تاریخ : دوشنبه 14 اسفند 1391 | 08:04 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

«داستان بیسکوییت»

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.

او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد.

این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست،دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!

از خودش بدش آمد . . .

یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد!




طبقه بندی: داستانک،
برچسب ها: داستان بیسکویت، فرودگاه، هواپیما، صندلی، عینک، روزنامه، صندلی دسته دار، آرامش، کتاب، پرواز، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستانک آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، داستانک قشنگ و زیبا، داستان قشنگ وزیبا، داستان کوتاه قشنگ و زیبا،
دنبالک ها: داستانهای کوتاه عشق،

تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1391 | 02:11 ق.ظ | نویسنده : آرمان بدیعی

                     

اگر من حجابم را درست کنم جامعه درست می شود؟  همة ایران گیر این چهار تا موی من است؟

جواب از دکتر شاهین فرهنگ:

فردی کنار ساحل در حال پرت کردن مرجانهای دریایی به داخل دریا بود. یکی به او رسید و گفت چه‌کار می‌کنی؟ جواب داد دارم مرجان‌ها را نجات می‌دهم (مرجان‌ها وقتی توسط امواج به ساحل آورده می‌شوند دچار اختلالات تنفسی می شوند و می‌میرند) آن فرد خندید و گفت: «می‌دانی در سرتاسر این ساحل چند میلیون صدف به ساحل نشسته و تو می‌خواهی همه‌شان را نجات بدهی؟ با یک گل که بهار نمی‌شود» مرد لبخندی به او زد و خم شد و مرجانی را از روی زمین برداشت و به داخل دریا پرتاب کرد و گفت: «ولی برای این یکی که بهار شد!!!».

 تو اگر حجابت را درست کنی هیچ جای جامعه درست نمی شود. اما تو که با خدا رفیق تر می شوی. ممکن است کسی بگوید رفاقت با خدا را می خواهم چه کنم اتفاقا من آدمهای زیادی می شناسم که نه نماز می خوانند و نه حجاب دارند و بهترین زندگی ها هم بهره مند اند اما هر چی گرفتاری است مال دوستهای خدا است. جواب این است که درست می گویید. چون رفیقهای خدا مثل آن عینک زلال می مانند. اشکالش چی است که تو رفیق خدا بشوی و خدا بگوید رفیق من، تو حیف هستی که آلوده باشی می خواهم پاکت کنم. دلم نمی آید آن دنیا به جهنم بروی، همین دنیا پاکت می کنم که در قیامت راحت باشی.




طبقه بندی: مباحث حجاب دکتر شاهین فرهنگ،
برچسب ها: حجاب، پوشش و حجاب، حجاب و عفاف، حجاب در اسلام، پوشش در اسلام، پوشش و حجاب در اسلام، فلسفه حجاب، حجاب و عفاف در اسلام، پاسخ به سوالات حجاب، پاسخ به شبهات حجاب، مساله حجاب، مسائل مربوط به حجاب، دکتر شاهین فرهنگ، جامعه، ساحل دریا، مرجانهای دریایی، صدف، بهار، گل، خدا، عینک، جهنم، قیامت، نماز، رفاقت با خدا، ایران،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات