تاریخ : شنبه 3 فروردین 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مال، تخم است و به هر شوره منه

تـیـغ را در دسـت هـر رهـزن مـده

 

مال مانند بذر است که نباید آن را در هر شوره زاری پاشید؛ همانگونه که تیغ را نباید در دست راهزنان و دزدان قرار داد تا آن را وسیله ای برای مقابلۀ با حق و دشمنی با مردم قرار دهند.

ریختن بذر در زمین شور، نه تنها بذر و دانه ها را فاسد می کند، بلکه همۀ زحمات انسان را نیز تباه می سازد و زیان سنگینی به او وارد می کند. بذل و بخششِ مال در مقام و موقعیت نادرست، و انفاق آن به نااهلان، همچون بذر افشانی در شوره زار و یا سپردن شمشیر به دست زنگیِ مست است.

 

آدمی آنچه را خریداری می کند، باید ارزشمندتر از چیزی باشد که در قبال آن پرداخت می کند. وگرنه به زیان و خسران دچار خواهد شد. بازشناختن شوره زار از زمین حاصلخیز، همچون تمییز دادن کینه ورزان از دینداران است. کینه ورزان، زمین لم یزرعی هستند که حشر و نشر با آنان سرمایۀ عمر و جان انسان را تباه می کند. اما صاحبان کمال و مردان حق، بوستان های پرحاصلی هستند که معاشرت و همنشینی با آنها آدمی را با حق انس می دهد و  کمال می بخشد و غنی و ثروتمند می سازد.

 

اهل دین را باز دان از اهل کین    همنشین حق بجو با او نشین

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مال، تخم است و به هر شوره منه، تـیـغ، رهـزن، بذر، شوره زار، راهزنان و دزدان، مقابلۀ با حق، دشمنی با مردم، زمین شور، بذر و دانه، فاسد، زحمات انسان، بذل و بخششِ مال، انفاق، نااهلان، شمشیر، زنگیِ مست، زیان و خسران، زمین حاصلخیز، کینه ورزان، دینداران، زمین لم یزرع، حشر و نشر، سرمایۀ عمر و جان انسان، صاحبان کمال، مردان حق، بوستان، معاشرت و همنشینی، کمال، غنی و ثروتمند، اهل دین را باز دان از اهل کین،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 2 فروردین 1392 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

تا که هیزم می نهـی بر آتشـی

کی بمیرد آتش از هیزم کشی؟

 

تا زمانی که هیزم بر آتش افزوده شود، شعله های آن همچنان می افروزد و شراره می کشد. نفس انسان نیز چنین است. اگر بر طبل خواهش های نفس کوبیده شود، همچون آتش زبانه می کشد و نابودی به بار می آورد. راه چاره آن است که هیزم بر این آتش نیافزایی، تا از شراره های آن کاسته شده و رو به خاموشی گذارد. تقوای الهی و اطاعت از فرامین حق، همانند آبی است که بر آتش ریخته شود. دوری از حرص و ولع، از شعله های آتش نفس می کاهد و آن را رام می کند.

 

اما پروراندن و فربه کردن نفس همچون نهادن هیزم بر آتش و دمیدن در آن است.  هواهای نفسانی را با برآورده کردن، نمی توان میراند. بلکه باید با بی اعتنایی به زیاده خواهی های نفس، این مرکب چموش را ضعیف و ناتوان ساخت و در جای خود نشانید و سرمستی و سرکشی های آن را مهار کرد.

 

چون که هیزم بازگیری نار مُرد          زانکه تقـوی آب سـوی نار بُـرد

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، تا که هیزم می نهـی بر آتشـی، هیزم بر آتش، نفس انسان، طبل خواهش های نفس، تقوای الهی، اطاعت از فرامین حق، دوری از حرص و ولع، شعله های آتش نفس، هواهای نفسانی، زیاده خواهی های نفس، سرمستی، سرکشی، چون که هیزم بازگیری نار مُرد،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 1 فروردین 1392 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

تو نمی دانی که خصمانت کی اند؟

نـاریــان خـصــم وجـود خـاکــی اند

 

شیطان در پاسخ به فرمان خداوند که او را به سجده بر آدم فرا خواند، گفت: من از آتش آفریده شده ام و آدم از خاک. سزاوار نیست که خلق شدۀ از آتش، بر خلق شدۀ از خاک سجده کند. و از آن روز، خصومت و دشمنی ابلیس با انسان آغاز شد. مولانا می گوید: مگر تو نمی دانی که دشمنانت چه کسانی هستند؟ دشمنان تو همان شیاطینِ آفریده شده از آتش اند، که همواره می کوشند تا شما خاکیان را به تباهی و نابودی بکشانند. انسانِ خاکی فرزند آب است و آب خصم آتش. و جدال و تضاد میان آب و آتش و انسان و ابلیس، دائمی و تمام ناشدنی است.

 

نـار، خـصـم آب و فـرزنـدان اوسـت      همچنان که آب، خصم جان اوست

 

منظور جلال الدین از آتش، شعله های سوزان شهوات است که عامل سقوط انسان در دام شیطان، و ریشۀ همه گناهان و لغزش ها محسوب می شود. شراره های آتشِ ناشی از سر برزدن هواهای نفسانی، آنچنان سوزاننده و ویرانگر است که می تواند همۀ موجودیت انسان را در کام خود فرو برده و به تلّی از خاکستر مبدل سازد. اگر آتش طبیعی به وسیلۀ مقداری آب خاموش می شود، آتش نفس به آسانی فرو نمی نشیند و برانگیختۀ خود را تا قعر دوزخ فرو می برد. شعله های خشم و حسد و کینه و نفرت و بخل و کبر و غرور آنچنان کشنده و خانمان سوز است که هیچ آبی آن را چاره نمی کند.

 

بعد از آن این نار نار  شهوت است    کانـدرو اصـل گـنــاه و زلـت اسـت

نـار بیـرونـی به آبـی بفـسُـرد          نار شهوت تا به دوزخ می بَرد

 

شراره های نار شهوات نفسانی، در پرتوی تقوای الهی و تابش نور حق، به سردی و خاموشی می گراید. همچنان که نورانیّت حضرت ابراهیم خلیل بر نار غضب و شهوت نمرودیان غلبه و پیروزی یافت.

 

نار شهوت را چه چاره؟ نور دین          نـورکــم اطفــاء نــار الکـافــریـن

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، تو نمی دانی که خصمانت کی اند؟، نـاریــان، خـصــم وجـود خـاکــی، شیطان، فرمان خداوند، سجده بر آدم، آفرینش شیطان از آتش، آفرینش آدم از خاک، خصومت و دشمنی ابلیس با انسان، شیاطینِ، خاکیان، تباهی و نابودی، انسانِ خاکی، فرزند آب، آب خصم آتش، جدال، تضاد، آب و آتش، انسان و ابلیس، نـار خـصـم آب و فـرزنـدان اوسـت، شعله های سوزان شهوات، عامل سقوط انسان، در دام شیطان، ریشۀ همه گناهان و لغزش ها، شراره های آتشِ، هواهای نفسانی، خاکستر، آتش نفس، قعر دوزخ، شعله های خشم و حسد و کینه و نفرت و بخل و کبر و غرور، بعد از آن این نار نار شهوت است، نار شهوت، شراره های نار شهوات نفسانی، تقوای الهی، تابش نور حق، سردی و خاموشی، نورانیّت حضرت ابراهیم خلیل، نار غضب و شهوت نمرودیان، پیروزی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 30 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

جهـد کن تا صـد گمـان گردد نـود

شب برو گر تو بخسبی شب رود

 

انسان باید همواره بکوشد با کاهش وهم ها و گمان های بی اساس، بر یقین خود بیافزاید. مناجات در فضای آرام بخش شب باعث کاهش توهمات و گمان های باطل می شود. بزرگان عرفان و حکمت از شب بهره ها جسته اند و خود را به سرچشمۀ نور رسانیده اند. مولانا در این بیت ما را به شب روی - به معنای سیر و سلوک شبانه و خلوت با خود و خداوند - سفارش کرده و می گوید: ای انسان، چنانچه از حال و هوای روحانیِ شب برای رفتن به سوی مقصد بهره نگیری و خواب تو را دریابد، شب معطل تو نمی ماند و به راه خود ادامه خواهد داد. اگر تو با استفاده از فضای ملکوتی شب، شک هایت را به یقین مبدل نسازی، فرصت ذی قیمتی را از دست خواهی داد.

 

او می گوید:  ای انسان، روشناییِ روز قیامت را در تاریکیِ شب دنیا به دست آور و با بهره گیری از عقل خدادای که سرمایۀ زندگی توست، تاریکی های درون خود را روشن ساز تا از ظلمت نفس و خواهش های آن بگذری و به سرزمین نورانی و جاویدان جان راه یابی. چراغ فروزان حقیقت در تاریکخانۀ تن خاکی تو می درخشد و تو را به سوی خود فرا می خواند.

 

در شـب تـاریـک جـوی آن روز را   پیش کن آن عقل ظلمت سوز را

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، جهـد کن تا صـد گمـان گردد نـود، وهم و گمان، یقین، مناجات در فضای آرام بخش شب، بزرگان عرفان، بزرگان حکمت، سرچشمۀ نور، سیر و سلوک شبانه، خلوت با خود و خداوند، حال و هوای روحانیِ شب، رفتن به سوی مقصد، فضای ملکوتی شب، شک، فرصت، روشناییِ روز قیامت، تاریکیِ شب دنیا، بهره گیری از عقل خدادای، سرمایۀ زندگی، تاریکی های درون، ظلمت نفس و خواهش ها، سرزمین نورانی و جاویدان جان، چراغ فروزان حقیقت، تاریکخانۀ تن خاکی، در شـب تـاریـک جـوی آن روز را، عقل ظلمت سوز،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

پیش چوگان های حکم کن فکان

مـی دویـم انـدر مـکـان و لامـکـان

 

انسان با همۀ توانایی ها و اختیاراتی که دارد، در مقابل حکم و قضای حضرت حق همانند گوی در چوگان قدرت مطلق او، سرگشته و بدون اراده میان دو وادی وجود و عدم در حرکت است. زیرا هنگامی که خداوند "بودن" چیزی را اراده کند، به محض اینکه بگوید: "باش"، موجود می شود. در قرآن کریم نیز تصریح شده است که ارادۀ خداوند بر همۀ اراده ها و تدبیرها برتری و توفّق دارد.

 

نقش و تکلیف انسان در برابر این قانون متقن و مستحکم آن است که در حد مقدورات و فهم و توان خود بکوشد و سپس خود را همچون گوی، تسلیم امر چوگان باز بزرگ هستی بنماید. چرا که اساساً بود و نبود ما و همۀ پدیده های عالم در اختیار اوست و همۀ هستی در ید قدرت آن فرمانروای مطلق و بی بدیل قرار دارد.

 

نی که قلب و قالبم در حکـم اوسـت؟

لحظه ای مغزم کند یک لحظه پوست

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، پیش چوگان های حکم کن فکان، مـکـان و لامـکـان، توانایی انسان، اختیارات انسان، حکم و قضای حضرت حق، گوی چوگان، قدرت مطلق حق، اراده، وجود و عدم، در قرآن کریم، ارادۀ خداوند، تدبیر، نقش و تکلیف انسان، قانون، پدیده های عالم، اختیار، فرمانروای مطلق، نی که قلب و قالبم در حکـم اوسـت؟ مغز، پوست،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

عکس های منظره ، منظره های بسیار زیبا

چون قضا آید فرو پوشد بصر          تا نداند عقـل مـا پـا را ز سـر

 

قضا و قدر از جمله مسائل ثقیلی است که در طول تاریخ همواره مورد توجه انسان های اندیشمند بوده است و فیلسوفان و بزرگان در مورد آن سخنان فراوان گفته اند. امیر مومنان علی (ع) در این باره می فرماید: راهی است بس تاریک، پس بدان نروید. و دریایی است بس ژرف، پس بدان در نیایید.

 

قضا به معنای پایان بخشیدن و فیصله دادن به یک موضوع است. از همین رو، به کسی که اختلافات و دعواهای بین افراد را فیصله می دهد و میانشان حکم می کند، قاضی می گویند.

 

قَدَر به معنای اندازه و مقدار و میزان است. و مقصود از قدر الهی آن است که نظام هستی بر مبنای قوانین و سنت های دقیق و متقن اداره می شود و هر پدیده ای دارای حساب و کتاب مشخص و معینی است. مولانا می گوید: هنگامی که قضای الهی فرا رسد و حکم حق صادر شود، چشم از دیدن، و عقل از اندیشیدن باز می ماند و انسان حیران و سرگشته می شود. البته قضای الهی مانع از تلاش و کوشش انسان نمی شود و جای آن را نمی گیرد. اگرچه حوزۀ تأثیر قضا بسیار فراتر از دایرۀ نفوذ قدر می باشد، لکن هر دو در امتداد ارادۀ حضرت حق قرار دارند.

 

بل قضا حق است و جهد بنده حق

هین مبـاش اعـور چو ابلیـس خلق

 

اَعوَر: کسی‌ که‌ یک چشمش نابینا شده‌ باشد.

خَلَق: خوار، ذلیل

 

 (بدلیل یافت نشدن تصویر مناسب با موضوع این قانون، از عکس منظره استفاده شده)

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، چون قضا آید فرو پوشد بصر، عقـل، قضا و قدر، تاریخ، انسان های اندیشمند، فیلسوفان، بزرگان، امیر مومنان علی (ع)، دریای ژرف، اختلافات و دعواها، حکم، قاضی، میزان، قدر الهی، نظام هستی، قوانین و سنت های عالم، حساب و کتاب، چشم، انسان حیران و سرگشته، تلاش و کوشش، امتداد، ارادۀ حضرت حق، بل قضا حق است و جهد بنده حق، ابلیـس، چشم نابینا، خوار، ذلیل،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 27 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مـهـر و رقّـت وصـف انسـانی بـود

خشم و شهوت وصف حیوانی بود

 

انسان در منطقۀ "من طبیعی" صفات مشترک فراوانی با حیوانات دارد. این دو در خوردن و آشامیدن و خشم و شهوت و... از تشابهات زیادی برخورداند. چنانچه انسان در مرتبۀ "من طبیعی" که فروترین مرتبۀ شخصیت اوست باقی بماند، اشتراکات بسیاری با حیوانات پیدا می کند و به سوی خصایص حیوانی گرایش پیدا می کند. به میزانی که آدمی از منطقۀ اشتراکات حیوانی بیرون آید و به منطقۀ "من انسانی" گام نهد، به همان میزان از خصلت های طبیعی و حیوانی فاصله می گیرد و به ارزش های انسانی و الهی نزدیک می شود.

 

جلال الدین می گوید: مهر ورزیدن و رقّت قلب داشتن، از ویژگی های متمایز انسان هاست. زیرا حیوانات از این صفات و حالات بی بهره اند. و لذا تفاوت مرتبۀ انسانی و حیوانیِ آدمیان را می توان از میزان ظهور و بروز عشق و محبت در دل آنان فهمید.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مـهـر و رقّـت وصـف انسـانی بـود، وصف حیوانی، خوردن و آشامیدن، خشم و شهوت، من طبیعی، خصایص حیوانی، اشتراکات حیوانی، من انسانی، میزان، خصلت های طبیعی و حیوانی، ارزش های انسانی و الهی، مهر ورزیدن، رقّت قلب، ویژگی های متمایز انسان ها، حیوانات، ظهور و بروز عشق، عشق و محبت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 26 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هرچه را خوب و خوش و زیبا کنند

از بــرای دیــده ی بــیــنــا کـنـنــد

 

زیبایی های فراوانی در عالم وجود دارد که چشم سر آدمی از دیدن آنها عاجز و ناتوان است. انسان باید بکوشد که چشم جان خود را بینا سازد تا بتواند بسیاری از نادیدنی های زیبا و شورانگیز عالم را مشاهده کند. جهان هستی مملو از زیبارویان و پری چهرگانی است که تنها برای کسانی قابل رویت اند که چشم باطنشان بینا شده باشد. خداوند این زیبایی ها را برای دیدگانی آفریده است که قابلیت دیدن جمال و زیبایی را داشته باشند.

 

از سوی دیگر، حضرت حق این توانایی را در وجود انسان ها قرار داده که جان خود را شکوفا و بینا سازند. کسانی که از این ظرفیت و قابلیت وجودی خود استفاده کنند و حجاب ها را از دیدگان جان خویش برگیرند، توانایی دیدن خوبی ها و زیبایی ها را به دست می آورند؛ همانگونه که استشمام بوی خوش عطر و لذت بردن از آن تنها برای شامه های سالم امکان پذیر است.

 

مشک را بیهوده حق خوش دم نکرد

بهر حـس کـرد او پـی اخشـم نـکـرد

 

اخشم: کسی که حس بویایی او از کار افتاده است.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، هرچه را خوب و خوش و زیبا کنند، دیــده بــیــنــا، زیبایی های عالم وجود، چشم سر، کوشد که چشم جان، نادیدنی های زیبا، جهان هستی، زیبارویان، پری چهرگان، تنها، چشم باطن، جمال و زیبایی، حضرت حق، حجاب، دیدگان جان، خوبی ها، استشمام بوی خوش عطر، لذت بردن، شامه سالم، مشک را بیهوده حق خوش دم نکرد، حس بویایی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 25 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

مستمع چون تشنه و جوینده شد

واعـظ ار مـرده بـود گـویـنـده شـد

 

یکی از عواملی که در برانگیختن گوینده تأثیر به سزایی داشته و می تواند سخنران را آنچنان به وجد و ذوق بیاورد که ناگفته ها را بر زبان جاری سازد و اسرار را آشکار نماید، همانا طلب و عطش مستمعان است. اگر تشنگانِ حقیقت نیاز خود را با اصرار و شیفتگی طلب کنند، گویندگان را به سخن گفتن وا می دارند و به آنان شور و حال و جان تازه می بخشند.

 

مستمـع چون تـازه آمـد بی مـلال

صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال

 

شنوندگان شاداب و مشتاق حتی انسان لال را به سخن گفتن وا می دارند. مستمعان طالب، کشندگانی هستند که گوینده را به جوشش در می آورند. مولانا می گوید سخن چون شیر در پستان مادر است و برای بیرون آمدن، نیازمند مکنده ای است که با طلب خود آن شیر انباشته را به سوی خود سرازیر سازد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، مستمع چون تشنه و جوینده شد، واعـظ، مـرده، گـویـنـده، سخنران، ذوق، زبان، اسرار، طلب، عطش، مستمع، تشنگانِ حقیقت، شیفتگی، گویندگان، سخن گفتن، شور و حال، جان، مستمـع چون تـازه آمـد بی مـلال، گنگ، لال، شنوندگان شاداب و مشتاق، انسان لال مستمعان طالب، گوینده، سخن، شیر در پستان مادر،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

سرکه مفروش و هزاران جان ببین

از قـنــاعـت غــرق بـحــر انـگـبـیـن

 

سرکه فروختن کنایه از بداخلاقی و ترش رویی و پرخاشگری است. چهرۀ عبوس و گرفته و اخم آلود بیانگر آن است که صاحب آن، در دل کدورت ها دارد و حرص و حسد و کینه و غضب در جانش غلیان می کند. انسانی که در اندرون خود با چنین بیماری هایی روبروست، هیچگاه جانش نورانی نمی شود و قابلیت دریافت و درک حقایق را پیدا نمی کند.

 

جلال الدین می گوید: بداخلاقی را رها کن تا بتوانی باطن جان های نورانی را ببینی و دریابی که آنان چگونه بر اثر قناعت به دریای لذت ها و خوشی ها درآمده اند و جانشان بواسطۀ تلخی های قناعت و سختی های ریاضت به شیرینی و شکوفایی رسیده است. چه جانهای بسیاری که در اثر مجاهدت و مقابله با خواهش های زودگذر نفسانی، به گلستان انسانیت راه یافته اند و با شکر در آمیخته و شیرین شده اند.

 

صد هزاران جان سختی کش نگر          همچـو گُل آغـشـته اندر گُلشکـر

 

گُلشکر: گل قند؛ معجونی‌ که‌ از گل‌ سرخ و شکر درست‌ می کنند.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، سرکه مفروش و هزاران جان ببین، قـنــاعـت، بـحــر انـگـبـیـن، کنایه، بداخلاقی، ترش رویی، پرخاشگری، چهرۀ عبوس، چهره گرفته، چهره اخم آلود، کدورت دل، حرص، حسد، کینه، غضب، بیماری، جان نورانی، درک حقایق، باطن جان های نورانی، دریای لذت، لذتها و خوشی ها، تلخی قناعت، سختی ریاضت، شیرینی، شکوفایی، مجاهدت، و مقابله با خواهش های زودگذر نفسانی، گلستان انسانیت، شکر، شیرین، صد هزاران جان سختی کش نگر، گُل، گل‌ سرخ،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

حق تعالی عادل است و عادلان

کی کنند استم گری بر بیـدلان؟

 

خداوند مظهر عدل مطلق است و جهان را بر اساس عدل اداره می کند و هر پدیده ای را بر مبنای عدل در جای خود قرار داده است. او عادلان و عدالت پیشگان را دوست دارد و انسان ها را به رعایت عدل و انصاف سفارش کرده است. او هرگز ستم نمی کند و ستمکاران را خوش نمی دارد.

 

انسان های حق گرا و عدالت پیشه نیز همچون خدای خود به عدالت رفتار می کنند و در جادۀ عدل و انصاف گام بر می دارند. و لذا هرگز بر همنوعان خود و حتی بر سایر موجودات عالم ظلم و ستم روا نمی دارند.

 

چنانچه عدل، محور اندیشه و رفتار انسان ها قرار بگیرد، خورشید حق طلوع می کند و نسیم جان فزای بهشت در جامعه وزیدن می گیرد و حلاوت حیات طیب را به همگان می چشاند.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، حق تعالی عادل است و عادلان، خداوند مظهر عدل مطلق، جهان، عادلان و عدالت پیشگان، دوست داشتن، رعایت عدل و انصاف، ستم، ستمکاران، انسان های حق گرا و عدالت پیشه، جادۀ عدل و انصاف، همنوعان، موجودات عالم، ظلم و ستم، عدل، اندیشه، رفتار انسان ها، خورشید حق، طلوع، نسیم جان فزای بهشت، جامعه، حلاوت حیات طیب،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آنکـه زلـف جـعـد و رعـنـا بـاشـدش

چون کلاهش رفت، خوش تر آیدش

 

کسی که موی زیبا و مجعدش در زیر کلاه پنهان است، از اینکه در اثر وزیدن باد، کلاه از سرش برود و گیسوان زیبایش آشکار شود، نه تنها خجالت زده نمی شود، بلکه بسی خوشحال و خرسند می گردد. در مقابل، آنکه از موی بلند و زیبا برخوردار نیست و زشتی و کچلی سر خود را با کلاه پوشانده، اگر کلاهش بر باد رود، احساس شرمندگی و رسوایی خواهد کرد.

 

انسانی که از باطن زیبا و جان نورانی برخوردار است، بیمی ندارد از اینکه درونش برملا گردد و اندوخته هایش ظاهر شود. زیرا کنار رفتن پرده ها اعتبار و ارزش واقعی او را جلوه گر می سازد. اما آنکه باطن آلوده و خوف انگیز دارد، هنگامی که پرده های مکر و نیرنگش کنار رود، پلیدی و ظلمت درونش هویدا می گردد و اعتبار دروغینش شکسته می شود.

 

مرد حـق باشـد به مانند بصـر          پس برهنه به که پوشیده نظر

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، آنکـه زلـف جـعـد و رعـنـا بـاشـدش، موی زیبا، موی مجعدش، کلاه، باد، گیسوان زیبا، خجالت، خوشحال و خرسند، موی بلند و زیبا، زشتی، کچلی، احساس شرمندگی، رسوایی، باطن زیبا، جان نورانی، اعتبار و ارزش واقعی، باطن آلوده و خوف انگیز، مکر و نیرنگ، پلیدی و ظلمت درون، هویدا، اعتبار دروغین، مرد حـق باشـد به مانند بصـر، برهنه، نظر،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

نـام حـق بسـتـانـد از تـو داد مـن

من به نام حق سپردم جان و تن

 

یکی از پدیده های رایج در جهان و به ویژه در جوامع دینی، این است که شیادان و دین به دنیا فروشان و گرگان میش نما خود را از راه حُقه و نیرنگ در لباس و هیأت مردان الهی و پاکان و نیکان به مردم عرضه می کنند و به نام دین و ارزش های بلند انسانی و الهی به فریب دیگران می پردازند و انسان های حق طلب و ساده اندیش را در دام خویش گرفتار می کنند و موجبات رونق دکان فریبکاران را فراهم می سازند.

 

این افراد که نام حق را بازیچۀ نیرنگ های خود کرده اند، غافلند از اینکه روزی این نام مقدس که مظهر پاکی ها و صافی هاست، به میدان انتقام درخواهد آمد و داد مظلومان و فریب خوردگان را از آنان خواهد ستاند. زیرا در دام افتادگان به اعتبار نام حق و به خیال حرکت در مسیر حق، به دعوت آن مدعیان دروغین لبیک گفته اند و در پی آنان روان شده اند.  و لذاست که حضرت حق خود مدعی آنان خواهد بود و جزای آنان را خواهد داد و رسوایشان خواهد ساخت.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، نـام حـق بسـتـانـد از تـو داد مـن، پدیده های رایج در جهان، جوامع دینی، شیادان، دین به دنیا فروشان، گرگان میش نما، حُقه و نیرنگ، لباس، هیأت، مردان الهی، پاکان، به نام دین، ارزش های بلند انسانی و الهی، فریب دیگران، انسان های حق طلب و ساده، دام رونق دکان فریبکاران، حق، نیرنگ، نام مقدس، پاکی ها، میدان انتقام، مظلومان، فریب، در دام افتادگان، خیال، حرکت در مسیر حق، مدعیان دروغین، حضرت حق،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

ارزش واعتبار قناعت در فرهنگ ایرانی اسلامی

گفت پیغمبر قناعت چیست؟ گنج

گـنـج را تـو وا نـمـی دانـی ز رنـج

 

قناعت سرمایۀ بسیار بزرگ و ارزشمندی است که می تواند از کرامت جان انسان پاسداری کند و او را از ذلت پذیری مصون بدارد و از دریوزگی و پستی برهاند. پیامبر اکرم (ص) در حدیثی قناعت را به گنجی پایان ناپذیر تشبیه کرده است. انبیا و اولیای الهی هواره از گوهر گران بهای قناعت برای خود حصار امنی ساخته اند که آنان را از نیازمندی های ذلیلانه باز داشته و به اوج عزت نفس رسانده است.

 

جلال الدین می گوید: چه بسیار انسان ها که تفاوت میان گنج قناعت و رنج ذلالت را نمی دانند و برای به دست آوردن ثروتی که به غلط گنجش می پندارند، به ذلت و خواری تن می دهند و شخصیت ارجمند خود را به پای زرق و برق های ظاهری قربانی می کنند. آنان حقیقت و ارزش قناعت را نمی شناسند و لذا به حرص و طمع روی می آورند. قناعت، جان آدمی را افروخته و روشن می کند و گوهرهای نهفته در جان او را به ظهور می رساند و انسان را به تمام معنا صاحب گنج های گران قیمت می سازد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، گفت پیغمبر قناعت چیست؟ گنج، قناعت، کرامت جان انسان، ذلت پذیری، دریوزگی، پستی، پیامبر اکرم (ص)، انبیا و اولیای الهی، گوهر قناعت، گنج قناعت، بهای قناعت، عزت نفس، رنج ذلالت، ثروت، ذلت و خواری، زرق و برق های ظاهری، حرص و طمع، جان آدمی، گوهر جان، ظهور، گنج های گران قیمت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چند دعـوی و دم و باد و بُروت      ای ترا خانه چو بیت العنکبوت

 

یکی از آفات بزرگ در مسیر کمال انسان، کبر ورزیدن و غرور پیشه کردن و داشته های خود را به رخ دیگران کشیدن است. انسان اگر بداند که به خودی خود هیچ است و از کبر و غرور برای خود خانه ای سست همچون خانۀ عنکبوت بنا کرده که با وزش اندک نسیمی از ناملایمات به ویرانه تبدیل می شود، دیگر به دارایی های مادی و ظاهری خود متکی نخواهد شد و آن را وسیله ای برای تحقیر دیگران نخواهد ساخت. دیگر باد نخوت در دماغ نخواهد انداخت و با آب و تاب از خود سخن نخواهد راند. اگر آدمی بداند خانه ای که بر پایۀ مظاهر و تعلقات دنیوی ساخته و به آن فخر می فروشد، بسی بی پایه و شکننده است، هرگز چنین مکانی را تکیه گاه خود نخواهد پنداشت و در آن سکنی نخواهد گزید. تکبر و غرور، از خصوصیات کسانی است که در منطقۀ "منِ طبیعی" درمانده و هنوز از خودِ حیوانی خویش رهایی نیافته اند.

 

چند حرف طمطراق و کـار و بار          کار و حال خود ببین و شرم دار

 

باد و بُروت: غرور و خودنمایی
طمطراق: شأن، شوکت

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، چند حرف طمطراق و کار و بار، در مسیر کمال، غرور و خودنمایی، خود حیوانی، من طبیعی، تکبر و غرور، فخر فروشی، تعلقات دنیایی، تحقیر دیگران، خانه عنکبوت، دارایی ها مادی، نسیم ناملایمات، کبر ورزیدن، غرور پیشه کردن، چند دعوی و دم و باد و بروت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : جمعه 18 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

جـفـت بایـد بـر مـثـال هـمـدگـر

در دو جفت کفش و موزه درنگر

 

لازمۀ دوستی و پیوند انسان ها با یکدیگر، هم خویی و همانندی آنان است. صفات و ویژگی های مشترک، انسان ها را به هم نزدیک می کند و زندگی را برایشان شیرین و دلپذیر می نماید. مولانا با ذکر مثالی می گوید: مشابهت و هم اندازه بودنِ دو لنگۀ یک کفش، برخورداری از آن کفش را برای انسان ممکن می کند. چنانچه یکی از لنگه های کفش تنگ تر و یا گشادتر از آن یکی باشد، نه تنها دیگر یک جفت کفش محسوب نمی شوند، بلکه راه رفتن انسان را با سختی و مشکل مواجه می سازند. همین گونه دو انسانی که قصد ازدواج، رفاقت و یا شراکت با یکدیکر را دارند، باید همچون لنگه های یک کفش، هم اندازه و دارای صفات مشترک باشند تا بتوانند به رابطۀ خود ادامه دهند؛ وگرنه تعارضات و ناسازگاری ها بین آنها شدت می گیرد و زندگی آنان را لبریز از درد و رنج می سازد.

 

گر یکی کفش از دو، تنگ آید به پا          هر دو جفـتـش کـار نایـد مر تـو را

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، جفت باید بر مثال همدگر، گر یکی کفش از دو، تنگ آید به پا، دوستی انسان ها، پیوند انسانها، صفات و ویژگیهای مشترک انسانی، زندگی، زندگی شیرینع زندگی دلپذیر، دو لنگه کفش، ازدواج، رفاقت، شراکت، درد و رنج، ناسازگاری در زندگی، تعارضات در زندگی، موزه،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 02:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هر که شیرین می زید او تلخ مُرد

هر که او تن را پرستـد جـان نبُـرد

 

تعلق به مظاهر جهان مادی و دلبستگی به شیرینی ها و لذات زودگذر دنیا که از عدم باور به عالم غیب نشأت می گیرد، مرگ و هجرت از دنیا را برای انسان سهمگین و هولناک می نمایاند. مرگ برای کسانی که به جای خوب زیستن به خوش زیستن پرداخته اند، خوف انگیز و ناگوار است. هول و هراس از مرگ، شیرینی حیات را از اینگونه افراد می گیرد و به تلخی مبدل می سازد. فربه کردن جسم و پرداختن به هواهای نفسانی، جان آدمی را از شکوفایی و رشد باز می دارد و از سبکبالی روح می کاهد و پذیرش مرگ را دشوار می کند. تحمل رنج ها و پذیرا شدن سختی ها تمرینی برای قبول کردن مرگ است و انسان را برای ورود به جهان ابدی آماده می سازد. وگرنه فربه شدگان زودتر به قربانگاه هواهای خود می روند.

 

گوسفندان را ز صحرا می کِشند

آنکه فربه تر مر آن را می کُشنـد

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، گوسفندان را ز صحرا می کشند، قربانگاه هواهای نفسانی، سبکبالی روح، پذیرش مرگ، جهان ابدی، شکوفایی و رشد، سختی ها، هجرت از دنیا، خوب زیستن، شیرینی حیات، جان آدمی، عالم غیب، هر که شیرین می زید او تلخ مرد، مظاهر جهان مادی، دلبستگی به دنیا، شیرینی ها و لذات زودگذر دنیا،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 01:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

غروب دریا

این جهان نفی است در اثبات جو

صورتت صفـر است در معنیت جو

 

جهان مادی و همۀ مظاهر و پدیده های آن فاقد اصالت ذاتی اند و در مسیر فنا به پیش می روند. آنچه در عالم ماده وجود دارد، فنا شدنی است و به نیستی منتهی می شود. از این دنیا تنها جان پاک انسان هاست که جاودانه و ماندگار باقی می ماند. جلال الدین می گوید: این جهان فنا شدنی را رها کنید و در راه جهان معنا گام بردارید و گمشدۀ خود را در عالم باقی جستجو کنید. صورت ها بدون اصالت و لذا ناپایدارند. ثبات و پایداری تنها در جهان جان وجود دارد. پس به جای دل بستن به جسم و صورت و ظاهر خود، به سوی فهم معانی و درک "منِ الهی" خویش بشتابید، تا طعم خوش بقا و جاودانگی را دریابید.

 

جـانِ شـور تلـخ پـیـش تـیـغ بـر

جانِ چون دریای شیرین را بخر

 

"منِ طبیعی" خود را که بسیار کم بها و ناقابل است، به قربانگاه توحید ببرید و از دم تیغ بگذرانید و در عوض جانی به وسعت دریای شیرین و بیکران عشق الهی هدیه بگیرید.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، ای جهان نفی است در اثبات جو، جهان مادی، اصالت ذاتی، مسیر فنا، عالم ماده، نیستی، جان پاک انسان، جهان فنا، جهان معنا، عالم باقی، جهان جان، کن الهی، من طبیعی، جان شور تلخ پیش تیغ بر، دریای شیرین، عشق الهی، قربانگاه توحید، وسعت دریا، جاودانگی، جسم و صورت، فهم معانی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 01:01 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

غروب

ور تـو دسـت انـدر مـنـاصـب می زنـی

هم ز ترس است آنکه جانی می کنی

 

یکی از دلایل اصلی جاه طلبی ها و زیاده جویی های انسان در طول زندگی، خوف از فقر و نداشتن، و محروم ماندن از عیش و راحتی مادی است. او برای رهایی از این خوف پوچ و بی اساس، به کوشش های ویرانگر دست می زند. مقام پرستی و حرص و آز برای دست یافتن به مناصب دنیایی از این مقوله است. چنین انسانی مانند کسی است که در تاریکیِ شب برای رهایی از ترس، آواز می خواند. و چون روز فرا رسد و روشنایی همه جا را فرا گیرد، خواهد دید که هراسش از تاریکی بیهوده و بی جهت بوده است.

 

انسانی که از رزّاق بودن پروردگار غافل است و از گوهر بی نیاز کنندۀ توکل برخوردار نیست، همواره برای گریز از ترس موهوم فقر، به زیاده طلبی و حق کشی دست می زند و حب جاه و مقام در او فزونی می یابد. او خود را به سختی های فراوان می افکند و جان می کند تا از این نگرانی های بی ریشه رها گردد و به آسایش و آرامش برسد. آنکه می خواهد کام خود را با شکرهای خیالی شیرین سازد، از لذت عشق ورزی با خداوند بی بهره می ماند.

 

هر چه جز عشـق خدای احسن است

گر شکرخواریست آن جان کندن است

 

 (بدلیل یافت نشدن تصویر مناسب با موضوع این قانون، از عکس منظره استفاده شده)

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، هر چه جز عشق خدای احسن است، رزاقیت پروردگار، توکل، فقر، زیاده طلبی، حق کشی، حب جاه و مقام، سختی ها، نگرانی ها، آسایش، آرامش، عشق ورزی، شکر، مناصب دنیایی، تاریکی شب، رهایی از ترس، آواز، روشنایی، هراس بیهوده، ور تو دست اندر مناسب می زنی، جاه طلبی، زیاده جویی، زندگی، ترس از فقر، عیش و راحتی، مقام پرستی، حرص و آز،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

چون ز علت وارهیـدی ای رهیـن     سرکه را بگذار و می خور انگبین

 

مولانا در جای جای مثنوی اوصاف بشری و خصلت های مادی را به سرکۀ ترش، و حالات روحانی و عرفانی را به انگبین شیرین تشبیه کرده است. در لسان بزرگان گذشته "علت" به معنای بیماری های روانی و جسمانی به کار رفته است. مثلاً مولانا گفته است: علت عاشق ز علت ها جداست. یعنی بیماری عاشقان از نوع بیماری های عادی که از عوارض جسمانی ظاهر می شود نیست، بلکه از نوع بیماری هایی است که از تعلقات روحی حاصل می آید.

 

جلال الدین در این بیت می گوید: ای انسانی که در سیطرۀ امراض نفسانی گرفتار شده ای و جانت را در رهن این علت ها نهاده ای، اگر طالب رفتن و راه یافتن به سرزمین شادی ها و شیرینی ها هستی، باید بیماری ها و آلودگی ها را از خود بزدایی و جانت را پاک و مطهر سازی. هرگاه سرای دل از هواهای سرکه گون پاکیزه شود، خداوند رحمان بر دل می نشیند و جان انسان به حضور او نورانی و رحمانی می شود. دل انسان جایگاه جلوس و استقرار خداوند است. و خداوند مظهر پاکی هاست. تا زمانی که این تخت پادشاهی از هواها و کینه ها و دغل ها زدوده و آراسته نشود و به عمارتی زیبا و شایسته مبدل نگردد، مرغ حق بر عرش جان نخواهد نشست.

 

تـخـت دل معـمـور شـد پـاک از هـوا

  بر وی الرحمن علی العرش استوی

 

معمور: آراسته

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، تخت دل معمور شد پاک از هوا، الرحمن علی العرش استوی، خداوند مظهر پاکی، تخت پادشاهی، کینه، هواهای نفسانی، عمارت زیبا، مرغ حق، عرش جان، امراض نفسانی، سرزمین شادی ها، شیرینی، بیاری ها، آلودگی ها، سرکه، خداوند رحمان، جان انسان، حضور نورانی، حضور رحمانی، تعلقات روحانی، علت عاشق ز علتها جداست، بیماری عاشقان، عوارض جسمانی بیماری، حالات روحانی و عرفانی، چون ز علت وارهیدی ای رهین،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

طبیعت زیبا

نـور خـواهـی مـسـتـعـد نـور شـو

دور خواهی خویش بین و دور شو

 

به تعبیر قرآن کریم خداوند نور آسمان ها و زمین است. حقایق عالم از جنس نورند و نور پدیده ای است یگانه که از هر گونه رنگ و تعلق مبرّاست. انسان موجودی است مرکّب از نور و ظلمت. بخش نورانی وجود او از نورانیت حق روشنایی می یابد و بخش ظلمانی وجودش از تیرگی جسم خاکی او ناشی می شود. مولانا می گوید: ای انسان، اگر طالب نور هستی و می خواهی به جنبۀ نورانی وجود خود که نفحه ای از روح خداوند سبحان است دست پیدا کنی، باید جانت را آنچنان شفاف و صیقلی سازی که نور حق در آن متجلی گردد. و چنانچه مایل به دور شدن از مبدا عالم و منشا نور و حقیقت هستی،خودبینی را محور کار خود قرار بده. آنگاه می بینی که چگونه و با چه سرعتی از پروردگار عالم دور می شوی.

 

در حقیقت راه ورود انسان به سرزمین نور و روشنایی، همانا دور شدن از تعلقات جسمانی است. جان آدمی در حصار تن زندانی شده، و برای خلاصی از این زندان، راه چاره بندگی خداوند و تقرب جستن به اوست. تا زمانی که دیوارهای زندان تاریک تن فرو نریزد، انسان به وصال یار نمی رسد. سرکشی از خواست و ارادۀ معشوق، انسان را در زندان جسم خاکی محصور می سازد.

 

ور رهـی خواهـی از این سـجـن خَرَب

سر مکش از دوست، واسجد و اقترب

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، نور خواهی مستعد نور شو، ور رهی خواهی از این سجن خرب، سرزمین نور و روشنایی، تعلقات جسمانی، جان آدمی، حصار تن، زندان تن، بندگی خداوند، تقرب به خدا، زندان تاریک تن، زندان جسم خاکی، اراده معشوق، سرکشی از خواست معشوق، وصال یار، پروردگار عالم، خودبینی، مبدا عالم، منشا نور، حقیقت هستی، خداوند سبحان، نور حق، تیرگی جسم خاکی، قرآن کریم، نور آسمانها و زمین، نور و ظلمت، نورانیت حق،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

عکس های منظره ، منظره های بسیار زیبا

اهل صیقل رسته اند از بو و رنگ

هر دمـی بینند خوبـی بی درنـگ

 

کسانی که توانسته اند با سوهان توحید، زنگار کثرت از جان خود بزدایند و دل خود را صیقلی و شفاف سازند، این امکان را می یابند که در هر زمان و در هر موقعیت، بدون درنگ خوبی ها را مشاهده نمایند. آنان بواسطۀ پاکی و خلوص دل به مقام شهود رسیده اند و جانشان به سرچشمۀ نور متصل گردیده و حقایق را آنگونه که هست در می یابند. اینگونه انسان ها از نقش ها و صورت ها  گذشته اند و توانایی درک باطن و حقیقت پدیده های عالم را بدست آورده اند. از ظاهر و پوستۀ علوم عبور کرده، به مقام شهود نائل آمده اند و پرچم عین الیقین برافراشته اند.

 

نقش و قشر علـم را بگذاشتند       رایـت عیـن الیقین افـراشـتـنـد

 

اوهام و خیالات از جان انسان های راه یافته به مرتبۀ عین الیقین رخت بربسته، به جای آن یقین در دلهایشان نشسته است. آنان با رهایی از تعلقات و حسابگری ها، به دریای معرفت و مقام قرب الهی دست یافته اند. این دسته از آدمیان همچون قطره ای در مسیر پرفراز و نشیبِ "خوب زیستن" جست و خیز کرده و در نهایت به دریای بی کران حقیقت متصل شده اند.

 

رفت فکر و روشنایی یافتند          نحـر و بحـر آشنـایی یافتنـد

  

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، اهل صیقل رسته اند از بو و رنگ، نقش و قشر علم را بگذاشتند، رفت فکر و روشنایی یافتند، خوبی، سوهان توحید، زنگار کثرت، پاکی و خلوص، مقام شهود، سرچشمه نور، درک باطن، عین الیقین، اوهام و خیالات، جان انسان، تعلقات، دریای معرفت، مقام قرب الهی، خوب زیستن، دریای بی کران حقیقت، رفت فکر و روشنایی یافتند.،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391 | 04:00 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

آن صفای آینه وصف دل است      صورت بی منتها را قابل است

 

صفای دل همچون آینه عمل می کند. به میزانی که جان انسان از آلودگی ها پاک شود، به شفافیت و نورانیتش افزوده می شود و تا آنجا پیش می رود که حقایق عالم را در خود متجلی می سازد. اگر آینه از صافی و شفافیت کافی برخوردار باشد، پدیده های مقابل خود را دقیقاً همانگونه که هستند، نشان می دهد. به تعبیری دیگر، آینۀ شفاف استعداد ظهور نقش های گوناگون را در خود دارد. جان آدمی نیز بالقوه استعداد به ظهور رساندن حقایق بیشماری را در خود دارد؛ در آن حد که به اسما و صفات الهی متّصف شود و به نور مبدل گردد.

 

آینه اگر آثاری از موجودیت خود باقی بگذارد، نمی تواند حقیقت اشیا را آنگونه که هستند، متجلی سازد. جان و دل انسان نیز چنین است. آدمی تا با مجاهدت و ریاضت، زنگارها و کدورت ها را از جان خود نزداید، امکان درک حقایق را نمی یابد. اگر جان موسای کلیم به آینه ای شفاف مبدل نمی شد، صورت عالم غیب در آینۀ وجود او متجلی نمی گردید و صاحب ید بیضا نمی شد. حضرت موسی با دستیابی به شفافیت جان، به مرتبه ای از صافی و زلالی رسیده بود که با فرو بردن دست در گریبان خود و بیرون آوردن آن، چنان نور و درخششی از دستش نمایان می شد که بیابان تاریک را چون روز روشن و نورانی می کرد.

 

صـورت بی صـورت بی حـد غیـب      زآینۀ دل تافت بر موسی ز جیب

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، آن صفای اینه وصف دل است، صفای دل، آینه، جان انسان، حقایق عالم، استعداد، ظهور، مجاهدت، ریاضت، جان و دل، زنگار دل، کدورت دل، موسای کلیم الله، ید بیضاء، حضرت موسی (ع)، بیابان تاریک، روز روشن، صورت بی صورت بی حد غیب، اسما و صفات الهی،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

از دو صـد رنگـی به بی رنگـی رهیـست

رنگ چون ابر است و بی رنگی مهیست

 

اساس حقایق عالم بر بی رنگی استوار است. حقیقت در مرتبۀ وجود یگانه است و از اطوار و رنگ ها منزّه. ولی همینکه به عالم کثرت وارد می شود و با انسان ها نسبت و ارتباط پیدا می کند، در سیطرۀ رنگ ها و سلایق گوناگون قرار می گیرد. در واقع، حقیقت در مرتبۀ ظهور و در مواجهۀ با سایر پدیده ها در حجاب فرو می رود.

 

همانگونه که ابرهای تیره ماه را می پوشانند و مانع رویت آن می شوند، هواهای نفسانی نیز ماه حقیقت را می پوشانند و از جلوه و تجلی آن می کاهند. وابستگی ها و دلدادگی ها حقیقت را به رنگ تعلّقات آلوده می سازند و آن را به نفع رنگ ها مصادره می کنند. و بدین گونه حق مخدوش می شود و انسان به انحراف و گمراهی در می افتد.

 

عالم وحدت عالم بی رنگی، و جهان کثرت جهان رنگ ها است. و آنگاه که خورشیدِ عالم تابِ حقیقت طلوع کند، همۀ ابرها و تیرگی ها زدوده می شوند و رنگ ها خود را در می بازند. رنگ ها نشانۀ وجود یک منبع نور هستند. نور، خود بی رنگ است اما در مرتبۀ کثرت به رنگ های گوناگون منکسر و مبدل می شود. به عبارت دیگر همۀ رنگ ها از یک نور بی رنگ سرچشمه می گیرند. و تا آن نور نباشد، رنگ ها نیز شکل نمی گیرند. لذا از وجود اطوار و رنگ های فراوان در جهان می توان به وحدانیت و نورانیت ذات حضرت حق پی برد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، از دو صد رنگی به بی رنگی رهیست، حقایق عالم، بی رنگی، حقیقت، خورشید عالم تاب حقیقت، هواهای نفسانی، ماه، جلوه و تجلی، وابستگی و دلدادگی، انحراف، گمراهی، ابر، تیرگی ها، مرتبه کثرت، عالم وحدت، عالم بی رنگی، مرتبه ظهور، حجاب، عالم کثرت،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

همچو آهن زآهنی بی رنگ شو

در ریاضت آینه ی بی رنـگ شـو

 

در روزگاران قدیم آینه ها را از آهن می ساختند. صنعتگران پاره های آهن را در کوره های آتش می نهادند و با حرارت آتش و ضربات چکش به سطحی صاف مبدل می کردند. سپس آن را با تراشیدن و ساییدن، صیقل می دادند و از آن آینه ای صاف و شفاف می ساختند. مولانا می گوید: تا زمانی که آهن از آهن بودنِ خود دست نکشد و سوزش آتش و ضربت چکش را بر جان نخرد، به مقام صافی نمی رسد و به آینه مبدل نمی شود.

 

انسان ها نیز برای دست یافتن به حقایق عالم و متجلی ساختن اوصاف خداوند در جانشان، باید آهنِ وجود خود را با ریاضت و مجاهدت صیقل دهند و صفا بخشند. دست یافتن به اخلاق ربّانی از طریق زدودن اخلاق حیوانی و عبور از هواهای نفسانی میسر می شود. در غیر این صورت، انسان هرگز "من الهی" خویش را درنخواهد یافت و حلاوت حیات طیّب را نخواهد چشید و از شیرینی تعالیم انبیا بهره مند نخواهد شد.

 

خویش را صافی کن از اوصاف خود

تـا بـبـیـنـی ذات پــاک صــاف خــود

بیـنـی انـدر دل عـلـوم انـبـیـا

بی کتاب و بی مُعید و اوستا

 

مُعید: مدرّس

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، خویش را صافی کن از اوصاف خود، بینی اندر دل علوم انبیا، حقایق عالم، تجلی اوصاف خداوند، آهن، ریاضت و جاهدت، صفا، اخلاق ربانی، اخلاق حیوانی، هواهای نفسانی، من الهی، حلاوت حیات طیب، شیرینی، تعالیم انبیاء‌، سوزش آتش، مقام صافی، آینه، همچو آهن زآهنی بی رنگ شو، کوره های آتش، صنعتگران، آینه صاف و شفاف،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391 | 04:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

هیچ نامـی بی حقیقت دیده ای؟

یا ز گاف و لام گُل، گُل چیده ای؟

 

هر اسمی بیانگر مسمّایی است و هر نامی به وجود پدیده ای خارج از ذهن انسان دلالت می کند. در پس پردۀ نام ها، حقیقت صاحبان نام ها نهفته است و انسان با شنیدن هر اسمی به جستجوی دارندۀ آن اسم روان می شود. باقی ماندن و توقف بر اسامی و ظواهر، و عدم ورود به مرحلۀ شناخت، آدمی را از درک ماهیت پدیده ها محروم می سازد. همانطور که با به زبان آوردن نام گل، گلی به دست انسان نمی رسد و از زیبایی و عطر آن بهره ای نصیب آدمی نمی شود. اسم ها راهنمای انسان به وجود مسمّی ها هستند و هر کس در مرتبۀ نام و نشان باقی بماند و راهی به حقیقت اشیا نجوید، از حظّ دانستن و معرفت یافتن برخوردار نمی شود.

 

اسم خواندی رو مسمّی را بجو

مَـه به بـالا دان، نه اندر آب جـو

 

اسم ها دارای تصویری از مسمّای خود هستند؛ همانگونه که آبِ جو تصویر ماه را در خود منعکس می کند و ماه حقیقی در آسمان قرار دارد. خردمندان ماه را در جوی آب جستجو نمی کنند، بلکه از تصویر ماه به اصل آن پی می برند و برای دیدن ماه سر به آسمان بر می دارند. حقیقت پدیده ها ورای نام و نشان آنهاست، همچنان که حقیقت خداوند که در برگیرندۀ همه حقایق عالم است، از نام الله بیرون است و باید ذات حضرت حق را در ورای نام او جستجو کرد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، هیچ نامی بی حقیقت دیده ای، اسم خواندی رو مسمی را بجو، تصویر ماه، الله، ماه، ذات حضرت حق، حقیقت خداوند، جوی آب، معرفت، اسم و مسمی، ذهن انسان، گل،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 2 اسفند 1391 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

از هواها کی رهی بی جام هو؟

ای ز هـو قـانـع شـده با نـام هـو

 

انسان تا از جام حقیقت ننوشد و بیخود و سرمست نشود، از هواهای نفسانی رهایی نمی یابد. پرداختن به الفاظ و ذکرگوییِ بی ریشه که عمدتاً لقلقۀ زبان است، انسان را به سرزمین جان نمی رساند. زبان ابزاری بیش نیست و اگر نام خدا را بردن و ذکر او را گفتن، صرفاً در مرحلۀ زبان باقی  بماند، اثرات آن سطحی و زودگذر خواهد بود و در رشد و کمال آدمی تأثیر چندانی نخواهد داشت. ذکر و یاد خداوند البته از زبان آغاز می شود، لیکن باید از مرتبۀ زبان به مرتبۀ جان راه یابد تا بتواند باعث تعالی انسان گردد.

 

اغلب انسان ها به خواندن ادعیه و گفتن ذکر اکتفا می کنند و به ظواهر آن قانع می شوند و تکلیف خود را ادا شده می پندارند. آنان پس از چندی که از دعاخوانی و ذکرگویی نتیجه ای نگرفتند، سرخورده و نا امید می شوند و گمان می کنند که دعا و ذکر خاصیتی ندارد. در صورتی که آثار ذکر حق هنگامی ظاهر می شود که آن را چون جام شرابی بنوشی و جانت از آن سرمست گردد. ساغر به دست گرفتن و بر آن نگریستن و از خواص شراب گفتن و شنیدن، مستی نمی آورد و انسان را از تعلقات نمی رهاند. البته عکس این مطلب نیز صادق است: بدون ذکر و یاد خداوند، ورود به عالم معنا میسر نمی شود؛ چرا که نام های حق کلید ورود به دیار جانان هستند.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، از هواها کی رهی بی جام هو، جام حقیقت، سرمست، هواهای نفسانی، ذکر زبانی، سرزمین جان، ذکر خدا، نام خدا، رشد و کمال آدمی، تعالی انسان، خواندن ادعیه، دعاخوانی، ذکر گویی، آثار ذکر، جام شراب، مستی، ذکر و یاد خدا، ورود به عالم معنا، دیار جان، خواص شراب،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 2 اسفند 1391 | 07:00 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

 

علم های اهل دل حمّالشان        علم های اهل تن احمالشان

 

علم ماهیتاً دارای قدر و منزلت ویژه ای است و صاحبان دانش به برکت ارزش ذاتی آن، در جامعه آبرو و اعتبار می یابند. لیکن آثار وضعیِ علوم در دو حالت ظاهر می شود: علم گاهی مَرکَب انسان است و او را بر شاهبال خود می نشاند و به مقصد مطلوب می رساند. و گاهی راکب انسان است و سوار بر او می شود و او را در زیر بار سنگین خود کوفته و خرد می کند. علم و دانش چنانچه بر جان آدمی بنشیند، انسان را سواری خواهد داد و به پیش خواهد برد. ولی اگر همین علم و دانش بر جسم آدمی سوار شود، او را زمین گیر می کند و در حقیقت انسان را همچون حمّالی اسیر خود می سازد. از این روست که خداوند در قرآن کریم عالمانی را که علم آنان باری بر دوششان شده، به حِمار (الاغ) تشبیه کرده است.

 

مولانا می گوید: علم هایی که از راه کشف و شهود و شکوفاییِ جان حاصل شوند، همواره یار و یاور انسان می شوند و همچون بال پرواز او را به اوج کمال می رسانند. اما علومی که از طریق تقلید طوطی وار به دست آیند و کشف و شهود در آنها راه نیابد، مانند بار سنگینی، وبال گردن و مایۀ رنج و عذاب دارندۀ آن خواهند شد.

 

علم چون بر دل زند یاری شود       علـم چون بر تن زند باری شود

 

احمال: بارها

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، علم های اهل دل حمالشان، علم چون بر دل زند یاری شود، کشف و شهود، شکوفایی جان، بال پرواز، اوج کمال، تقلید طوطی وار، رنج و عذاب، حمار، الاغ، علم و دانش، قرآن کریم، قدر و منزلت علم، صاحبان دانش، آبرو و اعتبار، جامعه، مقصد مطلوب، اهل تن،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 2 اسفند 1391 | 04:00 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

خلق اطفالند جز مست خدا          نیست بالغ جز رهیده از هوا

 

انسان ها در طول زندگی خود همچون کودکان به بازی و سرگرمی مشغولند. تنها کسانی می توانند این دوران کودکی را پشت سر بگذارند، که بادۀ حق نوشیده و سرمست خدا شده باشند. انسان هایی به رشد و بلوغ معنوی دست می یابند که خود را از هواها و هوس های کودکانه رها کرده و پای در مرتبۀ کمال نهاده باشند.

 

انسان ها دارای دو نوع بلوغ هستند: نوع اول بلوغ جسمانی است که آدمی به طور طبیعی و جبری و با گذر زمان و رشد جسم و اندام به دست می آورد. و نوع دوم عبارت است از بلوغ روحانی و معنوی که اختیاری بوده و بر اثر مجاهدت با نفس و تهذیب اخلاق برای انسان حاصل می شود. چه بسا انسان های سالخورده ای که بلوغ جسمانی یافته اند، لیکن از لحاظ رشد روحانی همچنان در دوران طفولیت به سر می برند. همانگونه که جسم آدمی برای رسیدن به بلوغ فیزیکی نیازمند تغذیۀ مناسب است، روح و جان او نیز جهت رشد و تکامل و نیل به بلوغ معنوی، به تغذیۀ مناسب نیاز دارد. و غذای جان همان تنزیه و تزکیۀ نفس و حرکت در مسیر دستیابی به کمالات انسانی است.

 

همۀ جنگ ها و کشمکش های بشری از رشد نیافتگیِ جان آدمیان ناشی می شود و چون نیک بنگریم، دعواهای آنان مانند جنگ های کودکان بی معنی و بی اساس است و لذا نتیجه ای نیز در پی نخواهد داشت.

 

جنگ خلقـان همچو جنگ کودکـان          جمله بی معنی و بی مغز و مُهان

 

مُهان: خوار، ذلیل، سبک

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، جنگ خلقان همچو جنگ کودکان، جنگ ها و کشمکشهای بشری، جان آدمی، دعواهای کودکانه، حرکت در مسیر کمالات انسانی، غذای جان، تزکیه نفس، بلوغ جسمی، بلوغ معنوی، گذر زمان، رشد جسم و اندام، مجاهدت با نفس، تهذیب اخلاق، رشد روحانی، دوران طفولیت، بلوغ فیزیکی، هوا و هوس، دوران کودکی، بازی و سرگرمی، خلق اطفالند جز مست خدا،
دنبالک ها: جمال حق،

تاریخ : چهارشنبه 2 اسفند 1391 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

گفت دنیا لعب و لهو است و شما

کـودکـیـد و راسـت فـرمـایـد خـدا

 

قرآن کریم در آیات متعددی ضمن بازیچه شمردن دنیا، آن را مایۀ تفاخر و فزون خواهی و مال اندوزی آدمیان معرفی کرده است. تفاوت انسان های بزرگسال ولی غافل، با کودکان و خردسالان تنها در میزان بزرگی و کوچکی اسباب بازی ها و نوع سرگرمی های آنان است، وگرنه ماهیت دلبستگی هایشان یکی است. کودکان به بازی با ماکت های خانه سازی و ماشین های اسباب بازی مشغولند و بر سر این وسایل گاهی خوشحال و گاهی غمگین می شوند. بزرگسالان چون به لحاظ جسمی از آنان بزرگترند، اسباب بازی هایشان نیز به همان نسبت بزرگ تر شده است. باز همان ماشین و خانه و باغ و ویلا و باز همان کشمکش های بی حاصل، زندگی آنها را پر کرده است. با این تفاوت که در میان کودکان دعواها غرض آلود و از سر کینه ورزی نیست و لذا قهرهایشان به سرعت به آشتی مبدل می گردد، ولی در انسان های بزرگسال دعواها با غرض و کینه آمیخته است و گاهی اختلافات به درگیری های خونین و تباه کننده منتهی می شود. مولانا می گوید: خداوند تبارک و تعالی چه راست فرمود که زندگی دنیا لهو و لعب است و آن را مایۀ زینت و فخرفروشی انسان ها معرفی نمود و انسانهای غرق شده در مظاهر دنیا را کودکانی دانست که در آن به بازی و تفریح سرگرم شده اند.

 

از لعـب بیـرون نـرفتـی کـودکـی          بی ذکات روح کی باشی ذکی؟

 

تا هنگامی که انسان از جاذبۀ بازی های این دنیا نرسته باشد و نفس حیوانی خود را به قربانگاه تقوا و تزکیه نبرده باشد، حقایق جهان بر او آشکار نمی گردد.

 

منبع: جمال حق




طبقه بندی: هزار قانون زندگی،
برچسب ها: مولوی، مثنوی مولوی، مثنوی معنوی مولوی، شرح مثنوی، شرح مثنوی مولوی، شرح مثنوی معنوی مولوی، مولانا، مولانا جلال الدین محمد بلخی، اشعار مولانا، اشعار مولوی، پندهایی از مولوی، گفت دنیا لعب و لهو است و شما، قرآن کریم، تفاخر، فزون خواهی، مال اندوزی، کودکان و خردسالان، اسباب بازی، سرگرمی، دبلستگی به دنیا، ماکت خانه سازی، ماشین اسباب بازی، باغ و ویلا، دعوا و کشمکش، زندگی، قهر و آشتی، غرض و کینه، فخر فروشی، مظاهر دنیا، ‌از لعب بیرون نرفتی کودکی، نفس حیوانی، قربانگاه تقوا، تقوا و تزکیه، حقایق جهان،
دنبالک ها: جمال حق،

تعداد کل صفحات : 13 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات