویش گرفته است. لذا برای معتبر شدن، از برچسب های دینی و مذهبی بی نیاز است و در صورت افتادن در دریای غم، ذره ای غم بر چهرۀ او نمی نشیند.

 

لـعـل را گـر مُـهـر نبـود بـاک نیست   عشق در دریای غم غمناک نیست


پاچیله: کفش

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، کعبه، قبله، غم، آیین عشق، کیش، احوال عاشقان، خدای سبحان، حقیقت عشق، معشوق حقیقی، عاشقان، دلدادگان، انعام بهشتی، اظهار عشق، عذاب الهی، خداوند حکیم، غواص، مسلمانان، لعل، گوهر، دریای غم، دینی و مذهبی، گوهر عشق،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 5 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

 

 

جـان ابراهـیـم بایـد تا به نـور          بیند اندر نار، فردوس و قصور

 

این بیت مثنوی به داستان حضرت ابراهیم (ع) اشارت دارد، آنگاه که نمرودیان وی را به جرم نشر توحید در میان آتشی سنگین افکندند، اما شعله های آتش به امر حضرت حق به گلستانی سرسبز مبدل شد. مولانا با ذکر این مثال می گوید: جان آدمی می تواند همچون جان ابراهیم خلیل به مرتبه ای از شناخت و کمال دست یابد که بتواند در میان شعله های آتش، بهشت الهی را مشاهده نماید. آتش، قدرت سوزاندن جسم را داراست ولی اگر آدمی بسان ابراهیم یکسره مبدل به جان شود و به مقام فنا دست یابد، دیگر آتش را یارای سوزاندن او نباشد. انسان همین که جانش خالص شد، از جنس خدا می شود و از همۀ آفات مصونیت می یابد. چنین انسانی در اسارت وابستگی ها نمی ماند و خود را از جهان ماده و تعلقات آن می رهاند وچنان عروج می کند که آسمان ها را در می نوردد و همچون ابراهیم در پی معشوقِ جاوید فریاد می زند: "لا اُحِبُّ الآفلین" من افول کنندگان را دوست ندارم. جهان مادی از مصادیق افول کنندگان است که انسان های ظاهربین را شیفته و فریفتۀ خود می سازد. مگر آنان که از کمند شهوات رهیده باشند.

 

پایه پایه بر رود بر ماه و خور          تا نماند همچو حلقـه بندِ در

چون خلیل از آسمان هفتمین          بـگـذرد که لا اُحـبُّ الآفـلـیـن

ایـن جـهـانِ تـن غـلـط انـداز شـد    جز مر آن را کو ز شهوت باز شد


قصور: قصرها

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، حضرت ابراهیم (ع)، نمرود، توحید، حضرت حق، گلستان، ابراهیم خلیل، کمال، بهشت الهی، اسارت، وابستگی، شهوات، قصر، شهوت، جان آدمی، مقام فنا، آتش، فردوس،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 4 خرداد 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

تا دو پر باشی که مرغ یک پره     عـاجـز آمـد از پریـدن ای سـره

 

مولانا انسان را مانند پرنده ای می داند که برای پرواز نیازمند دو بال است تا بتواند به کمک آنها از خاک کنده شود و مسیر رشد و کمال را در پیش گیرد. این دو بال، حالت های خوف و رجاء هستند که سالکانِ راه باید به هر دو مجهز باشند و به وسیلۀ یکی، دیگری را متعادل سازند. حالت خوف، انسان را از افتادن در چاه نفس و دام کبر و غرور و خودخواهی مصون می دارد و مانع غفلت و گمراهی او می شود. و حالت رجاء، آدمی را از فرو افتادن در ورطۀ یأس و ناامیدی دور می سازد و به پویایی و حرکت برای رسیدن به مطلوب می کشاند و لذتِ قرار گرفتن در شمار هدایت یافتگان را به او می چشاند.


حالات خوف و رجاء انسان را از حالی به حالی دیگر در می آورد و در این تحوّل احوال، هدایت و ضلالت در مصاف عقل و نفس آشکار می گردد. جلال الدین در بیت دیگری حالت خوف را به ذات الشمال و حالت رجاء را به ذات الیمین تشبیه کرده و می گوید: آدمیان از این که در ردیف گمراهان قرار گیرند، بیمناکند. و به این که در شمار هدایت شدگان درآیند، امیدوارند.
 

تا که خوفت زاید از ذات الشمال     لـذت ذات الیمین یرجـی الرجـال

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، خوف و رجاء، پرواز، رشد و کمال، سالکان راه، کبر و غرور، خودخواهی، هدایت یافتگان، یأس و ناامیدی، غفلت و گمراهی، ذات الشمال، ذات الیمین، لذت، هدایت شدگان، پویایی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 4 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

کفـر و فرعونـیِ هر گبـر بعیـد     جمله از نقصان عقل آمد پدید

 

نقص عقلِ فعال در منطقۀ "من حیوانی" ریشۀ بسیاری از گرفتاری های آدمی است. عقل ناقص همچون علم ناقص نمی تواند انسان را به مقصد مطلوب هدایت کند. علت اصلی کفر و دوری از خداوند، نقصان عقل است و به همین دلیل آدمی نیازمند برقراری ارتباط با عقل کل و انسان کامل می باشد. مولانا پریشانی و رنج انسان ها و دوری آنان از حضرت حق را نتیجۀ کاستی عقل آنها می داند و اینگونه افراد را سزاوار لعنت می شمارد.

 

نقص عقل است آنکه بد رنجوری است

مــوجــب لـعـنــت سـزای دوری اسـت
جلال الدین عقل جزیی و حسابگر را که در منطقۀ "من حیوانی" سیر می کند، با نفس اماره مترادف می داند و می گوید: عقلی که مغلوب نفس گردد، عقل نیست. بلکه در مثل مانند ستارۀ مشتری است که مغلوب و مات زُحَل می شود و خاصیت سعد و میمون بودن خود را از دست می دهد. چرا که هر پدیده ای که مغلوب و مقهور پدیدۀ دیگری شود، هویت نخستین خود را از دست می دهد و صفات پدیدۀ غالب را به خود می گیرد.

 

عقل کو مغلوب نفس، او نفس شد

مشتری مات زحل شد، نحـس شد


گبر: در اینجا به معنی کافر است.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، نقص عقل، کفر، فرعون، عقل جزئی، من حیوانی، نفس اماره، سیاره مشتری، زحل، حضرت حق، رنج انسان،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

از محبت تلخ ها شیرین شود          از محبت مس ها زرین شود

 

یکی از پدیده های شگفت انگیز عالم که آدمی به وسیلۀ آن می تواند به مدارج کمال و آرامش روحی و روانی دست پیدا کند، حس عشق ورزیدن و دوست داشتن است. عارفان و عالمان همواره انسان ها را به محبت و دوستی سفارش کرده اند. تا آنجا که در روایتی آمده است: "هل الدین الا الحب؟" آیا دین چیزی غیر از دوست داشتن است؟ خداوند متعال اصل و ریشۀ همه عشق ها و محبت ها است و انسانِ عاشق پروردگار، به تبع آن، پدیده های منتسب به او را نیز دوست می دارد. انسان اشرف مخلوقات است و هر که ادعای دوستی با حضرت حق را دارد، لاجرم باید انسان ها را نیز دوست داشته باشد.


مولانا می گوید: از محبت تلخی ها به شیرینی، کدورت ها به مهربانی، و مس وجود آدمی به طلای ناب مبدل می شود. عشق و محبت، ناخالصی های وجود آدمی را صاف و زلال می سازد و دردها و رنج های او را شفا می بخشد. قدرت عشق به حدی است که روح مرده را زنده، و شاه سرکش را به بنده ای فروتن تبدیل می کند.

   

از محبت دُرد ها صافی شود          از محبت دَردها شافی شود

 از محبت مرده زنده می کنند        از محبت شاه بنده می کنند


دُرد: ناخالصی، کدورت

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، محبت، حضرت حق، دوست، تلخی ها، مهربانی، مس، طلای ناب، عشق و محبت، قدرت عشق، درد و رنج، بنده فروتن، انسان عاشق، دوست داشتن، هل الدین الا الحب؟ محبت و دوستی، عالمان، عارفان، شفا، شاه، ناخالصی، کدورت، ‌انسان اشرف مخلوقات، ادعای دوستی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هر چه اندیشی و تحصیلی کنی    می درآید دزد از آن سو کایمنـی

 

بر مبنای این قانون، انسان دقیقاً از همانجایی که احساس ایمنی و شکست ناپذیری می کند،ضربه پذیر استبه بیان دیگر، نقطۀ ضعف انسان همان نقطۀ قوت اوست. یعنی اگر آدمی به آنچه که مایۀ قدرت و قوّت خود می داند، مغرور شود و آن را تکیه گاه خود سازد، خداوند او را از همان نقطه مورد امتحان قرار می دهد تا به او ثابت کند قدرت و ثروت دنیا اعتباری ندارد و به اندک حادثه ای از بین می رود. موثر دانستن و دائمی پنداشتنِ دارایی ها و توانایی های مادی، سرآغاز ظهور عجز و ناتوانی است. با تأمل به حوادث تاریخی در خواهیم یافت که عوامل اصلی سقوط پادشاهان و قدرتمندانِ تاریخ دقیقاً همان عواملی است که بدان مغرور بوده اند و خود را به واسطۀ داشتن آن توانایی ها، آسیب ناپذیر می دانستند.


مولانا به ما می گوید: لازمۀ هر به دست آوردنی، از دست دادنی است. پس همواره به کارهای برتر و والاتر مشغول شوید تا آنچه را که به دست می آورید، با ارزش تر از آن چیزی باشد که از دست می دهید.

 

پس بدان مشغول شو کان بهتر است

تـا ز تـو چـیـزی بـرد کـان کـهتـر اسـت


جلال الدین با ذکر مثالی روشن می گوید: چنانچه بار بازرگانی در آب بیافتد، اولین کار او این است که بهترین کالاهایش را از آب برگیرد.

 

بارِ بازرگان چو در آب اوفتد          دست اندر کـالـۀ بـهتـر زنـد

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، سرآغاز ظهور، امتحان، قدرت، ثروت، دنبا، غرور، ضعف انسان، قدرتمندان تاریخ، عوامل اصلی سقوط پادشاهان، حوادث تاریخی، بازرگانی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چون به هر فکری که دل خواهی سپرد

از تـو چـیــزی در نـهــان خـواهـنــد بــرد

 

بر اساس این قانون محکم و اساسی، همینکه انسان به پدیده ای دل می بندد و بدان مشغول می شود، در قبال این دلمشغولی و سرسپردگی، به طور پنهانی چیزی از او کاسته می شود. به عنوان مثال وقتی آدمی به کفش یا لباسی علاقه پیدا می کند و میل به تصرف آن کالا در او پیدا می شود، برای دستیابی به آن باید چیزی مانند پول را از دست بدهد. و یا اگر انسان به انجام فعالیتی سرگرم شود، در ازای آن سرگرمی از سرمایۀ گرانبهای عمر او کاسته می شود. و یا چنانچه به برآورده کردن هوا های نفسانی اشتغال یابد، توفیق درک حقایق و معارف از او سلب می شود. جلال الدین در مثال دیگری می گوید: هنگام مرگ، انسان را به درد و رنج سنگینی مبتلا می کنند؛ به طوری که تمام توجه او به آن جلب می شود و در آن لحظه به ناگاه جان او را از جسمش می ربایند.

 

وقـت مـرگ از رنــج او را می درنـد   او بدان مشغول شد جان می برند
 

اینک ای انسان خردمند، خود را در دام حضرت حق بیافکن و در اوج بی خودی، خودبینی را از وجود خود سرقت کن.

 

خویش را تـسـلیـم کن در دام مـزد     وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد
 

همچنان که برای بیرون کشیدن تیر از بدن مجروح، به او تریاک می خورانند تا در حالت بی خودی، پیکان را از تنش خارج کنند.

 

می دهند افیون به مرد زخم مند      تا که پیکـان از تـنـش بیـرون کنند

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، فکر، وقت مرگ، رنج، حضرت حق، خودبینی، سرسپردگی، کفش و لباس، هواهای نفسانی، سرمایه عمر، سرقت، پول، معارف، پیکان، تریاک، افیون،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

شاه آن دان کو ز شاهی فارغ است

بی مه و خورشیـد نورش بازغ است

 

شاه حقیقی کسی است که از خصلت های فرمانروایان ظاهری که همان خود خواهی های ناشی از "من طبیعی" است، آزاد شده و به بی نیازی از خواسته های نفسانی رسیده باشد. چنین پادشاهی به جاه و مقام دنیوی و عزت و شکوه ظاهری نمی اندیشد و می تواند همچون ماه و خورشید نور افشانی کند و انسان ها را از نورانیت خود بهره مند سازد. مولانا می گوید: شاه حقیقی بدون داشتن خَدَم و حَشَم و گنجینه های جواهرات، شاه است. و شوکت وعظمتش به اعتبار ثروت و سلاح و سپاه او نیست.  


وی در ادامه می فرماید: صاحبان حقیقیِ ثروت و قدرت کسانی هستند که وجودشان گنجینۀ اسرار حق شده باشد و روحشان به دیار غیب راه یافته و با عالم مجازی به دشمنی برخاسته باشند.
 

مخزن آن دارد که مـخـزن ذات اوسـت

هستی او دارد که با هستی عدوست

 

بازِغ: تابان، درخشان

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، شاه، شاهی، خورشید، صاحبان ثروت، دیار غیب، دشمنی، خودخواهی، خواسته های نفسانی، ماه و خورشید، جواهرات، گنجینه اسرار، هستی، ثروت، سلاح، سپاه،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

دوست همچون زر، بلا چون آتش است

زرِّ خـالــص در دل آتــش خــوش اسـت

 

دوستانِ خوب سرمایه های زندگی انسانند. اولیاء و حکیمان الهی برای انتخاب دوست توصیه های فراوانی کرده اند. امیرالمومنین علی (ع) در وصیت نامۀ خود به امام مجتبی (ع) فضای دوستی را فضای بی غرضی و بی توقعی معرفی کرده و بقای دوستی را به رعایت خلوص و یکرنگی در این رابطه می داند.


مولانا می فرماید: دوست خوب مانند طلا است. همانگونه که طلا در دل آتشِ گدازان، خالص و ناب می شود، دوست حقیقی نیز هنگام سختی ها و مشکلات، با یاری رساندن به دوست، چهرۀ واقعی و جوهرۀ اصلیِ دوستی خود را به ظهور می رسانددر حالی که دوست ناخالص همچون طلای تقلبی همین که در میان آتش بلا ها و سختی ها قرار گرفت، تیره و سیاه رنگ می شود و عدم صداقت خود را به نمایش می گذارد. جلال الدین در مثالی دیگر می گوید: دوستی همانند دانه ای است که ادعای آن، پوست و حضور در کنار دوست به هنگام سختی ها، مغز آن است. دوستانی که به استقبال از رنجِ یار قد بر می افرازند، در ادعای خود صادقند؛ وگرنه چون دانۀ فاقد مغز، فریبکارند. نشانۀ دوست حقیقی آن است که درد و رنج دوست برایش همچون جان عزیز و شیرین است و در هیچ شرایطی از یاری و همراهی دوست خود سر باز نمی زند.

 

نه نشان دوستی شد سرخوشی

در بـلا و آفـت و مـحـنــت کـشـی

کی کران گیرد ز رنج دوست، دوست؟

رنج، مغـز و دوستی آن را چو پوست

 دوستان بین، کو نشانِ دوستان؟

دوستان را رنج باشد همچو جان


کران گیرد: کناره گیری کند

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، دوست، بلا، آتش، زندگی، اولیاء الهی، حکیمان الهی، انتخاب دوست، امیرالمومنین (ع)، بقای دوستی، خلوص، یکرنگی، امام حسن مجتبی (ع)، طلا، دوست حقیقی، بلاها و سختی ها، طلای تقلبی، ظهور، عدم صداقت، مغز، نشانه دوست حقیقی، دوستی، درد و رنج، نشان دوستی، سرخوشی، محنت، دوستان، نمایش، صداقت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چونکه کُشته گردد این جسم گران

زنــده گـردد هـسـتــیِ اســرار دان

 

یکی از بزرگترین موانع دستیابی انسان به عالم غیب و دیار باطن، همانا تعلقات منطقۀ "من طبیعی" و ویژگی های جسم خاکی او است که همچون وزنه هایی سنگین بر دست و پای آدمی آویخته و او را زمین گیر کرده است. چنین انسانی هرگز توانایی ورود به عالم لطیف و ظریف روح را ندارد و به اسرار مستتر در جان خود دست نمی یابد.


مولانا جسم انسان را به گاوی فربه تشبیه کرده و می گوید: تا این گاو سِتَبر به تیغ ریاضت و معنویت ذبح نشود، روح اسراردانِ آدمی میدان ظهور پیدا نمی کند و نمی تواند رازهای نهفته در جان را آشکار سازد. جلال الدین می گوید: جان انسان توانایی دیدن اسرار بهشت و جهنم را دارد و همۀ نهانی ها را می داند و می تواند چهرۀ واقعی خونخواران و دیوصفتان را نشان دهد و نیرنگ و فریب بدخواهان را بر ملا سازد. مولانا تنها راه بیداری و هوشیاری جان را کشتن گاو پرخوار و سیری ناپذیرِ نفس می داند

 

جان او بیند بهشت و نار را          بـاز دانـد جمـلـۀ اسـرار را

 وانـمـایـد خـونـیــان دیـو را          وانماید دام خدعه و دیو را

گاو کشتن هست از شرط طریق   تا شود از زخم دُمّش جان مفیق

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، عالم غیب، جسم خاکی، دیار باطن، من طبیعی، روح، گاو، ریاضت، معنویت، ظهور، اسرار بهشت و جهنم، خونخواران، نیرنگ و فریب، هوشیاری و بیداری، جان انسان،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

سیرتـی کان در وجودت غالـب است

هم بر آن تصویر حشرت واجب است

 

حاکمیت و فرمانروایی در وجود آدمی به صفتی اختصاص دارد که بر دیگر اوصاف او برتری و غلبه دارد. چیرگیِ یک یا چند صفت از ویژگی های انسان، شخصیت او را آشکار می سازد. به عبارت دیگر، شخصیت انسان بر اساس خصلتی که در سرشت او غالب و حاکم است، شکل می گیرد و در روز رستاخیز نیز به همان صورت محشور می گردد. روایات و اخبار رسیده از بزرگان گویای آن است که انسان در صحرای محشر در چهرۀ صفت برتر و برجستۀ خویش حضور می یابد. به عنوان مثال، انسانِ حرام خوار به صورت خوک، و انسانی که خوی درندگی و ستمگری در او غالب باشد، با چهرۀ گرگ برانگیخته می شود. و اگر صفات نیک در وجود آدمی تفوّق و برتری یابد، همچون یوسفِ زیبارو و زیباسرشت محشور خواهد شد.
 

 سـاعـتـی گـرگـی در آیـد در بـشـر

ساعتی یوسف رُخی همچون قمر
 

انسان در مراتب عادی و منطقۀ "من طبیعی" که هنوز شخصیت انسانی او تثبیت نشده است، به تأسی از صفاتی که بر او غالب می شود، احوال متغیری دارد: گاهی جلوۀ گرگی، و زمانی چهره ای یوسف گون از او ظاهر می شود؛ گاهی صفات انسانی از خود بروز می دهد و زمانی خوی حیوانی بر او غالب می گردد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، گرگ، قمر، حضرت یوسف، حاکمیت و فرمانروایی، رستاخیز، صحرای محشر، خوک، درندگی، ستمگری، صفات نیک، حرام خواری، زیبارویی، من طبیعی، خوی حیوانی، صورت برزخی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

یوسفان از رشکِ زشتان مخفی اند

کـز عـدو خـوبـان در آتـش می زیـنـد

 

حسد از بزرگترین رذائل اخلاقی است که آفات مهلک آن، دامن بسیاری از بزرگان تاریخ را گرفته است. ابراهیم خلیل از رشک و حسد نمرودیان در خرمنی از آتش در افتاد. منصور حلاج نیز در آتش حسادت کج اندیشان بدخواه گرفتار شد. جلال الدین با اشاره به داستان حضرت یوسف (ع) که بر پایۀ همین خصلت شوم برادران او شکل گرفت، می گوید: زیبارویان خود را از خوف حسد زشت رویان پنهان می کنند، زیرا همیشه خوبان و روشن جانان از عداوت حاسدان و نیرنگ تنگ چشمان در سختی به سر برده و زندگی خود را با رنج و بیم سپری کرده اند؛ همانگونه که یوسف پیامبر که از زیبایی جسم و جان برخوردار بود، مورد حسادت برادران خویش واقع شد و در چاه تنهایی زندانی گردید و به کام گرگان سپرده شد و به دردهای بسیار مبتلا گشت. و سرچشمه همۀ این بلاها و رنج ها، حسادت و کینه ای بود که خوی گرگی و درندگی را در برادران او به ظهور رسانده بود.

 

یـوسـفـان از مـکـر اخـوان در چَـه اند

کز حسد یوسف به گرگان می دهند

 از حسد بر یوسف مصری چه رفت؟

این حسد اندر کمین گرگیست زفت

 گرگ ظاهر گِرد یوسف خود نگش

این حسد در فعل از گرگان گذشت


زَفت: قوی، فربه

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، داستان حضرت یوسف (ع)، حسد، زشت رویان، نمرودیان، ابراهیم خلیل، حضرت ابراهیم (ع)، زیبارویان، حسادت، کینه، حسادت برادران یوسف، گرگ، مصر، مکر و حیله، سختی، تنگ چشمی، کج اندیشان، برده، زندگی، نیرنگ، آتش حسد،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چون قلم در دستِ غدّاری بود          بی گمان منصـور بر داری بود

 

یکی از نکات دردمندانۀ تاریخ انسان که آدمی را متأثر می سازد، این است که انسان های بزرگ که دارای جان شکوفا بوده و فهم های بلند داشته اند و جلوتر از روزگار خود می اندیشیده اند، دقیقاً به همین دلیل که از زمانه پیشی گرفته بودند و کشفیات خود از عالم غیب را آشکار می کردند، مورد حسد و غضب صاحبان قدرت واقع می شدند و در سیطرۀ حیله گری و حکم و فرمان آنان جانشان را از دست می دادند. در بسیاری از موارد به علت فاصلۀ فهم جامعه از درک عارفان و حکیمان، آن بزرگان از حمایت و همراهی مردم نیز برخوردار نمی شدند و در هلهلۀ جماعتِ جاهل بر دار می شدند و فریادی هم از کسی بر نمی خواست.
 
یکی از این عارفان بزرگ، حسین منصور حلاج است که در سال های 244 تا 294 هجری می زیسته است. این حکیم الهی به خاطر نشر عقاید خود، مورد شماتت و دشمنی حاکمان و عالمان عصر خود قرار گرفت و مفتیِ زمان که استاد حلاج نیز بود، فتوا به قتل او صادر کرد. منصور حلاج رحمة الله علیه از عرفای بزرگ تاریخ ماست که همواره مورد توجۀ خاصِ عارفان و حکیمان قرار داشته و تعالیم او راهنمای همیشگی صوفیان و شاعران بوده و بزرگان ما او را نماد راستین عشق کامل به حضرت حق معرفی کرده اند.


یکی از یاران حلاج می گوید: عید نوروز به اتفاق منصور در نهاوند بودیم. ناگاه آواز بوق و سرنای عید نواخته شد. حلاج پرسید این چه آوازی است؟ گفتند این آواز اعلام عید نوروز است. حلاج از میانِ جان آهی کشید و گفت: نوروز ما کی فرا می رسد؟ گفتند: نوروز شما چه زمانی خواهد بود؟ گفت آن روز که بر دار روم. سیزده سال از این ماجرا گذشت و روزی که او را بر دار آویختند، از بالای دار به من نظری افکند و گفت: اینک نوروز ما فرا رسید. پرسیدم یا شیخ در این عید به تو تحفه ای هم می دهند؟ گفت آری، تحفه ای از یقین به من عطا کردند.
 
در روایت دیگری ابوبکر شبلی می گوید: نزد حلاج رفتم در حالی که دست ها و پاهایش را بریده و او را بر درختی به صلیب کشیده بودند. از او پرسیدم: تصوّف چیست؟ گفت کمترین مرتبۀ آن همین است که می بینی. گفتم پس مرتبۀ بالای آن چیست؟ گفت: تو را بدان راه نیست ولیکن فردا خواهی دید. فردای آن روز حلاج را از تنۀ درخت باز گرفتند و سر از تن او جدا کردند و بدنش را در آتش سوزاندند و خاکسترش را بر مناره نهادند تا پراکنده شود.
 
مولانا در این بیت می فرماید: آنگاه که علم و قلم در دست حیله گران و پیمان شکنان، و قدرت و حکومت در دست سفیهان و جاهلان قرار گیرد، حق گویانی چون منصور حلاج بر دار می روند.

 

چون سفیهان راست این کار و کیا          لازم آمــد یَــقــتُــلـــون الانــبــیـــا

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، عارفان بزرگ، حسین منصور حلاج، حسد، غضب، انسانهای بزرگ، صاحبان قدرت، تاریخ انسان، عالم غیب، جامعه، حکیمان، جاهل، شاعران، صوفیان، نماد عشق، حضرت حق، عید نوروز، سرنا، آواز، آتش، ابوبکر شبلی، یقین، تصوف، صلیب، علم، قلم،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هین منه تو شور خود ای شوره خاک

پــهــلـــوی شــورِ خــداونــدانِ پـــاک

 

یکی از ناگواری هایی که در میان آدمیان دیده می شود، ادعاهای بزرگ از ناحیۀ افراد کوچک است. کسانی که ظرفیت های اندک دارند و با نازل ترین حالی که در آنان پیدا می شود، خود را با عالی مقامانِ راه یافته به سرزمین "منِ الهی" مقایسه می کنند و و خود را همطراز آنان معرفی می کنند. این افراد شوریدگی ناشی از خودخواهی های خود را با شور و حال پاکان و مقرّبان درگاه خداوند برابر می دانند و خاکِ شورۀ خود را در کنار جان های شوریده و شیدا می نهند و ساز ادعاهای بزرگ می نوازند.


مولانا در این بیت یادآور می شود که ای انسان خاک نشین، مبادا حالات معنوی خود را با احوالاولیای الهی و عارفانِ کامل یکی بدانی و خود را مانند آنان تصور کنی. چرا که آن بزرگان همچون خورشید در هنگام طلوع، خود را ذره ذره بر تو آشکار می کنند و اندک اندک نقاب از آفتاب حُسن خود بر می گیرند تا چشمان کم توان تو نسوزد و آسیب نبیند. تفاوت کاملان با ناقصانِ مدعی در آن است که آنان دریایی هستند که عظمت خود را در مرواریدی به اندازۀ قطره پنهان کرده اند. در حالی که ناقصان قطره ای پیش نیستند و خود را دریا می پندارند!
 

دُرّ چه؟ دریای نهان در قطره ای        آفـتـابــی مخـفــی انـدر ذره ای

 آفـتــابــی خــویـش را ذره نـمــود    و اندک اندک روی خود را برگشود

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، انسان خاک نشین، حالات معنوی، اولیای الهی، مروارید، قطره و دریا، آفتاب، مقربان درگاه خداوند، خودخواهی، من الهی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

برگ بی برگی ترا چون برگ شد     جـان باقـی یافتـی و مـرگ شـد

 

حضرت حق در وجود همۀ آدمیان به صورت بالقوه استعداد عدم تعلق به  غیر خود را به ودیعت نهاده و روح حرّیت را در آنان دمیده و اتصال جان به منشأ جانان را ضامن بقای جان مقرر داشته است. انسان به میزانی که این استعداد نهفته در خود را شکوفا کند، به همان میزان جوهر جانش به سوی جاودانگی جاری می شود و مرگ و نیستی از او رخت بر می بندد و به بقای ابدی دست می یابد. رسیدن به مقام فقر، سرآغاز جاودانگی است و قطرۀ جان آدمی با پیوستن به دریای حقیقت، همچون دریا جاوید و ماندگار می شود


مولانا می گوید: اگر چه برگ بی برگی مانند غم و اندوه تو را در خود فرو می برد، لیکن درخت غم شکوفه های شادی می آفریند و باغ جانت را از گل و سوسن سرشار می سازد. در حقیقت تحمل ناگواری ها در مسیر تطهیر جان، موجبات تجلی صفات الهی را فراهم می آورد و هر آنچه که عامل خوف و هراس دیگران می شود، برای تو امن و آرامش می آورد. همانگونه که مرغابی از آب دریا قوّت می گیرد، امواج خروشان دریا، صفات سست تو را می زداید و تو را از یک مرغ ترسان خانگی به مرغابیِ همنشین با دریا تبدیل می کند

 

آنچه خـوف دیگران، آن امن توست    بط قوی از بحر و مرغ خانه سست
 

بی برگی: فقر، بی نوایی

بط: مرغابی

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مرغ، استعداد، درخت، دریا، گل سوسن، شادی، غم، حقیقت، تطهیر جان، تجلی صفات الهی، آرامش، خوف و هراس، مرغابی، مرگ و نیستی، مقام فقر، جاودانکی، دریای حقیقت، روح، حریت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

پیش شاهان گر خطر باشد به جان

لـیــک نشکـیـبـنـد از او بـا هـمّـتــان

 

اگر چه نزدیک شدن به پادشاهان خطراتی در پی خواهد داشت، لیکن افرادِ با همت از آن خطرات نمی هراسند و از همنشینی با شاهان پرهیز نمی کنند. در حقیقت مقصود جلال الدین آن است که انسان های باانگیزه که همت بلند دارند، از خطرات و سختی های ورود به سرزمین عاشقی و مجاورت با اولیای الهی نمی هراسند و مزایای کمال بخش این مجالست را بر ناگواری های این راه ترجیح می دهند. حتی اگر انسان برای معاشرت با پادشاهانِ حق خطر مرگ و فنا را بپذیرد، ارزش آن را دارد؛ چرا که پاکان و شاهان حقیقت از شکر شیرین ترند و اگر جان آدمی برای دستیابی به این شیرینیِ خوشگوار از میان برود، بسیار شکوهمند تر و پسندیده تر است.

 

شـاه چون شیـریـن تر از شکّر بود    جان به شیرینی رَوَد خوش تر بود


مولانا در بیت دیگری این معنا را بسط می دهد و جان آدمی را مانند کورۀ آتش می داند که همواره با آتش همنشین است و از این مجالست، حال او خوشتر و بهره مندی او بیشتر می شود. لذا بهترین حالت برای کوره آن است که منزلگاه آتش شود و خاصیت سوزانندگی عشق را بیابد. و آنکه کورۀ آتش زای عشق را نمی بیند و ادراک نمی کند، کور است و استعداد کوره شدن ندارد.

 

جان من کوره است با آتش خوش است

کـوره را ایـن بـس که خانـۀ آتـش اسـت
همچو کوره عشق را سوزیدنی است

هر که او زین کـور باشـد کـوره نیست

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، شکر، شاه، همنشینی با شاهان، پادشاهان، حقیقت مقصود، اولیای الهی، شیرینی، مرگ و فنا، سرزمین عاشقی، کمال، کوره آتش، سوزش عشق، استعداد، کوره عشق، پاکان،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 28 اردیبهشت 1392 | 12:25 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

بی ادب حاضر ز غایب خوشتر است

حلقه گرچه کژ بود، نی بر در است؟

 

انسانی که دردِ طلب او را به محفل عشق کشانده باشد، بهتر از کسی است که به مرتبۀ طلب دست نیافته ولی ظواهر را رعایت می کند و در صورتِ آداب و مناسک غوطه می خورد. آن انسانِ ساعی و تلاش گر حتی اگر هنوز موفق به یافتن مطلوب خود نشده باشد، همچون حلقه ای ولو کج به درِ سرای یار متصل است و همین اتصال ناقص در نهایت او را به دیدار معشوق خواهد رساند.


در مقابل، آن غایبی که بیرون از سرا ایستاده و گمان می کند که اتصال یافته و نیازی به حضور در حلقۀ عاشقان ندارد، توفیق وصال حقیقی را نمی یابد و بر خیال و گمان خود، همواره گمراه می ماند. مولانا در این بیت، حضور در مجلس پاکان و صالحان را عاملی برای دستیابی به حقیقت می شمارد و دور شدن از دایرۀ انسان کامل را غایب شدن از سرزمین وصال می داند و به کسانی که در حصار آلودگی های نفس اماره گرفتار آمده اند، توصیه می کند که گِرد حوض پاکی ها و کمالات بگردند؛ چرا که انسانِ آلوده تا خود را درون آن حوض نیندازد، به پاکی و صفا نمی رسدچنین انسانی حتی اگر بویی از پاکی هم به مشامش خورده باشد، به علت دوری از منشأ پاکی و نور، دوباره به آلودگی و تیرگیِ اولیه باز می گردد.
 

ای تن آلوده به گِـرد حوض گَـرد      پاک کی گردد برون حوض مرد؟

پاک کو از حـوض مهجـور اوفتـاد      او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، محفل عشق، درد طلب، انسان ساعی، سرای یار، دیدار معشوق، عاشقان، حضور، خیال و گمان، وصال، سرزمین وصال، نفس اماره، پاکان و صالحان، انسان کامل، آلودگی و تیرگی، انسان آلوده، نور، تن آلوده،
دنبالک ها: جمال حق،

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات