تاریخ : چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چون تو بینایی پی خر رو که جَست

چند پـالان دوزی ای پـالان پرسـت؟

 

این بیت ناظر به احوال کسانی است که به ظاهر و الفاظ قرآن کریم توجه می کنند ولی به حقیقت قرآن راه نمی یابند. صورت پرستان از معانیِ جمال حق غافلند و بجای غور در معانی، به صور ظاهری بسنده می کنند و در آن متوقف می شوند. این افراد همچون کسانی هستند که به پالان خر نظر می کنند، ولی خود خر را نمی بینند! مولانا می گوید: ای انسان، تا کی به صورت ها دل می بندی و خود را به پالان دوزی مشغول می داری؟! به پا خیز و در پی دریافت معانی باش. اگر جان روشن و روح پاکی داشته باشی، رزق و روزیِ مادی تو تأمین خواهد بود. همانگونه که اگر خری در اختیار داشته باشی، پالان آن را نیز حتماً خواهی داشت.
 

خر چو هست آید یقیـن پالان تو را

کم نگردد نان، چو باشد جان تو را


بر پالانِ تنها نمی توان سوار شد و حرکت کرد. ولی بر خر بدون پالان می توان نشست و راه پیمود. همچنان که پیامبر (ص) بر الاغ برهنه سوار می شد.


خـر برهنـه برنشـیـن ای بوالفضـول

خر برهنه نی که راکب شد رسول؟

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، یقین، الاغ، خر، جمال حق، حقیقت قرآن، قرآن کریم، پیامبر (ص)، رزق و روزی، پالان دوزی، پالان خر،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

این رها کن عشـق های صـورتی

نیست بر صورت نه بر روی سِتی

 

عشق در نگاه عارفان و حکیمان به دو دستۀ مجازی و حقیقی تقسیم می شود. عشق های مجازی با دیدن جلوه ای زیبا و یا شنیدن کلامی دلنشین و امثال اینها ظهور می یابد و آدمی را مجذوب می کند. چنانچه انسان در این مرحله که مرحلۀ صورتها است متوقف شود، پس از چندی از التهاب آن حالت های عاشقانه کاسته می شود و به مرور به سردی و خاموشی می گراید و حتی گاهی ممکن است به ضد حالت اولیه تبدیل شود. اما اگر عشق مجازی از مرحلۀ صورت بگذرد و با جان و روان صاحبِ صورت ارتباط برقرار سازد، عمق می یابد و از حالت مجاز به سوی حقیقت حرکت می کند و تا آنجا پیش می رود که فرد عاشق دیگر ظاهر و صورتی نمی بیند و جانش با جان معشوق پیوند می خورد. همانگونه که مجنون در عشق به لیلی، به چنین مرحله ای رسیده بود.


 عشق های حقیقی از همان ابتدای ظهور، نظر به عالم معنا و ارزش های معنویِ معشوق دارد و لذا از صورت ها می گذرد و با عالم حقیقت مجالست می یابد. همچون عشق شگفت انگیزی که بین مولانا و شمس تبریزی ظاهر شد و این دو جان شیفتۀ حق را در هم آمیخت و چنین شور ماندگاری را در عالم پدیدار ساخت.


مولانا در این بیت که از پیچیدگی عمیقی بر خوردار است، می گوید عشق های صورتی را رها کن. چرا که اساساً عشق به صورت ها وجود خارجی ندارد. عشق بواسطۀ زیبایی های ظاهری معشوق شکل نمی گیرد، بلکه از نخست نظر به باطن دارد. حتی اگر این موضوع در ابتدا برای عاشق آشکار نباشد. آنچه عاشق بدان عشق می ورزد و خود را در جذبۀ آن می بیند، جلوه های صورت و اندام معشوق نیست. و در این حالت تفاوتی میان عشق های این جهانی و آن جهانی وجود ندارد. در هر دو حالت، عاشق دل باخته نظر به حقیقت دارد.
 

آنچه معشوق است صورت نیست آن

خواه عشق این جهان خواه آن جهان

 

دلیل روشن این مدعا آن است که حتی آنان که علی الظاهر به زیبایی های صورت و اندام عشق می ورزند، همینکه جان از جسم معشوق خارج شد، آن جسم زیبا را رها می کنند و از آن فاصله می گیرند.

 

آنـچـه بر صـورت تـو عـاشـق گشـتـه ای

چون برون شد جان چرایش  هشته ای؟

صورتش زیباست این سیری ز چیست؟

عاشقا  واجـو که معـشـوق تو کیست؟


ستی: زن، بانو

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، عشق حقیقی، معشوق، ارزشهای معنوی، عالم حقیقت، شمس و مولانا، زیبایی و عشق، حشق حقیقی و مجازی، خاموشی، عاشق، لیلی و مجنون، حالتهای عاشقانه، زیبایی اندام، زیبایی صورت، صورت زیبا،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هم دعا از تو اجابت هم ز تو          ایمنـی از تو مهـابت هم ز تو

 

بارخدایا، توفیق دعا و طلب کردن از جانب تو به ما ارزانی می شود و استجابت دعاها نیز از لطف و فضل تو سرچشمه می گیرد. ایمنیِ جسم و جان ما عطای توست و ترس و بیم نیز از سوی تو سرازیر می شود. در حقیقت خوف و رجا و بیم و امید ما همه از ناحیۀ تو ظهور می یابد. پروردگارا، اگر سخن ناصواب گفتیم، تو آن را اصلاح کن. چرا که مصلح کُل و سلطان سخن تویی و مخازن همۀ خوبی ها نزد تو قرار دارد.

 

گر خطـا گفتیـم اصلاحـش تـو کن      مصلحی تو ای تو سلطان سخن


خداوندا، تو کیمیاگری هستی که می توانی بدی ها و زشتی های ما را که مانند جوی خون روان است، به رودخانۀ زلال و پاکی چون رود نیل تبدیل کنی. بارالها، چنین میناگری ها تنها از تو ساخته است و تنها تویی که قادری مس وجود ما را با اکسیر حقیقت به طلا مبدل سازی.
 

کیـمـیـا داری کـه تبـدیلـش کنـی     گرچه جوی خون بود نیلش کنی

اینچنین میناگـری ها کار توست      اینچنین اکسیرها اسرار توست


میناگر: میناکار، کیمیاگر

مهابت: ترس، هیبت

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: هم دعا از تو اجابت هم ز تو، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، میناکار، کیمیاگر، ترس، خون، اکسیر، مس و طلا، بدی ها وزشتی ها، دعا، طلب، استجابت دعا، جسم و جان، خوف و رجا، ظهور، مصلح کل، سلطان، لطف، فضل، سخن ناصواب،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

بازگرد از هست سوی نیستی          طالـب ربّــی و ربّــانـیــســتــی

 

مولانا می گوید: ای انسانی که به حقیقتِ عالم اعتقاد داری و طالب وصال پروردگارت هستی، دل از وجود مادی و مجازی خود که متعلق به جهان صورت است برگیر و به عالم غیب بربند و بکوش که تمام توجه ات را به وجود حقیقی و الهی خود  معطوف بداری. وجود حقیقی که بی تعیّن و بی ابعاد است، همواره سود و منفعت تو را در پی خواهد داشت و تا ابد پایدار و ماندگار خواهد ماند. در حالی که وجود مجازی و تعیّن یافتۀ مادی همیشه در حال کاستی و کوچک شدن است و به نابودی می گراید.

 

جای دخل است این عـدم از وی مرم

جای خرج است این وجود بیش و کم

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: بازگرد از هست سوی نیستی، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، حقیقت عالم، طالب وصال، وجود مادی و مجازی، جهان صورت، عالم غیب،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 | 01:04 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هسـت بـر سـمـع و بـصـر مُـهـر خـدا

در حجُب بس صورت است و بس صدا

 

از آنجا که حواس پنجگانۀ انسان تنها در مرتبۀ "منِ طبیعی" و "منِ انسانی" کارایی دارند و از آن فراتر نمی روند، لذا آدمی به وسیلۀ آنها نمی تواند حجاب ها را درنوردد و به عالم غیب و دیار کشف و شهود راه یابد. در واقع، حواس ظاهری در محدودۀ طبیعیات کارآمد هستند و بیش از آن میدان نفوذ ندارند. بنابراین کسانی که خود را در حصار حواس ظاهری زندانی می کنند و از حواس باطنیِ خود استفاده نمی کنند، صورت ها و صداهای پشت پرده را نمی بینند و نمی شنوند.

 

خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلَىٰ سَمْعِهِمْ وَ عَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ

 

"خدا بر دلها و گوشهای آنان مهر نهاده، و بر چشمهایشان پرده‌ای افکنده شده است"


تنها کسانی می توانند از این حجاب ها بگذرند و الهامات ربانی را دریافت کنند که از زندان محسوسات ظاهری رها شده و از طریق حواس باطنی راهی به عالم معنا یافته باشند. حضرت حق از راه حواس درونی بر جان آدمیان تجلی می کند و الهامات غیبی را به آنها می رساند و آنان را از دریای معرفت خویش سیراب می سازد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، من طبیعی، من انسانی، سمع و بصر، حواس پنجگانه انسان، حواس باطنی، الهامات غیبی، عالم معنا، دریای معرفت، کشف و شهود، عالم غیب،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آدمی در حبس دنیا زان بود          تا بود کافلاس او ثابت شود

 

مولانا می گوید: انسان در این دنیا زندانی شده، و دلیل این بند و اسارت آن است که فقر و تهی دستیِ او بر خودش ثابت شود و دریابد که بدون عنایات حضرت حق، هیچ توان و سرمایه ای از خود ندارد. مگر نه این است که سیر طبیعیِ زندگی، انسان را به پیری و ناتوانی می رساند و آنگاه متوجه می شود که به شدت فقیر و نادار و ناتوان است؟ مگر نه این است که آدمی با همۀ داشتن های ظاهری سرانجام می فهمد که هیچ یک از دارایی هایش فقر باطنی او را چاره نمی کند و باید با مُفلسی و تنگ دستی راه سفر آخرت را در پیش بگیرد؟ حقیقتاً انسان در آستانۀ گذر از این دنیا، با تمام وجود در می یابد که در تمام عمر چقدر ناتوان و مفلس بوده است.


خداوند تهیدستی و مفلسیِ ابلیس را با همۀ ادعاهایی که داشت، به همگان اعلام کرد و دلیل مفلسی او هم آن بود که برای بقای خود تا روز قیامت از خداوند فرصت و مهلت خواست. و بدین طریق بیچارگی و ناتوانی اش را به ظهور رساند و نشان داد که سراپا فقر و نیازمندی است.

 

مفلسـیِ دیـو را یزدان مـا          هم منادی کرد در قرآن ما


نتیجه اینکه: زندانِ دنیا انسان را به این نکته واقف می سازد که بدون اتصال به حضرت حق، قطرۀ ناچیزی است که در تندباد حوادثِ روزگار به این سو و آن سو پرتاب می شود و در نهایت هلاک می گردد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، دنیا زندان انسان، اسارت دنیا، عنایات حضرت حق، روز قیامت، زندان دنیا، اتصال به حضرت حق، تندباد حوادث، تنگ دستی، سفر آخرت، زندگی، پیری و ناتوانی، فقر و نیازمندی، حوادث روزگار،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

استعیذ الله من شیطانه          قـد هلکنـا آه من طغیانـه

 

ترجمه: "از شیطان به خداوند پناه می برم. به راستی که ما هلاک شدیم از سرکشیِ شیطان."  شیطان موجود وسوسه گری است که با شیوه ها و چهره های گوناگون وارد می شود و زشتی ها را زیبا جلوه می دهد و در وجود انسان نفوذ می کند و آدمی را به حضور در میدان پلیدی ها فرا می خواند. شیطان در هر که نفوذ کند، او را مسخ می کند و هویتش را همانند خود می سازد.

 

یک سگ است و در هزاران می رود

هر که در وی رفـت، او او می شـود


جلال الدین می گوید: هر کس باعث سردی و افسردگیِ تو شد، بدان که در وجود او شیطان رخنه کرده است.

 

هر که سردت کرد می دان کو دروست

دیـو پـنـهـان گـشـتـه انـدر زیـر پـوسـت


مولانا در ادامه می گوید: هرگاه شیطان چیزی برای فریب تو نیابد، از راه اوهام و خیالات وارد می شود و تو را مجذوب زشتی ها می کند.

 

چون نیابد صورت، آید در خیال          تا کشانـد آن خیـالـت در وبـال

 

وبال: سختی، عذاب

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، شیطان، دیو، اوهام و خیالات، افسردگی، خیانت، سرکشی شیطان، وسوسه گری شیطان، سگ، مسخ،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

تو مـکانـی اصـل تـو در لامکـان   این دکان بربند و بگشا آن دکان

انسان تنها مخلوقی است که از طرف خداوند سبحان لقب و جایگاه خلیفه الهی به او عطا شده و حضرت حق او را قائم مقام خود معرفی کرده است. این موجود که مظهر اسماء الهی گشته و ویژگی های الهی یافته، از دیار لامکان آمده، هرچند اکنون بدن او محصور در مکان است.


ما از آن جا و از این جا نیـسـتـیـم

ما ز بی جاییم و بی جا می رویم


مولانا می گوید: ای انسانی که جایگاه اصلی تو لامکانی و بی جایی است، دکان محسوسات جسمانی را ببند و دکان عالم معنا را بگشا. یعنی خود را از تعلقات به جسم و محسوسات آزاد کن و در عالم بیکران جان به پرواز درآ. تنها گریزگاه انسان بارگاه امن الهی است و به هر سوی دیگری که بگریزی، درمانده و گرفتار می شوی.

 

شــش جـهـت مـگــریــز زیــرا در جـهــات

شش دره است و شش دره ماتست مات


شش دره (اول): محل خطرناک، جای هلاک

شش دره (دوم): حالتی در بازی تخته نرد که حریف نمی تواند مهره اش را حرکت دهد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، جایگاه خلیفه الهی، بارگاه امن الهی، عالم معنا، پرواز، تعلقات جسمانی، عالم بیکران جان، مظهر اسماء الهی، دیار لا مکان،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 31 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گفت پیغمبر خداش ایمان نداد     هر که را صبری نباشـد در نهاد

 

انبیا و اولیای الهی و بزرگان عرفان و حکمت همواره آدمی را به صبر در مقابل حوادث و سختی ها سفارش کرده و صبوری را کلید حل مشکلات، و راهی برای رسیدن به آرامش و خوشبختی دانسته اند. پیامبر اسلام (ص) در حدیثی فرموده است: "من لا صبر له فلا ایمان له" یعنی: هر که صبر نداشته باشد، ایمان ندارد. به عبارت دیگر، صبر و شکیبایی از شاخصه های اصلی ایمان به غیب و یقین به قانونمداری هستی است.



جلال الدین با ذکر مثالی می گوید: همانگونه که کلاهخود در جنگ ها از سر سربازان محافظت می کند، صبر و بردباری انسان ها را از رنج و مصیبت مصون نگه می دارد.


صبر از ایمان بیابد سر کله          حیـث لا صبـر فلا ایمان لـه

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، ایمان، صبر در سختی ها، صبر کلید حل مشکلات، پیامبر اسلام (ص)، ایمان به غیب، قانونمداری هستی، صبر و شکیبایی، آرامش و خوشبختی، کلاهخود، رنج و مصیبت، صبر و ایمان،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 31 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هـر کـه دور از دعـوت رحـمـان بـود

او گدا چشم است اگر سلطان بود

 

هر کس از دعوت حضرت حق به حضور در ضیافت رحمانی غافل شود، حتی اگر در ظاهر پادشاه و سلطان باشد، در باطن گدا و بیچاره ای بیش نیست. اگر انسان از خوان پر نعمت الهی که همان احوال نیکوی درون است، فاصله بگیرد، با وجود داشتن دارایی های فراوان مادی آرامش خود را از دست می دهد و به ورطۀ مصیبت ها و گرفتاری ها فرو می افتد. گاهی آدمی به خیال فرار از سختی ها، به راحتی هایی همچون معصیت و افیون پناه می برد؛ غافل از اینکه قانون مندی نظام هستی او را به آفات تازه ای مبتلا خواهد کرد و آسودگی خیال و راحت جان را از او خواهد گرفت. چرا که اساساً در زندان غربت زدۀ دنیا آسایش و راحتی وجود ندارد.

 

گـر گـریـزی بر امـیــد راحـتــی          زان طرف هم پیشت آید آفتی


تنها پناهگاهی که از درندگان و گزندگان خالی است و آسایش و امنیت در آن وجود دارد، حریم امن حضرت حق است که هر کس بدان خلوت اسرارآمیز وارد شود، آرام خواهد یافت.
 

هیچ کُنجی بی دد و بی دام نیست

جـز به خلـوتـگـاه حـق آرام نیـسـت


اگر انسان از اُنس با حق گریزان شود، به هر پناهگاهی که پناه جوید، بالاخره در چنگال روزگار گرفتار می شود. همانگونه که گربه در نهایت موش خزیده در سوراخ را به دام خواهد کشید.
 

والله ار سوراخ موشی در روی          مبتلای گربـه چنـگالـی شـوی

 




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، خلوتگاه حق، امید، آسایش و امنیت، حریم امن حضرت حق، زندان دنیا، انس با حق، موش و گربه، قانون مندی عالم، مصیبتها و گرفتاریها، نعمتهای الهی، سلطان، پادشاه، معصیت، افیون، گدا، هـر کـه دور از دعـوت رحـمـان بـود،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 30 فروردین 1392 | 01:06 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هـر کـه از دیـدار بـرخـوردار شـد

این جهان در چشم او مردار شد

 

ملاقات با حضرت حق، هدف غائی حق جویان عالم است. آنان که دورنمای خود را دیدار محبوب ازلی و معشوق ابدی قرار داده اند و در راه وصال او گام بر می دارند، همۀ پدیده های پیرامون خود را وسیله و ابزاری برای رسیدن به مطلوب می دانند و لذا هرگز به پدیده ها دلبستگی پیدا نمی کنند. انسان به میزانی که در مسیر دست یافتن به محبوب حقیقی پیش می رود، تعلقات او به ابزارها کمرنگ تر می شود و تا آنجا اوج می گیرد که جهان ماده و هر آنچه در آن است، در نگاه او در حد مرداری تنزل می یابد.


آدمی همین که چشمانش به جمال حق روشن شد و معشوق ابدی را در آغوش گرفت، به همۀ چیزهایی که دیگران خود را بدانها مشغول داشته و آن ها را به جای محبوب بر گرفته اند، بی اعتنا می شود. دیدار یار آنچنان آدمی را سیراب و سرشار می سازد که آن را با هیچ مطلوب دیگری معامله نمی کند. زیرا همۀ خوبی ها را در دلدار خود حاضر می بیند و از آن همه جمال و زیبایی آنچنان مست و سرخوش می شود که اگر همۀ گنج های دنیا را نیز بدو بدهند، لحظه ای از معشوق خود جدا نمی شود.

 

جز مگر مستی که از حق پُر بود   گر چه بدهـی گنج ها او حُـر بود

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: هـر کـه از دیـدار بـرخـوردار شـد، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، حق جویان عالم، محبوب ازلی، معشوق ابدی، وصال حق، محبوب حقیقی، جمال و زیبایی، گنج، جهان ماده، دلبستگی، آغوش معشوق، مست،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 30 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

صاف خواهی چشم و عقل و سمع را

بــر دران تـــو پـــرده هــای طـمـــع را

 

ای انسان، چنانچه می خواهی چشم و گوش و عقل تو سالم و پاک باشد و حقایق را دریابد، باید پرده های حرص و طمع را بدرانی. یکی از بزرگترین آفاتی که جان و دل آدمی را آلوده و تاریک می کند، همان طمع ورزی و آزمندی است. چرا که طمع، انسان را کور و کر می کند و از آنچه پیرامون او می گذرد، غافل می سازد. طمع به آنچه متعلق به ما نیست، موجب می شود که چشمان خود را بر روی حقایق فرو بندیم و عقلمان را تعطیل کنیم.


جلال الدین با ذکر مثالی می گوید: اگر ترازو در مال دیگران طمع می ورزید و صداقت و راستگویی نداشت و حقیقت را آنگونه که هست جلوه گر نمی ساخت، جوهر حق گوییِ خود را از دست می داد و دیگر نام ترازو بر آن نمی شد نهاد. در جان آدمی نیز میزان سنجش حق و باطل بالقوه وجود دارد. انسانی که از آلودگی های درونی پاک باشد، می تواند همچون ترازوی بی طمع حقایق را دریافت کند.

 

گـر تـرازو را طـمــع بــودی به مــال

راست کی گفتی ترازو وصف حال؟

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولاناجلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، عقل، چشم و گوش، حرص و طمع، آفت جان، صداقت و راستگویی، آلودگی درون، جوهر حق، حق و باطل، آزمندی، طمع ورزی، ترازو،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مر مرا تقلیـدشـان بـر بـاد داد          که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

تقلید کورکورانه و بدون مطالعه و تحقیق از دیگران، خطای بسیار بزرگی است که برخی انسان ها مرتکب می شوند. آنان کسی را ناشناخته مراد خویش قرار می دهند و با تمسک و  تأسی به رفتار و کردار او، نادانسته راهی را در پیش می گیرند و خود را به تباهی و نابودی می کشانند. مولانا اینگونه تقلید را سزاوار لعنت فراوان می داند و آن را به شدت منع می کند.
 

خاصه تقلید چنین بی حاصلان          خـشـم ابـراهـیـم بـا بـر آفـلان


او تقلید از بی حاصلان و تهی جانان را گمراه کننده می شمارد و آن را شایستۀ خشم ابراهیم خلیل می داند. او انسان ها را از پیروی و تقلید از کسانی که دوام و بقایی ندارند، بر حذر می دارد. تقلید گاهی از سر احساسات کور و در فضای شورهای فاقد شعور شکل می گیرد. در اینگونه موارد، انسان بی آنکه بفهمد چه می گوید و یا چه می کند، به تکرار حرف و فعل دیگران می پردازد، هرچند ممکن است برای او زیان آور باشد.


همانند داستان آن صوفی که چون به خانقاه رسید، الاغ خود را در آخور بست و به میان جمع رفت. صوفیان برای رونق محفل خود، پنهان از او الاغش را فروختند و با پول آن غذایی فراهم کردند و مجلسی آراستند و از خوشحالی ضربی نواختند و آواز سر دادند که: خر برفت و خر برفت و خر برفت. و آن صوفیِ بیچاره، بی خبر از اینکه این خر اوست که به غذای سفره تبدیل شده، با دیگر صوفیان به شادی برخاست و همنوا با آنان می خواند: خر برفت و خر برفت و خر برفت!

 

آفل: ناپدید شونده، غروب کننده

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، تقلید، خانقاه، شادی، صوفی، شعور، احساسات، خشم، حضرت ابراهیم (ع)، غروب، خر، الاغ، تقلید کورکورانه، لعنت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گفت پیغمبر که دستت هر چه برد

بایـدش در عـاقـبـت واپـس سـپـرد

 

این بیت که با اقتباس از حدیثی از پیامبر اکرم(ص) سروده شده، به موضوع مهم ضامن بودن انسان در قبال اماناتی که از دیگران در دست دارد، اشاره کرده و می گوید: هر کس در قبال آنچه از مردم به امانت گرفته مسئول است و باید در اولین فرصت آن را همانگونه که تحویل گرفته به صاحب آن بازگرداند. حدیث نبوی "علی الید ما اخذت حتی تؤدیه"  (دستی که چیزی از کسی گرفته باید آن را به صاحبش بازگرداند) سندی معتبر و از پشتوانه های اساسی در فقه شیعه درباره قاعدۀ ضمانت است و بیانگر لزوم پاسخگویی انسان ها در قبال اموال و سپرده های دیگران است. طمع کردن در دارایی های مردم، انسان را از حقیقت دور می کند و زبان او را به لکنت می کشاند و چشم و دل او را دچار تیرگی می سازد.

 

هـر کـه را بـاشــد طـمــع الکـن شـود

با طمع کی چشم و دل روشن شود؟


در روز عاشورا آنگاه که همۀ یاران سیدالشهدا(ع) به شهادت رسیده بودند و تنها آن حضرت باقی مانده بود، برای عیادت و خداحافظی به خیمۀ امام سجاد(ع) رفت. پس از گفتگوی مفصل نهایتاً فرزند امام از ایشان پرسید: دلیل اینکه این قوم علیرغم خطابه های روشنگر شما باز هم به کینه توزی و دشمنی ادامه می دهند، چیست؟ و امام حسین(ع) در پاسخ فرمود: این جماعت شکمهایشان از حرام پر شده و به همین خاطر چشم و گوش دل آنان مسدود گردیده و دیگر توانایی شنیدن و دیدن حقایق را ندارند.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، امام حسین (ع)، امام سجاد (ع)، سید الشهدا (ع)، کینه توزی، چشم و گوش، غذای حرام، حقیقت، امانت، پیامبر اکرم (ص)، روز عاشورا،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

از هزاران اندکی زین صوفیند        باقـیـان در دولـت او می زینـد

 

"صوفی" واژه ای است که در زبان و فرهنگ عارفان رواجِ فراوان داشته و به صافی شدگان و دل باختگانی اطلاق می شود که از فضیلت وارستگی برخوردارند و دل خود را از پلیدی ها پاک و صاف کرده اند و نورانیتِ جان یافته اند. در این میان افرادی بوده اند که با تقلید از صوفیان حقیقی، خرقه ای پوشیده و خود را در کسوت و ظاهر آنان جلوه گر ساخته و بدین وسیله در جستجوی نام و نان، به فریب ساده لوحان پرداخته اند.

 

مولانا در این بیت به ما هشدار می دهد که از هزاران مدعیِ صوفی گری، تنها اندکی صوفی واقعی هستند و اکثر مدعیان به اعتبار صوفیانِ حقیقی مورد احترام و محبت مردم قرار می گیرند. انسان باید همواره مراقب باشد که به دام صوفی نمایان نیفتد و آگاه باشد که مردان حق از مردم چیزی برای خود طلب نمی کنند. یکی از علائم مهم تشخیص صالحان حقیقی از حیله گران و فریبکاران این است که تا چه میزان بر طبل هواهای "منِ طبیعی" خود می کوبند. صالحان و صوفیان حقیقی به جای اینکه درِ خانۀ دیگران را بکوبند و از مردم چیزی درخواست کنند، از نور لایزال حضرت حق ارتزاق می کنند.

 

جز مگـر آن صوفـی ای کز نـور حـق

سیر خورد او فارغ است از ننگ دق


دق= در زدن

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، نور حق، صوفی، فرهنگ عارفان، دلباختگان، نورانیت جان، پلیدیهای دل، تقلید، خرقه صوفی، صوفی گری، صالحان، من طبیعی، نور لایزال حق، فریب، ساده لوحی، محبت، دولت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

ای توانگر که تو سیری هین مخند

بــر کــژی آن فــقــیــر دردمــنــد

 

برخی ثروتمندان در میان مردم با غرور و نخوت گام بر می دارند و ثروت خود را به رخ نیازمندان می کشند و نه تنها به تهی دستان اعتنایی نمی کنند، بلکه آنان را به چشم حقارت می نگرند و بر تهی دستی و درماندگی شان می خندند و  از درد و رنجشان لذت می برند. در حالی که داراییِ توانگران غالباً از سر لیاقت و توانایی آنها بدست نیامده، بلکه ریشه در نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی دارد و با دستبرد به اموال جامعه از طریق زد و بندهای پنهان و آشکار حاصل شده است.

 

فقیرانی که از حداقل های زندگی نیز محرومند، از سر غفلت و سادگی و گاهی هم باورهای غلط مورد غارت زیرکان حق ناشناس قرار گرفته و سرنوشتی اینچنین یافته اند. در حقیقت فقر تهی دستان در ثروت توانگران نهفته است و به قول امام علی (ع) فقرا در اموال اغنیا سهیم هستند و حق آنان در داراییِ صاحبان ثروت های حرام مستتر است. در فرهنگ انبیا و اولیا، همانگونه که فقر  مذموم شمرده شده است، ثروت و غنای مغرورانه و سُکرآوری که با خیمه زدن بر اموال مردم بدست آمده نیز به شدت محکوم شده است. قرآن کریم زراندوزان و غاصبان حقوق مردم را مغضوبین درگاه خداوند معرفی کرده و آنان را از عذاب سنگین الهی بیم داده است.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، امام علی (ع)، عذاب الهی، صاحبان ثروتهای حرام، فرهنگ انبیاء و اولیاء، فقر، زندگی، سادگی، لذت، غرور، جامعه، ثروت، نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی، تهی دستی، سرنوشت، قرآن کریم، زراندوزان،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 27 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

ای بسا کس همچو آن شیر ژیان

صیـدِ خود ناخورده رفته از جهـان

 

چه بسیار انسان ها که همچون آن شیر درنده، شکار خود را نخورده از جهان رخت بربسته اند و شکار را برای دیگران نهاده اند. بر اساس تعالیم اولیا، رزق و روزیِ انسان ها قسمت شده و مقدّر است. علی ابن ابیطالب (ع) تعبیری این چنین دارد: روزیِ هر کس همان مقدار است که مصروف خود می دارد. مازاد آن رزق او نیست و چه بسا وبال گردن او باشد و سدّ راه او گردد.
 
چه بسیار افرادی که همۀ عمر خود را برای کسب اندوخته های فراوان صرف کرده اند ولی تنها اندکی از آنچه را که به دست آورده اند، مورد استفاده قرار داده اند و مابقی را یا خود هدر داده و یا ورثۀ آنها تباه کرده اند و در نهایت، دارایی و اموال فراوان حاصلی برای آنها در پی نداشته است.

 

قسمتش کاهی نَه و حرصش چو کوه

وجـهــه نَـه و کـرده تـحـصـیــل وجــوه


گاهی انسانی که به اندازۀ کاهی نصیب و قسمت ندارد، از سر حرص و آزمندی، به اندازۀ کوهی طلب می کند و از این طریق دنبال کسب وجهه و اعتبار در میان مردم است، در حالی که نزد حضرت حق اعتبار و آبرویی ندارد. باید از خداوند بخواهیم که ما را از کارهای پرزحمت ولی حرص آلود و بی فایده باز دارد.

 

ای میّسر کرده ما را در جهان          سُخره و بیگـار ما را وا رهـان

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، شیر ژیان، علی بن ابیطالب، رزق و رزی، حرص و آزمندی، علی بن ابیطالب (ع)، رزق، تعالیم اولیای الهی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 27 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

بر دل خود کم نِه اندیشۀ معاش     عیش کـم نایـد تو بر درگـاه باش

 

یکی از آفات کمال که اغلب آدمیان را گرفتار می سازد، دغدغۀ معاش داشتن است. ترس و نگرانی برای زندگی مادی و حیات جسمانی آنچنان انسان را به خود مشغول می دارد که از اندیشۀ جان غافل می شود و دیگر توجه نمی کند که هدف اصلی او از زندگی چیست. در حالی که حضرت حق رزق و روزی انسان ها را خود تضمین کرده است. کافیست آدمی از راه درست و در حد توان در مسیر کسب معاش بکوشد و بداند که آنچه در روزیِ او مقدّر است، برایش فراهم می شود و کاستی نخواهد یافت. آنچه همواره باید مد نظر قرار بگیرد، خود را مقیم بارگاه الهی دانستن و به فرمان او سر سپردن و با یاد او زیستن است. خداوند در آیه 132 سوره طه به پیامبر خود می فرماید: "كسان خود را به نماز فرمان ده و خود نیز بر آن شكیبا باش. ما از تو جویاى روزى نیستیم، بلکه ما به تو روزى مى‌دهیم. و فرجام [نیك‌] در پرهیزگارى است."

 

وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَیْهَا  لَا نَسْأَلُكَ رِزْقًا  نَّحْنُ نَرْزُقُكَ  وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَىٰ


جسم و بدن انسان وسیله و ابزاری بیش نیست. وسیله و مرکب برای به مقصد رساندن راکب است و انسان خردمند مرکب خود را آنقدر فربه نمی کند که دیگر توان حرکت نداشته باشد.
 

این بـدن خـرگـاه آمـد روح را       یا مثال کشتی ای مر نوح را

زنـدگـی تـن مـجـو از عیـسـی ات   کام فرعونی مخواه از موسی ات


خرگاه: خیمه

عیسی و موسی کنایه از جان آدمی است.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، اندیشه، روزی، ترس و نگرانی، زندگی مادی، سوره طه، بارگاه الهی، پرهیزگاری، نماز، کسب معاش، رزق و روزی، عیسی (ع)، انسان خردمند، موسی (ع)، نوح (ع)، کشتی نوح،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 26 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

ما که کورانه عصاها می زنیم     لاجـرم قنـدیـل ها را بشکنیـم

 

در لسان عارفان، عصای چوبین به استدلال های منطقی و قیاس کردن های نظری و عقل رشدنیافتۀ آدمی تشبیه شده و توسل و توکلِ صرف به آن مذموم شمرده شده است. توقف در مرتبۀ عقلِ جزئی موجب می شود که انسان، هدایت گران طریق حق را انکار نماید و چراغ های راه حقیقت را کورکورانه با عصای عقل ناقص خود بشکند و تعالیم اولیای الهی و هادیان راه را نادیده انگارد. متّکیان به عقول ناقص، نابینایانی هستند که عصازنان راه می روند و با عصای خود قندیل های روشنایی بخشِ راه را می شکنند و اینگونه مسیر خود را تاریک می سازند.
 
در مثالی دیگر، مولانا آدمیانِ متکی به عصای چوبینِ استدلال را به ناشنوایانی تشبیه می کند که به سخنِ ناشنیده جواب پرت و غیر مرتبط  می دهند!

 

ما چو کرها ناشنیـده یک خطاب      هرزه گویان از قیاس خود جواب

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: ما که کورانه عصاها می زنیم، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، لسان عارفان، قیاس، استدالال و منطق، عقل، توسل، توکل، عقل جزئی، طریق حق، تعالیم اولیای الهی، هادیان راه، ناشنوایی، چراغ هدایت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 26 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

حلق پیش آورد اسماعیل وار       کارد بر حلقـش نیـارد کرد کار

 

یکی از داستان های شگفت انگیز قرآن مجید، ماجرای حضرت اسماعیل (ع) است، هنگامی که ابراهیم خلیل الله از سوی حضرت حق مأموریت یافت تا فرزند دلبند خویش را به قربانگاه بکشاند و تیغ تیز بر حلقومش نهد و آن عزیز را در پیشگاه آن عزیز اعظم قربانی کند تا دیگر دوئیتی برای ابراهیم باقی نماند. حضرت ابراهیم (ع) فرمان خداوند را گردن نهاد و بار تعلّقات بر زمین گذاشت و به یکباره دل از فرزند برگرفت و او را به مسلخ برد. آنگاه خدای حکیم تیغ را فرمان داد که از بریدن سر باز زند تا اسماعیل زنده بماند.


مولانا می گوید: چنانچه از خواسته های نفسانی دل برکنی و گلوی تعلّقات را در پیشگاه حضرت حق به کارد جدایی بسپاری، کادر از بریدن باز می ماند و دارایی های تو به تو باز می گردد. دل کندن از تعلّقات به معنای نداشتن مال و همسر و فرزند نیست. بلکه آنچه بدان سفارش شده است، دل نبستن به دنیا و نماندن بر سر تعلّقات دنیوی است.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، ماجرای ذبح حضرت اسماعیل (ع)، حضرت ابراهیم (ع)، همسر، فرزند، داستان های شگفت انگیز قرآن مجید، قربانگاه، مال،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 25 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

دست هر نااهل بیمارت کند          سوی مادر آ که تیمارت کند

 

این بیت به داستانی اشاره دارد که در این مجال به اختصار بیان می شود: روزی بازِ شکاریِ پادشاه که پرنده ای زیبا و بلند پرواز بود، از کاخ شاه گریخت و به خانۀ محقّر پیرزنی فرتوت وارد شد. پیرزن که به بیختن آرد مشغول بود، او را مزاحم خود یافت ولی در عین حال دلش به حال آن بازِ شکاری سوخت. او را گرفت و بال و ناخن های بلند او را چید و اینگونه آن پرندۀ تیز پرواز را زمین گیر کرد. پادشاه در پی یافتن بازِ خویش به کلبۀ آن پیرزن رسید و پرندۀ خود را آنجا زار و نالان یافت. پادشاه از سر دلسوزی و با اندوه به باز گفت: این است سزای تو که از کاخ شاهانه گریختی و به یک خانۀ محقّر پناه آوردی.

 

این سزای آنکه از شاه خبیـر          خیره بگریزد به خانۀ گنده پیر

 

بریدن از بارگاه نورانیِ سلطان ازلی و ابدی، و پناه بردن به نااهلان و ناقصان، انسان را به سوی تباهی می برد و باعث می شود که بال و توان پرواز خود را از دست بدهد. مولانا می گوید: دست های نااهلان آلوده است، و لذا همنشینی با آنان تو را بیمار و رنجور می سازد. برای رهایی از ناپاکی ها و گرفتاری ها باید به سوی اصل خویش بازگردی تا آن مادر دلسوز و مهربان از تو به نیکویی نگهداری کند.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: دست هر نااهل بیمارت کند، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مادر، پرواز، باز شکاری، کاخ شاه، ناپاکی، همنشینی با نااهلان، داستان پیر زن و باز شکاری،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 25 فروردین 1392 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مـرد میـراثــی چـه دانـد قـدر مـال؟

رُستمی جان کند و مجّان یافت زال

 

چه بسیارند میراث خورانی که به واسطۀ تلاش و زحمت طاقت فرسای پدران خویش به ثروت های کلان دست یافتند و از آنجا که برای رسیدن به آن مال و منالِ فراوان تلاشی نکرده و رنجی نبرده بودند، به اندک زمانی همه را بر باد فنا دادند و در پایان سر سفرۀ خالی نشستند. اگر انسان برای برطرف کردن نیازهای مادی و معنویِ خود به کار و کوشش بپردازد و در مسیر کسب نعمت ها و مواهب الهی رنجِ راه را بر خود هموار سازد، آنگاه قدردان دستاوردهای خود خواهد بود و سرمایه های حاصل کرده را هرگز در معرض تندباد بی خردی ها قرار نخواهد داد. تاریخ نیز نشان داده که افرادی که بدون زحمت به قدرت و حکومت رسیده اند، ارج و ارزش آن را ندانسته و لذا پس از چندی به راحتی سرنگون شده اند.


بر همین اساس است که اولیای الهی، دعا و گریه و تضرّع در پیشگاه حضرت حق را به عنوان راهی برای بهره مند شدن از الطاف خاص خداوند به ما معرفی کرده اند.

 

چون بگریانم، بجوشد رحمتم      آن خروشنـده بنوشـد نعمتـم

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مال و منال، دعا، گریه، تضرع در پیشگاه حضرت حق، الطاف خاص الهی، نعمتهای الهی، مواهب الهی، حکومت، تلاش و زحمت طاقت رسا، نیازهای مادی و معنوی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 24 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

پس کلام پاک در دل های کور     می نپاید می رود تا اصـل نور

 

دل های مطهر محل استقرار معارف نورانی اند. حکمت ها و سخنان پاک به جان تاریک ناپاکان نمی نشیند و آنان را به هدایت نمی برد. در قرآن کریم هم این قاعده تصدیق شده است: «هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ» یعنی هدایت کتاب الهی و وحی نبوی فقط شامل حال پرهیزکاران می شود و آلودگان از آن بهره ای نمی برند. همواره این طالبانند که به مطلوب می رسند. طلب مقدمۀ رهایی از آلودگی هاست و هر کس طلب داشته باشد، سرانجام راهی به وصال و طرب خواهد یافت.


مولانا می گوید: حتی تکرار سخنان حکمت آمیز نیز برای نااهلان راه به جایی نمی برد. زیرا کلام نورانیِ حق با ظلمات ناسازگار، و از تیرگی ها گریزان است. بر این اساس، هدایت الهی در کسانی اثر می کند که با حق و حقیقت سنخیتی داشته باشند. دل کج و آلوده محل نفوذ شیطان است؛ همانگونه که کفش کج محل ورود پای کج است.

 

گرچه حـکمـت را به تکـرار آوری    چون تو نااهلی، شود از تو بری

وآن فـســون دیـو در دل های کـژ  می رود چون کفش کژ در پای کژ

(با عرض پوزش از درج این عکس دردآور برای مطلب فوق)

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: پس کلام پاک در دل های کور، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، قرآن کریم، سخنان حکمت آمیز، هدایت الهی، حق و حقیقت، وصال، وحی نبوی، پرهیزکاران، وحی الهی، معارف الهی، دلهای مطهر، نور،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 24 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

بود اناالحق بر لب منصور، نور          بـود اناالله بر لـب فرعـون، زور

 

یکی از موضوعاتی که پیرامون آن توضیحات و تفسیرهای گوناگونی صورت گرفته، موضوع اناالحق گفتن منصورحلاج است که در تاریخ فرهنگ و ادبیات ما همواره مورد توجۀ عارفان و حکیمان بوده است. منصور زمانی به گفتن این سخن زبان گشود که از موجودیت او چیزی باقی نمانده بود و به تمام معنا در وجود حضرت حق مستهلک شده بود. او هنگامی خود را حق خواند که از منِ طبیعی و منِ انسانیِ خود تهی شده و به مرتبۀ منِ الهی گام نهاده بود. او از قطره بودن گذشته و به دریای بی کران حق اتصال یافته بود. قطرۀ متصل شده به دریا اگر ادعا کند که من دریا هستم، سخن گزافی نگفته، بلکه این اوج تواضع و فروتنی اوست. چرا که در برابر وجود کُل، شأن و منزلتی برای خود قائل نیست.

 

مولانا می گوید: این ادعا برای انسانی چون منصور که به درجۀ رفیعِ فنا در وجود حضرت حق نائل آمده، سزاوار است و اناالحق گفتن او نه تنها گمراه کننده نیست، بلکه روشنی بخشِ راه سالکان و حق جویان است. در صورتی که فرعون از روی خباثت و تزویر و نیرنگ، و برای فریب مردم، به دروغ اناالله می گفت. جلال الدین در مثالی دیگر می گوید: عصا در دستان موسی(ع) وسیلۀ اعجاز، و گواه نبوت او شد. ولی در دستان ساحران هیچ اثری از خود نداشت.
 

شد عصا اندر کف موسی گوا          شد عصـا اندر کـف ساحر هبـا

 

زور: شرک، دروغ
هبا: گرد و غبار

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: بود اناالحق بر لب منصور، نور، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، منصور حلاج، اناالحق، فرعون، نیرنگ و تزویر، نبوت، حضرت موسی (ع)، دروغ، شرک، عارفان، حکما، من الهی، من طبیعی، من انسانی، دریای بیکران حق، تواضع و فروتنی، قطره و دریا،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 23 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

دشت

ای بــرادر تــو هـمــه اندیـشــه ای

ما بقی خود استخوان و ریشه ای

 

شخصیت انسان در گروِ تفکر و اندیشۀ اوست و انسان آنگونه می زید که می اندیشد. به عبارت دیگر، اعمال و رفتار آدمیان از نوع تفکر و اندیشه آنان سرچشمه می گیرد. مولانا در جای دیگری می گوید:

 

گر گُل است اندیشۀ تو گلشنی          ور بود خـاری تـو هیـمۀ گلخنـی

گر گلابـی، بر سـر و جیبت زننـد          ور تو چون بولی، برونت افکنند

 

اگر اندیشۀ تو همچون گل از عطر و لطافت و زیبایی برخوردار باشد، شخصیت تو نیز مانند گلشنی می شود که انسان ها را از زیبایی خود به وجد و سرور می آورد. اندیشۀ خوب، رفتار و کردار خوب می آفریند. و تفکر نازیبا، آتشی می آفریند که بیش از هر چیز و هر کس، خود انسان را می سوزاند و نابود می کند. این قانون نشان می دهد که سوختن و عذاب کشیدن انسان در سختی ها و مشکلات، ناشی از پلیدی های موجود در اندیشۀ آتش افروز خود اوست. و او خود برای آن شعله ها هیزم فراهم می کند. علاقۀ انسان به هر پدیده ای، باعث می شود شخصیت او با همان پدیده پیوند بخورد. به بیان دیگر، آدمیان جذب آن چیزی می شوند، که به آن گرایش دارند. مولانا با ذکر مثالی دیگر می گوید: عطرفروشان جعبه های عطر همجنس را در کنار هم قرار می دهند.

 

طبلـه ها در پیـش عطـاران ببیـن    جنس را با جنس خود کرده قرین

 

طبله: قوطی، صندوقچه

قرین: نزدیک، همنشین

گلخن: آتش خانه

هیمه: هیزم

جیب: سینه

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، عطر، لطافت و زیبایی، اندیشه، سختی ها و مشکلات، گل، تفکر، ای برادر تو همه اندیشه ای، گلشن،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 21 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

تفـرقـه در روحِ حیوانـی بود          نفسِ واحد روح انسانی بود

 

غالب گرفتاری های جامعۀ بشری از آنجا حاصل می شود که روح انسان ها عمدتاً در مرتبۀ رشد نیافتۀ طبیعی و حیوانی قرار دارد. ویژگی روح حیوانی، تکثر و تفرق است. چرا که در این مرحله، انسان در قید و بند هواها و به دنبال برآورده کردن نیازهای طبیعی و حیوانیِ خویش است. در چنین شرایطی، خودخواهی ها مجال جولان پیدا می کنند و منیّت ها ظاهر می شوند. اختلافات و کشمکش ها از همین جا ظهور می یابند و وحدت جان ها گسسته می شود و جنگ ها و نزاع ها  در می گیرد.

 

به بیان دیگر، تفرقه و دوئیّت نشانۀ سیطرۀ روح حیوانی بر وجود آدمیان است. در مقابل، هر جا آثار وحدت و گرمای مهربانی و دوستی مشاهده می شود، در آنجا روح انسانی حاکمیت دارد. در این مرتبه، روح انسان از آفت کثرت و تفرقه منزه است و آدمی لیاقت خلافت و جانشینیِ حضرت حق را به دست می آورد. روح انسانِ کامل همانند خورشید است که چون در آن بنگری، آن را واحد می یابی. ولی همین خورشید آنگاه که در مکان های مختلف و بر اشیاء و پدیده های گوناگون تجلی می کند، متعدد و متکثر دیده می شود. هنگامی که روح واحد در قالب بدن ها در می آید و با صورت ها در می آمیزد، به تفرقه دچار می شود و شک و تردید می آفریند.

 

چون نظر در قرص داری خود یکی است

وانکه شد محجوب ابدان در شکی است

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، تفرقه، دوئیت، روح حیوانی، وحدت، گرمای مهربانی، مهربانی و دوستی، روح انسانی، روح انسان، روح واحد، صورت، شک و تردید، خورشید، تجلی، خلافت، جانشینی حضرت حق، آفت کثرت، جامعه بشری، تکثر، ظهور، خودخواهی، جنگ، نزاع و کشمکش، نیازهای طبیعی، نیازهای حیوانی، قید و بند، تفـرقـه در روحِ حیوانـی بود، چون نظر در قرص داری خود یکی است،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 20 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

روح از انگـور، مـی را دیـده اسـت

روح از معدوم، شی را دیده است

 

روح انسان بواسطۀ پیوستگی با روح کل عالم، قادر است حقایق مخفی در پشت صورت ها و حجاب های مادی را نظاره کند و حتی پدیده ها را قبل از اینکه به مرتبۀ ظهور برسند و موجود شوند، مشاهده نماید. چرا که روحِ رشد یافته و رها شده از بندِ تن، آینۀ تمام نمای هستی می شود و این توانایی را می یابد که به کُنه ذات و حقیقت اشیا پی ببرد. نیکلسون می نویسد: روح انسان کامل، همۀ استعدادهای نهانی را  درک می کند.

 

روح انسانِ کامل چنان بر عالم هستی سیطره می یابد که می تواند هر شی مقید به کمیت و کیفیت را فارغ از ابعاد کمی و کیفیِ آن مشاهده کند. او سره را از ناسره تشخیص می دهد و طلای ناب را بدون کند و کاو از میان خاک استخراج می کند. انسان کامل پیش از آنکه درختان و خوشه های انگور به وجود آیند و به شراب و می تبدیل شوند، از کوثر زلال حق شراب طهور نوشیده اند و  مستی ها کرده اند

 

دیده چون بی کیـف، هر با کیـف را

دیده پیش از کان، صحیح و زیف را

پـیـشـتـر از خـلقــت انـگــورهـا    خورده می ها و نموده شورها

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، روح انسان، روح کل عالم، حقایق مخفی، حجاب های مادی، مرتبه ظهور، روح رشد یافته، بند تن، هستی، نیکلسون، روح انسان کامل، استعدادهای نهانی، ذات اشیاء، حقیقت اشیاء، عالم هستی، کمیت، کیفیت، سره و ناسره، طلای ناب، خاک، کوثر، مستی، شراب طهور، روح از انگـور، مـی را دیـده اسـت، دیده چون بی کیـف، هر با کیـف را،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 12 فروردین 1392 | 04:22 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی

زیر سایۀ یار خورشیـدی شوی

 

یکی از راه های مؤثر در صعود به قله های کمال انسانی و دستیابی به نورانیت باطن، همانا خلوت گزینی و خودشناسی است. انسان در خلوت و سکوت می تواند با نگریستن در جان خویش حقایق وجود خود را دریابد و به سرزمین پهناور روح ورود پیدا کند. البته گاهی این خلوت نشینی ممکن است به نتایج مطلوب نرسد و انسان را از یافتن اسرار درون مأیوس و ناامید سازد. جلال الدین راه برون رفت از یأس و دودلی را نشان داده و انسان طالب را به یارگزینی و سلوک در زیر سایۀ عارفان و کاملان و اولیای الهی توصیه می کند.

 

او می گوید: چنانچه مقصود خود را نیافتی، بجای سکون و توقف خود را به انسان های راه یافته به سرزمین جان متصل گردان و مصاحبت و خدمت آنان برگزین و دل و جان به ایشان بسپار تا از گردنه های صعب و دشوار به سلامت بگذری و به نورانیت باطن برسی. البته باید توجه داشت که گندم نمایان جو فروش و گرگان میش نما آدمی را طعمۀ هواهای خود نکنند. و لذا باید یاری خدایی جست. کسی که خود به بارگاه سلطان راه یافته باشد و بتواند تو را نیز به دیدار یار رهنمون سازد.

 

رو بجـو یـاری خدایـی را تو زود          چون چنان کردی خدا یار تو بود

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، چون ز تنهایی تو نومیدی شوی، صعود به قله های کمال انسانی، نورانیت باطن، خلوت گزینی، خودشناسی، خلوت، سکوت، حقایق وجود، سرزمین پهناور روح، خلوت نشینی، اسرار درون، یاس، ناامیدی، دودلی، یارگزینی، سلوک، عارفان، اولیای الهی، سکون و توقف، سرزمین جان، دل و جان، گردنه های صعب و دشوار، گندم، گرگان میش نما، طعمۀ هواهای نفسانی، یاری خدا، بارگاه سلطان، دیدار یار، رو بجـو یـاری خدایـی را تو زود،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 9 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

تیغ حـلـم از تیـغ آهـن تیزتـر          بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر

 

حلم و بردباری از ویژگی های برجستۀ انسان های بزرگ و خودساخته است که بکارگیری آن موفقیت های شگفت انگیزی می سازد. صبر و شکیبایی گاهی از صد لشکر جنگی قوی تر  عمل می کند و پیروزی های فراوانی می آفریند. جوهر حلم، مهربانی و جلوۀ آن صبوری و گذشت است. تأثیری که گذشت و بخشش در غلبه بر خصومت ها و رفع دشمنی ها دارد، به مراتب گسترده تر و عمیق تر از تیغ های آهنینی است که در جنگ ها به کار می رود. توفیقات و پیروزی هایی که از بکارگیری حلم و بردباری و گذشت و تدبیر حاصل می شود، با انبوه لشکریان و شمشیرزنان به دست نمی آید. البته حلم، حاصل کشف و شهود درونی انسان و نتیجۀ مجاهدت ها و ریاضت های بسیار است.

 

پیامبر اسلام (ص) در هنگام فتح مکه، حلیمانه و مدبرانه در میدان حاضر شد و در جنگی که می توانست هزاران کشته بر جای گذارد و درگیری ها را افزایش دهد و کینه ها را عمیق تر سازد و اقوام گوناگون را به جان هم بیاندازد، طرح عفو عمومی را به کار گرفت و همۀ دشمنان مکتب نوظهور اسلام را بخشید و میان آنان اخوت و دوستی و صلح و آشتی برقرار کرد. و از این طریق دین خدا را گسترش داد و جهانی ساخت. مولانا می گوید: علی ابن ابیطالب (ع) با تیغ حلم خود، سر انسان های زیادی را که در معرض کشته شدن قرار داشتند، خرید و مانع کشتار آنان شد.

 

او به تیغ حلم چندین حلق را          وا خرید از تیغ چندین خلق را

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: تیغ حـلـم از تیـغ آهـن تیزتـر، او به تیغ حلم چندین حلق را، لشگر، مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، پیامبر اسلام (ص)، فتح مکه، میدان جنگ، کینه، عفو عمومی پیامبر، اخوت و دوستی، صلح و آشتی، علی بن ابیطالب، دین خدا، مکتب اسلامع کشف و شهود، ریاضت، مجاهده، پیروزی، حلم و بردباری، انسانهای بزرگ، انسانهای خودساخته، صبر و شکیبایی، جوهر حلم، صبوری، غلبه بر خصومتها، رفع دشمنی ها، موفقیتهای شگفت انگیز،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 9 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

دانـه ای که تلـخ باشـد مـغـز و پـوسـت

تلخی و مکروهی اش خود نهی اوست

 

گیاهی که تلخی و ناخوشایندی آن از ظاهر و باطن و مغز و پوستش آشکار است، خود به خود آدمی را از خود دور می کند و مانع می شود که انسان از آن گیاه تناول نماید. انسان ها نیز چنین اند. از ظاهر و باطن گروهی از آدمیان، زشتی و تلخیشان آشکار است و لذا کسی اینگونه افراد را برای دوستی بر نمی گزیند. زیرا آنان پلیدی های خود را سرایت می دهند و درون شیرین انسانها را تلخ و ناگوار می سازند.

 

البته گاهی خوردن دانه های بظاهر شیرین نیز منع شده است. چراکه ممکن است دانه ای که در صورت پرحلاوت و خوش گوار می نماید، در باطن زیان آور و تباه کننده باشد. مانند رباخواری که ظاهری جذاب و شیرین دارد و مال و ثروت آدمی را فزونی می بخشد و علی الظاهر رفاه ایجاد می کند، ولی در باطنِ آن آتشی نهفته که رباخواران را می سوزاند و هستی آنان را بر باد می دهد.

 

زانکـه نهـی از دانۀ شـیـریـن بـود          تلخ را خود نهی حاجت کی شود؟

 

تلخی ها و ناگواری ها خود به خود انسان را را از خود می رانند. این خواسته های به ظاهر شیرین و جذابند که باید مورد نهی قرار گیرند، تا انسان در دام آنها گرفتار نشود. مثلاً امتناع از خوردن زهرمار نیازی به نهی ندارد، چرا که کشنده بودن آن خود بالاترین نهی هاست. اما میوۀ به ظاهر شیرین و خوشگواری که به زهر آلوده شده، یا شربت عسلی که با زهر درآمیخته باشد، موجب فریب آدمیان می شود. در اینجاست که نهی معنا می یابد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، تلخی ها و ناگواری ها، زانکه نهی از دانه شیرین بود، دانه ای که تلخ باشد مغز و پوست، خواسته های به ظاهر شیرین و جذاب، زهر مار، فریب ادمیان، شربت عسل، میوه شیرین، میوه خوشگوار، باطن، رباخواری، باطن جذاب و شیرین، مال و ثروت، رفاه، زشتی، تلخی، دوستی، ظاهر و باطن، مغز و پوست،
دنبالک ها: جمال حق،

تعداد کل صفحات : 13 :: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic