تاریخ : دوشنبه 14 اسفند 1391 | 04:15 ب.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

بچه ‏ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست .

گفتم : امروز مى‏خرم . وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم .

بچه دوید جلو و پرسید : بابا بیسکویت کو ؟

گفتم : یادم رفت .

بچه تازه به زبان آمده بود، گفت : بابا بَده ، بابا بَده .

بچه را بغل کردم و گفتم : باباجان ! دوستت دارم.

گفت : بیسکویت کو ؟

دانستم که دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد .

چگونه مامیگوییم خداورسول واهل بیت اورادوست داریم،

 ولى در عمل کوتاهى مى‏کنیم ؟




طبقه بندی: کوتاه، جالب، خواندنی، دیدنی، داستانک،
برچسب ها: بیسکوییت، رسول خدا، اهل بیت (ع)، دوستی، عمل، دوستی اهل بیت (ع)، بابا، بغل، بچه، زبان، داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا، بیسکوییت کو؟،
دنبالک ها: داستان های کوتاه عشق،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات